✍ خالد ایلخانیزاده
وضعیت کنونی روژئاوا تلاشی است برای بازتعریف سیاست در شرایطی که خودِ سیاست، توسط نظمهای مسلط جهانی از درون تهی شده است. در دل جنگ داخلی سوریه، فروپاشی دولتها و رقابت قدرتهای منطقهای و جهانی، روژئاوا بهعنوان نوعی «امر نامحتمل» شکل گرفت، تجربهای که نه در چارچوب دولت – ملت کلاسیک میگنجد و نه بهراحتی در منطقهای ژئوپلیتیکی موجود قابل ادغام است. اکنون، پس از سالها مقاومت نظامی و سازماندهی اجتماعی، این پروژه در نقطهای حساس قرار دارد که مسئله دیگر صرفاً بقا نیست، بلکه تثبیت دستاوردهایی است که همزمان با تهدید نابودی و خطر «هضم شدن» در نظم موجود نیز مواجهاند.
روژئاوا؛ امکان سیاسی در دل بیامکانی
اکنون در خاورمیانه با یک جابهجایی اساسی از سطح رویداد به سطح ساختار مواجهایم. آنچه در ظاهر بهصورت رخدادهای پراکنده دیده میشود، در واقع بازتاب یک آرایش عمیقتر قدرت است؛ آرایشی که در آن، بازیگران محلی حتی زمانی که کُنش میکنند، درون محدودهای از پیش تعریفشده حرکت میکنند. یعنی آنها نه خارج از ساختار، بلکه درون آن و اغلب در چارچوب محدودیتهای آن عمل میکنند. مسئله دیگر صرفاً «آنچه رخ میدهد» نیست، بلکه «آنچه اجازه دارد رخ دهد» است؛ امکانی که از پیش توسط سازوکارهای قدرت تعیین، محدود و بازتعریف شده است.
این بازطراحی در چارچوب یک منطق ساختاری در نظام بینالملل قابل فهم است؛ منطقی که خاورمیانه را بهعنوان «فضای مدیریتشونده بحران» تعریف میکند. در چنین فضایی، بیثباتی یک ابزار حکمرانی است؛ ابزاری برای بازتوزیع قدرت، کنترل منابع و جلوگیری از ظهور هرگونه بدیل مستقل.
در این چارچوب، بیثباتی «عارضه» نیست، بلکه «کارکرد» است. آنچه از بیرون آشوب به نظر میرسد، در درون خود حامل نوعی نظم است؛ نظمی مبتنی بر تعلیق دائمی. این تعلیق، بازیگران را در وضعیتی میان بودن و نبودن، میان استقلال و وابستگی نگه میدارد. این را میتوان «اقتصاد سیاسی بیثباتی» نامید؛ نظمی که در آن بحران نه حل میشود و نه پایان مییابد، بلکه مدیریت و بازتولید میشود. یعنی خاورمیانه به نوعی «آزمایشگاه حکمرانی غیرمستقیم» تبدیل شده است. در این مدل قدرتهای بزرگ نه از طریق اشغال مستقیم، بلکه از طریق تنظیم شدت بحران عمل میکنند، نه آنقدر ثبات که بازیگران مستقل بتوانند تثبیت شوند و نه آنقدر فروپاشی که کنترل از دست برود. این وضعیت نوعی «تعادل منفی» تولید میکند که در آن، امکانهای رهاییبخش پیشاپیش محدود شدهاند.
در چنین چارچوبی، حتی روایتها نیز بیطرف نیستند، اینکه یک پدیده «تروریسم» نامیده شود یا «مقاومت»، «شورش» تلقی شود یا «خودمدیریتی»، صرفاً یک انتخاب زبانی نیست، بلکه تعیینکننده مرزهای مشروعیت و دامنه کُنش است. اینجاست که «رژیمهای دانایی» وارد میدان میشوند؛ یعنی ساختارهایی که تعیین میکنند چه چیزی بهعنوان حقیقت پذیرفته شود. بدون بررسی این سطح، فهم روژئاوا ناقص خواهد بود، زیرا بخش مهمی از فشار بر آن در میدان معنا اعمال میشود.
بنابراین، در جهانی که سیاست به مدیریت بحران تقلیل یافته، هر پروژهای که بخواهد خود را تعریف کند، بهطور پیشفرض بهعنوان تهدید دیده میشود. روژئاوا دقیقاً در این نقطه – تلاشی برای خروج از نقش «ابژه» و تبدیل شدن به «سوژه» – قرار دارد.
حاکمیت نابرابر و تلاش برای فاعلیت سیاست
در چنین نظمی، بازطراحی قدرت تنها شامل مرزها و ائتلافها نیست، بلکه هویتها و حتی افقهای سیاسی را نیز دربرمیگیرد. این بازطراحی بدون ارادهی جوامع و بر اساس نیازهای امنیتی و اقتصادی قدرتهای مسلط انجام میشود. نتیجه، تهی شدن مفهوم حاکمیت از درون و تبدیل آن به نوعی «امتیاز مشروط» است.
حاکمیت دیگر یک حق جهانشمول نیست، بلکه امتیازی است که بهصورت نابرابر توزیع میشود. برخی بازیگران حق تعریف دارند و برخی دیگر تنها در چارچوب تعاریف دیگران حرکت میکنند. مسئله روژئاوا دقیقاً در همین نقطه شکل میگیرد، یعنی تلاشی مستمر برای عبور از موقعیت «تعریفشده» به موقعیت «تعریفکننده».
این گذار از «ابژه» به «سوژه»، یکی از بنیادیترین خطوط گسل در سیاست معاصر خاورمیانه است. بسیاری از نیروها در معادلات حضور دارند، اما حضور داشتن با «تعیینکنندگی» متفاوت است. روژئاوا تلاش میکند این فاصله را از میان بردارد؛ تلاشی که بهطور طبیعی با مقاومت شدید مواجه میشود، زیرا به معنای بازتوزیع واقعی قدرت است.
در اینجا باید به یک تناقض مهم اشاره کرد، یعنی نظم جهانی از یکسو خواهان ثبات است، اما از سوی دیگر از هرگونه عاملیت مستقل هراس دارد.
این تناقض باعث میشود پروژههایی مانند روژئاوا در وضعیتی دائمی از فشار چندلایه قرار گیرند؛ فشارهایی که صرفاً نظامی نیستند، بلکه شامل انزوای دیپلماتیک، محدودیت اقتصادی و بیاعتبارسازی گفتمانی نیز میشوند.
پساداعش؛ افشای منطق ابزاری قدرت
این وضعیت را میتوان در بستر پساداعش فهمید. داعش بهعنوان یک دشمن مشترک، نوعی انسجام موقت میان بازیگران متضاد ایجاد کرده بود. با فروپاشی آن، این انسجام نیز از میان رفت و تضادهای واقعی آشکار شد. در این میان، نیروهای کوردی که در خط مقدم مبارزه با داعش بودند، با یک جابهجایی موقعیت مواجه شدند، یعنی از «ضرورت استراتژیک» به «مسئلهای پیچیده». این تغییر بازتاب منطقی عمیقتر در نظام بینالملل است؛ منطقی که در آن، ارزش بازیگران نه بر اساس نقش تاریخی یا مشروعیت اجتماعی، بلکه بر اساس کارکرد مقطعی آنها تعیین میشود. این همان شکاف تراژیک میان «قهرمان بودن» و «بهرسمیت شناخته شدن» است.
روژئاوا سرمایه نمادین عظیمی از مبارزه با داعش به دست آورد، اما این سرمایه بهطور خودکار به قدرت سیاسی تبدیل نشد. این شکاف، یکی از بنیادیترین بحرانهای پروژههای محلی در جهان معاصر است. اینجا میتوان دید که چگونه اخلاق و سیاست از یکدیگر جدا شدهاند، فداکاری در میدان جنگ لزوماً به مشروعیت در میز مذاکره تبدیل نمیشود. این گسست، خود نشانهای از بحران عمیقتر در نظم جهانی است.
اثر الگویی روژئاوا و سیاست تعلیق
اهمیت روژئاوا فقط در آنچه هست نیست، بلکه در آن چیزی است که ممکن میسازد. این پروژه، حتی در مقیاس محدود، یک «اثر الگویی» ایجاد میکند؛ امکانی برای تصور سیاستی خارج از منطق دولتمحور کلاسیک. احتمالا به همین دلیل است که اکنون این پروژه در وضعیت «تعلیق» نگه داشته میشود، یعنی نه بهطور کامل نابود میشود و نه بهطور کامل بهرسمیت شناخته. این تعلیق یک تکنیک فعال قدرت است؛ نوعی حکمرانی از طریق ناتمام نگهداشتن.
قدرتهای بزرگ بیش از آنکه از توان نظامی روژئاوا نگران باشند، از قابلیت تکثیر آن هراس دارند. ایدهها، بهویژه زمانی که به تجربه زیسته تبدیل شوند، میتوانند مرزها را پشت سر بگذارند. بنابراین، استراتژی غالب، «مهار دامنه تأثیر» است، یعنی محدود کردن جغرافیا، کنترل منابع و جلوگیری از گسترش شبکهای.
برونسپاری ریسک امنیتیسازی و انکار سیاست
در سطح منطقهای، سیاست ترکیه را میتوان در چارچوب یک پروژه بلندمدت فهمید، انکار امکان شکلگیری یک سوژه سیاسی کوردی فراملی. این سیاست ریشه در بحران تعریف ملت و دولت دارد. امنیتیسازی در اینجا یک «فناوری قدرت» است؛ ابزاری برای تبدیل یک مسئله سیاسی به تهدیدی امنیتی و در نتیجه، خارج کردن آن از حوزه گفتوگو. این فرایند، پیش از آنکه عملی باشد، ادراکی است، یعنی پدیدهها از ابتدا در قالب تهدید دیده میشوند.
اما این سیاست یک پارادوکس درونی دارد، یعنی هرچه انکار شدیدتر شود، امکان رادیکالیزه شدن نیز افزایش مییابد. به این معنا، سیاستی که بهنام امنیت اعمال میشود، میتواند در بلندمدت خود به تولید ناامنی بینجامد. اینجاست که نقد سیاسی – نشان دادن اینکه چگونه ابزارهای امنیتی، بهجای حل مسئله، آن را بازتولید میکنند – اهمیت پیدا میکند.
در سطح فرامنطقهای هم، رابطه آمریکا و متحدانش با نیروهای کوردی را میتوان در قالب «نولیبرالیسم ژئوپلیتیک» فهمید. در این مدل، ریسک به بازیگران محلی واگذار میشود، در حالی که منافع در سطح قدرتهای بزرگ باقی میماند. این همان «برونسپاری ریسک» است، یعنی جنگ، تلفات و بیثباتی برای نیروهای محلی؛ نفوذ و کنترل برای قدرتهای جهانی. نتیجه، شکافی عمیق میان ائتلاف و اعتماد است. روژئاوا در این میان، در وضعیتی دائمی از نااطمینانی قرار دارد؛ وضعیتی که امکان هرگونه برنامهریزی بلندمدت را محدود میکند.
سیاست بقا؛ تثبیت دستاوردها در شرایط تراژیک
در برابر این فشارهای چندلایه، روژئاوا وارد مرحلهای شده که میتوان آن را «سیاست بقا» نامید. اما این بقا، صرفاً فیزیکی نیست؛ بلکه بقای یک ایده است، ایده خودمدیریتی، کثرتگرایی و بازتعریف قدرت. با این حال، چگونه میتوان دستاوردها را تثبیت کرد، بدون آنکه در نظم مسلط هضم شد؟ این همان تراژدی ژئوپلیتیک است؛ جایی که هر انتخاب، هزینهای دارد و هیچ گزینهای کاملاً رهاییبخش نیست.
نزدیکی به قدرتهای بزرگ میتواند به از دست دادن استقلال بینجامد و فاصله گرفتن از آنها میتواند به انزوا و آسیبپذیری بیشتر منجر شود. در این میان، تثبیت دستاوردها به معنای حرکت در یک میدان مین سیاسی است؛ جایی که هر گام باید با محاسبهای دقیق برداشته شود. در نهایت، در روژئاوا با نظمی مواجهایم که بیثباتی را به یک تکنولوژی حکمرانی تبدیل کرده است.
در این نظم، قدرتهای جهانی و منطقهای -هرچند در ظاهر متضاد- در عمل در بازتولید شرایطی سهیماند که در آن، بازیگران مستقل امکان تثبیت پیدا نمیکنند.
اکنون روژئاوا در تقاطع سه فشار «امنیتیسازی منطقهای»، «استفاده ابزاری جهانی» و «پیچیدگیهای درونی» قراردارد، اما اهمیت آن در چیزی فراتر از این فشارهاست، در پافشاری بر اصل بنیادین «حق تعریف خود». چالش اصلی روژئاوا بقای «امکان» است؛ امکانِ آنکه یک سوژه سیاسی بتواند خارج از قالبهای تحمیلشده خود را تعریف کند. این شاید عمیقترین شکل مقاومت در جهان معاصر باشد، مقاومت نه فقط برای بقا، بلکه برای تعیین اینکه چه کسی حق دارد وجود داشته باشد و چگونه تعریف شود و به همین دلیل است که فشار بر روژئاوا ادامه دارد؛ زیرا اگر این امکان تثبیت شود، نه فقط یک منطقه، بلکه منطق مسلط بر سیاست جهانی به چالش کشیده خواهد شد.
قندیل پرس