سوال اول: دولت–ملت ایرانی بر چه درک و تخیلی از «ملت» بنا شده است، و روند تاریخی ملتسازی در ایران چه اشکال مشخصی از خشونت ساختاری را در بطن جامعه نهادینه کرده است؟ به نظر شما بحران دموکراسی در ایران را باید عمدتاً محصول حاکمیت کنونی دانست، یا آن را به تبارشناسی ملتسازی در ایران ـ و شاید حتی به پیش از آن ـ بازگرداند؟
سوال دوم: کنفدرالیسم دموکراتیکِ پیشنهادی عبدالله اوجالان تا چه حد میتواند بهعنوان آلترناتیوی واقعی برای مدل دولت–ملت در ایران و روژهلات مطرح شود، با توجه به محدودیتهای نظم کنونی بینالملل، تجربۀ روژآوا در چارچوب دولت–ملت سوریه، و تنش میان ادعای گسست از مدرنیتهٔ سرمایهداری و نیاز عملی به وابستگیهای ژئوپولیتیک به قدرتهای خارجی؟
سوال سوم: قیام ژینا سیاستِ مرکزگرا را به چالش کشید و رهایی زنان و رنج حاشیه را به متن آورد. اما اعتراضات اخیر ـ جز در دانشگاهها ـ نشانههایی از عقبگرد دارد. با احیای شعارهای اقتدارمحور و تمرکز ـ و البته اغراق ـ رسانههای خاص در بازنمایی حمایت از رضا پهلوی، بار دیگر «مرکز» میکوشد بهجای همه سخن بگوید. آیا این بازگشت، تضادِ حلنشدهی مرکز و حاشیه را عیان نمیکند؟ و در چنین وضعیتی، یک نظم سیاسی نامتمرکز اساساً چه شانسی برای بقا دارد؟
قندیل پرس