تازه‌ها

پژاک در تقاطع سه میدان: قدرت، معنا، امکان

✍ مصطفی کعبی

بخشی از آنچه امروز در خاورمیانه در حال رخ دادن است، می‌تواند بازگشت «بازیگران غیردولتی» به مرکز صحنه‌ی ژئوپلیتیک باشد، بازگشتی که در واقع نتیجه‌ی شکست تاریخی دولت – ملت‌های منطقه در حل مسئله‌ی ملیت‌ها، به‌ویژه مسئله کورد است. در این میان، کوردها – به‌ویژه در روژهلات- به دلیل جنگ کنونی دوباره به‌عنوان «متغیر تعیین‌کننده» در معادلات منطقه‌ای ظاهر شده است. اما اگر این گزاره را یک گام جلوتر ببریم، می‌توان گفت «بازگشت» در اینجا واژه‌ای گمراه‌کننده است؛ زیرا این نیروها از صحنه حذف نشده بودند، بلکه در حاشیه‌ای تحمیلی نگه داشته شده بودند و آنچه تغییر کرده، «شرایط رؤیت‌پذیری» آن‌هاست. جنگ در این معنا همچون یک گسست عمل می‌کند که آنچه را سرکوب شده بود، دوباره به سطح می‌آورد.
این بازگشت اگر در افق تاریخی دیده شود، پدیده‌ای است تکرارشونده، از فروپاشی امپراتوری عثمانی و ترسیم مرزهای مصنوعی تحمیلی در سایکس- پیکو تا شکل‌گیری دولت‌های ملی متمرکز، همواره هرگاه «مسئله ملیت‌ها» سرکوب شده، به‌صورت رادیکال‌تر و سازمان‌یافته‌تر بازگشته است. به بیان دیگر، بازیگران غیردولتی محصول ساختاری همان نظمی هستند که ادعای حذف آن‌ها را دارد. بنابراین، ظهور مجدد نیروهای کوردی را می‌توان نشانه‌ای از بحران عمیق در خود مفهوم «دولت – ملت» در خاورمیانه دانست. در اینجا می‌توان از یک «پارادوکس بنیان‌گذار» سخن گفت، دولت‌های منطقه دقیقاً با وعده‌ی ایجاد ثبات و یکپارچگی شکل گرفتند، اما همان ساختارها به بازتولید بی‌ثباتی انجامیده‌اند. این امر نشان می‌دهد که بحران، بخشی از منطق درونی آن است.
هفته پیش تحلیل ارائه‌شده از سوی تحلیلگر سیاسی هیوا خوشناو بر این فرض استوار بود که در صورت گسترش جنگ و ورود به فاز حمله زمینی توسط آمریکا و اسرائیل از جنوب ایران، احزاب کوردی می‌توانند به عاملی فعال در تغییر موازنه تبدیل شوند. در صورت صحت این فرض، این صرفاً سناریوی نظامی نیست؛ بلکه بیانگر واقعیتی تاریخی است که هرجا دولت‌ها در مدیریت تضادهای اجتماعی شکست خورده‌اند، نیروهای سازمان‌یافته غیردولتی به صحنه بازگشته‌اند.
در این سطح، لازم به تاکید است که «ورود به فاز زمینی» همواره لحظه‌ی فروریختن توهم کنترل از بالا است. جنگ هوایی و تکنولوژیک، قدرت دولت‌ها را بازنمایی می‌کند، اما جنگ زمینی آن‌ها را در تماس مستقیم با جامعه قرار می‌دهد، جایی که شکاف‌های اجتماعی خود را به‌صورت نیروهای سیاسی نشان می‌دهند.
در اینجا «تغییر موازنه» تنها به معنای جابه‌جایی نیروها در میدان جنگ نیست، بلکه به معنای تغییر در «تعریف کنشگر» است، اینکه چه کسی حق دارد در سیاست حضور داشته باشد. وقتی بازیگران غیردولتی وارد میدان می‌شوند، عملاً انحصار دولت بر خشونت و حتی بر نمایندگی سیاسی به چالش کشیده می‌شود و این همان نقطه‌ای است که نظم موجود بیش از هر چیز از آن واهمه دارد. در واقع، آنچه به چالش کشیده می‌شود،  «روایت مشروعیت» دولت است. زیرا اگر کنشگری خارج از دولت بتواند نظم ایجاد کند، این پرسش به‌وجود می‌آید که دولت دقیقاً بر چه اساسی خود را تنها منبع مشروعیت می‌داند.
در اظهارات مطرح‌شده این تحلیلگر، پژاک به‌عنوان «تنها نیروی سازمان‌یافته نظامی در روژهلات» که دارای نیروی نظامی بیشتری نسبت به دیگر احزاب کوردی روژهلات معرفی می‌شود که اهمیت این گزاره نه در دقت آماری آن، بلکه در معنای سیاسی آن است، یعنی پژاک تنها جریانی است که توانسته «پیوند میان سازمان، ایدئولوژی و میدان» را حفظ کند.
اگر این را در چارچوب نظری وسیع‌تری قرار دهیم، می‌توان گفت پژاک در تلاش است از «حزب» به «فرم – جنبش» گذار کند؛ فرمی که هم‌زمان نظامی، اجتماعی و گفتمانی است. این گذار اگر موفق شود، می‌تواند شکل جدیدی از کُنش سیاسی را در منطقه تثبیت کند، اما اگر شکست بخورد ممکن است به تمرکز بیش از حد قدرت در درون خود منجر شود.
این «پیوند سه‌گانه» در تاریخ جنبش‌های انقلابی تعیین‌کننده بوده است. بسیاری از جنبش‌ها یا در سطح ایدئولوژی باقی مانده‌اند یا به نیروی نظامی تقلیل یافته‌اند یا در ساختارهای بوروکراتیک حل شده‌اند. آنچه پژاک را متمایز می‌کند، ادعای حفظ هم‌زمان این سه سطح است؛ امری که اگرچه مزیت ایجاد می‌کند، اما خطر «انسداد درون‌گفتمانی» را نیز به همراه دارد.
این خطر زمانی تشدید می‌شود که «سازمان» به‌جای ابزار، به هدف تبدیل شود، یعنی زمانی که بقای ساختار، بر تحول سیاسی اولویت پیدا کند. در چنین شرایطی، حتی رادیکال‌ترین جنبش‌ها نیز می‌توانند به بازتولید همان منطق‌هایی بیانجامند که علیه آن شکل گرفته‌اند.
طبق بخشی دیگر از اظهارات خوشناو، تحلیل‌گری سیاسی که خود پیشتر عضو حزب پ.ک.ک بوده است، پژاک برخلاف دیگر احزاب کوردی روژهلات، بخشی از شبکه‌ی فراملی پ.ک.ک است؛ شبکه‌ای که در چهار جغرافیای کوردی تجربه‌ی جنگ، خودسازماندهی و مقاومت را در کارنامه خود دارد. این شبکه را می‌توان به‌مانند نوعی «زیرساخت سیاسی» فهمید، چیزی شبیه به یک حافظه جمعی سازمان‌یافته که تجربه را منتقل می‌کند، اما همین زیرساخت در عین حال، خطر «یکسان‌سازی تجربیات متفاوت» را نیز دارد؛ زیرا هر جغرافیا دارای شرایط خاص خود است. این ویژگی دو پیامد اساسی «مزیت ساختاری» و «هزینه سیاسی» به همراه دارد.
مزیت ساختاری یعنی اتصال به تجربه‌ی چند دهه‌ای پ.ک.ک، که نه‌تنها یک نیروی نظامی، بلکه یک مکتب سازمانی و ایدئولوژیک است. این تجربه پژاک را به نیرویی تبدیل می‌کند که می‌تواند در شرایط خلأ قدرت، سریعاً وارد عمل شود، اما «ورود سریع» همیشه به معنای «تثبیت پایدار» نیست. تجربه‌ی بسیاری از جنبش‌ها نشان داده که لحظه‌ی تصرف فضا با لحظه‌ی مدیریت آن متفاوت است.
هزینه سیاسی هم یعنی قرار گرفتن در مرکز دشمنی هم‌زمان چند قدرت – ترکیه، ایران و حتی بخشی از ساختارهای غربی- که از هرگونه خودسازماندهی مستقل کوردی هراس دارند. این وضعیت پژاک را در موقعیتی قرار می‌دهد که می‌توان آن را «محاصره ژئوپلیتیک» نامید و در چنین وضعیتی هر حرکتی هم‌زمان فرصت و  تهدید است.
در ادامه‌ی اظهارات این تحلیلگر، حضور احتمالی نیروهای ه.پ.گ در نزدیکی مرزهای ایران، نشانه‌ی «یکپارچگی جغرافیای مبارزه کوردی» است، اما این می‌تواند به «یکپارچه‌سازی تهدید» نیز منجر شود، یعنی دولت‌ها به‌جای مواجهه جداگانه، به‌صورت هماهنگ‌تر واکنش نشان دهند. همانطور که بارها چنین اتفاقی رخ داده است.

اوجالان؛ از زندان تا مرکز معادله
نقش اوجالان در این میان کلیدی و تعیین‌کننده است، او تنها رهبر سیاسی یا نماد یک جنبش نیست، بلکه تولیدکننده‌ی یک پارادایم جایگزین در سیاست خاورمیانه است. پارادایمی که تلاش می‌کند از چارچوب‌های کلاسیک دولت – ملت، حاکمیت متمرکز و سیاست مبتنی بر انحصار خشونت عبور کند. اما اهمیت اوجالان را می‌توان در سطحی عمیق‌تر به‌عنوان «تولیدکننده‌ی زمان سیاسی» نیز فهمید، کسی که می‌کوشد ریتم و افق سیاست را از منطق فوریِ جنگ، امنیت و بقا به سمت نوعی زمان‌مندی بلندمدت، اجتماعی و بازاندیشانه تغییر دهد.
آنچه اوجالان از امرالی پیشنهاد می‌کند، نوعی گسست از این زمان فشرده است او تلاش می‌کند سیاست را از وضعیت «واکنش به تهدید» به وضعیت «ساختن امکان» منتقل کند. این تغییر اگرچه در ظاهر نظری به نظر می‌رسد، اما در عمل پیامدهای عمیقی دارد، زیرا هر نیرویی که بتواند زمان سیاسی را بازتعریف کند، عملاً میدان بازی را نیز تغییر می‌دهد.
درخواست او برای توافق میان ترکیه و پژاک – اگر مطابق اظهارات نقل‌شده  خوشناو دقیق باشد – در این چارچوب معنا پیدا می‌کند. این درخواست نشانه‌ای از تلاش برای عبور از منطق «نابودی متقابل» به سمت «مدیریت تضاد» است. در منطق کلاسیک دولت‌ها، تضاد یا  سرکوب می‌شود یا به پیروزی یک‌طرفه می‌انجامد، اما در اینجا تضاد به‌عنوان یک واقعیت پایدار پذیرفته می‌شود که لازم است سازمان‌دهی و مدیریت شود.
اگر سیاست را نه به‌عنوان ابزار حذف دیگری، بلکه به‌عنوان سازوکار هم‌زیستی در دل تفاوت‌ها در نظر بگیریم، آن‌گاه پروژه‌هایی مانند کنفدرالیسم دموکراتیک معنای عملی‌تری پیدا می‌کنند. با این حال همین‌جا یک تناقض بنیادین خود را نشان می‌دهد که پروژه‌ای که بر عدم تمرکز قدرت، خودگردانی محلی و دموکراسی افقی تأکید دارد، چگونه می‌تواند همچنان به یک چهره‌ی مرکزی – اوجالان- وابسته بماند؟ این تنش میان «رهبری کاریزماتیک» و «افق دموکراتیک» یکی از گره‌های اصلی این گفتمان است. در واقع اوجالان هم‌زمان دو نقش را ایفا می‌کند،  از یک‌سو، به‌عنوان منبع نظری و نمادین امکان شکل‌گیری این پروژه را فراهم می‌کند و از سوی دیگر، همین تمرکز نمادین می‌تواند مانعی برای تحقق کامل افق غیرمتمرکز آن باشد. اگر این مسئله را در چارچوب تاریخی گسترده‌تری ببینیم، مشابه این تنش در بسیاری از جنبش‌های انقلابی وجود داشته است. از لنین تا مائو، از کاسترو تا ماندلا، همواره این پرسش مطرح بوده که آیا یک پروژه رهایی‌بخش می‌تواند بدون اتکا به یک مرکز کاریزماتیک شکل بگیرد یا نه؟ و اگر این اتکا ضروری است، چگونه می‌توان از تبدیل آن به یک ساختار اقتدارگرا جلوگیری کرد؟
در مورد اوجالان، این مسئله پیچیده‌تر نیز می‌شود؛ زیرا او در موقعیت قدرت دولتی قرار ندارد. این وضعیت، نوعی «قدرت از راه دور» ایجاد کرده است، قدرتی که نه بر ابزارهای کلاسیک حاکمیت، بلکه بر تولید معنا، گفتمان و جهت‌گیری استراتژیک استوار است.
این نوع قدرت، به‌جای آنکه از بالا اعمال شود، در شبکه‌ای از سازمان‌ها، کُنشگران و فضاهای اجتماعی بازتولید می‌شود.
اما همین ویژگی یک دوگانگی دیگر یعنی فاصله‌ی میان «نظریه» و «عمل» ایجاد می‌کند. ایده‌ی کنفدرالیسم دموکراتیک در سطح نظری، بر خودمدیریتی، پلورالیسم و نفی دولت‌گرایی تأکید دارند. اما در عمل، پیاده‌سازی این ایده‌ها در بسترهای جنگی، محاصره‌ی ژئوپلیتیک و فشارهای امنیتی، با محدودیت‌های جدی مواجه می‌شود.
برای مثال، در شرایطی که یک جنبش دائماً در معرض تهدید نظامی است، آیا می‌تواند واقعاً ساختارهای افقی و غیرمتمرکز را حفظ کند؟ یا ناگزیر به سمت نوعی تمرکز تصمیم‌گیری حرکت می‌کند؟ این همان نقطه‌ای است که پروژه‌های رهایی‌بخش با خطر «بازگشت امر سرکوبگر در درون خود» مواجه می‌شوند، یعنی بازتولید همان منطق‌هایی که در سطح نظری با آن‌ها مخالفت می‌کنند.
از سوی دیگر، مفهوم «تولید زمان سیاسی» که به وی نسبت داده شد، خود دارای یک بُعد انتقادی نیز هست. زیرا این پرسش را مطرح می‌کند که آیا یک فرد – حتی در جایگاه یک متفکر و تئوریسین – می‌تواند زمان یک جنبش یا یک جامعه را تعیین کند؟ یا این زمان باید از دل خود جامعه و تجربه‌ی زیسته‌ی آن برآید؟ اگر پاسخ دوم را بپذیریم، آنگاه نقش اوجالان می‌تواند، نه به‌عنوان «تعیین‌کننده»، بلکه به‌عنوان «تسهیل‌کننده» بازتعریف شود.
در اینجا، کنفدرالیسم دموکراتیک به‌عنوان یک چارچوب نظری تلاش می‌کند چنین بازتعریفی ارائه دهد. در این معنا قدرت در «چندمرکزی پویا» توزیع می‌شود. اما چالش اصلی همچنان باقی است که چگونه می‌توان از یک نظریه‌ی رهایی‌بخش، در دل شرایطی که توسط منطق امنیتی و نظامی شکل گرفته، یک واقعیت پایدار ساخت؟ پاسخ به این پرسش در میدان عمل و در طول زمان مشخص خواهد شد. در نهایت، می‌توان گفت که اوجالان بیش از آنکه صرفاً یک بازیگر سیاسی باشد، به یک «گره مفهومی» در سیاست خاورمیانه تبدیل شده است، گره‌ای که در آن، پرسش‌هایی بنیادین درباره‌ی قدرت، مشروعیت، زمان و امکان‌های بدیل سیاست به هم می‌رسند. اهمیت او نه فقط در پاسخ‌هایی است که ارائه می‌دهد، بلکه در پرسش‌هایی است که ناگزیر پیش روی همه‌ی بازیگران منطقه قرار می‌دهد که آیا می‌توان بدون دولت، سیاست داشت؟ آیا می‌توان بدون تمرکز قدرت، نظم ایجاد کرد؟ و مهم‌تر از همه آیا می‌توان در دل جنگ افقی برای صلح  به‌عنوان شکلی دیگر از زیستن سیاسی ساخت؟

ترکیه؛ هراس از پیوستگی کوردی و سیاست دوگانه
در ادامه‌ی تحلیل خوشناو، ترکیه به‌عنوان یکی از فعال‌ترین بازیگران ضدپژاک ظاهر می‌شود، اما واضح است که سیاست ترکیه نه واکنشی، بلکه پیش‌دستانه است. آنکارا تلاش می‌کند «امکان» شکل‌گیری هر نوع پیوستگی کوردی را پیش از تحقق مهار کند. این یعنی سیاست بر اساس «ترس از آینده» شکل می‌گیرد. این نوع سیاست در تاریخ امپراتوری‌ها نیز دیده شده است، یعنی سرکوب به‌دلیل امکان بالقوه آن.
اگر این سیاست را در چارچوبی وسیع‌تر ببینیم، ترکیه در حال اجرای نوعی «ژئوپلیتیک پیشگیرانه» است، مدلی که در آن تهدید، به‌عنوان یک سناریوی بالقوه مدیریت می‌شود. این رویکرد اگرچه در کوتاه‌مدت می‌تواند مانع شکل‌گیری پیوستگی کوردی شود، اما در بلندمدت به «امنیتی‌شدن دائمی سیاست» می‌انجامد؛ وضعیتی که در آن، هر مطالبه اجتماعی بالقوه به تهدید امنیتی تبدیل می‌شود. در چنین شرایطی، دولت ناگزیر است دائماً در وضعیت بسیج باقی بماند و این خود به فرسایش مشروعیت داخلی و افزایش شکاف‌های اجتماعی منجر می‌شود. به بیان دیگر، ترکیه با مهار آینده در حال بی‌ثبات‌سازی حال است.

آمریکا و اسرائیل؛ سیاست رهاسازی
در این میان نقش آمریکا و اسرائیل را نمی‌توان نادیده گرفت، اما اگر دقیق‌تر نگاه کنیم می‌توان گفت مسئله «مدیریت سطح وابستگی» است. این قدرت‌ها تلاش می‌کنند نیروهای محلی را به‌ اندازه‌ای تقویت کنند که مفید باشند، اما نه آن‌قدر که مستقل شوند.
این همان «سیاست تعلیق» است، یعنی نگه‌داشتن یک بازیگر در وضعیت نیمه‌وابسته، نیمه‌مستقل. این سیاست را می‌توان در چارچوب «امپراتوری بدون اشغال» فهمید؛ شکلی از سلطه که به‌جای کنترل مستقیم، از طریق تنظیم روابط قدرت عمل می‌کند. در این مدل، بازیگران محلی به‌جای آنکه سرکوب شوند، در یک شبکه وابستگی مدیریت می‌شوند، اما مسئله اینجاست که این وضعیت تعلیق، به مرور به بی‌اعتمادی ساختاری منجر می‌شود. نیروهای محلی، تجربه تاریخی «رهاشدن» را در حافظه جمعی خود انباشته می‌کنند و همین امر، هر نوع همکاری آینده را شکننده می‌سازد. به بیان دیگر، این سیاست در کوتاه‌مدت کارآمد، اما در بلندمدت فرساینده است، زیرا نه به حل مسئله می‌انجامد و نه امکان شکل‌گیری یک نظم پایدار را فراهم می‌کند.

ایران؛ انکار، امنیتی‌سازی و بازتولید مقاومت
در سوی دیگر ایران با انکار سیستماتیک مسئله کورد، عملاً به بازتولید شرایطی کمک کرده که در آن نیروهایی مانند پژاک رشد می‌کنند، این انکار سیاسی و معرفتی است، یعنی ناتوانی در دیدن مسئله به‌عنوان یک «مسئله سیاسی مشروع». این امر باعث می‌شود که هرگونه مطالبه، پیشاپیش در قالب تهدید تعریف شود و وقتی سیاست به امنیت ترجمه شود، تنها زبان باقی‌مانده، زبان تقابل است.
در اینجا با نوعی «دولت‌مندی امنیتی» مواجهیم؛ مدلی از حکمرانی که در آن، بقا بر مشروعیت اولویت دارد. در چنین مدلی، دولت به‌جای حل مسئله، آن را به‌طور مداوم مدیریت و مهار می‌کند، اما این مهار، خود به بازتولید مسئله می‌انجامد.
این چرخه، در سطحی عمیق‌تر، به «رادیکالیزه شدن دوطرفه» منجر می‌شود، هرچه دولت بیشتر امنیتی عمل کند، نیروهای مخالف نیز بیشتر به سمت اشکال رادیکال‌تر کنش سوق داده می‌شوند. در نتیجه، مسئله کورد در ایران به یک «ساختار پایدار تعارض» تبدیل شده است، ساختاری که خود را بازتولید می‌کند و خروج از آن، نیازمند یک گسست در سطح تعریف مسئله است.

پژاک و یک امکان سیاسی
اگر از سطح روایت‌های نظامی عبور کنیم، آنچه اهمیت پیدا می‌کند تنها «کُنش مسلحانه» نیست، بلکه نوع خاصی از «امکان سیاسی» است که پژاک و جنبش‌های نزدیک به پ.ک.ک نمایندگی می‌کنند. اینجا دیگر بحث بر سر یک نیروی درگیر در یک منازعه نیست، بلکه با پروژه‌ای مواجهیم که می‌کوشد افق‌های بدیلی برای سازمان‌دهی قدرت، جامعه و هویت بگشاید. به همین دلیل، تقلیل پژاک به یک مسئله امنیتی، در واقع نادیده‌گرفتن لایه‌ی عمیق‌تری از واقعیت است، یعنی تلاشی برای بازتعریف نسبت میان «قدرت و جامعه» در جغرافیایی که این نسبت تاریخی طولانی از سرکوب، انکار و تمرکز را پشت سر دارد.
در این چارچوب، پژاک را می‌توان حامل نوعی «سیاست رهایی‌بخش علیه انحصار» دانست. این پروژه، در سطح نظری و عملی در برابر سه نوع انحصار، «انحصار دولت بر خشونت»، «انحصار نخبگان بر نمایندگی» و «انحصار روایت‌های مسلط بر تعریف آینده» قد علم می‌کند. به بیان دیگر، پژاک نه فقط با ساختارهای سیاسی موجود، بلکه با «منطق تولید مشروعیت» در این ساختارها درگیر است. این همان جایی است که این جنبش از یک نیروی سیاسی به یک «چالش معرفتی» تبدیل می‌شود، چالشی برای این تصور که سیاست فقط از مسیر دولت، نهادهای رسمی و نظم‌های تثبیت‌شده قابل فهم است.
اما دفاع از چنین پروژه‌ای، لازم است از سطح حمایت شعاری فراتر برود و به سطح درک عمیق از منطق درونی آن برسد. زیرا نقطه‌ی قوت واقعی پژاک دقیقاً در همین توانایی نهفته است که خود را به‌عنوان یک «امکان» حفظ کند، نه یک پاسخ بسته. آنچه این پروژه را زنده نگه می‌دارد، نه قطعیت، بلکه گشودگی آن است؛ گشودگی به تغییر، به یادگیری و به بازتعریف مداوم خود در نسبت با واقعیت.
در این معنا، آنچه به‌عنوان «نقد درونی» مطرح می‌شود، بخشی از خود منطق دفاع از این پروژه است. یک جنبش رهایی‌بخش، اگر نتواند در درون خود امکان پرسشگری را حفظ کند، دیر یا زود به همان چیزی تبدیل می‌شود که علیه آن شکل گرفته است. اما تفاوت مهم در اینجاست که این نقد، زمانی در خدمت پروژه است که در افق آن باقی بماند، یعنی به‌جای تضعیف، به تعمیق آن کمک کند. این همان چیزی است که می‌توان آن را «پویایی درونی» نامید، توانایی یک جنبش برای بازسازی خود بدون از دست دادن جهت‌گیری رهایی‌بخش‌اش.
از این زاویه، مفهوم «فضای امکان» به نقطه‌ی کانونی دفاع از پژاک تبدیل می‌شود. دفاع واقعی، نه به معنای تثبیت یک شکل خاص از کُنش، بلکه به معنای حفظ همین فضاست، فضایی که در آن بتوان همزمان مقاومت کرد و اندیشید، هم مبارزه کرد و بازتعریف نمود. این دو در واقع دو روی یک فرآیند واحدند.
مقاومتی که نتواند خود را بازاندیشی کند، به الگوهای تکراری و فرسایشی فرومی‌افتد؛ اما بازاندیشی‌ای که از میدان واقعی جدا شود، به سطحی انتزاعی و بی‌اثر تقلیل می‌یابد. پژاک در بهترین حالت خود، تلاشی برای نگه‌داشتن این دو در یک تعادل زنده و پویا است. اما اهمیت این پروژه فقط در سطح درونی آن خلاصه نمی‌شود. پژاک در یک میدان پیچیده‌ی ژئوپلیتیک عمل می‌کند، جایی که هر کُنش، بلافاصله در شبکه‌ای از نیروهای منطقه‌ای و جهانی بازتعریف می‌شود. در چنین شرایطی، یکی از مهم‌ترین دستاوردهای یک جنبش،  «استقلال در تولید معنا» است. اینکه بتواند خود را نه از طریق روایت‌های تحمیل‌شده، بلکه از درون تجربه‌ی خود تعریف کند.
در خاورمیانه‌ی امروز، میدان اصلی رقابت،  میدان «روایت» است. قدرت‌ها می‌جنگند، اما همزمان روایت می‌سازند، یعنی درباره‌ی اینکه چه کسی مشروع است، چه کسی تهدید است و آینده باید چگونه باشد.
در این میان، هر نیرویی که بتواند روایت خود را به‌عنوان یک امکان باورپذیر تثبیت کند، عملاً از موقعیت حاشیه‌ای خارج می‌شود و به یک بازیگر تعیین‌کننده بدل می‌گردد. پژاک، در این سطح، با یک چالش و در عین حال یک فرصت مواجه است، اینکه بتواند پروژه‌ی خود را از سطح یک «مقاومت واکنشی» به سطح یک «پیشنهاد ایجابی» ارتقا دهد. یعنی نه فقط در برابر نظم موجود بایستد، بلکه نشان دهد که چه نوع نظمی را می‌تواند جایگزین آن کند. این همان نقطه‌ای است که یک جنبش از یک نیروی سلبی به یک نیروی ایجابی تبدیل می‌شود.
در نهایت، آنچه آینده‌ی این پروژه را تعیین می‌کند، علاوه‌بر توازن قوا در میدان جنگ و فشارهای خارجی، توان آن در «تثبیت یک روایت از آینده» است، روایتی که برای مردم قابل زیستن، قابل تصور و قابل باور باشد. زیرا در نهایت، سیاست نه فقط بر سر آن چیزی است که هست، بلکه بر سر آن چیزی است که می‌تواند باشد و در این افق، پژاک – فراتر از هر ارزیابی مقطعی – یک امکان باقی می‌ماند، امکانی برای اندیشیدن به سیاستی که بر تکثر استوار است؛ نه بر تمرکز، بلکه بر توزیع قدرت و نه بر تکرار گذشته، بلکه بر گشودن آینده.
در نهایت، آنچه در مورد پژاک در حال شکل‌گیری است، آزمونی تاریخی است، آزمون اینکه آیا می‌توان در دل یکی از پیچیده‌ترین و خشونت‌بارترین مناطق جهان، شکلی از سیاست را بنا کرد که هم رهایی‌بخش باشد و هم خود را در برابر خطرات درونی‌اش باز نگه دارد. در این افق، پرسش اصلی این است که آیا می‌تواند به یک امکان پایدار برای اندیشیدن و زیستن متفاوت تبدیل شود، امکانی که نه فقط برای کوردها، بلکه برای کل منطقه، معنای تازه‌ای از سیاست را قابل تصور کند.

تلاش دوباره

نگرانی اقلیم کوردستان از وضعیت حمایت‌های آمریکا در بحبوحه حملات مداوم ایران

✍ ست فرانتسمن منبع: FDD/ ترجمە اختصاصی قندیل پرس در ۲۹ اوت، بی‌بی‌سی گزارش داد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *