(نخستین نشست «کنگره آزادی ایران» در لندن و مشارکت نگرانکننده احزاب کوردی در بازتولید گفتمان انکار)
رزگار عباسی- قندیل پریس
در تاریخ سیاسی ایران، واژهها اغلب بیش از آنکه حامل حقیقت باشند، پوششی برای پنهانکردن حقیقت بودهاند. «مشروطه» آمد، اما استبداد مرکزگرا بازتولید شد، «انقلاب» آمد، اما به جمهوری اسلامگراها ختم شد؛ «اصلاحات» آمد اما ساختار سرکوب تشدید شد. اکنون نیز واژهی فریبندهی دیگری به نام «آزادی» میدان آمده است. مجمعی با نام پرزرقوبرق «کنگره آزادی ایران» در لندن نخستین نشست خود را با شعار «ضرورت همکاری نیروهای دموکراسیخواه» و «همبستگی برای آیندهای روشنتر» آغاز کرده است؛ اما پرسش اساسی این است که این آزادی دقیقاً برای چه کسی تعریف شده و تا کجا امتداد مییابد؟
آیا آزادی مورد نظر این کنگره، آزادی ملتهای تحت ستم برای تصمیمگیری درباره سرنوشت خویش است؟ آزادی کورد، بلوچ، عرب، ترک، ترکمن و… برای بازتعریف نسبتشان با ساختار سیاسی ایران است؟ یا آنچه «آزادی» نام گرفته، صرفاً آزادی مرکز برای بازآرایی قدرت پس از جمهوری اسلامی، بدون دستزدن به بنیانهای تاریخی انکار ملیتهاست؟
پاسخ را نه در سخنرانیهای پرطمطراق افتتاحیه، بلکه میتوان در اساسنامه این کنگره جستوجو کرد؛ جایی که بند سوم آن با صراحت تمام بر «یکپارچگی سرزمینی ایران» تأکید میکند و وعده میدهد حقوق «اتنیک»های ایران در چهارچوب همین یکپارچگی تأمین خواهد شد. این بند کوتاه، در واقع چکیده همه آن چیزی است که باید درباره ماهیت این مجمع دانست که آزادی آری، اما فقط تا جایی که دیوارهای زندان تاریخی ایران ترک برندارد.
وقتی «یکپارچگی سرزمینی» بهعنوان اصل خدشهناپذیر و مقدس اعلام میشود، یعنی از همان ابتدا هرگونه بحث درباره حق تعیین سرنوشت ملتها منتفی است. یعنی پیشاپیش گفته میشود که هیچ ملت غیرفارسی حق ندارد درباره امکان خودمختاری واقعی، کنفدراسیون، فدرالیسم مبتنی بر اراده آزاد، یا حتی استقلال سیاسی سخن بگوید. در چنین ساختاری، گفتوگو آزاد نیست؛ فقط دامنه مجازِ گفتوگو تعیین شده است. شما میتوانید درباره سهم بودجه، زبان مادری، مشارکت در قدرت و برخی حقوق فرهنگی حرف بزنید، اما اجازه ندارید اصل رابطه سلطه را به چالش بکشید.
این همان جایی است که مفهوم «آزادی» به یک شوخی تلخ بدل میشود، زیرا آزادی بدون امکان انتخاب سرنوشت، آزادی نیست؛ نوعی مدیریت نارضایتی است. ملتهایی که یک قرن زیر فشار دولت- ملت فارسی زیستهاند، اکنون از سوی این مجمع دعوت میشوند که بار دیگر زیر همان سقف بایستند، با این تفاوت که اینبار سقف را نه با زبان نظامی، بلکه با زبان لیبرال و اپوزیسیونی رنگآمیزی کردهاند.
مسئله فقط «تمامیت ارضی» نیست. واژه دوم در این بند، یعنی «اتنیک»، به همان اندازه رسواکننده است. در ادبیات سیاسی مدرن، ملت یک سوژه حقوقی و سیاسی است؛ ملت میتواند اراده سیاسی مستقل داشته باشد، میتواند درباره حاکمیت تصمیم بگیرد و میتواند حق تعیین سرنوشت مطالبه کند. اما «اتنیک» یا «قوم»، به واحدی فرهنگی و انسانشناختی تقلیل مییابد، واحدی که نهایتاً میتواند خواهان شناسایی زبان، فرهنگ و نمادهای هویتی باشد، نه بیش از آن.
به بیان صریحتر، این کنگره از همان سطر سوم اساسنامهاش اعلام میکند که در ایرانِ مورد نظرش، کورد، بلوچ، عرب، ترک ملت نیستند؛ همه صرفاً اتنیکهایی هستند که باید در پیرامون ملت اصلی ایران تعریف شوند. این نه یک لغزش زبانی، بلکه یک تصمیم آگاهانه سیاسی است، یعنی خلعسلاح کردن ملیتها از هرگونه مطالبه حاکمیتی.
از این منظر، «کنگره آزادی ایران» چیزی جز بازتولید نرم و بزکشده همان دولتمحوری تاریخی نیست؛ همان منطقی که از عصر پهلوی تا جمهوری اسلامی در اشکال مختلف تکرار شده است. در گذشته، این منطق با زور ارتش، اعدام، تبعید و انکار عریان اعمال میشد؛ امروز با نشستهای شیک لندن، واژگان دموکراسی و لبخندهای دیپلماتیک. اما در هر دو، یک اصل ثابت است که ایران باید بماند، حتی اگر ملتها همچنان بیحق بمانند.
بنابراین، این مجمع را میتوان نه «کنگره آزادی ایران»، بلکه «کنگره تثبیت مرزهای انکار» نامید؛ مجمعی که میخواهد اپوزیسیون ایرانی را حول یک نقطه مشترک بازسازی کند، جمهوری اسلامی برود، اما ایران واحد و هژمونی مرکز دستنخورده بماند.
تا اینجا، مسئله بهخودیخود برای مردم کوردستان و دیگر ملیتها تازگی ندارد. اپوزیسیون فارسمحور پیشتر نیز بارها چنین پروژههایی را آزموده است؛ از ائتلافهای سلطنتطلب و جمهوریخواه گرفته تا منشور جرجتاون. در همه این تجربهها، مسئله مشترک روشن بوده است، یعنی «همه با هم علیه جمهوری اسلامی»، اما به شرط آنکه هیچکس درباره ساختار ملی و حق تعیین سرنوشت سؤال نکند.
این فرمول قدیمی است و جامعه کوردستان بارها آن را شناخته و رد کرده است. آنچه این بار ماجرا را به سطح یک بحران جدیتر میبرد، حضور و همراهی سه حزب کوردستانی شرق کوردستان (روژهلات) در این نشست است، یعنی حزب دموکرات کوردستان ایران، کومهلهی شورشگر کوردستان ایران و حزب حیات آزاد کوردستان – پژاک.
این حضور را نمیتوان سادهسازی کرد. نمیتوان گفت «فقط برای گفتوگو رفتهاند»، «صرفاً ناظرند» یا «ائتلاف تاکتیکی است». سیاست عرصه نمادها و پیامهاست. نشستن در مجمعی که سند پایهاش «تمامیت ارضی» را مقدس میکند، خود یک پیام سیاسی است، یعنی این احزاب حاضر شدهاند در سطحی معین، زیر سقفی بنشینند که حق بنیادین ملت کورد در آن از پیش محدود شده است.
اینجاست که تناقض به مرحله رسوایی میرسد. زیرا هر سه این احزاب، همزمان عضو «ائتلاف نیروهای سیاسی کوردستان ایران» نیز هستند؛ ائتلافی که در بیانیه تأسیس آن آمده است هدفش «تحقق حق تعیین سرنوشت کورد و بنیانگذاری نهادی ملی و دموکراتیک بر پایه اراده سیاسی ملت کورد در شرق کوردستان» است.
حال به قول دکتر کامران متین، این احزاب چگونه میتوانند برای افکار عمومی مردم شرق کوردستان و کوردستان بهطور کلی توضیح دهند که توجیه این تناقض بنیادین چیست؟ چرا و چگونه در این کنگره با پذیرش اساسنامهای همراه شدهاند که آشکارا حق تعیین سرنوشت ـ که یکی از گزینههای آن استقلال سیاسی است ـ را رد میکند، کورد را به سطح یک «اتنیک» (معادل محترمانهتر برای «قوم») فرو میکاهد و بار دیگر «تمامیت ارضی» را به امری مقدس و بیرون از حوزه بحث و جدال سیاسی بدل میسازد؛ همان گفتمان سیاسیای که صد سال است کورد بهواسطه آن زیر فشار، انکار و سرکوب قرار گرفته است؟
این پرسش را نمیتوان با دیپلماسی، با کلیگویی یا با عبارتهای خنثیشده پاسخ داد. زیرا موضوع، صرفاً شرکت در یک نشست نیست؛ موضوع، شکستهشدن مرزهای گفتمانی جنبش رهاییخواهانه کوردستان است. جنبش کوردستان دههها جنگیده تا این اصل را تثبیت کند که کورد یک «قوم» درون ایران نیست، بلکه ملتی است با حق اراده سیاسی مستقل. اکنون وقتی احزاب مدعی نمایندگی این جنبش، در مجمعی حاضر میشوند که همین اصل را نادیده میگیرد، در عمل دارند به عادیسازی انکار کمک میکنند.
حزب دموکرات کوردستان ایران بیش از همه با یک بدهکاری تاریخی مواجه است. حزبی که نامش با جمهوری کوردستان، با قاضی محمد و با مطالبه «کوردستان» گره خورده، چگونه امروز در کنار پروژهای مینشیند که حاضر نیست حتی ملت بودن کورد را در سطح واژگان به رسمیت بشناسد؟ آیا این چیزی جز فرسودن سرمایه نمادین چند نسل مبارزه است؟
کومهلهی شورشگر کوردستان ایران نیز نمیتواند پشت شعارهای رادیکال خود پنهان شود. رادیکالیسم وقتی معنا دارد که در نقطه تعارض با ساختار سلطه خود را نشان دهد، نه آنکه در بزنگاه اصلی به سازش با حافظان «تمامیت ارضی» ختم شود. نشستن در کنار این مجمع، برای کومهله بیش از هر چیز نشانه شکاف میان ادعای رهاییخواهی و عمل سیاسی است و پژاک، با همه ادبیات نظریاش درباره «دموکراسی ملتها» و نفی شدید دولت – ملت، اکنون در موقعیتی بهمراتب متناقضتر قرار گرفته است. چگونه میتوان از عبور از دولتمحوری سخن گفت و همزمان در مجمعی شرکت کرد که مقدسترین اصلش حفظ دولت- ملت ایرانی است؟ این فقط یک تناقض تاکتیکی نیست؛ نوعی خودنقضی آشکار نظری است.
بهراستی تفاوت محتوایی و پیامدهای این بند از اساسنامه «کنگره آزادی ایران» در نسبت با جنبش رهاییخواهانه کوردستان چیست؟ و چه تفاوتی با منشور جرجتاون دارد؛ منشوری که همه میدانند مردم شرق کوردستان چه موضع و قضاوتی درباره آن داشتند؟
جامعه کوردستان منشور جرجتاون را به یاد دارد. آنجا نیز مسئله همین بود، اپوزیسیون ایرانی زیر چتر ایران واحد جمع میشد و از ملیتها انتظار داشت برای «گذار» سکوت کنند. واکنش افکار عمومی کوردستان منفی بود، زیرا مردم بهدرستی فهمیده بودند که هر گذار بدون شناسایی حق تعیین سرنوشت، صرفاً انتقال قدرت از یک مرکز به مرکزی دیگر است. اکنون چه چیزی تغییر کرده است؟ آیا فقط صحنه از «جرجتاون» به «لندن» منتقل شده و برخی احزاب کوردی اینبار ترجیح دادهاند بهجای اعتراض، درون سازوکار هضم شوند؟
اگر پاسخ مثبت باشد، آنگاه با یک لغزش سیاسی ساده مواجه نیستیم؛ با نشانههای یک استحاله عمیق روبهرو هستیم. استحالهای که در آن بخشی از احزاب کوردی، بهجای آنکه حافظ مرزهای مطالبه ملی باشند، خود به واسطههایی برای قابلهضم کردن این مطالبه در پروژههای مرکزگرا تبدیل میشوند. این خطرناکترین شکل عقبنشینی است، عقبنشینیای که نه با اعلام رسمی، بلکه با حضورهای نمادین و عادیسازی تدریجی رخ میدهد.
شفافیت و صداقت سیاسی در برابر تودههای مردم شرق کوردستان، کمترین وظیفهایست که احزاب سیاسی این منطقه میتوانند و باید انجام دهند، اما اکنون مسئله فقط شفافیت نیست؛ مسئله پاسخگویی به نسلی است که میپرسد آیا حق تعیین سرنوشت هنوز یک اصل غیرقابل معامله است یا به ابزاری برای چانهزنی دیپلماتیک تبدیل شده؟ آیا «ملت کورد» هنوز در قاموس این احزاب معنای سیاسی دارد یا به «اتنیک کورد» در چارچوب ایران تقلیل یافته است؟
امید آن میرود که این احزاب درباره این موضوع بسیار مهم، برای اکنون و آینده سیاسی شرق کوردستان، موضعی روشن، صادقانه و مسئولانه اتخاذ کنند. زیرا آنچه در لندن آغاز شده، یک آزمون تاریخی است. آزمونی برای سنجش اینکه چه کسانی هنوز بر سر حق ملت کورد ایستادهاند و چه کسانی آرامآرام در حال حلشدن در همان گفتمان کهنهای هستند که نام آزادی را یدک میکشد، اما جوهرش چیزی جز انکار نیست و اگر پاسخ روشنی داده نشود، جامعه کوردستان حق خواهد داشت این مشارکت را نه بهعنوان «دیپلماسی»، بلکه بهعنوان همراهی در مشروعیتبخشی به نظم تاریخی سرکوب و انکار ثبت کند.
اما مسئله فقط به شرکت سه حزب در یک نشست مرکزگرا ختم نمیشود؛ آنچه این رخداد را به زنگ خطری بزرگتر برای آینده سیاسی شرق کوردستان تبدیل میکند، این است که این حضور از دل یک بحران عمیقتر سر برمیآورد، بحران بیافقی و فقر راهبردی در کل ساختار رهبری احزاب سنتی کوردستان.
سالهاست که بخش بزرگی از احزاب شرق کوردستان در سطح شعار همچنان از «حق تعیین سرنوشت»، «اراده سیاسی ملت کورد» و «نهاد ملی» سخن میگویند، اما در سطح عمل، فاقد هرگونه نقشه روشن، برنامه اجرایی و استراتژی عملی برای تحقق همین مفاهیماند. نتیجه چنین شکافی میان شعار و عمل، چیزی جز سرگردانی سیاسی نیست و این سرگردانی خود را دقیقاً در چنین لحظاتی نشان میدهد، جایی که احزاب، بهجای ایستادن بر بنیانهای خویش، به هر میز و هر مجمعی که عنوان «اپوزیسیون» داشته باشد نزدیک میشوند، حتی اگر آن میز بر پایه انکار بنیادیترین حق ملت کورد چیده شده باشد.
این یعنی ما با یک لغزش تصادفی روبهرو نیستیم؛ با محصول طبیعی یک خلأ استراتژیک روبهرو هستیم.
حزبی که افق مستقل و روشن نداشته باشد، ناچار به سایهنشینی در پروژههای دیگران تن میدهد. رهبریای که نتواند مسیر خود را تعریف کند، دیر یا زود در مسیر تعریفشدهی مرکز حرکت خواهد کرد و جنبشی که برنامه عملی نداشته باشد، در نهایت به مصرف نمادین در ائتلافهای بیرونی فروکاسته میشود.
از اینرو حضور حزب دموکرات کوردستان ایران، کومهلهی شورشگر کوردستان ایران و پژاک در «کنگره آزادی ایران» را میتوان نشانهای از فرسایش اعتمادبهنفس سیاسی این احزاب دانست؛ گویی این نیروها دیگر آن ظرفیت را در خود نمیبینند که بهمثابه یک قطب مستقل کوردستانی سخن بگویند و ناچارند برای دیدهشدن و باقیماندن در معادلات، زیر چتر پروژههای اپوزیسیون ایرانی تعریف شوند.
این وضعیت، بهویژه زمانی نگرانکنندهتر میشود که به «ائتلاف نیروهای سیاسی کوردستان ایران» – یا همان همپیمانی احزاب کوردی – نگاه کنیم. این ائتلاف قرار بود پاسخی باشد به یک نیاز تاریخی، ایجاد صدایی واحد، منسجم و ملی از سوی احزاب شرق کوردستان برای دفاع از حق تعیین سرنوشت و نمایندگی اراده سیاسی ملت کورد. در بیانیه تأسیس آن نیز با زبانی صریح از «تحقق حق تعیین سرنوشت کورد» و «بنیانگذاری نهادی ملی و دموکراتیک بر پایه اراده سیاسی ملت کورد» سخن گفته شد، اما اکنون پرسش این است که این همپیمانی دقیقاً چه کارکردی داشته و تا چه اندازه توانسته به آن ادعا وفادار بماند؟
واقعیت تلخ آن است که این همپیمانی تا امروز بیش از آنکه به یک مرکز تصمیمساز کوردی تبدیل شود، به یک چارچوب تشریفاتی و بیانیهمحور فروکاسته شده است؛ مجموعهای که در بزنگاههای حساس نه صدای واحد و مقتدر تولید میکند، نه خطوط قرمز مشترک را پاسداری میکند، و نه حتی قادر است اعضای خود را بر سر حداقلهای اعلامشده متعهد نگه دارد.
اگر چنین ائتلافی واقعاً به «حق تعیین سرنوشت» باور دارد، چگونه سه عضو اصلی آن میتوانند بدون هیچ هزینه سیاسی روشن، در مجمعی شرکت کنند که اساسنامهاش همین حق را بهطور ضمنی نفی میکند؟ اگر این همپیمانی واقعاً «اراده سیاسی ملت کورد» را نمایندگی میکند، چرا در برابر تقلیل ملت کورد به «اتنیک» هیچ واکنش جمعی و قاطع نشان نداده است؟ و اگر این ائتلاف قرار است نهاد ملی باشد، چرا در نخستین آزمون جدی، نتوانسته حتی یک مرزبندی شفاف با پروژههای تمامیتخواه اپوزیسیون ایرانی ترسیم کند؟
اینجاست که میتوان گفت مشکل فقط سه حزب شرکتکننده نیست؛ خود همپیمانی احزاب کوردی نیز بهطرزی نگرانکننده دچار تهیشدن از محتوا شده است. ائتلافی که نتواند در برابر چنین تناقض فاحشی موضعگیری کند، در واقع یا از درون دچار بیتصمیمی مزمن است، یا اساساً بر سر اصول بنیادین میان اعضایش توافق واقعی وجود ندارد.
به بیان روشنتر، «ائتلاف نیروهای سیاسی کوردستان ایران» امروز بیش از هر زمان دیگری شبیه یک نام بزرگ با ظرفیت عملی کوچک است؛ عنوانی بزرگ که هنوز نتوانسته خود را به یک مرجع اقتدار سیاسی در سطح جامعه کوردستان تبدیل کند. دلیلش هم روشن است، این ائتلاف تاکنون نتوانسته از سطح همنشینی احزاب عبور کند و به سطح همافقی راهبردی برسد.
همنشینی یعنی کنار هم عکس گرفتن، بیانیه مشترک دادن و در مناسبتها از وحدت سخن گفتن، اما همافقی راهبردی یعنی توافق واقعی بر سر خطوط قرمز، بر سر مرزهای ائتلافپذیری، بر سر اینکه تا کجا میتوان وارد گفتوگو با پروژههای ایرانی شد و از کجا به بعد این گفتوگو تبدیل به استحاله میشود.
همپیمانی احزاب کوردی در این آزمون نشان داد که هنوز به این مرحله نرسیده است. این ناتوانی، صرفاً یک ضعف تشکیلاتی نیست؛ پیامد سیاسی بسیار سنگینی دارد. زیرا جامعه کوردستان وقتی میبیند ائتلافی که با نام «نمایندگی اراده سیاسی ملت کورد» ساخته شده، حتی قادر نیست در برابر چنین پروژه آشکارا مرکزگرایی خط قرمز تعیین کند، بهتدریج به این نتیجه میرسد که میان شعارهای احزاب و عملکرد واقعیشان شکافی عمیق وجود دارد. این شکاف همان چیزی است که به فرسایش اعتماد عمومی، بیاعتباری رهبری سنتی و رشد بدبینی سیاسی در میان نسل جوان منجر میشود.
نسل تازهی کوردستان دیگر تنها با واژههای بزرگ قانع نمیشود. وقتی از «حق تعیین سرنوشت» سخن گفته میشود، انتظار دارد این حق در تصمیمات عملی نیز دیده شود. وقتی از «اراده سیاسی ملت کورد» حرف زده میشود، انتظار دارد احزاب در برابر هر پروژهای که این اراده را نفی میکند، موضعی شفاف و بدون لکنت داشته باشند. و وقتی از «وحدت احزاب» سخن گفته میشود، انتظار دارد این وحدت نه در بیانیه، بلکه در پاسداری از خطوط قرمز ملی معنا پیدا کند. در غیر این صورت، همپیمانی بهجای آنکه سرمایهای برای تقویت جنبش باشد، به نمادی از بیاثری و بیتصمیمی تبدیل میشود.
از همین زاویه است که حضور سه حزب در لندن فقط یک مسئله مقطعی نیست؛ این حضور پرده را از یک بحران انباشته – بحران رهبری – کنار زده است، بحرانی که در آن بخش مهمی از احزاب شرق کوردستان نهتنها در تولید افق مستقل ناتوان شدهاند، بلکه در حفظ حداقل مرزهای نظری مبارزه نیز دچار لغزش شدهاند. این احزاب بهجای آنکه معادلات را بر اساس مطالبات ملت کورد تعریف کنند، روزبهروز بیشتر در حال تطبیق خود با معادلاتی هستند که دیگران نوشتهاند و این دقیقاً نقطه خطر است، یعنی وقتی نیرویی که میتواند حامل مطالبه ملی باشد، به بازیگری برای سازگار کردن آن مطالبه با سقف پروژههای مرکز تبدیل شود، دیگر با ضعف ساده روبهرو نیستیم؛ با نوعی ورشکستگی در نقش تاریخی روبهرو هستیم.
از اینرو، نقد امروز تنها متوجه «کنگره آزادی ایران» نیست؛ آن کنگره از اساس چیزی جز بازتولید ایرانمحوری نبود و انتظار دیگری هم از آن نمیرفت. نقد اصلی متوجه آن بخش از رهبری کوردستانی است که با وجود تجربه تاریخی یک قرن انکار، با وجود حافظه تلخ منشور جرجتاون و با وجود همه شعارهای حق تعیین سرنوشت، بار دیگر در حال آزمودن همان راهی است که پایانش چیزی جز حلشدن در گفتمان مرکز نیست.
شفافیت و صداقت سیاسی در برابر تودههای مردم شرق کوردستان، کمترین وظیفهایست که احزاب سیاسی این منطقه میتوانند و باید انجام دهند. اما امروز حتی این هم کافی نیست. آنچه لازم است، یک بازنگری عمیق و یک پاسخگویی صریح درباره این بحران راهبردی است که آیا این احزاب هنوز خود را حامل پروژهای مستقل برای ملت کورد میدانند؟ آیا همپیمانی احزاب کوردی هنوز معنایی فراتر از یک عنوان تشریفاتی دارد؟ و آیا حق تعیین سرنوشت همچنان خط قرمز غیرقابل معامله است یا در عمل به شعاری برای مصرف داخلی تقلیل یافته است؟
امید آن میرود که این احزاب درباره این موضوع بسیار مهم، برای اکنون و آینده سیاسی شرق کوردستان، موضعی روشن، صادقانه و مسئولانه اتخاذ کنند. زیرا آنچه در لندن آغاز شده، لحظهای است که میتواند در حافظه سیاسی جامعه کوردستان بهعنوان نقطه آشکارشدن بحران رهبری و فروریختن مرزهای گفتمانی ثبت شود و اگر این پرسشها بیپاسخ بماند، آنگاه نه فقط «کنگره آزادی ایران»، بلکه خود احزاب شرکتکننده و حتی همپیمانی احزاب کوردی نیز در ذهن افکار عمومی به بخشی از مسئله بدل خواهند شد، نه بخشی از راهحل.
قندیل پرس