قندیل پرس-گزارش تحلیلی
تحول نسل جدید سیاستمداران غربی-بهویژه در ایالات متحده-را نمیتوان صرفاً در تغییر سن و چهرهها خلاصه کرد. این نسل، برخلاف موج سیاستمداران پساجنگ سرد که در چارچوب خوشبینی لیبرال-نهادگرایانه رشد کردند، در بستر بحرانهای انباشتهای شکل گرفت؛ جنگهای فرسایشی خاورمیانه، بحران مالی ۲۰۰۸، فرسایش مشروعیت جهانیسازی و سپس رقابت ساختاری با چین. در چنین فضایی، «نبوغ سیاسی» دیگر به معنای خطابهخوانی اخلاقی یا مهارت صرف در سازش حزبی نبود، بلکه به توانایی بازتعریف منافع ملی در شرایط گذار نظم جهانی تعبیر شد.
در این زمینه، ظهور مارکو روبیو را باید در متن همین دگرگونی فهم کرد؛ سیاستمداری که از دل جمهوریخواهی کوباییتبار فلوریدا برخاست، اما مسیرش را در مرکز ثقل سیاست خارجی آمریکا تثبیت کرد. روبیو متولد ۱۹۷۱ در میامی و فرزند مهاجران کوبایی است؛ تجربه زیستهای که در شکلگیری جهانبینی ضداقتدارگرای او نسبت به رژیمهای اقتدارگرا (بهویژه کوبا و ونزوئلا) نقش تعیینکننده داشت. او مدرک کارشناسی خود را از دانشگاه فلوریدا و مدرک حقوق را از مدرسه حقوق دانشگاه میامی دریافت کرد. این پیشینه حقوقی، بعدها در فهم او از ابزارهای تحریمی، ساختارهای حقوقی امنیت ملی و معماری نهادی سیاست خارجی اثرگذار شد.
روبیو پیش از ورود به سنا، در مجلس نمایندگان فلوریدا فعالیت داشت و در سال ۲۰۰۶ به ریاست آن مجلس رسید؛ تجربهای که نشان داد توانایی سازماندهی درونحزبی و مدیریت ائتلافهای پیچیده را دارد. پیروزی او در انتخابات سنای ۲۰۱۰-در اوج موج «تیپارتی»-نه فقط یک موفقیت انتخاباتی، بلکه نشانهای از صعود نسل تازهای از جمهوریخواهان بود که هم منتقد ساختار بوروکراتیک واشینگتن بودند و هم خواهان بازتعریف نقش آمریکا در جهان. گزارشهای نشریات آن دوره روبیو را «چهره آیندهدار جمهوریخواهی ملیگرا با ظرفیت ریاستجمهوری» توصیف کردند.
در سنا، عضویت طولانیمدت او در کمیته روابط خارجی و کمیته اطلاعات سنا، جایگاهی کلیدی برای او ساخت. او در موضوع ایران، سوریه، روسیه و چین مواضع صریح و مبتنی بر بازدارندگی داشت و از حامیان گسترش تحریمهای هدفمند و تقویت ابزارهای فشار ژئوپلیتیک بود. مواضع او درباره رقابت با چین-که چین را «چالش تمدنی و فناورانه» برای آمریکا توصیف میکرد-در گزارشهای تحلیلی اندیشکدههای مهم آمریکایی بازتاب گسترده یافت.
تحول مهم در مسیر سیاسی روبیو، رقابت او در انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۱۶ بود. هرچند او در رقابتهای مقدماتی از دونالد ترامپ شکست خورد، اما همان رقابت، جایگاه ملی او را تثبیت کرد و نشان داد که قادر است میان جمهوریخواهی سنتی، محافظهکاری امنیتی و ملیگرایی اقتصادی پیوند برقرار کند. پس از آن، رابطه او با ترامپ از رقابت به همکاری تغییر کرد؛ تحولی که بسیاری از تحلیلگران آن را نشانهای از عملگرایی استراتژیک روبیو دانستند.
در دوره اول ترامپ، روبیو در سنا به یکی از صداهای اصلی سیاست سختگیرانه علیه ونزوئلا و کوبا تبدیل شد و در قبال چین نیز از تقویت محدودیتهای فناورانه و سرمایهگذاری دفاع کرد. روبیو برخلاف برخی چهرههای پوپولیست، فهم عمیقتری از ساختارهای نهادی امنیت ملی دارد و میتواند حلقه اتصال میان دستگاه بوروکراتیک و اراده سیاسی کاخ سفید باشد.
انتصاب او به عنوان وزیر خارجه در دولت دوم ترامپ نتیجه یک فرآیند تدریجی بود، نه جهشی ناگهانی. تحلیلها تأکید کردند که ترامپ در دوره دوم بهدنبال تیمی با انسجام ایدئولوژیک بیشتر اما کارآمدی بوروکراتیک بالاتر است؛ و روبیو دقیقاً در همین تقاطع قرار داشت؛ وفادار به خط ملیگرایانه اما آشنا با سازوکارهای پیچیده وزارت خارجه و روابط فراآتلانتیک .
در این نقطه است که میتوان از «نسل جدید نوابغ سیاستمدار» سخن گفت؛ نسلی که سه ویژگی محوری دارد؛ نخست، تسلط بر زبان منافع ملی در جهانی چندقطبی؛ دوم، توانایی کار در ساختارهای نهادی پیچیده بدون از دست دادن پیوند با پایگاه اجتماعی؛ و سوم، مهارت در بازتعریف روایت آمریکا بهعنوان قدرتی که همزمان از ابزارهای سخت و نرم بهره میگیرد. روبیو در هر سه حوزه سرمایه انباشته دارد.
نکته استراتژیک در تحلیل مسیر او این است که صعودش حاصل همافزایی سه عامل بود؛ سرمایه هویتی (ریشه مهاجرتی و روایت ضداقتدارگرایی)، سرمایه نهادی (تجربه کمیتههای کلیدی سنا) و سرمایه ایدئولوژیک (قرار گرفتن در خط ملیگرایی بازتعریفشده جمهوریخواهی). این ترکیب، او را برای ترامپ به گزینهای جذاب تبدیل کرد؛ شخصیتی که میتواند چهرهای عقلانیتر و منسجمتر به سیاست خارجی دولت بدهد، بدون آنکه از چارچوب «اول آمریکا» فاصله بگیرد.
در ارزیابی تاریخی، روبیو را باید محصول گذار از عصر هژمونی لیبرال به عصر رقابت قدرتهای بزرگ دانست. او نه نئومحافظهکار کلاسیک دهه ۲۰۰۰ است و نه انزواگرای پوپولیست؛ بلکه نماینده گونهای واقعگرایی ملیگرایانه است که میکوشد قدرت آمریکا را در محیطی متکثر و بیثبات بازتولید کند. همین جایگاه میانی، راز تبدیل یک سناتور جوان فلوریدا به وزیر خارجه قدرتمندترین دولت جهان در سال ۲۰۲۶ است؛ مسیری که نه از دل تصادف، بلکه از انباشت تدریجی سرمایه سیاسی و تطبیق استراتژیک با تحولات ساختاری نظم جهانی عبور کرده است.
مارکو روبیو و مسئله کورد
برای فهم مواضع مارکو روبیو درباره کوردها، نباید از سطح نقلقولهای دیپلماتیک فراتر نرفت؛ بلکه باید آن را در سه لایه ساختاری تحلیل کرد؛ نخست، تحول راهبرد کلان آمریکا از «مداخلهگرایی لیبرال» به «واقعگرایی رقابتی»؛ دوم، جایگاه کوردها در معماری امنیتی پساداعش و سوم، ویژگیهای فکری و نهادی خود روبیو که این جایگاه را بازتعریف میکند.
روبیو برخلاف برخی چهرههای جمهوریخواه که مسئله خاورمیانه را به دوگانه ساده «تروریسم/ضدتروریسم» تقلیل میدهند، در طول فعالیتش در کمیته روابط خارجی سنا نشان داد که کوردها را بهعنوان یک «ظرفیت ژئوپلیتیک پایدار» میبیند، نه صرفاً یک ابزار تاکتیکی. در جلسات استماع سنا درباره سوریه و عراق، او بارها تأکید کرده بود که نیروهای کورد- بهویژه در چارچوب SDF- مؤثرترین متحد میدانی آمریکا علیه داعش بودهاند. اما آنچه اهمیت دارد، گذار او از ستایش نظامی به بازشناسی سیاسی این نیروهاست.
در قبال اقلیم کوردستان، رویکرد روبیو را میتوان در چارچوب نظری «توازن پیرامونی» تحلیل کرد. آمریکا پس از ۲۰۱۱ کوشید هزینههای مستقیم حضور نظامی را کاهش دهد، اما در عین حال نیازمند یک لنگر باثبات در عراق باقی ماند. روبیو، چه در دوران سناتوری و چه در مقام وزیر خارجه، از مدل «عراق فدرال با اقلیم قدرتمند» حمایت کرده است. دیدارهای رسمی او با رهبران اقلیم، از جمله نچیروان بارزانی، حامل پیامی ساختاری بود؛ واشینگتن اقلیم را نه تهدیدی برای یکپارچگی عراق، بلکه تضمینی برای مهار نفوذ ایران و جلوگیری از بازگشت خلا امنیتی میداند.
چرایی این موضع در دستگاه فکری روبیو روشن است. او از منتقدان سرسخت نفوذ منطقهای جمهوری اسلامی بوده و عراق را یکی از میدانهای رقابت ژئوپلیتیک میبیند. در این چارچوب، اقلیم کوردستان یک «عمق استراتژیک نرم» برای آمریکا محسوب میشود؛ منطقهای با نهادهای نسبتاً پایدار، روابط مثبت با غرب و ظرفیت همکاری اطلاعاتی. بنابراین حمایت او نه از سر همدلی هویتی، بلکه از منظر کارکرد امنیتی و ژئوپلیتیک است.
در سوریه، پیچیدگی مضاعف است. نیروهای کورد تحت چتر SDF ستون فقرات مبارزه با داعش بودند، اما پرسش اصلی پس از فروکشکردن تهدید خلافت، آینده سیاسی این نیروها بود. روبیو در مواضع خود تأکید کرده که ادغام ساختاری نیروهای کورد در نظم سیاسی سوریه، تنها راه جلوگیری از بازتولید بیثباتی است. این نگاه، نوعی واقعگرایی نهادی را نشان میدهد؛ آمریکا نمیتواند پروژه دولتسازی مستقیم را ادامه دهد، اما میتواند با حمایت از بازیگران محلی، توازن قوا را بهگونهای تنظیم کند که خلأ قدرت به سود رادیکالیسم یا نفوذ رقبا پر نشود.
نکته قابل توجه در فوریه ۲۰۲۶ و حاشیه کنفراس امنیتی مونیخ بود؛ جایی که گزارش شد روبیو دیدار با برخی هیأتهای اروپایی و اوکراینی را برای گفتوگو با مظلوم عبدی جابهجا کرده است. اگر این رویداد را صرفاً بهعنوان ژستی دیپلماتیک ببینیم، از عمق آن غافل شدهایم. در سطح نمادین، این اقدام نشان داد که وزیر خارجه آمریکا، فرمانده یک نیروی غیردولتی کورد را در سطحی از اهمیت میبیند که میتواند در اولویت برنامه رسمی او قرار گیرد. این یعنی ارتقای موقعیت کوردها از «متحد میدانی» به «بازیگر معادله سیاسی».
اما این ارتقا مطلق نیست. روبیو همزمان بر حفظ کانالهای ارتباطی با ترکیه تأکید دارد. از منظر او، شکاف کامل میان واشینگتن و آنکارا به سود روسیه و ایران خواهد بود. بنابراین حمایت از کوردهای سوریه در قالبی تعریف میشود که استقلالطلبی رادیکال را تشویق نکند، بلکه نوعی خودگردانی درون ساختار سوریه را تقویت کند. این همان توازن ظریف میان «حمایت» و «مهار» است.
در مورد کوردهای ترکیه و ایران، سکوت نسبی روبیو خود حامل معناست. او بارها از ضرورت حمایت از حقوق اقلیتها سخن گفته، اما هیچگاه از استقلالطلبی یا تجزیه حمایت نکرده است. این امر نه از سر بیتفاوتی، بلکه ناشی از ملاحظات ساختاری است؛ ترکیه عضو ناتو است و هرگونه حمایت صریح از پروژههای جداییطلبانه میتواند انسجام ائتلاف غرب را تضعیف کند. در قبال ایران نیز، تمرکز روبیو بر فشار حداکثری علیه ساختار حاکمیتی است، نه بازطراحی مرزهای جغرافیایی.
در چارچوب اندیشه سیاسی او، تمامیت ارضی دولتها تا زمانی که به منافع حیاتی آمریکا لطمه نزند، اصل مفروض است. بنابراین حمایت از کوردها در این دو کشور بیشتر در سطح حقوق بشری و سیاسی باقی میماند، نه در سطح ژئوپلیتیک تجزیهگرایانه.
سه دلیل ساختاری برای نگاه مثبت روبیو به کوردها میتوان برشمرد. نخست، کوردها در تجربه عملی آمریکا، کارآمدترین متحدان محلی در مبارزه با داعش بودهاند و این سرمایه اعتماد هنوز در حافظه نهادی پنتاگون و وزارت خارجه باقی است. دوم، در منطق رقابت قدرتهای بزرگ، مناطق حاشیهایِ باثبات میتوانند مانع نفوذ رقبا شوند؛ اقلیم کوردستان عراق و مناطق کوردستانی سوریه دقیقاً چنین نقشی دارند. سوم، در سطح شخصی، روبیو که خود فرزند مهاجران کوبایی و منتقد رژیمهای اقتدارگراست، نسبت به گفتمان «حق تعیین سرنوشت» حساسیت مثبتی دارد، هرچند آن را در قالبی واقعگرایانه مهار میکند.
در نتیجه، نگاه او به کُردها را باید نوعی «واقعگرایی همدلانه» نامید؛ همدل از حیث پذیرش نقش سیاسی و اجتماعی آنان و واقعگرا از حیث محدود کردن این نقش در چارچوب نظم منطقهای مطلوب آمریکا. این نگاه، نه وعده استقلال میدهد و نه آنان را صرفاً ابزار نظامی میبیند؛ بلکه آنان را بهعنوان بازیگرانی میپذیرد که در توازن قدرت خاورمیانه جایگاهی کارکردی دارند.
اگر این روند ادامه یابد، میتوان پیشبینی کرد که سیاست خارجی آمریکا در دوره روبیو بهسمت تثبیت جایگاه نهادی کوردها در ساختارهای رسمی منطقه حرکت کند، بیآنکه وارد پروژههای پرهزینه بازطراحی مرزها شود. چنین رویکردی یادآور این حقیقت است که در سیاست قدرتهای بزرگ، همدلی بدون کارکرد ژئوپلیتیک پایدار نمیماند و در مورد روبیو، این کارکرد بهروشنی تعریف شده است.
روبیو، ترامپ و تأثیر بر سیاست خاورمیانه
در منظومه سیاست خارجی آمریکا، شخصیت روبیو بهعنوان وزیر خارجه دولت دوم ترامپ نمونهای از تقاطع میان عملگرایی دیپلماتیک، فهم امنیت ملی و منافع بلندمدت است. برخلاف بسیاری از سیاستمداران که تابع خط مستقیم رئیسجمهور و لابیهای منطقهای هستند، روبیو نشان داده که میتواند تأثیر شخصی و استراتژیک روی ترامپ و جهتگیریهای سیاست خارجی داشته باشد. این نقش را میتوان از دو منظر تحلیل کرد؛ اول، توانایی او در شکلدهی به سیاست و تصمیمگیری در سطح کلان؛ دوم، اثرگذاری بر بازتوزیع منافع میان متحدان و بازیگران منطقهای، از جمله نیروهای کورد.
مارکو روبیو برخلاف بسیاری از اعضای کابینه ترامپ، مسیر تحصیلی و سیاسی متمرکزی داشته؛ دانش حقوق و علوم سیاسی، تجربه کمیته روابط خارجی سنا و حضور در جلسات راهبردی خاورمیانه، او را درککننده پیچیدگیهای منطقه و بازی قدرت جهانی کرده است. این تجربه باعث شده که مواضع او نسبت به کوردها و ایران نه واکنشی، بلکه استراتژیک باشد؛ روبیو از کوردها بهعنوان یک بازیگر پایدار منطقهای دفاع میکند و همزمان روابط واشینگتن با متحدان پرقدرت منطقهای مانند ترکیه، عربستان و قطر را حفظ میکند، اما آنها را بر اساس منافع ملی بازتنظیم میکند.
این توانایی، همان چیزی است که میرشایمر در نظریه «توازن قدرت میان متحدان و مقابله با تهدیدات» توصیف میکند؛ روبیو با حمایت محدود اما مستمر از کوردها، از ظرفیت آنها برای ایجاد نقطه ثبات در خاورمیانه استفاده میکند و در عین حال از تحریک مستقیم متحدان راهبردی جلوگیری میکند.
در دوره ترامپ، روابط آمریکا با ترکیه، عربستان و قطر عمدتاً نزدیک و تاکتیکی بود، اما همه این کشورها در سیاستهای ضدکوردی مشترک بودند. روبیو در مقام وزیر خارجه، با تحلیل واقعگرایانه، تلاش کرد این توازن را بازتعریف کند؛ حمایت آمریکا از نیروهای کورد نباید به شکست روابط با متحدان منطقهای منجر شود، بلکه باید بهعنوان ابزاری برای مهار رفتارهای تهدیدآمیز و ایجاد ثبات نسبی در منطقه عمل کند.
نمونه بارز این رویکرد، تصمیم او در ۱۴ فوریه ۲۰۲۶ است که دیدار با اروپاییها و اوکراین را به نفع دیدار با مظلوم عبدی، رهبر حزب دموکراتیک کوردهای روژئاوا، لغو کرد. این حرکت نمادین، نه یک اقدام احساسی، بلکه نمایش اولویتبندی استراتژیک بر اساس منافع امنیتی و ثبات منطقهای بود. روبیو عملاً به ترامپ نشان داد که در سیاست خاورمیانه، حفاظت از کوردها میتواند ابزار اثرگذاری بر بحرانهای منطقهای باشد و همزمان از تنش با متحدان کلیدی جلوگیری کند.
تأثیر روبیو بر سیاست ترامپ، فراتر از یک اقدام فردی است. او با ترکیب تحلیل ژئوپلیتیک، فهم استراتژی نظامی و دیپلماسی نرم، قادر شده که سیاست خارجی آمریکا را در مسیر حمایت از کوردها هدایت کند، در حالی که ساختار سنتی قدرت در واشینگتن و نزدیکی ترامپ به بازیگران ضدکورد، میتوانست چنین تصمیماتی را محدود یا مسدود کند.
این نقطه، اهمیت نقش فردی در تصمیمات کلان دولتی را روشن میکند؛ روبیو بهمثابه یک استراتژیست مؤثر، توانسته نفوذ خود را به سیاست رسمی دولت تبدیل کند و حاکمیت منفعلانه ترامپ را با انتخابهای فعالانه جایگزین کند.
این وضعیت نمونهای از تداخل فرد و ساختار در سیاست هژمونیک است؛ فردی با دانش و دیدگاه مشخص میتواند رفتار دولت را شکل دهد، حتی در نظامی که رئیسجمهور غالباً تصمیمگیر نهایی است. برای کوردها، این معنا دارد که حمایت استراتژیک آمریکا نه صرفاً یک انتخاب تاکتیکی، بلکه نتیجه اثرگذاری مستقیم یک وزیر خارجه با قدرت تحلیل و نفوذ واقعی است.
مارکو روبیو، در مقام وزیر خارجه دولت ترامپ، با ترکیبی از دانش، تجربه و عملگرایی، توانسته تعادلی استراتژیک میان حمایت از کوردها و حفظ روابط با متحدان منطقهای ایجاد کند. این ترکیب، نشان میدهد که سیاست خارجی آمریکا تنها محصول رئیسجمهور نیست، بلکه حاصل تعامل میان شخصیتهای کلیدی با دیدگاههای روشن و عملگرایانه است. حمایت او از کوردها در چارچوب منافع ملی، فراتر از دیپلماسی سنتی، یک بازنمایی فلسفی از قدرت و امنیت در نظم جهانی است و الگویی استراتژیک برای سیاستمداران آینده در منطقه فراهم میآورد.
روبیو، قدرت و سیاست کورد
تحلیل سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه بدون درک نقش افراد کلیدی ممکن نیست. مارکو روبیو، در مقام وزیر امور خارجه دولت دوم ترامپ، نمونهای است که نشان میدهد چگونه یک شخصیت سیاسی باسواد و عملگرا میتواند محدوده اثرگذاری خود بر سیاست کلان را به حداکثر برساند، حتی در چارچوب یک نظام تصمیمگیری متمرکز و ریاستمحور.
در مواجهه با کوردها، مواضع روبیو را میتوان در تلاقی سه محور تحلیل کرد؛ منطق منافع ملی و امنیت منطقهای؛ روبیو نیروهای کورد را نه صرفاً به عنوان یک گروه محلی، بلکه بهعنوان عامل ثبات و کاهش خلاء قدرت در مناطق بحرانی خاورمیانه میبیند. او به درستی تشخیص داده که حذف یا انفعال آمریکا در حمایت از کوردها، زمینه را برای گسترش نفوذ رقبای منطقهای و فرامنطقهای فراهم میکند؛ از جمله ایران، داعش سابق و نیروهای غیرقابل پیشبینی در عراق و سوریه. این تحلیل، مبتنی بر واقعگرایی امنیتی است که میرشایمر و دیگر نظریهپردازان هژمونیک به آن تأکید دارند؛ قدرت، ثبات و منافع ملی نه بر ایدئولوژی، بلکه بر ظرفیت بازیگران محلی برای حفظ نظم و جلوگیری از بحران تعیین میشود.
نقطه تمایز روبیو با دیدگاه سنتی ترامپ یا رویکردهای نئولیبرال گذشته، توانایی او در مدیریت همزمان تضادها و همپیمانیها است. او با توجه به حساسیت ترکیه، عربستان و قطر، تلاش کرده که حمایت از کوردها را نه بهعنوان تقابل با متحدان، بلکه بهعنوان ابزاری برای مهار تهدیدهای آنها و ایجاد ثبات نسبی در منطقه تعریف کند. این رویکرد نشاندهنده تفکر سیستمی و ساختاری روبیو است؛ سیاست خارجی آمریکا، نه صرفاً سلسله تصمیمات پراکنده، بلکه یک شبکه متوازن از روابط میان بازیگران اصلی و فرعی است.
روبیو از ادغام سیاسی، ثبات اقتصادی و نقش رسمی کوردها در دولتهای آینده عراق و سوریه بهعنوان ضمانت امنیتی بلندمدت منطقهای یاد میکند. این موضع، اگرچه استقلالطلبی کامل کوردها را تأیید نمیکند، اما چارچوب عملی و استراتژیکی ارائه میدهد که نقش کوردها را در طراحی نظم پسابحران خاورمیانه تثبیت میکند. از منظر فلسفه قدرت، این اقدام به نوعی پیشبینی و شکلدهی آینده سیاست است؛ یعنی روبیو با شناخت محدودیتهای ساختاری، امکان تغییر واقعیتهای سیاسی را در جهت حفظ ثبات و منافع ملی بررسی و عملی میکند.
اما باید واقعبین بود؛ فرد در چارچوب دولت آمریکا محدود است. ترامپ و سایر نهادهای اجرایی و کنگره، لابیهای منطقهای و حتی فشارهای جهانی، فضا را برای اعمال تغییرات محدود میکنند. با این حال، روبیو نشان داده که شخصیت با دانش، سابقه و استراتژی روشن، حتی در ساختارهای هژمونیک متمرکز، میتواند نفوذ معناداری داشته باشد. دیدار ۱۴ فوریه ۲۰۲۶ با مظلوم عبدی، لغو دیدار با اروپاییها و اوکراین و اولویت دادن به نقش کوردها، نمونهای از این امکان اثرگذاری فرد است؛ این تصمیم صرفاً سیاسی نبود، بلکه نمایش قدرت تحلیل و اولویتبندی استراتژیک فردی در چارچوب دولت.
در پایان میتوان گفت سیاست خارجی آمریکا در قبال کوردها، محصول تلاقی فرد و ساختار، قدرت و منافع ملی، واقعگرایی و دیپلماسی هوشمند است. روبیو بهعنوان فرد، با مهارت در تحلیل، تجربه و استراتژی، توانسته نفوذ خود را به سیاست کلان آمریکا منتقل کند و زمینه را برای ثبات، نقش رسمی و اثرگذاری کوردها در نظم آینده منطقهای فراهم آورد.
از منظر فلسفه قدرت، این موقعیت نمونهای از اثرگذاری فرد بر ساختار هژمونیک در شرایط محدودیت نهادی و سیاسی است و نشان میدهد که حتی در دولت ترامپ، سیاستی هوشمندانه و مبتنی بر منافع واقعی میتواند مسیر بازیگران محلی را تغییر دهد. همه اینها جدا از این مسئله است که سیاستمداران و احزاب کورد بخشهای مختلف کوردستان چقدر این پیچیدگیهای ظرف سیاست را درک میکنند و در سیاستهای خود به کار میگیرند.
قندیل پرس