قندیل پرس- یادداشت تحلیلی
از لحظهای که جنگ اسرائیل و آمریکا علیه ایران آغاز شد، روژهلات کوردستان بهجای آنکه بهعنوان یک «فاعل سیاسی» در محاسبه صلح و جنگ وارد شود، بیشتر بهصورت یک «فضای قربانی» در منطق جنگی منطقه ظاهر شد: فضای عبور، ضربهپذیر، قابلاستفاده برای ارسال پیام و در عین حال حذفشده از میز مذاکره. در این چند ماه، حملات پهپادی و موشکی به مقرها و کمپهای احزاب کوردستان ایران در اقلیم کوردستان بهصورت پیوسته ادامه داشته است؛ از حمله چهارم مارس به مقر یک حزب کوردی، تا گزارشهای مربوط به دهها و سپس بیش از هفتاد حمله به مواضع کومله و نیز ادعای حزب دموکرات کوردستان ایران درباره برخورد ۱۱۴ پهپاد و موشک با پایگاههایش. همزمان، گزارشهای محلی از ادامه حملات پس از آتشبس اعلامشده در هشتم آوریل حکایت دارند و در روزهای اخیر نیز دوباره دو پهپاد به اردوگاه سورداش در سلیمانیه اصابت کردهاند. در سطح بزرگتر، خود بحران ایران و آمریکا/اسرائیل نیز وارد فاز چانهزنی بر سر هرمز شده و مذاکره، جنگ، تحریم و محاصره انرژی درهم گره خوردهاند.
مسئلهای که باید از دل این وضعیت بیرون کشید، این نیست که «احزاب کورد چه کسی را مقصر بدانند»، بلکه این است که چرا در یک بازی نابرابر، آنها همزمان هدف ضربه هستند و در عین حال جزو طرفهای رسمی صلح بهشمار نمیآیند. این دقیقاً صورت کلاسیک یک وضعیت استعماری-مرزی است: جایی که یک ملت فرودستشده، نه حق تعیین دستور کار دارد و نه حق تعیین قواعد بازی، اما هزینههای بازی را با جان، خاک، سازمان و اعتبار خود میپردازد. در چنین وضعی، خطای راهبردی کشنده این است که حزب ضعیف بخواهد خود را با منطق بازی قدرتهای بزرگ همتراز کند. این همان نقطهای است که بسیاری از جنبشهای پیرامونی در آن بهجای تبدیل شدن به «فاعل»، به «ابزار» تبدیل میشوند.
بازی واقعی چیست؟
اگر این بحران را با زبان نظریه بازیها بخوانیم، صحنه فقط یک تقابل دوجانبه میان ایران و چند حزب کوردی نیست. این یک بازی چندلایه و نامتقارن است که در آن دستکم پنج بازیگر اصلی وجود دارند: دولت ایران، اسرائیل، آمریکا، دولت اقلیم کوردستان/بغداد و احزاب روژهلات. اما هر یک از این بازیگران در منطق متفاوتی عمل میکنند. ایران میکوشد با حملههای پیاپی، «هزینه ورود» را برای هر نیروی کوردی بالا ببرد و از شکلگیری هرگونه جبههی مرزی فعال جلوگیری کند. اسرائیل و آمریکا از ظرفیتهای کوردی بهعنوان امکان فشار پیرامونی استفاده میکنند، بیآنکه الزاماً تعهدی واقعی برای حفاظت یا آینده سیاسی آنها داشته باشند. اقلیم کوردستان نیز میان حفظ آرامش سرزمینی، فشار تهران، و ملاحظات داخلی خود گیر کرده است. و احزاب روژهلات، در میانه این معادله، با کمبود شدید ظرفیت نظامی، امنیتی و دیپلماتیک روبهرو هستند.
در اصطلاح بازیها، مشکل اصلی احزاب روژهلات «نبود قدرت نظامی» صرف نیست؛ مشکل این است که در یک بازی تکرارشونده، طرف مقابل میتواند هر بار با هزینهای پایینتر، ضربه بزند و شما را وادار کند که سرمایهتان را برای بقا مصرف کنید. این همان استراتژی فرسایش است: دشمن لازم نیست شما را در یک نبرد قاطع شکست دهد؛ کافی است شما را در چرخهای از واکنش، پراکندگی، جابهجایی، ترس و تدافع نگه دارد تا خودتان به آهستگی از درون تهی شوید. در چنین وضعی، «پاسخ متقارن» معمولاً غلط است، چون متقارنسازی بازی، دقیقاً در زمین دشمن رخ میدهد. آنچه لازم است، نه تقارن، بلکه تغییر ساختار بازی است.
چرا این حملات ادامه پیدا میکنند؟
حملات مداوم به مقرهای احزاب روژهلات، فقط عملیات نظامی نیستند؛ اینها پیامهای سیاسی هستند. پیام نخست این است که «مرز غربی ایران باید آرام بماند». پیام دوم این است که «هرگونه تصور از تبدیل روژهلات به یک جبهه فعال، با هزینه سنگین روبهرو میشود». پیام سوم و مهمتر این است که «شما در هیچ ترتیبات رسمی، بهعنوان طرف دارای حق چانهزنی بهرسمیت شناخته نمیشوید». بههمین دلیل است که حتی در لحظات آتشبس یا مذاکره، حملات لزوماً متوقف نمیشوند؛ زیرا خود حمله بخشی از منطق مذاکره است. در واقع، خشونت مرزی تبدیل میشود به ابزار تعیین سقف مطالبات سیاسی.
این منطق در بحران اخیر بهخوبی دیده میشود: از یک سو، جنگ ایران و اسرائیل/آمریکا در ۲۸ فوریه آغاز شد و سپس در روزهای بعد، بمبارانها و حملات پهپادی در منطقه گسترش یافت؛ از سوی دیگر، همزمان با تلاشها برای تنظیم آتشبس و بحث درباره هرمز، حملات علیه اقلیم و بهویژه علیه پایگاههای احزاب کوردی ادامه پیدا کرده است. این یعنی روژهلات نه بیرون جنگ است و نه داخل مذاکره؛ بلکه در وضعیت میانی خطرناکی قرار گرفته که میتوان آن را «حضور در میدان نبرد بدون حضور در میز صلح» نامید.
این دقیقاً همان موقعیت استعماری است: بدن سیاسی شما در محاسبه هست، اما صدای شما در محاسبه نیست.
خطای بزرگ: میل به جنگ زودرس
برای احزاب روژهلات، وسوسهای دائمی وجود دارد: اینکه در لحظهای از بحران بزرگ، خود را بهعنوان «نیروی مکمل ضربه» تعریف کنند و تصور کنند که اگر در جنگ بزرگتر وارد شوند، از دل آن به رسمیت سیاسی دست خواهند یافت. این وسوسه خطرناک است. در بازیهای نامتقارن، ورود بازیگر ضعیف به جنگ طرف قوی، اگر پشتوانهی واقعی تضمینشده نداشته باشد، معمولاً او را به قربانی سریع تبدیل میکند. از منظر نظریه بازی، این همان خطای «تبدیل امید به تعهد» است: امید به اینکه شاید طرف قدرتمند پس از پیروزی، سهمی به شما بدهد، جایگزین تعهد واقعی میشود. اما در نظامهای امپراتورمحور و دولتهای امنیتی، پاداش وفاداری ابزاری معمولاً بسیار کمتر از هزینهای است که پرداخت میکنید.
اینجاست که باید یک اصل راهبردی روشن را پذیرفت: روژهلات نباید به «پیادهنظام نمادین» هیچ طرح برونمرزی تبدیل شود. نه اسرائیل، نه آمریکا، نه هیچ معادلهی منطقهای دیگر، مسئلهی رهایی ملی کوردها را اولویت خود قرار نمیدهند. آنها ممکن است از شکافهای قومی، مرزی و قومی-سیاسی استفاده کنند، اما چنین استفادهای لزوماً به امنیت، حق سیاسی یا آیندهی نهادی منجر نمیشود. بنابراین، اولین اصل برای احزاب روژهلات این است که از منطق «سوار شدن بر موج جنگ» فاصله بگیرند. موج جنگ، در نهایت، غالباً کسانی را که روی آن سوار شدهاند هم میبلعد.
راهبرد مناسب چیست؟ نه انفعال، نه ماجراجویی
راهحل، انفعال نیست. انفعال، در برابر یک دولت امنیتی مرکزی، فقط به فرسایش بیشتر میانجامد. راهحل، «دفاع فعال ضداستعماری» است؛ یعنی ساختن یک موقعیت که در آن، هم از تحریک دشمن برای حملهی آسان جلوگیری شود و هم ظرفیت سیاسی جنبش برای بقا و گسترش افزایش یابد. در زبان نظریه بازیها، این یعنی حرکت از «بازدارندگی تهدیدمحور» به سمت «بازدارندگی انکارمحور». بازدارندگی تهدیدمحور یعنی بگویی اگر بزنند، ما هم میزنیم؛ اما وقتی ظرفیت ضربهی متقارن نداری، این تهدید، توخالی میشود. بازدارندگی انکارمحور یعنی کاری کنی که ضربهزدن به تو کماثر، پرهزینه و کمفایده شود.
برای احزاب روژهلات، این یعنی چند چیز همزمان: پراکندگی هوشمند زیرساختهای آسیبپذیر، جداسازی هرچه بیشتر حضور نظامی از حضور غیرنظامی، کاهش تمرکز فیزیکی در اردوگاههای قابلردیابی، ایجاد سامانهی ارتباطی چندلایه و جایگزین، و مهمتر از همه، تبدیل هر حمله به یک پروندهی سیاسی-حقوقی بینالمللی. اینها امور جانبی نیستند؛ بخشی از خود استراتژیاند. حزبی که نمیتواند ضربه بزند، باید بتواند بقا را سازمان دهد. بقا در سیاست استعماری، خود یک کنش مقاومتی است.
اتحاد لازم است، اما نه اتحاد صوری
یکی از مشکلات مزمن نیروهای روژهلات این است که در لحظههای بحران، بهجای ساختن یک «مکانیزم مشترک فرماندهی سیاسی و امنیتی»، به بیانیههای پراکنده و همپوشانیهای نمادین اکتفا میکنند. در یک بازی تکرارشونده، نبود هماهنگی، همان چیزی است که دشمن منتظرش است. چون هر حزب جداگانه، جداگانه آسیبپذیر است. اینجا وحدت، نه یک شعار اخلاقی، بلکه یک ضرورت بقاست.
اما این وحدت نباید بهصورت اتحاد شتابزده و نمایشی فهمیده شود. آنچه لازم است، یک «اتاق مشترک بقا» است: نهادی که نه صرفاً برای صدور بیانیه، بلکه برای تصمیمگیری مشترک دربارهی امنیت، دیپلماسی، اطلاعرسانی، اسناد حقوقی، حفاظت از غیرنظامیان، و تعریف خطوط قرمز عمل کند. این اتاق باید مسئولیتهای روشن داشته باشد: چه کسی سخنگوست، چه کسی مسئول ثبت حملات است، چه کسی با اقلیم و بغداد مذاکره میکند، چه کسی شبکههای مدنی را سامان میدهد، و چه کسی روایت سیاسی مشترک را میسازد. بدون چنین سازوکار مشترکی، هر حزب ناچار میشود بهتنهایی با یک دولت امنیتی و شبکههای نیابتی پیچیده روبهرو شود؛ و این، در عمل، به معنای شکست پیشاپیش است.
بُعد ضداستعماری مسئله: روژهلات نباید فقط «مرز» باشد، باید «فضا» باشد
منطق استعمار داخلی و مرزی دقیقاً بر این بنا میشود که یک ملت فرودست را فقط بهعنوان «مسئلهی امنیتی مرز» تعریف کند، نه بهعنوان سوژهی سیاسی کامل. برای همین، مهم است که احزاب روژهلات خود را از قالب صرفاً نظامی یا صرفاً تبعیدی بیرون بکشند. اگر یک جنبش فقط در اردوگاه، سلاح و پیامهای مقطعی خلاصه شود، دیر یا زود در بازی امنیتی مستهلک میشود. اما اگر به شبکهای از قدرت اجتماعی، فرهنگی، حقوقی و محلی تبدیل شود، آنگاه حتی در زیر فشار نظامی نیز میتواند زنده بماند و بازتولید شود.
در اینجا باید از منطق «حزب تبعیدی متکی به مرز» به منطق «جنبش اجتماعی ریشهدار» گذر کرد. این بهمعنای نفی سلاح نیست؛ بهمعنای محدود کردن توهم تعیینکنندهبودن سلاح است. در شرایطی که توان نظامی کافی وجود ندارد، سلاح نمیتواند موتور اصلی سیاست باشد. موتور اصلی باید توان سازماندهی جمعی، پیوند با جامعهی داخل، و ساختن اعتبار ضداستعماری باشد. حزبی که در روژهلات از دل جامعهی خودش تغذیه نکند، حتی اگر زنده بماند، از نظر سیاسی تهی خواهد شد.
دقیقاً چه باید کرد؟
احزاب روژهلات باید فوراً از هر نوع نمایش ورود نظامی شتابزده فاصله بگیرند و در عوض، اولویت را بر بقا، پراکندگی، و کاهش آسیبپذیری بگذارند. باید هر حمله را مستندسازی کنند و آن را به پروندهای حقوقی و سیاسی تبدیل کنند. باید یک مرکز مشترک هماهنگی تشکیل دهند تا سیاست امنیتی، رسانهای و دیپلماتیکشان پراکنده نباشد. باید بهصورت علنی و مداوم بر این اصل پافشاری کنند که روژهلات بخشی از جنگ دیگران نیست و نباید به قربانگاه چانهزنیهای تهران، واشنگتن، تلآویو، بغداد یا هر مرکز قدرت دیگری تبدیل شود. و مهمتر از همه، باید بهجای خیال پیروزی نظامی، روی ساختن «قدرت ممتد» کار کنند: قدرتی که از دل جامعه، از دل حق، و از دل دوام میآید.
این «قدرت ممتد» سه لایه دارد. لایهی اول، امنیت فیزیکی حداقلی است: پراکندگی مراکز، کاهش تراکم اهداف، مراقبت از غیرنظامیان، و احتیاط در هر نوع حضور قابلردیابی. لایهی دوم، مشروعیت سیاسی است: پیوند با جامعهی داخل روژهلات، دفاع از حقوق مردم، و پرهیز از هر وضعیتی که جنبش را بهعنوان ابزار یک قدرت خارجی نشان دهد. لایهی سوم، بینالمللیسازی حقوقی است: ثبت حملات، پیگیری مسئولیت دولتها و نیروهای نیابتی، و تبدیل مسئله از «پروندهی امنیتی» به «پروندهی نقض حقوق جمعی و سیاسی». این سه لایه، در کنار هم، میتوانند بازی را از میدان صرفاً نظامی به میدان سیاسی-حقوقی منتقل کنند؛ و این همان جایی است که احزاب ضعیف، گاهی میتوانند قویتر از ظاهر خود عمل کنند.
بقا، خود یک پیروزی است
در چنین لحظهای، بزرگترین خطا این است که پیروزی را فقط به معنای فتح نظامی بفهمیم. برای جنبش کوردی روژهلات، در این مقطع، پیروزی ممکن است بسیار سادهتر و در عین حال دشوارتر باشد: زنده ماندن سازمانی، حفظ پیوند با جامعه، جلوگیری از تبدیل شدن به ابزار، و نگه داشتن امکان آینده. در بازیهای نابرابر، گاهی بزرگترین برد این است که بازی طرف مقابل را نپذیری. دولت امنیتی میخواهد شما را به واکنش عجولانه وادارد تا بعد بگوید «دیدید، آنها تهدید بودند». منطق ضداستعماری دقیقاً باید این دام را خنثی کند: نه با سکوت، بلکه با انضباط سیاسی؛ نه با توهم جنگ قاطع، بلکه با ساختن ظرفیت ماندگار.
روژهلات در این جنگ، نه باید خود را به حاشیهی خاموش تاریخ تقلیل دهد، و نه باید بیگدار به آب جنگی برود که دیگران طراحی کردهاند. راه سوم، دشوار اما واقعی است: تبدیل شدن به سوژهای که بتواند هم بقا را سازمان دهد و هم آینده را. در زبان سخت سیاست، این یعنی احزاب کوردستان ایران باید از «پایگاه هدفپذیر» به «شبکهی سیاسی مقاوم» تبدیل شوند. و این، در وضعیت کنونی، شاید بنیادیترین پاسخ ممکن باشد.
قندیل پرس