تازه‌ها

کالبدشکافی دوگانه‌ی بارزانی-اوجالان در سیاست کوردستان

امید نامدار- قندیل پرس- یادداشت تحلیلی
کوردستان مدرن

با یک زخم دوگانه متولد شده است. از یک سو، نام بارزانی که بر بدن عشیره‌ای تکیه دارد و از سوی دیگر، نام اوجالان که بر ایده‌ی رهایی سوژه‌ی سرکوب‌شده بنا شده است. این دو نام، دو خاستگاه قدرت را بازنمایی می‌کنند: یکی قدرت را در امتداد خون و خاک و تبار تعریف می‌کند، دیگری در امتداد آرمان و فداکاری و حزب. اما آنچه این دو را به یک «دوگانه‌ی سمی» تبدیل کرده، نه تفاوت در خاستگاه که نحوه‌ی سازمان‌دهی دشمنی حول این تفاوت‌هاست. این دو جریان نه فقط رقیب‌اند، بلکه یکدیگر را تولید کرده‌اند: هویت هر یک به‌مثابه «نفی آن دیگری» ساخته شده. بارزانی بدون پ.ک.ک می‌توانست یک رهبر عشیره‌ای موفق بماند، اما پ.ک.ک بود که او را به نماد «کورد امنیتی‌شده» در برابر «کورد چپ» تبدیل کرد. و پ.ک.ک بدون بارزانی نیز می‌توانست یک جنبش چریکی بماند، اما بارزانی بود که امکان بازنمایی پ.ک.ک به‌عنوان «عامل بیگانه» در خاک اقلیم را فراهم آورد. این دوگانه یک اشتباه تاریخی نیست؛ یک ساختار است. و هر ساختاری، به تعبیر لوی‌اشتراوس، بر یک تقابل دوتایی بنا می‌شود تا نظم ممکن را تولید کند. تقابل نمادین بارزانی-اوجالان که در درون احزاب وابسته به این اشخاص تئوریزه شد، در عمق خود، تقابل «تبار» و «آرمان» است. دو منبع مشروعیت که به ندرت در یک جا جمع می‌شوند و هر یک، نظام کامل وفاداری، اقتصاد و خشونت خود را تولید می‌کند. هر کوردی که به این دوگانه می‌پیوندد، نه فقط یک انتخاب سیاسی که یک انتخاب هستی‌شناختی می‌کند: آیا من از آن نامم هستم یا از آن آرمانم؟ و این پرسش، پیش از آنکه سیاسی باشد، اگزیستانسیال است.

خاستگاه این ساختار را باید در دو صورتبندی متفاوت از «قدرت» جست. بارزانی، چه ملامصطفی و چه مسعود، وارث یک سنت طولانی از رهبری عشیره‌ای است که در آن وفاداری نه به ایدئولوژی که به شخص و تبار او گره خورده. در این سنت، رهبر نه نماینده‌ی یک طبقه یا برنامه که تجسم یک «نام» است: نام بارزانی که پیش از آنکه یک هویت سیاسی باشد، یک هویت نسبی است. این نوع قدرت، از نوع «قدرت چوپانی» است. به تعبیر فوکو، قدرتی که مراقبت می‌کند، تغذیه می‌کند، حفاظت می‌کند و در ازای آن، اطاعت بی‌چون‌وچرا می‌خواهد.
دستگاه سیاسی بارزانی، حتی در مدرن‌ترین شکل خود، با پارلمان، وزارت نفت، دروازه‌های فرودگاه اربیل، همچنان این منطق عشیره‌ای را حمل می‌کند: وفاداری بر مبنای تبار، نه برنامه؛ تصمیم در اتاق‌های بسته، نه در صحن مجلس. نقد قدرت در این دستگاه ناممکن است، چون نقد بارزانی مساوی است با خیانت به «نام» و به «تبار». در برابر این، پ.ک.ک نه یک حزب به معنای ارگانیک، که یک «سوژه‌ی سیاسی خودساخته» است. اوجالان در اسطوره‌ی بنیادین پ.ک.ک نه از یک خاندان که از زندان و تبعید و نظریه برخاسته. قدرت در پ.ک.ک از بالا نمی‌آید؛ از فداکاری داوطلبانه‌ی اعضا، از زیستن در کوهستان، از پذیرش مرگ. این قدرت «برهنه‌ای» است که به لباس ایدئولوژی پوشانده شده: بدون قبیله، بدون ثروت موروثی، بدون دولت. اما همین تمایز، که در ظاهر یک تقابل اخلاقی است، در عمل به منبع تخریب سیاسی بدل شد، چون هر دو جریان ناگزیر شدند برای مشروعیت‌بخشی به خود، «آن دیگری» را به‌مثابه تهدیدی بنیادین بازنمایی کنند.

نخستین سطح این دشمنی‌سازی، سطح گفتمانی است. برای جریان بارزانی، پ.ک.ک نه یک جنبش چپ کوردی، که «عامل بیگانه» است: «دست‌ساز میت»، «همکار سپاه»، «ابزار سوریه و ایران»، «سرطان کوردستان». این برچسب‌ها که تکرارشان در رسانه‌های تحت‌نفوذ اقلیم به یک عادت بدل شده، کارکردی استراتژیک دارند: پ.ک.ک را از درون گفتمان «کوردی اصیل» بیرون می‌کنند و به «تهدید بیرونی» تبدیل و خود نماد و پرچم‌دار راستین یک کوردستانی می‌شوند که شکل نگرفته است. اگر پ.ک.ک خارجی باشد، جنگ با آن نه جنگ داخلی که دفاع از حاکمیت است. این گفتمان، دقیقاً همان کاری را می‌کند که دولت‌های ترکیه و ایران با خود بارزانی کرده‌اند و این تراژدی مضاعف است: قربانی، تکنیک جلاد را یاد می‌گیرد و علیه هم‌تبار خود به کار می‌بندد. در سوی مقابل، برای پ.ک.ک و جریان‌های همسو، بارزانی نه یک رقیب، که «فئودال»، «عامل آمریکا و اسرائیل»، «تاجر نفت»، «خائن به آرمان کوردستان بزرگ» است. پ.ک.ک بارزانی را به گذشته‌ای پیوند می‌زند که کوردها باید از آن عبور می‌کردند: عشیره‌ای‌گری، فساد، سازش با دشمن. این تقلیل، بارزانی را از یک بازیگر سیاسی به یک «نماد طبقاتی» تبدیل می‌کند که باید حذف شود، نه رقابت.
اما این سطح گفتمانی، خود را در سطحی عمیق‌تر در ناخودآگاه سیاسی کوردستان تثبیت کرده. این دوگانه به یک «اسطوره‌ی دوئل» تبدیل شده که همه‌ی بازیگران را در خود فرو می‌بلعد:
هر جوان کورد در باکور، روژآوا، باشور یا روژهلات، ناگزیر است میان این دو قطب یکی را انتخاب کند. انتخاب هم نکند درون این گرداب دوگانه روزانه غرق می‌شود. نمی‌توان هم بارزانی‌ست بود و هم طرفدار پ.ک.ک. نمی‌توان هم از اربیل دفاع کرد و هم از قندیل. این «تقسیم سوژه» در سطح فردی، به یک روان‌پریشی سیاسی در سطح جمعی بدل شده. کوردستانی که در اروپا زندگی می‌کند، در فیسبوک و توییتر خود را در این دوئل جا می‌دهد: یا پرچم زرد را بالا می‌برد، یا تصویر اوجالان را. این قطب‌بندی، به یک «بازی هویتی» تبدیل شده که هر مشارکتی را به تأیید یا رد یکی از دو نام فرو می‌کاهد. و این، دقیقاً همان جایی است که فرهنگ سیاسی کوردستان از سیاست به اسطوره و از اسطوره به کالای رسانه‌ای تبدیل می‌شود.

رسانه‌ها در این میان، نه گزارشگر که سربازان این جنگ هستند. روداو، کردستان۲۴، شبکه‌های وابسته به پارتی و یکیتی، در برابر ANF، Rojava Network، Medya Haber و هزاران کانال تلگرامی و صفحه‌ی فیسبوکی. این رسانه‌ها واقعیت را پوشش نمی‌دهند؛ واقعیت مورد نیاز هر جریان را تولید می‌کنند. وقتی یک واحد از پ.ک.ک در زاپ توسط پهپادهای ترکیه هدف گرفته می‌شود، رسانه‌های اربیل یا سکوت می‌کنند یا آن را «عملیات ضدتروریسم» می‌نامند. وقتی یک مقام اقلیم فساد مالی را افشا می‌کند، رسانه‌های وابسته به پ.ک.ک آن را به «طبیعت فئودالی بارزانی» تقلیل می‌دهند.

این دو روایت، نه تنها یکدیگر را نفی می‌کنند، بلکه فضای سومی برای فهم واقعیت باقی نمی‌گذارند. و در این میان، مخاطب کورد که در چهارپاره‌ی کوردستان و در تبعید پراکنده است نه مخاطب که گروگان این دو روایت است. او محکوم است یکی را انتخاب کند و این انتخاب، پیشاپیش، انتخاب حقیقت نیست، انتخاب اردوگاه است.

بعد اقتصادی این دوگانه نیز به همان اندازه سرنوشت‌ساز است. بارزانیسم بر اقتصاد نفت بنا شده، اقتصادی که از بالا توزیع می‌کند، وفاداری می‌خرد و مخالفان را از طریق محرومیت تنبیه. اقلیم کوردستان با تولید روزانه ۴۰۰ هزار بشکه نفت و درآمدی که حتی با نوسانات قیمتی به میلیاردها دلار در سال می‌رسد، یک «دولت رانتیر» به معنای کامل کلمه است. در چنین دولتی، قدرت نه از طریق مالیات‌ستانی از شهروندان که از طریق توزیع رانت میان وفاداران بازتولید می‌شود. حقوق‌بگیران بخش دولتی در اقلیم که بخش عمده‌ای از جمعیت را تشکیل می‌دهند، به‌طور مستقیم به جریان نفت وابسته‌اند و در نتیجه، صدای منتقد در این ساختار، تهدیدی برای حقوق ماهانه‌ی آن‌هاست. در سوی دیگر، پ.ک.ک بر اقتصاد کاملاً متفاوتی استوار است: اقتصاد جنگ و دیاسپورا. کمک‌های داوطلبانه‌ی کوردهای اروپا، مالیات انقلابی و اقتصاد حداقلی کوهستان. این اقتصاد نه با توزیع پول که با توزیع معنا کار می‌کند: پول در اینجا ارزش ندارد، فداکاری دارد. کسی که به پ.ک.ک می‌پیوندد، حقوق نمی‌گیرد، تقدس می‌گیرد.
این دو اقتصاد، رانتیر در برابر فداکارانه، نمی‌توانند یک زبان مشترک برای گفتگو پیدا کنند، چون واحدهای ارزش‌گذاری‌شان متفاوت است: دلار در برابر خون. و تا زمانی که این دو اقتصاد در دو جهان موازی کار می‌کنند، هر تلاشی برای آشتی در سطح سیاسی، در سطح اقتصادی خنثی می‌شود.

در سطحی عمیق‌تر، این دوگانه حاصل یک شکست مدرنیزاسیون سیاسی در کوردستان است. در اروپا، گذار از جامعه‌ی عشیره‌ای به دولت-ملت با انقلاب‌های بورژوایی، جنگ‌های مذهبی و سکولاریزاسیون همراه بود. در کوردستان، این گذار هرگز به طور کامل رخ نداد.
بارزانیسم نشان‌دهنده‌ی بقایای عشیره‌ای‌گری در قالبی مدرن (حزب، دولت، نفت) است و پ.ک.ک نشان‌دهنده‌ی تلاشی برای پریدن از عشیره‌ای‌گری مستقیم به اتوپیا(جامعه‌ی سوسیالیستی، دموکراسی بی‌دولت، کنفدرالیسم دموکراتیک). اما این پرش، نتوانست میان‌حلقه‌های لازم برای ایجاد یک جامعه‌ی مدنی کوردی را تولید کند. نهادهای مدنی، سندیکاهای مستقل، دانشگاه‌های آزاد، جنبش‌های فمینیستی مستقل از حزب، نشریات غیروابسته، یا توسط دولت‌های اشغالگر در نطفه خفه شدند یا به یکی از دو قطب پیوستند. نتیجه این شد که «سیاست» در کوردستان به میدانی برای دو بازیگر غول‌پیکر تبدیل شد و هر صدای سومی از احزاب قدیمی‌تر روژهلات گرفته تا روشنفکران مستقل یا به حاشیه رانده شد یا مجبور به انتخاب اردوگاه.

این دوگانه یک میراث ویرانگر بر جای گذاشته که مهم‌ترینش «تخریب امکان نقد» است. در نظام گفتمانی بارزانی، هر انتقادی از حکومت اقلیم بلافاصله به «همراهی با پ.ک.ک» یا «جاسوسی برای ایران» تعبیر می‌شود.

در نظام گفتمانی پ.ک.ک، هر انتقادی از استراتژی یا تاکتیک‌های این جنبش به «عقب‌ماندگی» یا «عشیره‌ای‌گری» فروکاسته می‌شود. نتیجه نه بارزانی قابل نقد است، نه اوجالان. هر دو به اسطوره‌هایی دست‌نیافتنی تبدیل شده‌اند که تنها می‌توان آن‌ها را تأیید کرد یا رد اما نه تحلیل. و این، دقیقاً همان تعریف «سیاست زدگی فرهنگ» است. به تعبیر آرنت وقتی کنش سیاسی جای خود را به وفاداری احساسی می‌دهد، جامعه نه با گفتگو که با تعصب اداره می‌شود. نسل‌های جدید کورد در دانشگاه‌های سلیمانیه و دیاربکر و قامشلو و مهاباد، در فضایی رشد می‌کنند که هر گفتگوی واقعی، پیش از آغاز، به یک اردوگاه‌کشی ختم می‌شود. و این، بزرگ‌ترین شکست نسل پیشین در برابر نسل آینده است.

طنز تاریخ اما در آنجاست که این دو جریان، در لحظات حساس، ناگزیر از همکاری شده‌اند. در روژئاوا، پس از ۲۰۱۲، PYD- که وابسته به پ.ک.ک است – کنترل مناطق کوردستانی را به دست گرفت و بارزانی که در آغاز از آن حمایت کرد، بعدها به دلیل اختلافات با PYD و فشار ترکیه و آمریکا، روابط را به سردی گرایاند. با این حال، هزاران پیشمرگه‌ی بارزانی در ۲۰۱۴ به کوبانی آمدند تا با داعش بجنگند و فرماندهی میدانی آن عملیات، مظلوم کوبانی بود، از اعضای ارشد پ.ک.ک. این پارادوکس را نمی‌توان با منطق دشمنی گفتمانی توضیح داد: بارزانی با کسی که در رسانه‌هایش «عامل بیگانه» می‌خواندش، هم‌پیمان میدانی شد.
مظلوم کوبانی که سال‌ها در قندیل زیسته بود، ده‌ها بار به اربیل رفت و با مسعود بارزانی نشست و از پل‌های هوایی آمریکا برای تجهیز گریلا استفاده کرد. و این همکاری اجباری، زیباترین افشای ماهیت این دوگانه بود: اگر می‌توان با «دشمن اصلی» در میدان جنگ علیه داعش همکاری کرد، پس آن دشمنی، دشمنی واقعی نبوده ساخته‌ای گفتمانی برای مصرف داخلی بوده است.

این تناقض در جریان «پروسه‌ی صلح» ترکیه و پ.ک.ک نیز تکرار شد. در دهه‌های ۲۰۰۰ و ۲۰۱۰، حکومت اقلیم کوردستان عراق بارها میان آنکارا و قندیل میانجی‌گری کرد. مسعود بارزانی شخصاً در مذاکرات نقش داشت و جلال طالبانی نیز. همان کسی که رسانه‌هایش پ.ک.ک را «تروریست» می‌خواندند، برای صلح با او وارد گفتگو می‌شد. این دوگانگی رفتاری – «پ.ک.ک تروریست در رسانه، پ.ک.ک شریک در سیاست» – سند محکمی است از اینکه این دوگانه، یک دوگانه‌ی واقعی سیاسی نیست، یک دوگانه‌ی «بازی‌شده» است برای بازتولید قدرت. هر دو جریان می‌دانند که بدون «آن دیگری»، هویت‌شان ناقص است. بارزانی برای نمایش «حاکمیت ملی» نیازمند «تهدید پ.ک.ک» است. پ.ک.ک برای نمایش «رادیکالیسم انقلابی» نیازمند «فئودال سازشکار» است. این دو، در یک رابطه‌ی انگلی با هم‌زیست شده‌اند: هر یک به دیگری حیات می‌بخشد تا خود زنده بماند.

از منظر استراتژیک، این دوگانه بدترین خدمت ممکن را به کوردستان کرده: مانع از شکل‌گیری یک استراتژی واحد کوردی در برابر تهدیدهای مشترک شده. وقتی ترکیه به عفرین حمله کرد، جریان‌های وابسته به بارزانی عمدتاً سکوت کردند. وقتی ایران به روژهلات حمله می‌کند، رسانه‌های پ.ک.ک عمدتاً سکوت می‌کنند. وقتی حکومت اقلیم با بحران مالی یا سیاسی مواجه است، پ.ک.ک و هوادارانش در بهترین حالت ناظرند و در بدترین، از شکست آن لذت می‌برند. کوردستان، به دلیل این دوگانه، نه یک کنشگر واحد در جغرافیای سیاسی خاورمیانه، که چندین بازیگر پراکنده است که هر یک در پی منافع کوتاه‌مدت خود، بدون یک افق استراتژیک مشترک. و دشمنان مشترک -ترکیه، ایران، سوریه و گاه عراق – از این شکاف به بهترین نحو بهره برده‌اند: آنکارا از شکاف بارزانی–پ.ک.ک برای نفوذ در اقلیم و هم‌زمان سرکوب پ.ک.ک در باکور و روژآوا استفاده کرده؛ تهران نیز از رقابت بارزانی با پ.ک.ک و یکیتی و احزاب روژهلات برای نفوذ در اقلیم و کنترل مرزها بهره برده.

این نکته را اما باید به عنوان یک استثنای مهم ثبت کرد: پ.ک.ک، با وجود ده‌ها مورد کشته شدن نیروهایش در حملات یا بازداشت‌های نیروهای بارزانی در دهه‌ی ۱۹۹۰، هرگز وارد یک جنگ تمام‌عیار با بارزانی نشد. این تصمیم، در برابر سابقه‌ی خونین درون‌کوردی- جنگ چهارساله‌ی بارزانی و طالبانی (۱۹۹۴–۱۹۹۸) که به ۵ هزار کشته انجامید، یا درگیری‌های احزاب روژهلات با یکدیگر – یک استثنای اخلاقی است. پ.ک.ک می‌توانست با منطق «دفاع از خود» وارد جنگی تمام‌عیار با بارزانی شود اما نکرد. این خویشتن‌داری، هرچند ناقص و پر از تنش، نشان می‌دهد که در درون این دوگانه، ظرفیتی برای عبور از آن نیز وجود دارد. اما این ظرفیت، تاکنون به یک استراتژی آگاهانه تبدیل نشده، بلکه بیش‌تر حاصل محاسبه‌ی قدرت و اجتناب از یک جنگ فرسایشی دوطرفه بوده.
دلیل این خویشتن‌داری را باید در ماهیت متفاوت این دو جریان جست. پ.ک.ک یک جنبش ایدئولوژیک است که مشروعیت خود را از «آرمان» می‌گیرد، نه از قدرت مستقیم سرزمینی. درگیر شدن در یک جنگ تمام‌عیار با یک جریان کوردی دیگر، آن را از آرمان «اتحاد کوردها» دور می‌کرد و به یک گروه جنگی معمولی تنزل می‌داد. از سوی دیگر، بارزانی نیز به همین اندازه نیاز داشت که پ.ک.ک را «دشمن» بنامد اما وارد جنگی فراگیر با آن نشود، چون چنین جنگی می‌توانست کنترل او بر اقلیم را به ویژه در مناطق کوهستانی مرزی تضعیف کند. این توازن ترس که به تعبیر هابز، بنیاد هر «قرارداد»ی است، مانع از فروپاشی کامل شد، اما نتوانست دوگانه را به همکاری تبدیل کند.

برای عبور از این دوگانه، راهی جز «مرگ نمادین» این دو جریان به مثابه‌ی سوژه‌های تمامیت‌خواه وجود ندارد. نه مرگ فیزیکی که مرگ آن میل به تمامیت، به نمایندگی انحصاری حقیقت و جامعه، به مالکیت کوردستان،  به تصاحب همه‌ی میدان. هر دو جریان باید بیاموزند که بخشی از یک پازل‌اند، نه تمام پازل.
بارزانیسم باید بیاموزد که می‌توان کورد بود و او را نقد کرد، بدون اینکه خائن شد. و پ.ک.ک باید بیاموزد که می‌توان انقلابی بود و از مسیر بارزانی نیز استفاده کرد، بدون اینکه به اصول خیانت کرد. این «پختگی سیاسی» که به تعبیر آدورنو، بلوغ سوژه در برابر قدرت اسطوره‌ای است، بزرگ‌ترین فقدان فرهنگ سیاسی کوردستان در یک قرن اخیر بوده.

نقش روشنفکران و دانشگاهیان کورد در این میان حیاتی است. تا وقتی استادان دانشگاه در اربیل و سلیمانیه و دهوک و قامشلو و دیاربکر و مهاباد و حتا اروپا و آمریکا، خود در این دوگانه گرفتارند و آثارشان به تأیید یا رد یکی از دو قطب تقلیل می‌یابد، امکان تولید یک «سوژه‌ی سوم» در سیاست کوردستان وجود ندارد حتا اگر همین احزاب خط سوم بودن خودشان را در بوق و کرنا بکنند. دانشگاه در کوردستان، هنوز به معنای واقعی، دانشگاه نشده: هنوز جایی است که می‌توان بارزانی را نقد کرد، اما نقد پ.ک.ک ممنوع است یا برعکس. تا وقتی که نقد هر دو در فضای آکادمیک ممکن نباشد، روشنفکر کورد نه روشنفکر که سرباز یک اردوگاه است. و ارتش‌ها اندیشه تولید نمی‌کنند؛ اندیشه را به کار می‌گیرند.

پایان این دوگانه، پایان تاریخ کوردستان نیست؛ آغاز تاریخ سیاسی آن است. تا کنون، کوردستان در «پیشاتاریخ» سیاسی به سر برده: عشیره، رهبر کاریزماتیک، جنگ، اشغال، شورش و دوباره عشیره. عبور از دوگانه‌ی بارزانی-اوجالان، در واقع، نخستین گام کوردستان به سوی «تاریخ» است. تاریخی که در آن نهادها جای اشخاص را می‌گیرند، برنامه‌ها جای وفاداری‌های نسبی را و رقابت مشروع جای دشمنی وجودی را. این بدان معنا نیست که بارزانی و اوجالان باید از صحنه حذف شوند. چه، یکی در گذشته‌ی تاریخی و دیگری در زندان امرالی به نماد تبدیل شده‌اند.
بلکه بدان معناست که جامعه‌ی کورد باید یاد بگیرد از این دو نماد بدون افتادن در دام آن‌ها استفاده کند. یعنی بارزانی را بپذیرد به مثابه‌ی یک واقعیت تاریخی که کوردستان عراق را از نابودی نجات داد، اما نپذیرد که بارزانیسم تنها شکل ممکن سیاست در اقلیم است. و اوجالان را بپذیرد به مثابه‌ی یک نظریه‌پرداز رهایی‌بخش که به کوردهای باکور هویت سیاسی بخشید، اما نپذیرد که کنفدرالیسم دموکراتیک تنها راه آینده است. عبور از این دوگانه، نه به معنای حذف که به معنای «تاریخی‌سازی» این دو جریان است: تبدیل آن‌ها از اسطوره‌های زنده به فصل‌هایی از تاریخ کوردستان که می‌توان آن‌ها را نقد کرد، تکمیل کرد و پشت سر گذاشت.

این عبور، نیازمند بازسازی «فضای سوم» در سیاست کوردستان است: نهادهای مدنی مستقل، دانشگاه‌های غیروابسته، رسانه‌های مستقل، جنبش‌های فمینیستی و محیط‌زیستی که وابستگی حزبی نداشته باشند، فضاهای گفتگوی میان‌کوردی که زیر سایه‌ی هیچ اردوگاهی تعریف نشوند.
کوردستان امروز بیش از یک رهبر وحدت‌بخش، نیازمند نهادهایی است که وحدت را ممکن کنند. بارزانی و اوجالان، هر دو، برای زمانه‌ای که در آن کوردها به رهبران کاریزماتیک نیاز داشتند، پاسخ‌هایی مناسب بودند. اما آن زمان رو به پایان است.

کوردستان امروز، با نسلی که در شبکه‌های اجتماعی و دانشگاه‌های جهانی و اقتصاد دیجیتال رشد کرده دیگر با دوئل دو مرد و رسانه‌های وابسته‌شان تعریف نمی‌شود. این نسل، نیازمند سیاستی است که در آن رقابت مشروع جایگزین دشمنی وجودی شود. و این، شاید آخرین فرصت کوردستان برای شکستن طلسم دوگانه‌ای است که بیش از نیم قرن، نفس سیاسی این ملت را در قفس دو نام گرفتار کرده.

تلاش دوباره

کوردهای سوریه و عراق با زبان علیه «عربی‌سازی» مبارزه می‌کنند، اما ممکن است نیاز به تلاش بیشتری داشته باشند

✍ ست جی. فرانتسمن (SETH J. FRANTZMAN) منبع: اورشلیم پست/ ترجمە اختصاصی قندیل پرس کوردهای …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *