علی کوهکن- قندیل پرس-یادداشت تحلیلی
از یک مخاطب معمولی رسانههای فارسیزبان بخواهید نام یک نفر را از حزب دموکرات کوردستان ایران، یک نفر از کومله و یک نفر از پژاک به یاد بیاورد. پاسخ، تقریباً همیشه، بیدرنگ و تککلمهای خواهد بود؛ مصطفی هجری یا خالد عزیزی، عبدالله مهتدی و شاید نام یکی از روسای مشترک پژاک. حالا همان آزمون را برای یک نهاد سیاسی ایرانی هممقیاس، مثلاً یک جریان اصلاحطلب یا جبهه ملی، تکرار کنید. پاسخها، حتی برای احزابی بهمراتب کوچکتر و کماثرتر، معمولاً چندنفره است. این نامتقارنی، نقطه آغاز این نوشتار است. نه پرسشی درباره مشروعیت رهبری فردی در احزاب کوردی که ابداً موضوع این تحلیل نیست بلکه پرسشی درباره چرایی و پیامدهای یک انتخاب راهبردی: چرا نمایندگی رسانهای یک نهاد سیاسی چنددهساله، با تشکیلات رسمی، کنگره، کمیته مرکزی و دفتر سیاسی، در برابر مخاطب فارسیزبان، تقریباً همیشه به یک یا دو چهره تقلیل مییابد؟
باید از همان ابتدا روشن کرد که این «تکچهرگی» صرفاً محصول انتخاب رسانههای فارسیزبان نیست؛ اگر چنین بود، میشد آن را صرفاً به کاهلی سردبیری این رسانهها نسبت داد. واقعیت این است که خود احزاب کوردی نیز، آگاهانه یا ناآگاهانه، در بازتولید این الگو نقش دارند. عبدالله مهتدی، برای نمونه، در سالهای اخیر، هم در مصاحبههای اختصاصی درباره مواضع کومله ظاهر شده، هم در برنامههای تحلیلی کلیتر چون بحث درباره راهبرد کلان اپوزیسیون ایران در قبال آمریکا، یا حتی اظهارنظر درباره یک مصاحبه اجتماعی بیارتباط با مسئله کورد بهعنوان صدای واحد حزب حضور یافته است. این الگو نشان میدهد مسئله محدود به «چه کسی برای موضع حزب دعوت میشود» نیست؛ مسئله این است که یک نفر، بهتنهایی، در نقش سخنگوی همهچیز از سیاست کلان منطقهای تا فرهنگ و جامعه ظاهر میشود، در حالیکه هیچکدام از این احزاب، دستکم بر اساس اساسنامه و ساختار رسمی خود، فاقد تقسیم کار نیستند. حدکا، برای نمونه، ساختاری با کنگره، کمیته مرکزی، دفتر سیاسی و مسئول اجرایی دارد؛ کومله نیز کمیته مرکزی و دفتر سیاسی خود را دارد؛ پژاک، بهعنوان بخشی از شبکه نزدیک به اندیشه کنفدرالیسم دموکراتیک، حتی رسماً بر مدل ریاست مشترک و رهبری شورامحور تأکید دارد. اما این ساختارها، در سطح رسانهای فارسیزبان، تقریباً بهکلی نامرئی میمانند.
سه توضیح همپوشان را میتوان برای این پدیده در نظر گرفت، و صداقت تحلیلی ایجاب میکند هر سه را جدی بگیریم، نه فقط آن یکی را که ملامت احزاب کوردی را سادهتر میکند.
نخست، منطق اقتصاد توجه در رسانههای تجاری و شبهتجاری فارسیزبان. تولید یک «برند» شناختهشده، از منظر سردبیری، ارزانتر و کمریسکتر از معرفی مکرر چهرههای تازه است. مخاطب با نام مهتدی یا هجری «خو گرفته»، و رسانه، برای صرفهجویی در سرمایهی توضیحی (اینکه این فرد تازه کیست، چه جایگاهی دارد)، به همان چهره آشنا بازمیگردد. این گرایش، مختص پوشش مسائل کوردی نیست؛ اما در مورد احزابی که از همان ابتدا در حاشیه توجه رسانهای مرکزگرا قرار دارند، اثرش بهمراتب تشدیدکنندهتر است: حاشیه، فرصت کمتری برای معرفی چهرههای متعدد دارد و همین کمبود فرصت، تکچهرگی را تثبیت میکند.
دوم، و شاید مهمتر، منطق درونی خود احزاب است. در بسیاری از تشکیلاتهای سیاسی کوردی، بهویژه آنها که میراث سازمانی نیمقرنه دارند، رابطه رسانهای هنوز بهعنوان یک تخصص مجزا و قابلتفویض دیده نمیشود، بلکه بهطور ضمنی بخشی از اقتدار نمادین رهبری تلقی میشود. تفویض نقش سخنگویی به فردی غیر از دبیرکل، در چنین فرهنگ سازمانیای، میتواند درست یا نادرست بهعنوان رقیق شدن اقتدار یا حتی مقدمه ظهور یک رقیب داخلی خوانده شود. این نگرانی، حتی اگر هرگز بهصراحت بیان نشود، در تصمیمهای روزمره روابط عمومی این احزاب اثر میگذارد و ساختار رسمی تقسیمکار را، در عمل، بلااثر میکند.
سوم، نبود یک واحد حرفهای روابط عمومی و رسانه با استراتژی مدون است. بسیاری از این احزاب، با منابع محدود و اولویتهای امنیتی-سازمانی فوریتر، هرگز واحد رسانهایای با کارکرد تخصصی، تدوین تقویم رسانهای، آموزش سخنگویان متعدد و تعیین پروتکل حضور نساختهاند. در غیاب چنین واحدی، مسیر کممقاومتترین همیشه یک چیز است: وقتی رسانهای تماس میگیرد، مستقیماً با دفتر دبیرکل تماس میگیرد، چون این تنها آدرس رسانهای شناختهشده است.
اکنون باید پرسید این الگو، فراتر از یک ایراد زیباییشناختی، چه هزینههای راهبردی واقعی برای این احزاب دارد.
نخستین هزینه، دقیقاً همان چیزی است که در پرسش این نوشتار مطرح شد؛ القای تصویر حزب فردمحور. وقتی مخاطب فارسیزبان، سالها، تنها یک نام را به یک حزب پیوند میزند، بهطور طبیعی این برداشت شکل میگیرد که آن حزب چیزی بیش از همان یک نفر نیست. برداشتی که، صرفنظر از میزان صحتش درباره واقعیت درونی آن تشکیلات، خود به یک واقعیت رسانهای بدل میشود و بازتولید همان کلیشهای را تسهیل میکند که جریانهای ناسیونالیست مرکزگرا از احزاب کوردی ترسیم میکنند: تشکیلات قومی کوچک، حول یک «آقا» یا رهبر کاریزماتیک، نه نهاد سیاسی مدرن با ساختار تصمیمگیری جمعی. این احزاب، بیآنکه بخواهند، در بازتولید تصویری که خود بیشترین آسیب را از آن میبینند، سهیم میشوند.
دومین هزینه، آسیبپذیری راهبردی در برابر رخدادهای غیرمترقبه است. وقتی کل سرمایه نمادین و شبکه ارتباطی یک حزب در یک نفر متمرکز شود، هر رخدادی، بیماری، کنارهگیری، بحران اعتماد، یا حتی ترور، که برای احزاب کوردی، با سابقه ترورهای برونمرزی رهبرانی چون عبدالرحمان قاسملو و صادق شرفکندی، خطری کاملاً واقعی و نه فرضی است، میتواند حزب را، دستکم از منظر رسانهای، بهطور ناگهانی نامرئی کند. نهادی که نمایندگی رسانهایاش را در چند نفر توزیع کرده باشد، چنین ضربهای را جذب میکند؛ نهادی که آن را در یک نفر متمرکز کرده، در برابر همان ضربه، کاملاً بیدفاع است.
سومین هزینه، نبود توسعه نسل بعدی رهبری رسانهای است. سخنگویی و تحلیل رسانهای، خود یک مهارت است که با تمرین ساخته میشود. وقتی این فرصت همیشه در اختیار همان یک یا دو نفر باقی بماند، کادرهای میانی که ممکن است تخصص عمیقتری در حوزههای مشخص (اقتصاد منطقهای، حقوق بینالملل، دیپلماسی) داشته باشند، هرگز فرصت ساختن سرمایه نمادین رسانهای خود را نمییابند و حزب، برای دهههای آینده، همچنان به همان معدود چهره شناختهشده وابسته میماند.
چهارمین هزینه، نامتقارنی جایگاه در خود فضای گفتوگوست. وقتی دبیرکل یک حزب سیاسی چنددهساله، در یک میزگرد تلویزیونی، کنار یک روزنامهنگار یا یک فعال مدنی نه یک بازیگر سیاسی همرتبه مینشیند، این چیدمان، مستقل از محتوای گفتوگو، به مخاطب پیامی ضمنی میدهد: این حزب، در سلسلهمراتب نمادین برنامه، «بازیگر سیاسی کامل» نیست، بلکه چیزی میان بازیگر سیاسی و موضوع گزارش است. این البته تا حد زیادی به فقر کلی صحنه حزبی اپوزیسیون ایرانی نیز بازمیگردد که در آن عملاً حزب فعال همترازی برای نشستن در کنار او وجود ندارد اما همین خلأ، بهجای آنکه احزاب کوردی را از مسئولیت چانهزنی بر سر قواعد حضور معاف کند، دقیقاً همان چیزی است که بحث چانهزنی راهبردی را ضروریتر میسازد.
پنجمین هزینه، فرسایش خود آن یک چهره است. فردی که همزمان باید دبیرکل، سخنگو، تحلیلگر اقتصادی و مفسر رویدادهای فرهنگی باشد، ناگزیر در برخی از این نقشها کمعمقتر ظاهر میشود؛ هیچ فردی، هرقدر باتجربه، نمیتواند در تمامی حوزهها با همان عمق تخصصی یک کارشناس اختصاصی سخن بگوید. نتیجه، گاه، پاسخهای کلی و تکراری به پرسشهایی است که سزاوار تحلیل عمیقترند و این، بهمرور زمان، حتی به فرسایش همان اعتبار فردیای میانجامد که قرار بود حزب را نمایندگی کند.
نکتهی جالب اینجاست که برای یافتن الگویی متفاوت، نیازی به نگاهکردن به بیرون از جنبش کوردی نیست. در روژاوا (شمال و شرق سوریه)، ساختار نیروهای دموکراتیک سوریه و اداره خودگردان، دستکم در سطح رسمی، تمایز روشنی میان سخنگوی نظامی، ریاست مشترک سیاسی و مسئولان روابط خارجی برقرار کرده است؛ مخاطب بینالمللی، برای اخبار نظامی، با نامی متفاوت از نامی که برای مذاکرات سیاسی یا دیپلماسی بینالمللی میشنود، مواجه میشود. این تفکیک، حاصل یک تصمیم آگاهانهی ارتباطی بوده، نه پیامد طبیعی اندازه یا امکانات تشکیلات. روژاوا نیز، مانند احزاب روژههلات، در شرایط جنگ و کمبود منابع شکل گرفته است. این نشان میدهد مسئله، محدودیت عینی منابع نیست، بلکه اولویت راهبردی است: کجا زمان و اعتبار برای ساختن چند صدا، بهجای یک صدا، سرمایهگذاری میشود. احزاب روژههلات، در تعامل خود با رسانههای فارسیزبان یا رسانههای بینالمللی، میتوانند از همین تجربهی نزدیک، بهجای الگوهای دوردستتر، درس بگیرند.
نباید این تصویر را یکسویه ترسیم کرد. تمرکز ارتباط رسانهای در یک چهره باثبات، مزایای واقعی هم دارد: انسجام روایت (عدم تناقضگویی میان سخنگویان متعدد)، تداوم حافظه نهادی در ذهن مخاطب و امکان ساختن اعتماد درازمدت با خبرنگاران و تحلیلگرانی که سالها با یک طرف ثابت کار کردهاند. در بسیاری از نهادهای سیاسی باثباتتر جهان نیز، یک چهره اصلی (رئیس، دبیرکل) عمده نمایندگی رسانهای را بر عهده دارد. مسئله، بنابراین، وجود یک چهره محوری نیست؛ مسئله غیاب کامل لایههای دوم و سوم و نبود هرگونه تمایز نقش میان «موضع رسمی حزب» و «تحلیل روزمره رویدادها»، است.
با پذیرش این پیچیدگی، میتوان چند خطمشی مشخص و عملی پیشنهاد داد. نخست، تفکیک رسمی نقشهای رسانهای بر اساس نوع محتوا، نه صرفاً بر اساس سلسلهمراتب حزبی: دبیرکل یا روسای مشترک میتوانند به مواضع راهبردی و تصمیمهای کلان حزبی اختصاص یابند؛ سخنگوی رسمی، به تحلیل روزمره رویدادها؛ مسئول روابط خارجی یا دیپلماسی، به مصاحبه با رسانههای بینالمللی و منطقهای؛ و کارشناس اقتصادی حزب، به گفتوگو درباره ابعاد معیشتی و اقتصادی روژههلات. این تفکیک، نهتنها بار نمایندگی رسانهای را از دوش یک نفر برمیدارد، بلکه بهمرور زمان، تصویر یک نهاد چندلایه را در ذهن مخاطب میسازد. دقیقاً تصویری که این احزاب برای اثبات ظرفیت حکمرانی و آمادهبودن برای مشارکت در آینده سیاسی ایران به آن نیاز دارند.
دوم، سرمایهگذاری در آموزش رسانهای رده دوم رهبری است. برگزاری دورههای تخصصی مصاحبه، مدیریت بحران و سخنوری رسانهای برای اعضای کمیته مرکزی و کادرهای میانی، تا در بزنگاههای حساس، حزب گزینههای متعددی برای حضور در اختیار داشته باشد، نه فقط یک گزینه همیشگی.
سوم، تدوین پروتکل صریح برای شرایط پذیرش دعوتهای رسانهای: احزاب میتوانند، بهجای پذیرش خودکار هر دعوتی، معیار همترازی را بهعنوان شرط مطرح کنند. برای نمونه، حضور در کنار بازیگران سیاسی واقعی بهجای صرفاً کارشناسان یا روزنامهنگاران در مباحث کلان سیاسی، مگر آنکه ماهیت برنامه از ابتدا تحلیلی و کارشناسیمحور باشد. این، بهویژه در برنامههای زنده تلویزیونی که ترکیب میهمانان از پیش قابلمذاکره است، کاملاً عملی است.
چهارم، کاهش وابستگی بهمثابه راهبرد است. تا زمانی که مسیر اصلی دیدهشدن، عبور از دروازه رسانههای فارسیزبان متمرکز در لندن و واشنگتن باشد، وابستگی ساختاری به همان چند رسانه و بنابراین به سلیقه سردبیری آنها درباره اینکه «چهره شناختهشده» کیست، باقی میماند. راه برونرفت، تولید مستقل محتوا (پادکستهای چندزبانه، گزارشهای تحلیلی منظم به زبانهای کوردی، فارسی، انگلیسی، و عربی) و مهمتر از آن، سرمایهگذاری در دیپلماسی رسانهای موازی با رسانههای سایر ملیتها و کشورهاست: رسانههای کوردی عراق و باکور، رسانههای عربی(که در پوشش بحرانهای منطقهای اغلب مشتاقتر صدای مستقل کوردیاند)، رسانههای ترکیهای و اروپایی و اندیشکدههای بینالمللی حوزه خاورمیانه. چنین شبکهای، هم فشار انحصاری رسانههای فارسیزبان را کم میکند و هم به این احزاب امکان میدهد روایت خود را، بهجای واسطهگری همیشگی گفتمان مرکزگرای فارسی، مستقیماً و به زبان مخاطب بینالمللی مطرح کنند.
پنجم، توجه ویژه به تنوع جنسیتی و نسلی در نمایندگی رسانهای: با توجه به اینکه بخش مهمی از پایگاه اجتماعی این جنبش را زنان و نسل جوان تشکیل میدهند، معرفی سخنگویان زن و جوان در کنار رهبری باسابقه، هم تصویر متنوعتر و مدرنتری از این احزاب میسازد و هم زمینهی جانشینی رهبری را، پیش از آنکه یک بحران آن را بهشکلی ناگهانی و بیبرنامه تحمیل کند، فراهم میآورد.
مسئله تکچهرگی رسانهای، در نگاه نخست، ممکن است فرعی یا صرفاً تشریفاتی به نظر برسد. اما در جهانی که مشروعیت سیاسی، پیش از هر مذاکره رسمی، در میدان بازنمایی رسانهای ساخته و آزموده میشود، شکل حضور، خود بخشی از محتوای سیاسی است. حزبی که مدعی نمایندگی یک ملت و ظرفیت مشارکت در بازسازی نظام سیاسی آینده ایران است، باید بتواند این ادعا را نهفقط در بیانیههای رسمی، بلکه در همان لحظهای که دوربین روشن میشود، به نمایش بگذارد: نه یک مرد در برابر دوربین، بلکه یک نهاد، با لایهها، تخصصها و چهرههای متعدد، که هرکدام بخشی از یک پروژه سیاسی جدی را نمایندگی میکنند.
این بازآرایی، بهطبع، یکشبه رخ نمیدهد و نیازمند تصمیمی آگاهانه در بالاترین سطح رهبری همین احزاب است. تصمیمی که، بهطنز، خود همان یک چهره محوری باید آن را آغاز کند: تفویض بخشی از میدان رسانهای که سالها ساختنش هزینه برده، به همرزمانی که هنوز آن اعتبار را نساختهاند. این کار، شجاعت سازمانی میطلبد، اما دقیقاً از همین جنس شجاعتهاست که تفاوت میان یک بنیانگذار برجسته و یک بنیانگذار سازندهی نهادی پایدار را رقم میزند. تا این بازآرایی رخ ندهد، احزاب روژههلات، ولو ناخواسته، در ساختن همان تصویر کوچکشدهای سهیم خواهند ماند که کوچکترین سودش نصیب کسی جز رقبای گفتمانیشان نمیشود.
قندیل پرس