تازه‌ها

مقاومت روژئاوا و تراژدی قدرتِ بی‌دولت

امید نامدار- قندیل پرس-یادداشت تحلیلی
 
روژئاوا را نمی‌توان از ژوئیه یا اوت ۲۰۱۲ آغاز کرد؛ همان‌گونه که تاریخ کوردهای سوریه را نمی‌توان با ظهور داعش و نبرد کوبانی به وجود آورد. روژئاوا محصول یک لحظه نظامی نیست، بلکه فشرده‌شدن تاریخیِ یک قرن مسئله کوردی در مرزی است که دولت‌های پساعثمانی آن را بر تن جامعه‌ای ترسیم کردند که خودش در ترسیم آن نقشی نداشت. اگر بخواهیم معنای انحلال نیروهای سوریه دموکراتیک، SDF، را که مظلوم عبدی در ۲۵ اوت ۲۰۲۶ اعلام کرد بفهمیم، باید از خودِ این لحظه فاصله بگیریم و به عقب برگردیم؛ به لحظه‌ای که «کوردبودن» در سوریه نه یک حق سیاسی، بلکه مسئله‌ای برای مدیریت، عربی‌سازی، تفکیک جمعیتی و در مواردی حذف حقوقی بود؛ به لحظه‌ای که بخشی از جامعه کوردی به‌تدریج از یک جمعیت حاشیه‌ای به موضوع امنیتی بدل شد؛ به لحظه‌ای که سرکوب، به‌طور پارادوکسیکال، بخشی از جوانان آن جامعه را به سوی یک جنبش فرامرزی سوق داد؛ و سرانجام به لحظه‌ای که سرمایه سیاسی-نظامی چند دهه‌ایِ آن جنبش در شکاف فروپاشی دولت سوریه به یک قدرت سرزمینی بدل شد. آنچه در ۲۰۲۶ فرو می‌ریزد، بنابراین صرفاً یک «اداره خودگردان» یا یک «نیروی نظامی» نیست؛ یک شکل تاریخی از رابطه کورد با دولت، مرز، حاکمیت و قدرت است که برای نخستین بار از سطح اعتراض به سطح حکومت رسیده بود و سپس دریافت که حکومت‌کردن بدون تثبیت حقوقی، در جهانی که حاکمیت دولت هنوز زبان اصلی مشروعیت بین‌المللی است، می‌تواند بسیار نیرومند و در همان حال بسیار شکننده باشد.

برای فهم آغاز این تاریخ باید به بعد از جنگ جهانی اول بازگشت. پیمان‌های پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی و به‌خصوص مرزبندی‌های فرانسوی-ترکی، کوردهای سوریه را در واحدی سیاسی قرار داد که نه انتخاب خود آنان بود و نه بازتاب یک پروژه ملی کوردی. در ۲۰ اکتبر ۱۹۲۱، توافق آنکارا میان فرانسه و جنبش کمالیستی مرزهایی را تثبیت کرد که بخش بزرگی از «کوردستان غربی» را در سوریه تحت قیمومت فرانسه قرار داد. این واقعیت را نباید با کلیشه ساده «سایکس-پیکو همه‌چیز را ساخت» فروکاست؛ شکل‌گیری دولت سوریه حاصل مجموعه‌ای از قراردادها، ترتیبات قیمومت، رقابت فرانسه و ترکیه و فرایندهای بعدی دولت‌سازی بود. اما آنچه برای تاریخ کورد مهم است این است که مرز جدید، یک فضای اجتماعی پیوسته را به چند واحد حاکمیتی تقسیم کرد. در دوره قیمومت نیز کوردها صرفاً موضوع سیاست دولت نبودند؛ در جزیره، نیروهای محلی کوردی درگیر رقابت با فرانسه، ترکیه و دیگر جوامع بودند و در دهه ۱۹۳۰ گرایش‌هایی برای خودگردانی مطرح شد. در ۱۹۳۶ «بلوک کوردی-مسیحی» در جزیره شکل گرفت و اعتراضات ۱۹۳۷ و ترتیبات اداری ۱۹۳۹ نیز نتوانستند مسئله کوردی را در یک قرارداد سیاسی پایدار حل کنند. تاریخ این دوره نشان می‌دهد که «روژئاوا» پیش از آنکه نام یک پروژه سیاسی معاصر باشد، یک مسئله سرزمینی و جمعیتی قدیمی بود: مسئله اینکه چگونه یک جامعه مرزی که پیوندهای اجتماعی‌اش از مرزهای دولت فراتر می‌رفت، باید درون دولتی با هویت عربی تعریف شود.

در دهه‌های بعد، این مسئله از شکل ناتمامِ خودگردانی به منطق انکار انتقال یافت. سوریه بعثی، به‌ویژه پس از ۱۹۶۳، ملی‌گرایی عربی را به اصل سازمان‌دهنده دولت تبدیل کرد و مسئله کورد را نه همچون یک اختلاف حقوقی میان دولت و یک جامعه قومی، بلکه همچون تهدیدی علیه «عربیت سوریه» فهمید. نقطه عطف، سرشماری استثنایی حسکه در ۱۹۶۲ بود که بر اساس گزارش Human Rights Watch تابعیت حدود ۱۲۰ هزار کورد را سلب کرد؛ سپس این وضعیت به نسل‌های بعدی منتقل شد و گروه‌های «اجانب» و «مکتومین» پدید آمدند، یعنی افرادی که در سرزمین تولد خود به شهروند کامل آن سرزمین محسوب نمی‌شدند. فقدان تابعیت صرفاً یک کمبود اداری نبود: رأی‌دادن، مالکیت، ثبت ازدواج، رفت‌وآمد بین‌المللی و دسترسی به برخی اشکال اشتغال و خدمات دولتی تحت تأثیر قرار گرفت. در ۱۹۹۶، HRW شمار افراد بی‌تابعیت کورد را بر اساس منابع مختلف صدها هزار نفر برآورد می‌کرد و تأکید داشت که وضعیت فرزندان نیز می‌تواند از پدران بی‌تابعیت به ارث برسد. به این معنا، دولت سوریه فقط یک هویت را به رسمیت نمی‌شناخت؛ در سطحی رادیکال‌تر، بخشی از جمعیت را از جایگاه حقوقی «عضو کامل جامعه سیاسی» خارج می‌کرد. فوکویی‌تر اگر بخواهیم بگوییم، دولت فقط بر بدن و رفتار کنترل نمی‌کرد؛ خودِ «قابل‌شمارش‌بودن» فرد در درون جامعه سیاسی را نیز مدیریت می‌کرد. انسان کورد می‌توانست در جغرافیای سوریه حضور داشته باشد اما در ثبت حقوقیِ دولت به صورت یک «غیر» ظاهر شود.

هم‌زمان با این بی‌تابعیت‌سازی، پروژه تعریب به سیاست جمعیتی تبدیل شد. طرح «کمربند عربی» در میانه دهه ۱۹۶۰ طراحی شد و در اوایل دهه ۱۹۷۰ با اسکان خانواده‌های عرب در روستاهایی در قلب مناطق کوردی اجرا شد. HRW توضیح می‌دهد که این طرح قرار بود نواری در امتداد مرز ترکیه ایجاد کند، کوردها را از پیوندهای جمعیتی با کوردهای ترکیه و عراق جدا سازد و زمین‌هایی را که بعضاً از کوردهای بی‌تابعیت یا ساکنان محلی گرفته شده بود در اختیار شهرک‌های جدید قرار دهد. در ۱۹۷۵ حدود چهار هزار خانواده عرب در ۴۱ «دهکده نمونه» اسکان داده شدند و حتی پس از تعلیق رسمی پروژه در ۱۹۷۶، ساختار جمعیتی و مالکیتیِ ایجادشده برطرف نشد. بنابراین «تعریب» را نباید فقط یک تغییر نام خیابان و روستا یا زبان اداری دانست؛ تعریب در معنای استراتژیک، تلاش برای بازطراحی رابطه جمعیت با زمین، حافظه با جغرافیا و قومیت با دولت بود. دولت می‌کوشید از طریق مهندسی جمعیت، آن چیزی را که بعدها «روژئاوا» خوانده شد، از یک پیوستگی اجتماعی به مجموعه‌ای از نواحی منفصل تبدیل کند.

با این همه، جامعه کورد سوریه هرگز جامعه‌ای منفعل نبود. در ۱۹۵۷ حزب دموکرات کوردستان سوریه تأسیس شد و پس از آن ده‌ها سازمان، حزب و جناح پدید آمدند، گرچه اغلب غیرقانونی و زیر فشار امنیتی بودند. گزارش HRW در ۲۰۰۹ نام حزب یکتی، جنبش آینده کوردی، حزب آزدی، حزب چپ کوردستان سوریه، KDP-S و PYD را در میان سازمان‌هایی می‌آورد که رهبران یا فعالانشان بازداشت و سرکوب شده‌اند. قیام قامشلو در مارس ۲۰۰۴ که پس از درگیری در یک مسابقه فوتبال آغاز شد، به اعتراضات گسترده‌ای در مناطق کوردی و حتی دمشق و حلب گسترش یافت و دست‌کم ۳۶ نفر کشته و بیش از ۱۶۰ نفر زخمی شدند. حکومت بعد از آن حتی آشکارتر نشان داد که فعالیت سیاسی و فرهنگی کوردی را همچون یک مسئله امنیتی می‌بیند. بنابراین پیش از ۲۰۱۱ با یک خلأ سیاسی مواجه نبودیم؛ با یک سیاست سیاسیِ خفه‌شده مواجه بودیم. این تفاوت بنیادی است. آنچه بعدها در روژئاوا به شکل «ساختن از صفر» جلوه کرد، در واقع روی بستر جامعه‌ای نشست که دهه‌ها تجربه حزب‌سازی، اعتراض، حافظه سرکوب، روشنفکری و سازمان‌یابی داشت.

در همین نقطه، تاریخ دولت سوریه با تاریخ پ.ک.ک درهم می‌پیچد. حافظ اسد در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ از پ.ک.ک  به‌عنوان اهرمی علیه ترکیه استفاده کرد. اوجالان در سوریه و دره بقاعِ تحت نفوذ دمشق مستقر شد و شبکه پ.ک.ک از این فضا برای آموزش، سازمان‌دهی و جنگ استفاده کرد. این رابطه را نباید به زبان ساده «اسد از کوردها حمایت کرد» ترجمه کرد؛ دمشق از پ.ک.ک علیه آنکارا استفاده می‌کرد. اما رابطه قدرت همیشه آن چیزی نیست که قدرت مسلط قصد کرده است. اسد می‌خواست از یک شکاف منطقه‌ای بهره‌برداری کند، در حالی که پ.ک.ک در همان فضا سرمایه سازمانی، کادر انسانی، آموزش سیاسی و تجربه نظامی می‌ساخت. بخشی از جوانان کورد سوریه در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ وارد این شبکه شدند. بنابراین اگر امروز به ظهور YPG و PYD نگاه کنیم و فقط بگوییم «پ.ک.ک  یک سازمان خارجی بود که پس از ۲۰۱۱ وارد سوریه شد»، تاریخ اجتماعی این فرایند را حذف کرده‌ایم. ادعای دقیق‌تر این است که پ.ک.ک یک جنبش کوردیِ فراملی بود که بخش مهمی از سرمایه انسانی خود را از میان کوردهای سوریه نیز جذب کرد و طی دهه‌ها شبکه‌ای ساخت که بعداً در شکاف ۲۰۱۱ قابل بازفعال‌شدن بود. خود Crisis Group در توضیح ریشه‌های PYD می‌نویسد که این حزب در ۲۰۰۳ و پس از ممنوعیت پ.ک.ک در سوریه در ۱۹۹۸ پدیدار شد و در چارچوب ک.ج.ک، همان جنبش گسترده کوردی که پ.ک.ک  نیز در آن جای می‌گرفت، قرار داشت.

این نقطه یکی از مهم‌ترین پارادوکس‌های تاریخ کوردی سوریه است: دولت سوریه می‌خواست از پ.ک.ک برای فشار بر ترکیه استفاده کند اما همان رابطه امکان شکل‌گیری سرمایه‌ای را فراهم کرد که بعداً در لحظه فروپاشی اقتدار مرکزی به سود پروژه‌ای خارج از کنترل دمشق عمل کرد. از این منظر، رفتار دولت نه تنها به‌صورت سرکوب هویت کوردی، بلکه به‌صورت مدیریت ژئوپلیتیک «مسئله کورد» قابل فهم است. دولت کورد سوریه را در داخل انکار می‌کرد و کورد مسلحِ فرامرزی را در بیرون به کار می‌گرفت. در زبان نظریه بازی، دمشق تصور می‌کرد می‌تواند از یک بازیگر متغیر برای افزایش قدرت چانه‌زنی خود استفاده کند؛ اما بازیگر مورد استفاده نیز برای خود ظرفیت انباشته می‌کرد. این همان جایی است که «ابزار» و «سوژه» از هم جدا می‌شوند: جنبش کوردی فقط ابزار دولت نبود؛ درون استفاده‌شدن نیز خود را می‌ساخت.

در ۲۰۰۳ تأسیس PYD و در ۲۰۰۴ قیام قامشلو نقطه اتصال این سرمایه قدیمی با جامعه کوردی سوریه را آشکارتر کردند. PYD از همان ابتدا درون شبکه‌ای قرار داشت که تجربه سازمانی پ.ک.ک را با محیط سیاسی سوریه پیوند می‌داد. در سال‌های آغاز جنگ سوریه، سه حوزه غیرپیوسته عفرین، کوبانی و جزیره به تدریج تحت کنترل ساختارهای وابسته به PYD قرار گرفتند و از نوامبر ۲۰۱۳ اداره‌های انتقالی شکل گرفتند. Crisis Group در ۲۰۱۴ نوشت که PYD در حال ساختن اداره‌های محلی در این سه enclave غیرپیوسته بود و در همان زمان رقابت شدیدی میان PYD و KNC که از حمایت بارزانی و ترکیه برخوردار بود، شکل گرفته بود. بنابراین روژئاوا از آغاز یک «خلأ سیاسی طبیعی» نبود؛ پروژه‌ای بود که از دل برخورد چند نیروی کوردی، چند دولت منطقه‌ای و یک جنگ داخلی بیرون آمد.

اما ۲۰۱۱ همه‌چیز را تغییر داد، زیرا برای نخستین‌بار خلأ قدرتی پدید آمد که اجازه می‌داد سرمایه سازمانیِ ساخته‌شده به قدرت سرزمینی تبدیل شود. زمانی که دولت اسد از بخش‌هایی از شمال و شمال‌شرق سوریه عقب نشست، نیروهای کوردی توانستند ساختارهای امنیتی و اداری را در مناطقی ایجاد کنند که تا آن زمان فقط در سطح اجتماعی کورد بودند. این همان لحظه‌ای بود که تفاوت میان «اقلیت تحت مدیریت» و «بازیگر سیاسی» آشکار شد. کوردها دیگر فقط موضوع سیاست دولت نبودند؛ خودشان شروع کردند به تولید سیاست، امنیت، آموزش، دادگستری و اداره. در این نقطه روژئاوا را می‌توان از منظر آنتونیو گرامشی نیز دید: جامعه‌ای که سال‌ها از هژمونی دولت مرکزی طرد شده بود، به جای تصرف کامل ماشین دولتی، شروع به ساختن یک ضد-بلوک نهادی در سطح محلی کرد. از منظر دلوز و گتاری نیز می‌توان گفت که «ماشین جنگ» در اینجا فقط ابزار جنگ باقی نماند؛ به تدریج به ماشین اجتماعیِ تولید فضا، نظم و سوژگی تبدیل شد. همین دگردیسی است که تفاوت روژئاوا با یک گروه چریکی صرف را توضیح می‌دهد.

داعش، اما، تناقض تاریخی دیگری ساخت. دولت‌های بزرگ غربی در آغاز با «خودگردانی کوردی» مسئله داشتند، اما ظهور داعش وضعیت را تغییر داد. SDF تبدیل به شریک زمینی ائتلاف آمریکا شد و جنگ کوبانی در ۲۰۱۴ شهرت جهانی و سرمایه نمادین بی‌سابقه‌ای برای مقاومت کوردی ایجاد کرد. پس از آن، SDF نه فقط یک نیروی کوردی، بلکه یک ائتلاف چندقومیتی شد که در آن نیروهای عرب و دیگر جوامع نیز حضور داشتند. همین جا باید از یک افسانه دیگر فاصله گرفت: موفقیت روژئاوا صرفاً محصول محبوبیت اجتماعی نبود؛ آنچه به PYD و YPG امکان داد رقیبان کوردی را کنار بزنند و یک نظم سیاسی را تحمیل کنند، ترکیبی از سرمایه سازمانیِ پیشا۲۰۱۱، انضباط کادری، تجربه جنگ، کنترل سرزمینی و سپس حمایت نظامی آمریکا بود. پژوهش دانشگاهی درباره سیاست کوردی پس از ۲۰۱۱ نیز نشان می‌دهد که مزیت PYD تا حد زیادی از شبکه‌های فرامرزی و انباشت سرمایه سازمانیِ ساخته‌شده در دهه‌های قبل ناشی می‌شد. به این معنا، روژئاوا در کوبانی «متولد» نشد؛ کوبانی لحظه‌ای بود که سرمایه چند دهه‌ای در برابر جهان دیده شد.

از ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۹ دستاوردها را نباید با شکست‌های بعدی کوچک کرد. چیزی رخ داد که در تاریخ معاصر کوردهای سوریه سابقه نداشت: کنترل سرزمینی نسبتاً پایدار، نهادهای اداری، تجربه آموزش به زبان کوردی، ساختارهای امنیتی، دادگستری و اداره محلی، تجربه دیپلماسی مستقیم با دولت‌ها، تماس با پارلمان‌ها و دولت‌های اروپایی و در نهایت تبدیل‌شدن به شریک ضروری ائتلاف ضد داعش. پژوهش‌های دانشگاهی درباره خودگردانی کوردی سوریه تأکید کرده‌اند که این ساختار تنها یک اداره امنیتی نبود و حوزه‌هایی چون آموزش، بهداشت، عدالت و رابطه جنسیتی را نیز دربرگرفت. از لحاظ حقوق بین‌الملل، این ساختار حاکمیت رسمی نداشت؛ اما از لحاظ جامعه‌شناسی سیاسی، یک polity بالفعل ساخته بود. تفاوت میان de facto sovereignty و de jure sovereignty در اینجا کلیدی است: روژئاوا برای مدتی توانست بگوید «من اداره می‌کنم»، اما هرگز نتوانست این اداره‌کردن را در قانون اساسی سوریه و در یک قرارداد بین‌المللی غیرقابل برگشت تثبیت کند. همین فاصله، بعدها شکاف میان دستاورد نظامی و سرنوشت سیاسی را تعیین کرد.

اما همان زمانی که روژئاوا به اوج قدرت می‌رسید، سقف قدرتش نیز در حال شکل‌گیری بود. ترکیه هرگز وجود یک ساختار نظامی-سیاسی تحت رهبری PYD/YPG در امتداد مرز خود را نپذیرفت. عملیات عفرین در ۲۰۱۸ و سپس حمله ۲۰۱۹ به شمال‌شرق سوریه نشان داد که ترکیه حاضر است برای شکستن پیوستگی جغرافیایی پروژه کوردی وارد جنگ شود. Human Rights Watch در مورد عفرین، تصرف و غارت اموال کوردهای غیرنظامی، بازداشت‌های غیرقانونی، شکنجه، ناپدیدشدگی و دیگر سوءرفتارها توسط گروه‌های مسلح مورد حمایت ترکیه را مستند کرد؛ گزارش‌های آن دوره نیز از آوارگی گسترده مردم عفرین خبر می‌دادند.

در حقیقت عفرین تنها یک شهر از دست‌رفته نبود؛ یک آزمایش بود برای اینکه آیا یک ساختار کوردی می‌تواند بدون تضمین بین‌المللیِ حاکمیت، سه جبهه همزمان را مدیریت کند: ترکیه در شمال، دمشق در غرب و شرق و حامیان خارجی در حال محاسبه منافع خود. پاسخ نظامی ۲۰۱۸ منفی بود.

سال ۲۰۱۹ این درس را تلخ‌تر کرد. آمریکا برای جنگ با داعش به SDF احتیاج داشت، اما این به معنای تعهد آمریکا به دفاع از خودمختاری روژئاوا نبود. وقتی دولت ترامپ در اکتبر ۲۰۱۹ نیروهایش را از برخی مواضع مرزی کنار کشید و ترکیه عملیات خود را آغاز کرد، مسئله روشن شد: آمریکا شریک نظامی کوردها بود، نه ضامن حقوق سرزمینی آنان. روسیه نیز در توافق‌های بعدی در امتداد منطق خاص خود حرکت کرد؛ مسکو در چارچوب حفظ تمامیت ارضی سوریه و بازگشت اقتدار دمشق، بر عقب‌نشینی نیروهای کوردی از بخش‌هایی از مرز فشار آورد. به این ترتیب، عفرین و سه‌ری‌کانی تنها دو زخم نبودند؛ هر دو اعلام می‌کردند که روژئاوا می‌تواند وجود داشته باشد اما نمی‌تواند بدون موافقت قدرت‌های بزرگ به یک حاکمیت مستقل و یکپارچه در تمام طول مرز ترکیه تبدیل شود.

این مسئله در ۲۰۱۹ یک تناقض ژئوپلیتیک مرکزی ایجاد کرد. آمریکا و روسیه بر سر آینده سوریه اختلاف داشتند، ایران و ترکیه نیز منافع متفاوتی داشتند، اما در یک نقطه خاص می‌توانستند به هم نزدیک شوند: اصل حاکمیت دولت سوریه بر سرزمین خود. ترکیه یک «عمق امنیتی» می‌خواست؛ روسیه بازگشت دمشق را می‌خواست؛ آمریکا از درگیری با ترکیه پرهیز می‌کرد؛ و SDF خود را میان این چهار منطق می‌یافت. بنابراین عقب‌نشینی‌های مرزی را نباید فقط به «خیانت آمریکا» یا «معامله روسیه» تقلیل داد. ساختار قدرت به گونه‌ای بود که یک بازیگر غیردولتی نمی‌توانست به آسانی دو دولت بزرگ و همسایه را به یکباره وادار کند منافعشان را با آرمان خود منطبق کنند. مسئله این نبود که کوردها «بازیگر نبودند»؛ مسئله این بود که بازیگری آنان با ساختار مادی قدرت دولت‌ها هم‌وزن نبود.

روژئاوا از اینجا به بعد در وضعیتِ قدرتِ مشروط قرار گرفت. سرزمین داشت، اما ضمانت نداشت؛ ارتش داشت، اما هواپیما نداشت؛ اقتصاد نفتی داشت، اما راه‌های مستقل تجارت و شناسایی بین‌المللی نداشت؛ دیپلماسی داشت، اما کرسی سازمان ملل نداشت؛ مشروعیت نمادین جهانی داشت، اما حاکمیت حقوقی نداشت. این همان تناقضی است که باید برای فهم شکست یا پدیده مبهم ۲۰۲۶ از آن آغاز کرد. روژئاوا در داخل سوریه قوی بود، اما در نظام بین‌الملل ضعیف؛ در میدان نبرد با داعش می‌توانست یک شریک «ضروری» باشد، اما در بازسازی دولت سوریه به‌عنوان یک «مزاحم ژئوپلیتیک» قابل حذف دیده می‌شد. از نظر استراتژیک، این همان تفاوت میان داشتن leverage و داشتن guarantee است.

سپس در دسامبر ۲۰۲۴ دولت اسد سقوط کرد و دستگاه بازی تغییر کرد. ایران از سوریه رانده شد، روسیه نقش سابق خود را از دست داد، ترکیه به یکی از اصلی‌ترین قدرت‌های خارجی در دمشق جدید تبدیل شد و احمد الشرع، رهبر سابق HTS، از سوی دولت‌هایی که چندی پیش او را در قالب یک بازیگر جهادی می‌دیدند، به‌تدریج وارد شبکه مشروعیت بین‌المللی شد. آمریکا نیز در ۲۰۲۵ به‌جای اینکه حفظ نظم خودگردان کوردی را شرط اصلی آینده سوریه قرار دهد، به سمت مدیریت انتقال سیاسی جدید رفت؛ ترامپ در مه ۲۰۲۵ با الشرع دیدار کرد و در ژوئیه همان سال آمریکا designation تروریستی HTS را لغو کرد. در اوت ۲۰۲۶ نیز واشنگتن سوریه را از فهرست دولت‌های حامی تروریسم خارج کرد. این زنجیره را باید در یک جمله خواند؛ دولت‌سازی سوریه دوباره از یک مسئله امنیتی به یک پروژه ژئوپلیتیکی تبدیل شد و در این پروژه روژئاوا دیگر آن ارزش انحصاری دوران جنگ با داعش را نداشت.

در این نظم جدید، ترکیه و دمشق به یکدیگر نزدیک شدند، کشورهای عربی خلیج نیز از بازسازی و یکپارچگی سوریه حمایت کردند و مسئله اصلی برای اکثر این بازیگران این بود که سوریه دوباره یک دولت مرکزی داشته باشد. این به معنای هماهنگی کامل آنان در همه‌چیز نبود؛ اسرائیل و ترکیه خودشان در ۲۰۲۶ وارد رقابت‌های شدید بر سر دامنه نفوذ نظامی در سوریه شدند و اسرائیل حتی در اوت ۲۰۲۶ پایگاه ابوظهر را هدف قرار داد، زیرا نگران حضور و نقش ترکیه در سوریه بود. چند روز بعد، آمریکا میان اسرائیل و دمشق برای کاهش تنش میانجی‌گری کرد. پس نباید از این منظومه یک «ائتلاف کامل ترکیه-اسرائیل-سوریه علیه کوردها» ساخت. واقعیت پیچیده‌تر است. آنچه وجود داشت همگراییِ موقت منافع بر سر بازسازی اقتدار دولت سوریه، در کنار رقابت شدید قدرت‌های منطقه‌ای بر سر اینکه این دولت جدید تحت چه معماری امنیتی‌ای قرار گیرد. همین پیچیدگی است که نشان می‌دهد چرا روژئاوا نمی‌توانست به سادگی با «انتخاب یک حامی خارجی» مشکل خود را حل کند.

در این میان، مسئله اوجالان و پ.ک.ک نیز از ترکیه به سوریه سرریز شد. در ۲۷ فوریه ۲۰۲۵ اوجالان خواستار انحلال پ.ک.ک و پایان مبارزه مسلحانه شد. مظلوم عبدی همان روز اعلام کرد که این فراخوان مستقیماً شامل SDF  در سوریه نمی‌شود. این تفکیک مهم بود، زیرا پروژه باکور و پروژه روژئاوا از نظر تاریخی یکی نیستند. اما در واقعیت ژئوپلیتیک از یکدیگر جدا هم نبودند. ترکیه برای پایان مسئله پ.ک.ک می‌خواست شبکه مسلحانه کوردی در سوریه نیز تغییر شکل دهد و آمریکا برای بهبود رابطه با آنکارا علاقه‌مند بود که پیوندهای مسلحانه میان دو سوی مرز کاهش یابد. بنابراین انحلال پ.ک.ک را می‌توان یک حرکت دوگانه فهمید: پایان یک چرخه ۴۰ ساله جنگ در باکور و همزمان تلاش برای حذف مهم‌ترین بهانه امنیتی ترکیه علیه ساختارهای کوردی سوریه.

اما آیا این تصمیم هوشمندانه بود؟ پاسخ را نمی‌توان با واژه «خیانت» تعیین کرد. باید به نظریه بازی بازگردیم. یک بازیگر ضعیف زمانی منطقی عمل می‌کند که بتواند هزینه مقاومت، احتمال شکست، ارزش گزینه جایگزین و احتمال تثبیت دستاوردها را همزمان محاسبه کند. تا زمانی که آمریکا حاضر بود بخشی از چتر امنیتی را حفظ کند، SDF  می‌توانست از قدرت نظامی خود به‌عنوان (Best Alternative To a Negotiated Agreement-بهترین گزینه جایگزین در صورت شکست مذاکرات) BATNA استفاده کند؛ اما بعد از سقوط اسد و تغییر سیاست واشنگتن، BATNA  بسیار ضعیف شد. در ژانویه ۲۰۲۶ نیروهای دمشق توانستند بخش‌هایی از قلمرو SDF را پس بگیرند و آمریکا آشکارا از ادغام حمایت کرد. توافق ۳۰ ژانویه ۲۰۲۶ بر ادغام نیروهای SDF در ساختار نظامی سوریه، استقرار نیروهای دولتی در شهرهایی چون قامشلو و حسکه و ادغام نهادهای خودگردان در نهادهای دولت مرکزی متمرکز شد. سپس در ۲۵ اوت ۲۰۲۶ مظلوم عبدی انحلال SDF به‌عنوان نیروی نظامی مستقل را اعلام کرد. این دیگر یک امتیاز احتمالی نیست؛ یک تغییر ساختاری واقع‌شده است.

اما در اینجا تراژدی اصلی روژئاوا آشکار می‌شود: آنچه کوردها واگذار کردند «سخت» بود و آنچه گرفتند هنوز بخشاً «نرم» است. سلاح، سرزمین، گذرگاه، بخشی از منابع و ساختار امنیتی، چیزهایی ملموس و قابل سنجش بودند؛ در مقابل، حقوق فرهنگی، تضمین مشارکت سیاسی و وعده قانون اساسی، ارزشمند اما آسیب‌پذیرند. پارلمان اروپا در ۲۰۲۶ دقیقاً روی همین شکاف تأکید کرده است: فرمان ریاست‌جمهوری شماره ۱۳ درباره حقوق زبانی، فرهنگی و تابعیتی کوردها یک گام تاریخی در حقوق سوریه بود، اما خود نهادهای اروپایی خواسته‌اند این حقوق در قانون اساسی آینده نهادینه و تضمین شوند؛ زیرا تا زمانی که در سطح قانون اساسی تثبیت نشده‌اند، همچنان در معرض تغییرند. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که موفقیت یا شکست راهبرد اوجالان و عبدی را تعیین خواهد کرد. اگر انحلال سازمان مسلحانه به تثبیت حقوق جمعی و یک قرارداد سیاسیِ غیرقابل برگشت منجر شود، می‌توان آن را انتقال از جنگ به سیاست دانست؛ اگر چنین نشود، منتقدان می‌توانند به‌طور موجه استدلال کنند که سرمایه سخت پیش از دریافت تضمین سخت واگذار شده است.

در نتیجه، حمله به اوجالان و مظلوم عبدی با عنوان «فروش کوردستان» از نظر روش‌شناسی سیاسی ضعیف‌تر از نقدی بسیار سخت‌تر است که بپرسد چرا رهبران روژئاوا نتوانستند در اوج قدرت نظامی و در سال‌های ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۹ یک قرارداد حقوقی چندجانبه برای خودگردانی، فدرالیسم یا حداقل تمرکززدایی بسازند. روژئاوا در سطح نظامی از آنچه در سطح حقوقی ساخت بسیار جلوتر بود. ارتش ساخت، اما قانون اساسی نساخت؛ سرزمین گرفت، اما شناسایی حاکمیت نگرفت؛ با واشنگتن و اروپایی‌ها رابطه ساخت، اما حمایت آنان را به تعهد حقوقی بدل نکرد؛ و با ائتلاف‌های عربی و آشوری همکاری کرد، اما نتوانست این همکاری را به یک ائتلاف ملی سوریِ پایدار در برابر تمرکزگرایی دمشق تبدیل کند. همین عدم تقارن را باید جدی گرفت. شکست استراتژیک الزاماً از خیانت نمی‌آید؛ گاهی از ناتوانی در تبدیل پیروزی نظامی به نهاد حقوقی می‌آید.

از این منظر، منتقدان KDP، ENKSیا جریان‌های نزدیک به بارزانی که می‌گویند PYD و پ.ک.ک اشتباه کرده‌اند، بخشی از حقیقت را لمس می‌کنند اما گاهی سطح تحلیل را پایین می‌آورند. رقابت درون‌کوردی واقعاً وجود داشته است و حتی پیش از جنگ سوریه KDP و پ.ک.ک دو مدل متفاوت از سیاست کوردی بودند: یکی دولت‌سازی عمل‌گرایانه، دیپلماسی و ائتلاف با دولت‌ها؛ دیگری جنبش مسلحانه فراملی و سپس پروژه کنفدرالیسم دموکراتیک. در سوریه نیز KNC از حمایت بارزانی برخوردار بود و PYD با آن رقابت کرد. Crisis Group در ۲۰۱۴ این شکاف را به‌صراحت ثبت کرده بود. اما از این واقعیت نمی‌توان نتیجه گرفت که هر نقد KDP  به پ.ک.ک درست است یا اینکه مسئله کورد باید از دریچه یکی از دو حزب دیده شود.

KDP نیز یک بازیگر قدرت است با منافع خاص اقلیم خود، رابطه عمیق با ترکیه و معماری امنیتی متفاوت؛ PYD نیز یک بازیگر قدرت است با شبکه سازمانی، ایدئولوژی و تاریخ متفاوت. مقایسه آنها بدون کنترل متغیرها شبیه مقایسه دو ارتش با منابع یکسان است در حالی که یکی دولت بالفعل دارد و دیگری یک جنبش زیرزمینی فراملی بوده است.

در همین جا یک توهم دیگر نیز باید کنار گذاشته شود: اسطوره اسرائیل به‌عنوان ناجی کوردها. اسرائیل در دوره‌هایی، به‌خصوص در رابطه با جنبش بارزانی در عراق در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، حمایت عملی ارائه کرده است؛ اما این رابطه هرگز به یک تضمین پایدار برای پروژه ملی کوردی تبدیل نشد. آزمون ۱۹۷۵ و سپس رفراندوم استقلال اقلیم در ۲۰۱۷ نشان دادند که حمایت سیاسی یک قدرت خارجی با آمادگی آن قدرت برای پرداخت هزینه نظامی و دیپلماتیک برابر نیست. اسرائیل در ۲۰۱۷ از استقلال کوردستان عراق حمایت سیاسی کرد، اما زمانی که بغداد با حمایت ایران و در محیط مخالفت ترکیه کنترل کرکوک و مناطق مورد مناقشه را بازپس گرفت، اسرائیل نتوانست یا نخواست یک چتر امنیتی واقعی برای کوردها ایجاد کند. بنابراین جمله «پ.ک.ک  چون با اسرائیل نساخت شکست خورد» از نظر تاریخی جدی نیست؛ هیچ شواهدی وجود ندارد که اسرائیل آماده بوده باشد از روژئاوا در سطحی که آمریکا از SDF حمایت کرد دفاع کند. در ۲۰۲۶ حتی اسرائیل و ترکیه خودشان بر سر آینده سوریه وارد کشمکش امنیتی شده‌اند؛ در چنین محیطی، تبدیل اسرائیل به «حامی طبیعی کوردها» بیشتر یک اسطوره ژئوپلیتیک است تا توصیف روابط واقعی.

حتی درباره ربایش اوجالان نیز همین اصل روش‌شناختی باید رعایت شود. نقش آمریکا در انتقال اطلاعاتی که به دستگیری اوجالان در ۱۹۹۹ انجامید در منابع معتبر تاریخی و رسانه‌ای بسیار مستندتر از ادعای نقش مستقیم موساد است. درباره اسرائیل و موساد گزارش‌ها و گمانه‌زنی‌هایی وجود داشته، اما اسناد علنی موجود برای تبدیل این ادعا به یک واقعیت قطعی کافی نیست. این تفکیک مهم است، نه برای تبرئه اسرائیل، بلکه برای حفظ عقلانیت انتقادی. نقد یک قدرت زمانی نیرومند است که بر واقعیت قابل اثبات تکیه کند، نه بر هر روایتی که با موضع سیاسی ما همخوانی دارد.

پرسش بنیادین‌تر آن است که اگر پروژه خودگردانی روژئاوا اکنون تا این حد عقب نشسته، آیا هزینه انسانی مقاومت بی‌معنا شده است؟ پاسخ منفی است، اما نه به معنای رمانتیک. مقاومت فقط با قلمرو اندازه‌گیری نمی‌شود. در تاریخ سیاسی، یک جامعه می‌تواند پس از شکست نظامی همچنان تغییر کرده باشد، زیرا چیزی را به دولت و جهان تحمیل کرده است که پیش از آن وجود نداشته: ضرورت مذاکره. کوردهای سوریه پیش از ۲۰۱۱ در ساختار رسمی دولت عمدتاً به‌عنوان اقلیتی تحت کنترل و برای بخشی از جمعیت حتی به‌عنوان «بیگانه» یا «ثبت‌نشده»، ظاهر می‌شدند. امروز حکومت دمشق مجبور است درباره زبان کوردی، حقوق شهروندی کوردها، شکل مشارکت سیاسی آنها و ادغام نیروهای سابق SDF مذاکره کند. این تغییر با اخلاق «قهرمانانه یا شکست‌خورده» قابل توضیح نیست؛ این تغییر حاصل انباشت قدرت توسط یک جامعه است. هزینه انسانی آن بخشی از تاریخ قدرت است، نه یک حسابداری ساده جان در برابر امتیاز.

اما همین جا نیز باید از رمانتیسیسم مقاومت فاصله گرفت. جان انسان‌ها وسیله‌ای نیست که هر شکست سیاسی را توجیه کند. مشروعیت مقاومت از اینجا می‌آید که جامعه در برابر یک نظم مسلط امکان دیگری می‌سازد؛ مشروعیت آن وقتی از بین می‌رود که خودِ سازمان مقاومت، انسان‌ها را صرفاً ماده خام ایدئولوژی تصور کند. بنابراین ارزیابی اخلاقی و استراتژیک پ.ک.ک، PYD و SDF باید به‌صورت همزمان انجام شود: آیا آنها توانستند از مردم حفاظت کنند؟ آیا نهادهایی ساختند که از کادرها مستقل باشند؟ آیا رقابت سیاسی کوردی را تحمل کردند؟ آیا توانستند با عرب‌ها و آشوری‌ها یک قرارداد سیاسی بسازند؟ و آیا قدرت خارجی را ابزار خود کردند یا خودشان به ابزار قدرت خارجی بدل شدند؟ این‌ها سؤالاتی بسیار جدی‌تر از «قهرمان یا خائن» هستند.

از همین زاویه، نسبت پ.ک.ک با روژئاوا نیز باید از دو افراط نجات پیدا کند. تعبیر «پ.ک.ک یک سازمان خارجی بود» تاریخ اجتماعی کوردهای سوریه و درهم‌تنیدگی خانواده‌ها، شهرها و شبکه‌های کوردی در دو سوی مرز ترکیه و سوریه را نادیده می‌گیرد. اما تعبیر مخالف، یعنی «همه آنچه در روژئاوا رخ داد محصول خود مردم سوریه بود و پ.ک.ک هیچ نقش سازمانی نداشت»، نیز با شواهد تاریخی سازگار نیست. حقیقت پیچیده‌تر است: بخشی از ظرفیت سیاسی-نظامی روژئاوا از سرمایه انسانی و سازمانی جنبش فراملی پ.ک.ک آمد و بخشی دیگر از جامعه کوردی سوریه، تجربه احزاب محلی، قیام قامشلو، شبکه‌های روشنفکری و تجربه زیست تحت سرکوب دولت سوریه. در واقع، یکی از نکات مهم تاریخ روژئاوا این است که یک جنبش فراملی و یک جامعه محلی برای مدتی در یک دستگاه سیاسی واحد به هم رسیدند؛ دستاوردهای این ترکیب واقعی بود و تناقض‌هایش نیز واقعی.

فاجعه روژئاوا در همین «توانایی و ناتوانی» همزمان نهفته است. جنبش توانست یک جامعه انکارشده را به یک بازیگر بین‌المللی تبدیل کند، اما نتوانست از بازیگری به تضمین حقوقی عبور کند. توانست در کوبانی و رقه بجنگد، اما نتوانست در ژنو یا واشنگتن یا مسکو معاهده‌ای بسازد که سرنوشت خودگردانی را مستقل از تغییرات قدرت تضمین کند. توانست با آمریکا همکاری نظامی کند، اما نتوانست این همکاری را به یک پیمان دفاعی برای ساختار سیاسی روژئاوا تبدیل کند. توانست با عرب‌ها، آشوری‌ها و دیگر گروه‌ها همکاری کند، اما در پایان زیر فشار مرکزگرایی دمشق و منطق امنیتی ترکیه قرار گرفت. این نه یک «شکست مطلق» است و نه یک «پیروزی ناقص» به معنای کلیشه‌ای؛ این نوعی تراژدی سیاسی است که در آن قدرت واقعی وجود داشت اما رژیم حقوقیِ مناسب برای حفظ آن ساخته نشد.

از منظر فلسفه قدرت، می‌توان گفت روژئاوا مسئله قدیمی «قدرتی که هنوز دولت نشده» را به شکلی تازه بازتولید کرد. فوکو در تحلیل‌های خود نشان می‌دهد که قدرت فقط در حاکمیت مرکزی متراکم نیست؛ قدرت در شبکه‌ها، نهادها، بدن‌ها و شیوه‌های زندگی نیز تولید می‌شود. روژئاوا در این معنا تجربه‌ای مهم بود: قدرت می‌توانست در بیرون از دولت مرکزی تولید شود و برای مدتی نظم دیگری بسازد. اما تاریخ دولت مدرن پاسخ خود را به این قدرت دارد: آن را یا به رسمیت می‌شناسد و حقوقی می‌کند، یا آن را در خود ادغام می‌کند، یا سرکوبش می‌کند. از این منظر، ادغام SDF در سال ۲۰۲۶ نه صرفاً پایان یک ارتش، بلکه بازگشت یک قدرتِ بیرون‌دولتی به دستگاه دولت است. پرسش اصلی این است که در این بازگشت، چه بخشی از سوژگی سیاسی کورد باقی می‌ماند.

اینجا همچنین باید از مفهوم «شکست» فاصله گرفت. مقاومت تاریخی کوردها از ۱۹۲۰ تا ۲۰۲۶ یک پروژه یکپارچه نبود که با یک شکست تمام شود. شبکه‌ای از شورش‌ها، حزب‌ها، روشنفکران، جنبش‌های مسلح، انتخابات، مذاکره‌ها و اشکال مختلف خودسازمان‌دهی بود. روژئاوا یکی از مهم‌ترین فصول این تاریخ است، نه تمام تاریخ آن. حتی اگر ساختار خودگردانی منحل شود، کادرهای سیاسی و اداری، تجربه حکومت، حافظه زبانی و فرهنگی و مهم‌تر از همه تجربه «قدرت داشتن» از بین نمی‌رود. آنچه در ۲۰۱۲ غیرممکن به نظر می‌رسید، در ۲۰۲۶ دیگر در سطح امر قابل تصور محض نیست؛ اکنون بخشی از تاریخ زیسته یک نسل است. دولت می‌تواند اداره خودمختار را منحل کند، اما به سختی می‌تواند تجربه خودگردانی را از حافظه سیاسی جامعه حذف کند.

در همین معنا، انحلال SDF در ۲۵ اوت ۲۰۲۶ باید به‌عنوان یک نقطه پایان و آغاز همزمان خوانده شود. پایان یک فرم نظامی-سرزمینی است؛ آغاز نبردی برای اینکه ببینیم آیا آنچه در طول این سال‌ها در میدان ساخته شد، می‌تواند در متن دولت جدید سوریه به حقوق نهادی تبدیل شود. رسانه‌ها گزارش داده‌اند که نیروهای SDF در چارچوب توافق با دمشق وارد ساختار ارتش سوریه می‌شوند و ترکیه نیز انحلال SDF را گامی در جهت «وحدت سوریه» خوانده است. همزمان اسناد اروپایی در ۲۰۲۶ هشدار می‌دهند که حقوق کوردی باید از سطح فرمان‌های اجرایی فراتر رود و در قانون اساسی نهادینه شود. این دو واقعیت کنار هم قرار می‌گیرند: دولت مرکزی به دست آمده است؛ اکنون مسئله این است که آیا کوردها بدون دولت مستقل، می‌توانند در درون آن دولت به شکلی نهادی و غیرقابل برگشت به‌رسمیت شناخته شوند یا نه.

به همین دلیل، پرسش واقعی امروز دیگر «آیا روژئاوا باقی ماند؟» نیست. پرسش این است که «چه چیزی از روژئاوا به دولت سوریه منتقل شد و چه چیزی درون جامعه کوردی باقی ماند؟» اگر فقط سلاح‌ها ادغام شوند، سرزمین‌ها تحویل داده شوند و نهادهای محلی در وزارتخانه‌های مرکزی حل شوند، اما زبان کوردی دوباره به حاشیه رانده شود، تابعیت و هویت دوباره مسئله سیاسی شود و مشارکت کوردها تابع اراده دولت مرکزی باقی بماند، آنگاه پروژه روژئاوا از نظر حقوقی شکست خورده است. اما اگر تجربه خودگردانی باعث شود سوریه جدید ناچار شود کوردها را به‌عنوان یک جامعه سیاسیِ برخوردار از حقوق جمعی، زبان و مشارکت نهادی بپذیرد، آن‌گاه روژئاوا در شکل دیگری ادامه یافته است؛ نه به عنوان سرزمین، بلکه به عنوان معیار جدید رابطه کورد و دولت سوریه.

این همان نقطه‌ای است که باید قضاوت تاریخی درباره اوجالان و مظلوم عبدی را به تعویق انداخت، نه از سر تعارف، بلکه از سر عقل. اگر توافق با دمشق در نهایت حقوق کوردی را تثبیت کند، پایان SDF می‌تواند یک عقب‌نشینی موقت و هوشمندانه باشد؛ اگر حقوق کوردی دوباره مشروط و برگشت‌پذیر شود، منتقدان خواهند توانست استدلال کنند که رهبری کوردی پیش از دریافت تضمین‌ها از مهم‌ترین اهرم‌های قدرت خود دست کشید. هنوز برای حکم نهایی زود است. آنچه امروز می‌دانیم این است که SDF از نظر نظامی منحل شده، بخش عمده‌ای از قلمرو خود را از دست داده و دولت مرکزی در حال بازگرداندن حاکمیت سرزمینی است؛ آنچه هنوز نمی‌دانیم این است که آیا جامعه کوردی در قبال این عقب‌نشینی صاحب یک قرارداد سیاسی پایدار خواهد شد یا خیر.

در نهایت، تاریخ روژئاوا را نه می‌توان با «خیانت» خلاصه کرد و نه با «قهرمانی». هر دو واژه بیش از آنکه توضیح دهند، تاریخ را می‌بندند. روژئاوا یک مسئله بسیار سخت‌تر را پیش روی ما می‌گذارد: چگونه یک ملت بی‌دولت می‌تواند از زیر شرایط انکار، سرکوب و مرزبندی‌های تحمیلی بیرون بیاید، قدرت تولید کند، به میدان بین‌المللی راه یابد و سپس در لحظه‌ای که نظم منطقه‌ای تغییر می‌کند، آن قدرت را بدون نابودی خود به حقوق تبدیل کند؟ این مسئله فقط کوردی نیست. مسئله عامِ تمام جنبش‌های بی‌دولت و همه سوژه‌های سیاسی‌ای است که می‌خواهند در جهانی متشکل از دولت‌ها، بدون داشتن دولت، حق تعیین سرنوشت خود را به رسمیت برسانند.

از این زاویه، تراژدی اصلی روژئاوا این نیست که کوردها جنگیدند و بعد عقب نشستند؛ تراژدی این است که در یک مقطع تاریخی کوتاه، آنان نشان دادند قدرت سیاسی قابل تولید است، حتی وقتی دولت نداری، اما هنوز نتوانسته‌اند نشان دهند که این قدرت را می‌توان در نظمی حقوقی چنان نهادینه کرد که تغییر حامی خارجی، سقوط یک رژیم، تغییر سیاست آمریکا، نفوذ ترکیه یا بازگشت دولت مرکزی نتواند آن را به‌سادگی از میان ببرد. این همان فاصله میان مقاومت و سیاست، میان شورش و نهاد، میان آزادی بالفعل و حق قانونی است. شاید تمام تاریخ روژئاوا را بتوان در همین فاصله خواند.

و اگر بخواهیم از همه این تاریخ یک داوری فشرده اما جدی بسازیم، شاید چنین بتوان آن را ترسیم کرد. کوردهای سوریه در ۱۹۲۰ با یک مرز جدید محاصره شدند؛ در ۱۹۶۲ بخشی از آنان از نظر حقوقی از دولت حذف شدند؛ در دهه ۱۹۷۰ بر زمینشان مهندسی جمعیتی انجام شد؛ در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ بخشی از جوانانشان در یک جنبش فراملی سرمایه سازمانی کسب کردند؛ در ۲۰۰۳ PYD پدیدار شد؛ در ۲۰۰۴ قامشلو نشان داد که جامعه هنوز زنده است؛ در ۲۰۱۲ قدرت دولتی شکست و امکان خودگردانی پدید آمد؛ در ۲۰۱۴ کوبانی این مقاومت را جهانی کرد؛ میان ۲۰۱۵ و ۲۰۱۹ کوردها از یک جامعه سرکوب‌شده به شریک نظامی یک ائتلاف جهانی تبدیل شدند؛ ۲۰۱۸ و ۲۰۱۹ ترکیه نشان دادند که سقف جغرافیایی این قدرت کجاست؛ ۲۰۲۴ فروپاشی اسد نشان داد که نظم قدیمی دیگر وجود ندارد؛ ۲۰۲۵ انحلال پ.ک.ک و مذاکرات ترکیه نشان داد که حتی پروژه باکور نیز وارد مرحله‌ای دیگر شده است؛ ۲۰۲۶ سوریه جدید با پشتیبانی آمریکا و نزدیکی به ترکیه دوباره حاکمیت مرکزی را بنا کرد؛ و در ۲۵ اوت ۲۰۲۶ SDF اعلام کرد که به‌عنوان نیروی نظامی مستقل پایان یافته است.

اما پس از یک قرن، کورد دیگر همان سوژه‌ای نیست که در ۱۹۶۲ می‌شد تابعیتش را از او گرفت و از نظر سیاسی تقریباً ناپدیدش کرد. همین تغییر شاید مهم‌ترین سرمایه مقاومت باشد. سؤال باقی‌مانده این است که آیا این سرمایه، در نظم جدید سوریه، به حق تبدیل می‌شود یا دوباره به وعده؛ زیرا تفاوت تاریخ روژئاوا با یک شکست نظامی عادی دقیقاً در همین‌جاست: مسئله کورد دیگر قابل حذف نیست، اما حق کورد هنوز قطعی نشده است. فاصله میان این دو، همان میدان سیاسی‌ای است که پس از انحلال SDF آغاز می‌شود.

تلاش دوباره

کاک فواد میان اسطوره و تاریخ

امید نامدار- قندیل پرس-یادداشت تحلیلی   نوشتن درباره فواد مصطفی سلطانی، معروف به کاک فواد، …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *