در حالیکه وضعیت سیاسی ایران از مرحلهای پر از پیچیدگی و ابهام میگذرد و تحرکات اپوزیسیون در خارج از کشور بیشتر شده، پرسشهای جدی درباره اهداف و محتوای این جریانها مطرح شده است. بهویژه آن دسته از کنگرهها و نشستهایی که با نام «آزادی ایران» تبلیغ و فعالیت میکنند، به موضوع نقد رادیکال نیروهای فکری و ملی تبدیل شدهاند.
دکتر احمد محمدپور، استاد دانشگاه در آمریکا، در این گفتوگوی اختصاصی با «قندیلپرس»، با دیدگاهی انتقادی به ابعاد فکری و استراتژیک این کنگره مینگرد و آن را «سیرکی سیاسی» مینامد که هدف اصلیاش «فروش مجدد فارسیّت و ایرانیّت به کردها» است.
قندیلپرس: جناب دکتر احمد، رویداد اعلام برائت حزب دموکرات کردستان ایران از بیانیه «کنگره آزادی ایران»، جنجال زیادی را در عرصه سیاسی و رسانهای ایجاد کرد. بهعنوان متخصصی در حوزه جامعهشناسی سیاسی، چنین نزاعهای سازمانی و سیاسی را از نظر علمی چگونه تحلیل میکنید و چه پیامی درباره چالشهای پیش روی ائتلافهای سیاسی در ایران به ما میدهند؟
د. احمد محمدپور: ابتدا باید با این نکته آغاز کنم و تأکید نمایم که به باور من، ما
در ایران نهاد یا جریان فکری و سیاسی به نام «اپوزیسیون» نداریم. یعنی مسیر، جریان و تشکل سیاسی یا فکری که صدایی رادیکال، آزادیخواهانه، ضداستعمار و ضدیت با انحصارطلبی داشته باشد و خارج از چهارچوب سیاسی و ناسیونالیستیِ فارس-شیعهمحور سرچشمه گرفته باشد، اساساً وجود ندارد و در صد سال گذشته نیز دیده نشده است. جریانهایی که به عنوان اپوزیسیون شناخته میشوند یا خود را چنین معرفی میکنند، یعنی جریان چپ، پهلویست، لیبرال، سکولار یا جمهوریخواه، همگی بر سر مسائل، فرم و شیوه کشورداری با یکدیگر اختلاف نظر دارند، نه بر سر بازنگری یا انحراف از بنیادهای دینی، زبانی و هویتیِ فارس-شیعی که در ۵۰۰ سال گذشته تاکنون، ایران و ایرانیّت را به عنوان فارسیّت و شیعیّت تعریف کردهاند.
یعنی ما موقعیتهای گوناگونِ حاکم (پوزیسیون) داریم، نه اپوزیسیون. در این میان، پهلویستها ممکن است موضع روشنتری داشته باشند، چرا که هنوز گرفتار رؤیا و توهم ایران باستان و خوانش اورینتالیستی (شرقشناسانه) از ایران پیش از اسلام هستند و آشکارا شمشیر را از رو بستهاند. چپها نیز به همین شکل از حقوق اقشار و طبقات صحبت میکنند (و چپِ نو نیز لذت و سبکهای زندگی جدید را به آن افزوده است)، اما این حقوق را هرگز به حقوق زبان، کیان، هویت و تاریخ مستقل برای کردها و تمامی غیرفارسها تسری نمیدهند. بلکه تمامیت ارضی برای آنها نیز خط قرمزِ نسلکشی، انکار و نابودی است. تاریخ چپِ ایرانشهرگرای مسلط از سال ۱۹۴۰ تا آغاز جمهوری اسلامی نیاز به تحلیل بیشتر ندارد و به روشنی در مواضع حزب توده و شاخههای آن بحث شده است و امروزه نیز بخشی از چپِ کرد که احساس
و اراده ملی را فدای توهم طبقاتی کرد، نتوانسته است بند ناف خود را ببرد و خود را از این زندان فکری رها سازد. جمهوریخواهان و لیبرالها نیز به همین ترتیب، حقوق خاک، زبان و تاریخ را به صندوق رای و مجموعهای از حقوق مدنی تقلیل میدهند؛ در حالی که حق تعیین سرنوشت، خاک و زبان برای یک ملت تحت ستم و استعمارشده مطلقاً نباید به صندوق رای سپرده شود. اینها حقوق بشری هستند و جامعه زیردست و تمامی جوامع بهطور کلی حق تعیین سرنوشت دارند، و هیچ ملت یا جامعهای حق ندارد بود و نبودِ این حق را برای ملتی دیگر تعیین کند.
از این رو، پاسخ من به پرسش شما این است که کنگره آزادی ایران از کدامیک از این ایدهها و چهارچوبها فاصله گرفته و چه نوآوری، بازنگری و تفکر نو، رادیکال و ضد استعماری در آن نهفته است که برای کردها به فرصتی تبدیل شود و بتوانند روی آن حساب کنند؟ این کنگره بدون شک تلاش میکند تا با زبانی نرم، ملایم و مدنی، دوباره ایرانیّت و فارسیّت را به کردها بفروشد؛ به شبیهترین شکل ممکن به «برادری و خواهری خلقها»، به نام برادری، شهروندی و به رسمیت شناختن مجموعهای از حقوق مدنی و بدنی، ناسیونالیزم مدنی و شهروندی را به کردها بفروشد و کردها را در چهارچوب همان تفکر «ایران یکپارچه» بر سر زبان و هویت جامعه مسلط راضی کند، و تاریخ، خاک و زبان آنها را به عنوان فولکلور، رنگ و جلوهای زیر سلطه فرهنگ برتر ایرانی/فارسی قرار دهد، آن هم به شکلی خودخواسته و داوطلبانه.
به همین دلیل، حضور احزب کردستانی از ابتدا خطایی فکری، سیاسی و استراتژیک بود. این کنگره علاوه بر این، توسط کسانی تأسیس شد که یا چپِ کهنه و ناسیونالیستهای کهنه ایرانی هستند که هنوز هم به عنوان تقیه فکری همین دیدگاه را حفظ کردهاند، یا اصلاحطلبند و حتی بخشی از آنان اعضای لابی بدنام جمهوری اسلامی در آمریکا یعنی لابی سپاه پاسداران (بهنام نایاک) هستند، و برخی نیز تعدادی دختر و پسرِ آخوند و سلبریتی هستند که برخلاف تاریخ طولانی حزبهای کردستانی، اهداف و برنامههای سیاسیشان به سرعت و گاه به صورت روزمره تغییر میکند و بیش از آنکه بر مبنای یک سنت فکری استوار باشد، به نوعی سبک زندگی سیاسی شباهت دارد. بنابراین، حزب دموکرات نباید از ابتدا در این سیرک فکری و سیاسی شرکت میکرد؛ نباید خود را به دنباله ایرانیّت و فارسیّتِ ملایم تبدیل میکرد، و نباید اجازه میداد این به اصطلاح کنگره بدون مشورت، به نیابت از آنها بیانیه صادر کند.
قندیلپرس: از دیدگاه شما، فرآیند اعلام برائت احزاب سیاسی از بیانیههایی که بدون رضایت قبلی نامشان در آنها برده میشود، تا چه حد میتواند بر موازنه قوا در درون اپوزیسیون تأثیر بگذارد؟ آیا این کار صرفاً توضیحی فنی است، یا نشانهای از عمیقتر شدن اختلاف استراتژیک میان نیروهای کُردی و دیگر نیروهای اپوزیسیون ایران است؟
د. احمد محمدپور: من بر این باور نیستم که این تبرئهجوییها و اعلام برائتها میتواند سنگی را که آنها در این چاه انداختهاند، بیرون بیاورد، احساسات و عواطف جریحهدار شده جامعه مدنی را التیام ببخشد و آنها را تبرئه کند. چرا؟ زیرا شرکت در این کنگره از همان ابتدا با این اذعان و اعتراف به اصول کنگره آغاز شده است و غیرممکن است که آنها از چهارچوب و اصول این کنگره بیاطلاع بوده باشند. یعنی باور به همزیستی و البته ذوب و ادغام در چهارچوب ایران، باور به مفهوم ایران و ایرانیّت، و چشم و گوش بستن بر روی صد سال انکار، کشتار، اشغال و استعمار داخلی که این کنگره هرگز آن را به رسمیت نشناخته و احتمالاً تنها به عنوان مشکلی مدیریتی و سیاسی به آن پرداخته است، به گونهای که گویا با تغییر سیاست یا رژیم، شاید این تاریخ تاریک، تلخ و پر از نسلکشی و پاکسازی جبران شود؛ بلکه بیشتر شرکتکنندگان و بنیانگذاران این کنگره، مستقیماً یا غیرمستقیم، با سکوت، رضایت، انکار یا اهمال، در این ستم و اشغالگری شریک بودهاند و هستند. بنابراین، تبرئهجویی و آوردن توجیه چارهساز
نیست. حزب دموکرات و هر حزب کردستانی که به خاک، زبان، کرامت و کیان مستقل باور دارد، نباید تحت هیچ شرایطی و با هیچ نامی، با اپوزیسیونی ایرانی که در واقع همان موضع مسلط است، همصدا شود. بنابراین، تنها راه این است که بلافاصله و به طور آشکار از این سیرک خارج شوند و خود را از این دام نجات دهند، و به خاطر بسپارند که قدرت، محبوبیت و مشروعیت آنها از تاریخ، فرهنگ و جامعه کُرد سرچشمه میگیرد، نه از مجموعهای از دیاسپورای خسته، بیاثر، هزار رنگ، و انکارگرای مسلط. کنگره آزادی ایران اگر واقعاً آزادیخواه است، باید ابتدا با به رسمیت شناختن صد سال اشغالگری
داخلی، کشتار، غارت و ویرانگری گفتمان ناسیونالیستی فارس-شیعه آغاز کند و باور خود را به ایران چندملیتی، چندزبانی و چندمذهبی آشکارا اعلام نماید، نقش نخبگان، جامعه و ملت مسلط یعنی خودشان را در این اشغالگری برجسته سازد، گامهای عملی بردارد، صادق باشد و بازنگری خود را با نقد و نفی برتریطلبی فارسی – شیعی آغاز کند. اما این بازنگری هرگز و هرگز اتفاق نخواهد افتاد و تاریخ صدساله دولت-ملت ایران گواه این مدعاست.
قندیلپرس: در مقالهای که منتشر کردهاید، به تندی به مشارکت حدکا در آن بیانیه انتقاد کرده و خواستار توضیح و خروج از آن چهارچوب شدهاید. میخواهیم این دیدگاه را بیشتر برای ما روشن کنید؛ از دیدگاه شما چرا مشارکت در چنین تشکلهایی «خطری» برای جایگاه سیاسی و اخلاقی حزبی مانند حزب دموکرات محسوب میشود؟
د. احمد محمدپور: بله، آنها باید در کوتاهترین زمان از این سیرک خارج شوند و به طور آشکار نیز آن را اعلام کنند؛ این کنگره هیچ تأثیری بر وضعیت کنونی ایران ندارد.
شرکتکنندگان و بنیانگذاران آن هیچ شناختی از وضعیت کردها و غیرفارسها (بهویژه بلوچها و عربها) ندارند و هیچ تمایلی هم برای درک آن ندارند.
هیچ بحث و موضوع تازهای در میان نیست، برای نمونه به رسمیت شناختن استعمار داخلی فارس-شیعه، غارت و نابودی زندگی و محیط زیست کردستان، پاکسازی و دنباله ساختن تاریخ و حافظه انکارشده کرد، کولبرکشی، مینگذاری، اعدام، کشتار و ناپدیدسازی قهری، صد سال ستم و فرودستی، و دهها و صدها نکته دیگر. خیلی دور نرویم؛ آیا این کنگره حملات رژیم به پایگاهها و خانهها و کودکان بیگناه پیشمرگهها را محکوم کرد که به شهادت چندین پیشمرگه انجامید؟ کدامیک از اینها در کنگره آزادی ایران مطرح و بیانیهای برای آن صادر شد؟ اگر حمله آمریکا به جنوب ایران را محکوم میکنند، چرا همزمان حمله رژیم به شرق کردستان و پیشمرگهها را محکوم نمیکنند؟ احزاب کُرد نباید فریب دشمنِ صمیمی را بخورند، یعنی دشمنان در همین کنگره حضور دارند. لازم است به یاد داشته باشند که مقبولیت و مشروعیت أحزاب کردستانی از فرهنگ و جامعه کُرد سرچشمه میگیرد، نه از مجموعهای از چپهای کهنه و ناسیونالیستهای کهنه ایرانی که امروز در ناامیدی، ترس و واهمه از فروپاشی ایران عزیز خود میخواهند با مکر و فریب خود را به کردها نزدیک کنند و با زبان برادری و خواهری، آنها را به مجموعهای از حقوق مدنی و بدنی راضی کنند. خاک، زبان و کیان مستقل به صندوق رأی سپرده نمیشود. زبان یک حق مدنی نیست، بلکه حقی طبیعی است. آزادی خاک یک حق مدنی نیست، بلکه میراث پدران و مادران ماست. حق تعیین سرنوشت حقی جهانی است و نباید در مشهد، تهران و اصفهان با رأی تعیین شود؛ هیچ فارستباری حق ندارد در یزد، شیراز و کرمان برای کُردی در اورامان، مریوان و ایلام تعیین کند که به چه زبانی سخن بگوید و درس بخواند، برایش تعیین کند چه نامی بر فرزند خود بگذارد، و چگونه تاریخ و هویت خود را بخواند و بازنویسی کند. آیا احزاب کردستانیِ شرکتکننده در این سیرک به این پرسشها اندیشیدهاند، یا تنها به عنوان مهمانخانه یا محفلی برای دیدار، چاپلوسی، التماس و پُز روشنفکری وارد این فاجعه شدهاند که این زیان را به بار آورده است؟
احزاب کردستانی با هشتاد سال و پنجاه سال تجربه و مبارزه، باید پیشاهنگ مبارزه ضداستعماری باشند، نه اینکه به دنباله، رهبریِ فرمایشی و ابزاری برای بازارگرمی و فروش مجدد ایرانیّت و فارسیّت در پوشش «ایران آزاد» تبدیل شوند.
قندیلپرس: شما در مقاله خود اشاره کردهاید که دایره کنگره آزادی ایران، زندانی ایرانی و شوویستی است. بر اساس تجربه پژوهشهایتان، چرا نیروهای کُرد همواره در ائتلافهای عمومی ایرانی با نیروهای مرکزِ ایران دچار تنش و درگیری میشوند؟ آیا مشکل در تعریف دموکراسی است یا در تفاوت اهداف سیاسی؟
د. احمد محمدپور: مشکل در اینجاست که احزاب کُرد، وضعیت کُردها را به عنوان استعمار داخلی و ناسیونالیزم ایرانی را به عنوان گفتمانی روشنفکرانه، استعماری و امپریالیستی نمیبینند. آنها به اشتباه تصور میکنند که با تغییر ساختار یا رژیم سیاسی، وضعیت کُردها تغییر خواهد کرد. ناسیونالیزم ایرانی محصولی روشنفکرانه، ساختهای تاریخنگارانه، دستپختی اورینتالیستی و ساختی فاشیستی است که آغاز آن به نیمه دوم قرن نوزدهم بازمیگردد. این شووینیسم سیاسی و فکری، برخلاف درک بخش بزرگی از رهبری و نمایندگی حزبهای ما، در واقع ریشهاش در فرهنگ سیاسی و «زندگی جهانی انسان فارس-شیعه» دوانده و به بخشی از DNA ذهنی و فکری جامعه مسلط و هابیتوس و خلق خوی فکری این جامعه تبدیل شده است. من به همین دلیل از اصطلاح «ملت-دولت یا خلق-دولتِ فارسی-شیعی» استفاده میکنم و نه مفهوم دولت-ملت. این دولت، چه پهلوی و چه جمهوری اسلامی، برساخته، محصول و جلوهای از ملت مسلط است. من به تفصیل در برخی از مقالات علمی مشترک و مستقل، به پایههای فکری ناسیونالیزم فارس-شیعه پرداختهام؛ این شخصیت و فردِ فارس-شیعه، با همان جهانبینی شووینیستی که پهلوی از آن سر برآورد و به جمهوری اسلامی نیز جان بخشید، عمل میکند.
یعنی مشکل تنها دولت و حکومت نیست. مسئله با رفتن رژیم حل و فصل نمیشود. مسئله گفتمان نژادی و زبانی حاکم است. این دولت و حکومت از آسمان فرود نیامده یا از زیر زمین سر بر نیاورده است، بلکه محصول ذهن و مغز انسان فارس است که خود را نژاد برتر، هویت غالب یا مالک طبیعی این سرزمین میپندارد، تاریخ و جغرافیای موسوم به ایران و فلات ایران را به خود منتسب میکند و خود را حبل المتین و ستون تمدن معرفی میکند. از این رو، چندان تفاوتی ندارد که این ذهنیت شوونیستی در قالب پوزیسیون یا اپوزیسیون ظاهر شود زیرا در نهایت، هر دو به همان برتریطلبی و فاشیسم فکری و سیاسی بازمیگردند.
بنابراین همانطور که گفتم، ممکن است نام آن «کنگره ایران آزاد» باشد، اما فرد فارس-شیعه هرگز و هرگز نمیتواند ذهن و جهان بینی خود را از این ساختار برتریطلبانه رها کند و به حقوق ملت کورد و دیگر ملتهای غیرفارس اذعان کند، مگر آنکه این پذیرش، موقتی و صرفاً تاکتیکی باشد.، مگر به شکلی موقت و تاکتیکی؛ مانند حزب توده که در ابتدا از حق تعیین سرنوشت سخن گفت، اما بعداً به حق اساسی کُرد پشت کرد و به جبهه خمینی پیوست. چپها و سکولارها نیز به همین ترتیب.
بنابراین مشکل در تعریف دموکراسی و اهداف سیاسی نیست، بلکه انسان فارس هرگز نمیتواند دموکراسیخواه باشد یا آن را در معنای واقعی اش هضم کند. دموکراسی برای آنها تنها در چهارچوب آزادی پوشش، رقص، پاسپورت و آزادی جسمانی خلاصه میشود. او نه خاکش اشغال شده، نه زبانش سرکوب شده، نه هویتش انکار شده، نه در معرض نسلکشی قرار دارد و نه مشکل حق تعیین سرنوشت دارد. من نمیدانم یک کُرد چگونه میتواند نقطه مشترکی با اشغالگر و غارتگر خود پیدا کند! پرسش من این است آیا در چهل سال گذشته جامعه مسلط به همان میزانی که خود را برای حجاب، آزادی مدنی و بدنی به کشتن داده آیا حاضر بوده در مخالفت با کُردکُشی، کولبرکشی، بلوچکُشی، عربکُشی یا در مخالفت با قانون ضد حقوق بشری ایران به خیابان بیاید؟ چند بار؟ چه چیزی مانع آنها شده که حاضر نبودهاند کوچکترین هزینهای نه در عمل و نه حتی با صدور یک بیانیه و محکومیت ابتدایی، در راه حقوق کُرد بپردازند؟
قندیلپرس: به نظر شما برای اینکه اپوزیسیون ایران بتواند در آینده تأثیری واقعی داشته باشد، چه اصول و مکانیسم جدیدی را باید برای «اعتماد» و «رضایت مشترک» تدوین کند؟ بهویژه در مسائل حساسی که با سرنوشت ملی و سیاسی کُرد گره خورده است.
د. احمد محمدپور: همانطور که اشاره کردم، ایران اپوزیسیون ندارد؛ موقعیتهای گوناگونی بر اساس زمان و مکان دارد، اما همه در چهارچوب باور به وجود یک ملت، یک تاریخ، یک حافظه، یک پرچم و یک زبان حرکت میکنند. این اصول برای آنان وحی منزل، حبل المتین و تغییرناپذیرند! اما به فرض محال، با این حال، اگر به فرض محال، اپوزیسیونی واقعی وجود داشته باشد، نخستین اصل آن باید پذیرش ضرورت واسازی مفهوم «ایران» بهعنوان یک برساخته تاریخی و سیاسی باشد؛ یعنی همانگونه که این مفهوم در فرآیندی تاریخی ساخته شده است، باید امکان بازاندیشی و گشودن دوباره آن نیز وجود داشته باشد. این نخستین شرط است. دوم، باید تعریفی تازه از جغرافیای موسوم به ایران ارائه شود. تعریفی که نه فقط در واژه، بلکه در معنا، ساختار و عمل، موجودیت، نام، حقوق و جایگاه همه ملتهای ساکن این جغرافیا را به طور کامل و برابر و «بدون اما و اگر» به رسمیت بشناسد. سوم، جامعه مسلط فارس-شیعه باید مسئولیت تاریخی خود را در قبال یک قرن سرکوب، انکار، حذف و فرودستسازی ملت کورد بپذیرد و برای جبران سیاسی، اخلاقی و اجتماعی این زخم تاریخی، گامهای عملی و موثربردارد. روشن است که این بحث بسیار گستردهتر از آن است که در این مجال بتوان به همه ابعاد آن پرداخت. یکی دیگر از ارکان چنین بازاندیشی، تدوین قانون اساسی جدیدی است که بهصراحت «حق جدایی ملت کورد و دیگر ملتهای غیرفارس» را بهعنوان «حقی بنیادین و از مصادیق حقوق بشر» به رسمیت بشناسد. به بیان دیگر، حق جدایی، حقی ذاتی و بنیادین است و مشروعیت آن نباید به رأی اکثریت یا هیچ نوع همهپرسی وابسته باشد. بدیهی است که تحقق چنین تحولی مستلزم بازنگری کامل در تاریخ و جغرافیای سیاسیِ موسوم به ایران و در پی آن، بازتوزیع قدرت سیاسی، منابع اقتصادی، مشارکت اجتماعی و جایگاه فرهنگی است.
اما به باور من، چنین امری هرگز رخ نخواهد داد؛ زیرا جامعه مسلط نه آمادگی روانی، فرهنگی و سیاسی لازم برای چنین مواجههای با گذشته خود را دارد، نه حاضر است از منطق اشغال، انکار و سلطه دست بردارد و نه اساساً ضرورتی برای این کار احساس میکند؛ چرا که تمامی ابزارهای ملتسازی، بازتولید هژمونی و تحمیل اراده خود را در اختیار دارد. از این رو، ملت کورد دو راه بیشتر ندارد: یا مسیر ادغام و استحاله داوطلبانه در پروژه ملت مسلط ایرانیت/ فارسیت را بپذیرد، یا مبارزه خود را علیه استعمار داخلی و اشغال انسان فارس – شیعه ادامه دهد. به باور من، راه دوم واقعبینانهتر و مؤثرتر است؛ زیرا «ملت – دولت فارسی/ شیعی»، به دلیل بحرانهای ساختاری درونی، ایجاد تنشهای منطقهای و فشارهای بینالمللی، در نهایت توان حفظ و بازتولید وضع موجود را نخواهد داشت.
قندیلپرس: همانطور که آگاهید، مدتی است پژاک با گفتمان «جمهوری دموکراتیک» برای ایران تلاش میکند تا به نیروهای ایرانی نزدیک شود و تا حدی هم توانسته این تلاش را به نتیجه برساند. به نظر شما گفتمان «جمهوری دموکراتیک» چگونه تحلیل میشود و پیامدهای آن برای شرق کردستان چیست؟
د. احمد محمدپور: همانطور که اشاره کردم، ناسیونالیزم ایرانی (مشابه ناسیونالیزم عربی و ترکی و حتی شدیدتر و غلیظتر از آنها)، هیچگونه امکان گفتمانی، روشنفکرانه، فکری و سیاسی برای همزیستی با «دیگریِ» خود در خود ندارد.
گفتمان ایرانیت که بر دو ستون فارسیت و شیعیت استوار است (و شیعیت در این میان بسیار مهم است زیرا از طریق همین شیعیت است که ملتهای غیرفارس شیعه مانند ترکها، لرها، مازنیها، گیلکها و غیره را به درون خود جذب میکند و حتی تلاش میکند شکاف و گسستهایی در میان جامعه کورد نیز ایجاد کند) هرگز نمیتواند یک نظام دموکراتیک را بپذیرد.
یک نظام دموکراتیک، اگرچه به باور من حتی در صورت تحقق فرضی نیز ناقص و ناکارآمد خواهد ماند، به معنای تقسیم قدرت سیاسی، امتیازات اقتصادی، منابع و فرصتها با کوردها و ملتهای غیرفارس است و این یعنی پایان امپریالیسم فارسی – شیعی.
ما درباره یک نظام و گفتمان صحبت میکنیم که طی صد سال گذشته قدرت نظامی، امنیتی، ساختاری و سازمانی خود را ایجاد کرده، یک گفتمان روشنفکری قدرتمند ساخته، جایگاه بینالمللی برای خود ایجاد کرده و تاریخ، حافظه و روایت خود را بر این جغرافیای گسترده نوشته و تحمیل کرده است. بنابراین انسان فارسی – شیعه چرا باید خود را موظف بداند که دموکراتیک شود و قدرت و امتیازات خود را داوطلبانه با أحزاب کوردی (و در پاسخ به سوال شما، مثلاً پژاک یا رێبوار آبدانان)، تقسیم کند؟ بر اساس چه منطق و توجیهی؟ این مسئله درباره ناسیونالیسم ترکی و عربی نیز صدق میکند.
تجربه امروز شمال (باکور) و غرب (روژآوا) کوردستان چه چیزی جز شکست، سرخوردگی، بیکرامتی و استحاله به ما نشان میدهد؟
در شمال کوردستان، جامعهای که زمانی یکی از قدرتمندترین نیروهای سیاسی و نظامی کورد را شکل داده بود و کمتر از استقلال کوردستان بزرگ را نمیپذیرفت،با فریب گفتمان برادری ملتها و توهم دوستی میان گرگ و میش – که از أساس، خود پروژهای کمالیستی و دولتیِ ترکیه بود – به جایی رسید که امروز، با تأسف فراوان،
حتی با خواست و افتخار، خود به سوی ادغام، استحاله و یکپارچگی در دولت ـ ملت ترکی پیش میرود. با این حال، نه دولت ترکیه دست از زبان ترور، تهدید و گفتمان ضد پکک و برداشته و نه جامعه ترک از نظر روانی و فکری آمادگی پذیرش کورد را حتی به عنوان یک همسایه برابر دارد. حتی با خلع سلاح داوطلبانه نیز کسی نیست که سلاح آنان را تحویل بگیرد؛ زیرا نظام به دشمن نیاز دارد، به مخالف نیاز دارد، به تولید دشمن و خشونت نیاز دارد. در اینجا نیز من جامعه مسلط را از دولت مسلط جدا نمیکنم.
در روژاوا نیز با وجود آنکه پس از بهار (یعنی زمستان) عربی، کُردهای روژاوا در راه رؤیای برادری خلقها، ۱۱ هزار شهید دادند و بهترین نمونه همزیستی را به منطقه معرفی کردند، همه ما اکنون شاهدیم که چگونه تنها به شرط ادغام در ارتش سوریه و اعتراف به سوریه واحد و یکپارچه، از کشتار آنها دست برمیدارند. جنوب کردستان (که به نظر من حکومتش مرده به دنیا آمد و خود را به حیاط خلوت امنیتی ترکیه و ایران تبدیل کرده است) نیز به همین شکل توسط بغداد مانند گوشت قربانی معامله میشود و سیاست تعریب در اوج قدرت خود اجرا میشود.
به همین دلیل من بر این باورم که جدا از تفکر، دیدگاه و تاریخ مبهم و نامشخص پژاک که نقدها و نظرات خود را درباره آنها دارم، معتقدم که هرگز هیچ پروژه دموکراتخواهانهای در ایران محقق نخواهد شد. مشکل پژاک در این است که به گونهای گام برمیدارد که انگار این کُرد است که باید شهادت بدهد و به برادری و خواهری ایمان بیاورد و وظیفه کُرد است که دشمنان خود را نصیحت کند، در حالی که گام برداشتن به سوی برادری و خواهری باید از تهران، مشهد، اصفهان، شیراز و از فرد و نخبه فارس-شیعه آغاز شود، نه از کُردِ ستمدیده، زبانبریده، انکارشده و نسلکشیشده.
اگر بار دیگر پژاک یا پ ک ک مثلاً هنوز به این توهم و رؤیای محققنشده باور دارند، باید آن را به قزوین، اراک، تهران و یزد منتقل کنند؛ در آنجا اعلامیه بیعتِ برادری و جمهوری دموکراتیک صادر کنند، نه در اورامان، مریوان و ایلام. کُرد زبان و فرهنگ خود را به فرد فارس تحمیل نکرده است و ما به عنوان فرهنگی که دارای پاکترین تاریخ در خاورمیانه است، تهرانیها و اصفهانیها را نسلکشی نکردهایم که از آنها عذرخواهی کنیم و از خودمان شروع کنیم. این وظیفه جامعه و نخبه مسلط است که گام بردارد و جبران کند، کاری که هرگز نخواهد کرد.
برای پژاک بهتر است به جای هدر دادن انرژی، به کشتن دادن جوانان و نوجوانان کُرد و بهانهدادن به دست رژیمِ خونخوار، خیانت و خشونتِ فارسی-شیعی، پروژه و بیعتِ اخلاقی و فلسفی خود و نصیحتِ دشمن را به تهران، اصفهان و درون سپاه پاسداران و خیابان پاستور ببرد، نه اینکه سرِ تتە، ربت، دیواندره و ایلام را به جبهه، پایگاه و گوشت قربانی تبدیل کند. گفتمان دموکراتیک در ایران هرگز محقق نخواهد شد و انسان فارس-شیعه حاضر نخواهد شد حتی یک وجب از قدرت و انحصارطلبی خود کوتاه بیاید.
این گفتمان ادامه گفتمان اصلاحطلبی است که پاسخ خود را گرفته و حتی عجمها نیز از آن عبور کردهاند و روز به روز بر نژادپرستی خود پافشاری بیشتری میکنند.
جامعه مسلط اساساً جامعهای نژادپرست است و این نژادپرستی و دیکتاتوری در هر چهار دولت اشغالگر کردستان دیده میشود. به همین دلیل جامعه مدنی کردستان با زیرکی ودقت این نژادپرستی را احساس کرده است، آنجا که شعار میدهد رژیم در تهران فاشیست است و در کردستان اشغالگر.
بهترین کاری که پژاک میتواند انجام دهد، تلاش برای تقویت مبارزه ضداستعماری و پیوستن به احزاب کردستانی و بازگشت به آرمان واقعیِ کیان و کرامت مستقل و درس گرفتن از فاجعهای است که سرطان «برادری خلقها» بر سر شمال و غرب کردستان آورد؛ و اگر همچنان بر پروژه خود پافشاری میکنند، باید برای دعوت و اصلاح به تهران، اصفهان و شیراز بروند، خواهران و برادران عجم آنها در آنجا زندگی میکنند.
قندیل پرس