تازه‌ها

بالکانیزاسیون کدام سرزمین؟ (تبارشناسی مرز، دولت و مسئله کوردستان) (بخش1)

خالد عزیزپناه- قندیل پرس- یادداشت تحلیلی
 
درآمدی بر تبارشناسی یک اتهام در مسئله کوردستان
گاهی یک واژه بیش از آنکه جهان را توصیف کند، تصمیم گرفته است از پیش درباره جهان قضاوت کند. «بالکانیزاسیون» از همین جنس واژه‌هاست. واژه‌ای که در ظاهر، تنها فرایندی تاریخی را نام می‌برد؛ اما در عمل، اغلب پیش از آنکه استدلال آغاز شود، نتیجه را اعلام کرده است. کافی است یک ملت بی‌دولت از حق تعیین سرنوشت سخن بگوید یا از نظم سیاسی موجود فاصله بگیرد؛ این واژه مانند آژیر خطر ظاهر می‌شود؛ «بالکانیزاسیون». انگار خود کلمه، جای تحلیل را گرفته باشد.

شاید همین نخستین تناقض باشد. کمتر کسی هنگام به‌کار بردن این اصطلاح از خود می‌پرسد که چرا تجزیه یک امپراتوری در جنوب‌شرق اروپا باید بیش از یک قرن بعد، به زبان توصیف مسئله‌ای در زاگرس یا آناتولی بدل شود. چرا تجربه تاریخی بالکان، به معیار اخلاقی برای داوری درباره مطالبات ملت‌های دیگری تبدیل شده است؟ چگونه یک رخداد تاریخی، آرام‌آرام به دستگاهی برای مشروعیت‌بخشی به مرزهای موجود تبدیل شد؟

در بسیاری از مناظره‌های سیاسی ایران، این پرسش هرگز مطرح نمی‌شود. بحث معمولاً از جایی آغاز می‌شود که گویی دولت-ملت ایران از ازل وجود داشته است. مرزها حاضرند، نقشه حاضر است، دولت حاضر است و هر مطالبه‌ای که این وضعیت را به پرسش بکشد، باید ابتدا ثابت کند چرا «تجزیه‌طلب» نیست. نقطه عزیمت، خود دولت است؛ نه تاریخ شکل‌گیری آن.

اما اگر نقطه شروع را اندکی عقب‌تر ببریم چه اتفاقی می‌افتد؟ فرض کنید نقشه امروز خاورمیانه را برای لحظه‌ای کنار بگذاریم. نه برای انکار آن، بلکه برای تعلیق موقت بداهتش. آیا هنوز همان پرسش‌ها باقی می‌مانند؟ یا اساساً پرسش‌ها عوض می‌شوند؟ در این فاصله کوتاه، ناگهان چیزی آشکار می‌شود که معمولاً دیده نمی‌شود؛ بسیاری از مرزهایی که امروز «طبیعی» فرض می‌شوند، زمانی خود نتیجه جنگ، فروپاشی امپراتوری‌ها، مداخله قدرت‌های بزرگ، قراردادهای بین‌المللی و اشکال گوناگون مهندسی سیاسی بوده‌اند. آنچه امروز بدیهی به نظر می‌رسد، روزگاری خود موضوع نزاع بوده است.

واژه «بالکانیزاسیون» در ادبیات علوم سیاسی معنای نسبتاً مشخصی دارد. تجزیه یک واحد سیاسی بزرگ به واحدهای کوچک‌تر که معمولاً با رقابت‌های قومی، درگیری‌های سرزمینی، خشونت و بی‌ثباتی همراه است. این تعریف در کتاب‌های روابط بین‌الملل تقریباً ثابت مانده است. اما تاریخ مفاهیم همیشه از تاریخ واژه‌ها طولانی‌تر است. در اواخر قرن نوزدهم، «بالکان» برای بسیاری از روشنفکران اروپای غربی فقط نام یک منطقه نبود؛ نوعی استعاره بود. استعاره‌ای از بی‌نظمی، خشونت، عقب‌ماندگی و سیاستی که گویی هنوز از «تمدن اروپایی» فاصله داشت. پیش از آنکه اصطلاح «بالکانیزاسیون» رایج شود، خود «بالکان» در تخیل سیاسی اروپا به نوعی «دیگری درونی» تبدیل شده بود؛ جایی که هم اروپایی بود و هم نبود.

در اینجا باید مکث کرد. زیرا این تصویر، محصول واقعیت محض نبود. بخشی از آن از دل گفتمان شرق‌شناسانه بیرون آمده بود؛ همان سازوکاری که بعدها پژوهشگرانی چون ادوارد سعید نشان دادند چگونه جغرافیا را به سلسله‌مراتب فرهنگی تبدیل می‌کند. شرق فقط یک مکان نبود؛ نوعی موقعیت معرفتی بود که از خلال آن اروپا خود را تعریف می‌کرد. بعدها پژوهشگرانی مانند ماریا تودوروا نشان دادند که بالکان نیز به شیوه‌ای مشابه، هرچند متفاوت از «شرق»، به ابژه تخیل سیاسی اروپا تبدیل شد؛ نه کاملاً شرق، نه کاملاً غرب، بلکه منطقه‌ای که می‌توانست ترس‌های اروپا را بازنمایی کند.

به همین دلیل، «بالکانیزاسیون» از همان ابتدا واژه‌ای خنثی نبود. این اصطلاح در بستری شکل گرفت که در آن، فروپاشی امپراتوری عثمانی نه فقط یک تحول ژئوپلیتیکی، بلکه نوعی هشدار درباره «خطر تکثیر دولت‌های کوچک» تلقی می‌شد. در بسیاری از متون دیپلماتیک و روزنامه‌های اروپایی اوایل قرن بیستم، واژه بالکانیزاسیون بیش از آنکه توصیف باشد، ارزیابی بود؛ نوعی داوری منفی درباره آینده منطقه.

جالب آنجاست که خود بالکان چنین روایتی از خویش نداشت. برای بسیاری از ملت‌های صرب، بلغار، یونانی، رومانیایی یا آلبانیایی، داستان چیز دیگری بود. آنچه از نگاه قدرت‌های بزرگ «تجزیه» خوانده می‌شد، از نگاه آنان پایان سلطه امپراتوری و آغاز خودفرمانی ملی بود. همان رخداد، دو نام داشت. از یک سو «آزادی»، از سوی دیگر «بالکانیزاسیون». این تفاوت نام‌گذاری اتفاقی نیست. سیاست، اغلب از همین نقطه آغاز می‌شود؛ از اینکه چه کسی حق دارد نام یک رخداد را تعیین کند.

در نظریه دولت، یک عادت قدیمی وجود دارد؛ دولت موجود را نقطه آغاز تحلیل فرض می‌کنند. گویی تاریخ از لحظه‌ای شروع شده که مرزها تثبیت شده‌اند. بندیکت اندرسن زمانی نوشت که ملت‌ها «جوامع خیالی» هستند؛ اما کمتر به این توجه می‌شود که دولت‌ها نیز به همان اندازه برساخته‌های تاریخی‌ هستند. هیچ مرزی از دل طبیعت بیرون نیامده است. مرزها محصول فرایندهای سیاسی‌اند؛ فرایندهایی که گاه با مذاکره، گاه با جنگ، گاه با استعمار و گاه با پاکسازی‌های جمعیتی تثبیت شده‌اند.

ارنست گلنر نیز شکل‌گیری دولت-ملت مدرن را نتیجه تحولات خاص سرمایه‌داری، آموزش همگانی، تمرکز اداری و صنعت می‌دانست، نه تحقق طبیعی یک هویت ازلی. اگر چنین باشد، آنگاه دولت-ملت نه نقطه آغاز تاریخ، بلکه یکی از نتایج آن است.

با این حال، در بسیاری از بحث‌های مربوط به کوردستان، این ترتیب وارونه می‌شود. دولت، پیشاپیش مشروع فرض می‌شود و سپس از ملت فاقد دولت خواسته می‌شود که مطالبات خود را با معیارهای همان دولت توضیح دهد. در این چارچوب، پرسش اصلی دیگر این نیست که این مرزها چگونه شکل گرفته‌اند؛ بلکه این است که چگونه می‌توان آن‌ها را حفظ کرد.
دقیقاً همین جاست که مفهوم «بالکانیزاسیون» کارکردی فراتر از یک اصطلاح توصیفی پیدا می‌کند. این واژه به نگهبان مرزهای موجود تبدیل می‌شود. نه از طریق استدلال تاریخی، بلکه از راه پیش‌فرض گرفتن مشروعیت وضعیت کنونی.

اگر کسی از امروز به گذشته نگاه کند، ممکن است تصور کند که ایران، ترکیه، عراق و سوریه چهار واحد تاریخی طبیعی بوده‌اند که بعدها با «تهدید تجزیه» روبه‌رو شدند. اما مسیر تاریخ معکوس بوده است. بسیاری از این دولت‌ها خود محصول قرن بیستم‌اند؛ محصول فروپاشی امپراتوری‌ها، رقابت قدرت‌های استعماری، قراردادهای بین‌المللی و مهندسی‌های ژئوپلیتیکی. همین نکته، پرسشی فلسفی را پیش می‌کشد که معمولاً نادیده گرفته می‌شود؛ اگر مرزهای موجود خود حاصل دگرگونی‌های رادیکال تاریخی‌اند، چرا هر دگرگونی بعدی ذاتاً نامشروع تلقی می‌شود؟ چه لحظه‌ای در تاریخ، تاریخ را متوقف کرده است؟

کارل اشمیت در بحث نظم فضایی جهان، از پیوند میان قدرت و ترسیم مرزها سخن می‌گفت. مرزها صرفاً خطوط جغرافیایی نیستند؛ نتیجه تصمیم‌های سیاسی‌اند. هانا آرنت نیز نشان داده بود که فروپاشی امپراتوری‌ها چگونه میلیون‌ها انسان را میان دولت‌هایی قرار داد که ناگهان باید هویت جدیدی برای خود می‌یافتند. حق داشتن حقوق، از نظر او، به عضویت در یک نظم سیاسی وابسته شد. کسانی که میان مرزهای تازه گرفتار شدند، اغلب پیش از آنکه شهروند باشند، مسئله شدند. شاید بتوان گفت مسئله کوردستان نیز پیش از آنکه مسئله «اقلیت» باشد، مسئله همین لحظه تاریخی است؛ لحظه‌ای که مرزها رسم شدند، اما مردم از آنان پرسیده نشد.

در فضای فکری ایران، اتهام «بالکانیزاسیون» معمولاً با نوعی نگرانی اخلاقی همراه است؛ نگرانی از جنگ، فروپاشی، مداخله خارجی و بی‌ثباتی. این نگرانی، در سطح انسانی، قابل فهم است. هیچ جامعه‌ای خواهان خشونت نیست. اما هنگامی که این نگرانی جایگزین بررسی تاریخ شکل‌گیری خود مرزها می‌شود، مسئله تغییر می‌کند. زیرا در آن صورت، خشونت فقط در آینده دیده می‌شود، نه در گذشته. خشونتی که مرزها را ساخته است، به تاریخ سپرده می‌شود؛ خشونتی که ممکن است آن مرزها را به پرسش بکشد، به بزرگ‌ترین خطر زمان حال تبدیل می‌شود. گذشته خاموش می‌شود تا اکنون طبیعی به نظر برسد.

شاید به همین دلیل است که بسیاری از نظریه‌پردازان مطالعات استعمار، همواره بر ضرورت تبارشناسی مفاهیم تأکید می‌کنند. هیچ واژه‌ای بی‌تاریخ نیست. هر اصطلاحی، پیش از آنکه وارد فرهنگ لغت شود، از میان شبکه‌ای از روابط قدرت عبور کرده است. «بالکانیزاسیون» نیز از این قاعده مستثنا نیست. در این واژه، هنوز پژواک ترس امپراتوری‌ها از فروپاشی شنیده می‌شود؛ ترسی که بعدها در زبان دولت-ملت‌های مستقر ادامه یافت. شاید به همین دلیل است که این اصطلاح، بیش از آنکه درباره ملت‌های فاقد دولت سخن بگوید، اضطراب دولت‌های موجود را بازتاب می‌دهد.

و درست از همین نقطه، پرسشی که قرار بود درباره کوردستان باشد، آرام‌آرام جهت خود را عوض می‌کند. شاید لازم باشد پیش از آنکه از «بالکانیزاسیون خاورمیانه» حرف بزنیم، از خود بپرسیم آیا کوردستان پیش‌تر موضوع نوع دیگری از تقسیم، خردشدگی و بازآرایی فضایی نبوده است؟ اگر پاسخ این پرسش مثبت باشد، آنگاه معنای خود واژه نیز دیگر همان معنای اولیه نخواهد بود. ادامه این پرسش، دیگر ما را به بالکان نمی‌برد؛ به کوردستان می‌رساند.

تلاش دوباره

کوردهای سوریه و عراق با زبان علیه «عربی‌سازی» مبارزه می‌کنند، اما ممکن است نیاز به تلاش بیشتری داشته باشند

✍ ست جی. فرانتسمن (SETH J. FRANTZMAN) منبع: اورشلیم پست/ ترجمە اختصاصی قندیل پرس کوردهای …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *