تازه‌ها

استحاله احزاب روژهلات به افق اصلاح‌طلبان کورد؟

امید نامدار- قندیل پرس- یادداشت تحلیلی

مسئله روژهلات کوردستان را نمی‌توان فقط با فهرست‌کردن سرکوب‌ها، اعدام‌ها، حمله‌های موشکی، تبعیض زبانی یا نام احزاب توضیح داد. این‌ها واقعیت‌های انکارناپذیرند، اما هنوز پرسش بنیادی‌تر را پاسخ نمی‌دهند: چگونه جنبشی با چنین تاریخ طولانی، چنین هزینه انسانی و چنین ذخیره‌ای از تجربه سیاسی، در آغاز دهه‌ای تازه به جایی رسیده است که بخش بزرگی از پروژه عملی‌اش نه گسست از نظم موجود، بلکه درخواست نوعی اصلاح محدود در چارچوب همان دولت یا نظم ایرانی است؛ آن هم دولتی که در منطق حقوقی، امنیتی و ایدئولوژیک خود، اساساً با تقسیم قدرت بیگانه است؟ طنز تلخ تاریخ این است که احزاب روژهلات، در حالی که خود را بدیل جمهوری اسلامی می‌دانند، گاه در سطح افق عملیاتی به چیزی نزدیک می‌شوند که سال‌ها اصلاح‌طلبان کورد درون نظام نمایندگی می‌کردند: چند اختیار اداری، مدیر بومی، آموزش محدود زبان، کاهش تبعیض مذهبی و نوعی عدم تمرکز در چارچوب ایران. این شباهت به معنای هم‌ارزی اخلاقی یا سیاسی نیست. اصلاح‌طلب کورد زائده‌ای از نظم حاکم بود؛ حزب اپوزیسیون کورد، دست‌کم در حافظه تاریخی خود، محصول مقاومت علیه آن نظم است. اما تاریخ سیاسی فقط با نیت‌ها سنجیده نمی‌شود؛ با نسبت میان خواست، توان، سازمان و امکان تحقق نیز سنجیده می‌شود.

در اینجا باید از یک سوءتفاهم پرهیز کرد. نقد رادیکال احزاب روژهلات به معنای پذیرش روایت ناسیونالیسم ایرانی یا تکرار زبان امنیتی جمهوری اسلامی نیست. مسئله این نیست که چرا این احزاب «واقع‌بینانه‌تر» نمی‌شوند و در ایران مرکزی ادغام نمی‌شوند. برعکس، پرسش این است که چرا پس از چند دهه مبارزه، نتوانسته‌اند واقع‌گرایی خود را به استراتژی قدرت تبدیل کنند؛ چرا فدرالیسم، خودمختاری، سوسیالیسم، کنفدرالیسم دموکراتیک یا اکنون «انتگراسیون دموکراتیک» اغلب در سطح نام‌ها و بیانیه‌ها باقی مانده‌اند؛ و چرا تغییر واژگان، جای تغییر در رابطه اجتماعی، سازمانی و طبقاتی نیروها را گرفته است.

حزب دموکرات کوردستان ایران در برنامه‌های رسمی خود از فدرالیسم دموکراتیک و سکولار برای ایران دفاع می‌کند و حقوق ملی کوردها را در چارچوب یک جمهوری فدرال می‌خواهد. کومله نیز، با تفاوت‌هایی در زبان طبقاتی، تاریخی طولانی از دفاع از خودمختاری، حقوق ملی و عدالت اجتماعی دارد؛ در توافق مشترک حزب دموکرات و کومله در سال ۲۰۱۲، فدرالیسم به‌عنوان راه‌حل مسئله ملی و ساختار آینده ایران صورت‌بندی شد. پژاک از مسیر دیگری آمد. از سنت اوجالانی، نقد دولت‌-‌ملت، دموکراسی مستقیم، برابری جنسیتی، بوم‌شناسی سیاسی و کنفدرالیسم دموکراتیک. اما پس از فراخوان‌های جدید اوجالان در ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ برای پایان مبارزه مسلحانه، گذار به سیاست قانونی و ورود به مرحله «ادغام دموکراتیک»، پژاک نیز به این چرخش پاسخ مثبت داد و آن را بخشی از افق سیاسی خود تلقی کرد.

در ظاهر، میان این سه مسیر فاصله‌ای عظیم وجود دارد. دموکرات‌ها به فدرالیسم، نهاد دولت و نمایندگی ملی تکیه می‌کنند، کومله میان سوسیالیسم، جمهوری‌خواهی و مسئله ملی در نوسان است؛ پژاک دولت‌سالاری و ناسیونالیسم کلاسیک را نقد می‌کند و جامعه شورایی و کنفدرال را پیش می‌نهد. اما در سطح استراتژیک، وجه مشترک نگران‌کننده‌ای پدیدار می‌شود:
هیچ‌کدام هنوز پاسخ قانع‌کننده‌ای به مسئله قدرت ندارند. یکی دولت آینده را بر کاغذ طراحی می‌کند، بی‌آنکه ائتلاف اجتماعی لازم برای تحمیل آن را بسازد؛ دیگری از جامعه رهایی‌یافته سخن می‌گوید، بی‌آنکه بتواند شبکه‌ای پایدار از سازمان‌یابی در داخل روژهلات ایجاد کند؛ سومی به ادغام دموکراتیک امید می‌بندد، بی‌آنکه نشان دهد چگونه دولتی صلب و امنیتی را به پذیرش قواعدی وادار خواهد کرد که اساس اقتدارش را محدود می‌کنند.

فدرالیسم در برنامه حزب دموکرات، نه ذاتاً عقب‌مانده است و نه الزاماً حداقلی. در یک کشور چندملیتی، فدرالیسم می‌تواند ابزار توزیع قدرت، تضمین زبان، تمرکززدایی مالی و ایجاد امکان خودحکمرانی باشد. مشکل از جایی آغاز می‌شود که فدرالیسم از یک پروژه قدرت به یک فرمول نجات‌بخش تبدیل می‌شود. فدرالیسم بدون نیروی اجتماعی، بدون توافق بر سر مرزهای اختیار، بدون نظام مالی، بدون سازمان‌های توده‌ای و بدون تضمین بین‌المللی یا داخلی، بیشتر نامی برای آینده است تا راهی برای رسیدن به آن. برنامه سیاسی حزب دموکرات از ساختار مطلوب سخن می‌گوید، اما پرسش اصلی باقی می‌ماند: چه نیرویی باید جمهوری اسلامی را، که نه حتی در سطح استان حاضر به واگذاری اختیار پایدار نیست، به پذیرش نظام فدرال وادار کند؟ مذاکره؟ قیام؟ فشار خارجی؟ فروپاشی؟ ائتلاف ملی؟ پاسخ‌های مبهم، فدرالیسم را از یک راهبرد به یک ایمان سیاسی تبدیل می‌کنند.
کومله با سرمایه تاریخی متفاوتی وارد این میدان شد. کومله در دهه پنجاه و پس از انقلاب ۱۳۵۷، زبان طبقه، دهقان، کارگر و سازمان‌یابی توده‌ای را وارد سیاست کوردی کرد و از این جهت، یکی از رادیکال‌ترین لحظه‌های تاریخ معاصر روژهلات را نمایندگی کرد.
اما همین سنت، در دهه‌های بعد، با انشعاب‌های پیاپی، فرسایش سازمانی، فاصله از میدان اجتماعی و کاهش توان بسیج، به مجموعه‌ای از سرمایه‌های تاریخی تبدیل شد. خطر آن است که رادیکالیسم گذشته به جای تولید قدرت کنونی، به اسطوره‌ای برای مشروعیت امروز بدل شود. سازمانی که زمانی درباره تغییر مناسبات تولید و مالکیت سخن می‌گفت، اگر امروز تنها در سطح حقوق ملی و فدرالیسم باقی بماند، بدون توضیح رابطه این دو با طبقه و جنسیت، عملاً از رادیکالیسم اجتماعی به ملی‌گرایی چپ‌نما عقب می‌نشیند.

پژاک از این نظر متفاوت است، اما مصون از نقد نیست. پژاک توانست خلأ سیاسی ناشی از فرسایش دموکرات و کومله را پر کند و در پیوند با شبکه گسترده‌تر جنبش اوجالانی، زبان تازه‌ای برای زنان، جامعه، شورا، زیست‌بوم و ضدیت با دولت‌-‌ملت عرضه کند. پژوهش‌های جدید نیز تفاوت روایی میان دموکرات و پژاک را در همین دو قطب، یعنی ملی‌گرایی سنتی و کنفدرالیسم دموکراتیک، نشان داده‌اند. اما زبان رادیکال لزوماً سیاست رادیکال نیست. کنفدرالیسم دموکراتیک اگر به سازمان‌یابی واقعی در محله، روستا، محیط کار، شبکه زنان و اقتصاد تعاونی تبدیل نشود، به یک دستگاه مفهومی شناور تبدیل می‌شود که می‌تواند هر چرخش سیاسی را توجیه کند. مسئله پژاک فقط این نیست که از کنفدرالیسم به ادغام دموکراتیک نزدیک شده؛ مسئله این است که آیا این تغییر، نتیجه ارزیابی دقیق توازن قوا و طراحی یک مسیر انتقالی است یا نتیجه وابستگی نظری و تشکیلاتی به تصمیمات مرکز دیگری.
«انتگراسیون دموکراتیک» در معنای نظری می‌تواند مفهومی پیچیده و حتی رهایی‌بخش باشد. اگر منظور از ادغام، ورود برابر و داوطلبانه یک جامعه سیاسی به نظم دموکراتیک، با حفظ زبان، حافظه، نهادهای اجتماعی، حق مشارکت و امکان خودگردانی باشد، این مفهوم با جذب اجباری تفاوت دارد. اما در وضعیت ترکیه و به‌مراتب بیشتر در ایران، واژه ادغام در معرض لغزش خطرناک است: از سیاست همزیستی به سیاست حل‌شدن، از حق جمعی به شهروندی انتزاعی و از خودمختاری به مشارکت فردی. اوجالان در پیام‌های جدید خود بر قوانین صلح، چارچوب حقوقی و گذار از خشونت به ساخت سیاسی تأکید کرده است. این طرح در ترکیه، با وجود همه دشواری‌ها، درون یک فضای رقابت انتخاباتی، حزب قانونی و مذاکره قابل تصور است. انتقال آن به ایران بدون توجه به تفاوت ساختار دولت، تاریخ انقلاب، مسئله مذهب، وضعیت نظامی و فقدان فضای قانونی، نوعی قیاس شتاب‌زده است.
در جمهوری اسلامی، «ادغام» تاریخی طولانی دارد، اما ادغام برابر نیست؛ ادغام درون سلسله‌مراتب ولایت، امنیت و مرکز است. اهل سنت می‌تواند به‌عنوان شهروندی مذهبی تحمل شود، اما ملت کورد به‌عنوان سوژه سیاسی نه. زبان کوردی ممکن است در جشنواره، رسانه محلی یا فضای فرهنگی محدود ظاهر شود، اما تبدیل‌شدن آن به زبان آموزش و اداره، توازن قدرت را تغییر می‌دهد. استاندار کورد ممکن است منصوب شود، اما اگر امنیت، بودجه، قوه قضاییه، رسانه و گزینش در مرکز بماند، بومی‌سازی مدیریت به تغییر حاکمیت منتهی نمی‌شود.
این همان نقطه‌ای است که پروژه پژاک، اگر بدون نقد استراتژیک دنبال شود، می‌تواند ناخواسته به چیزی شبیه اصلاح‌طلبی کورد نزدیک شود: امید به گشایش درون ساختاری که سازوکارهای اصلی خود را برای جلوگیری از گشایش ساخته است.

اصلاح‌طلبان کورد دقیقاً در همین شکاف تاریخی پدیدار شدند. آنان نه یک جریان مستقل از جمهوری اسلامی، بلکه کوششی برای استفاده از شکاف‌های درونی نظام به سود برخی مطالبات کوردی بودند. در دوره اصلاحات، بخشی از نیروهای کورد، به‌ویژه در کوردستان، کرماشان و ایلام، به امکان مشارکت انتخاباتی، مدیران بومی، استاندار اهل سنت، توسعه منطقه‌ای، کاهش فشار امنیتی و گشایش فرهنگی امید بستند. جبهه متحد کورد که بهاءالدین ادب در میانه دهه ۱۳۸۰ با جمعی از فعالان سیاسی و فرهنگی بنیان گذاشت، اهدافی چون دموکراسی، عدالت و حقوق برابر و توسعه متوازن را اعلام کرد. در سطحی دیگر، مجمع نمایندگان کوردستان در دولت اصلاحات خواهان انتصاب استاندار اهل سنت و مدیران بومی شد. این مطالبات در زمان خود بی‌اهمیت نبودند؛ برای جامعه‌ای که از مرکز حذف شده بود، نمایندگی، توسعه و رفع تبعیض می‌توانستند شکاف‌هایی واقعی ایجاد کنند.

اما اصلاح‌طلبی کورد از ابتدا در یک تناقض گرفتار بود: می‌خواست از دولت امتیاز بگیرد، بدون آنکه رابطه خود با دولت را تغییر دهد. درون دوگانه اصلاح‌طلب و اصولگرا، جایی که اختلاف اصلی بر سر تفسیر دین حکومتی، حدود اختیارات رهبری، شیوه اداره جمهوری اسلامی و نسبت دولت با جامعه بود، «اصلاح‌طلب کورد» اغلب حامل مطالباتی بود که از مسئله ملی فراتر می‌رفت، اما ابزارش را از همان نظم می‌گرفت. حتی اگر برخی افراد صادق و دموکراسی‌خواه بودند، ساختار سیاسی اطرافشان امکان تبدیل مطالبه به قدرت را محدود می‌کرد. آنان می‌توانستند در مورد استاندار، بودجه یا مدیر بومی مذاکره کنند، اما درباره انحصار امنیت، ولایت فقیه، حق تعیین سرنوشت و برابری ملی نمی‌توانستند به‌طور پایدار پیش بروند.
طنز تلخ امروز آن است که پروژه‌های بخشی از اپوزیسیون مسلح و خارج از قدرت، در سطح عملیاتی گاهی از همان اصلاح‌طلبی کورد نیز کم‌رمق‌تر به نظر می‌رسند. اصلاح‌طلب کورد دست‌کم در یک دوره توانست نماینده وارد مجلس کند، شبکه انتخاباتی بسازد، مطالبه استاندار اهل سنت را روی میز بگذارد و بخشی از جامعه را در فرآیند سیاسی درگیر کند. احزاب اپوزیسیون روژهلات اما پس از چند دهه مبارزه، به‌دلیل تبعید، انشعاب، ضعف ارتباط با داخل، محدودیت نظامی و وابستگی به جغرافیای اقلیم، گاه نمی‌توانند همان سطح از حضور اجتماعی و نهادی را تولید کنند. این قیاس، دفاع از اصلاح‌طلبی نیست؛ برعکس، نشان‌دادن عمق عقب‌نشینی اپوزیسیون است. جنبشی که ادعای تغییر ساختار دارد، نباید در میدان سازمان‌دهی و نمایندگی از جریانی که درون ساختار فعالیت می‌کرد، عقب‌تر باشد.

اما این مقایسه فقط زمانی جدی است که تفاوت‌ها را نیز ببینیم. اصلاح‌طلب کورد درون نظام، برای بقا ناچار به پذیرش زبان ایرانی‌بودن، قانون اساسی و هویت رسمی بود. احزاب اپوزیسیون، هرچند امروز به فدرالیسم یا ادغام دموکراتیک عقب می‌نشینند، تاریخ مقاومت، شهید، زندان، تبعید و هزینه‌ای دارند که اصلاح‌طلبان نداشتند. بنابراین شباهت در «سطح خواست عملی» است، نه در تاریخ، اخلاق و موقعیت سیاسی. پرسش رادیکال دقیقاً از همین جا آغاز می‌شود: چگونه ممکن است دو جریان با تاریخ و جایگاه متفاوت، در افق عملی به یک نقطه نزدیک شوند؟ پاسخ، ناتوانی مشترک در تبدیل سیاست هویتی به سیاست قدرت است.

مسئله «کورد بودن» و «سنی بودن» نیز در این میان اهمیت ویژه دارد. در روژهلات، کوردها یکدست سنی نیستند. کرماشان و ایلام، بخش‌هایی از سنندج و مهاباد، مناطق شیعه، یارسان، علوی و بی‌دین را دربر می‌گیرند. با این حال، بخشی از اصلاح‌طلبی کورد کوشید محرومیت کوردها را عمدتاً از زاویه اهل سنت توضیح دهد: حق استاندار سنی، مدیر سنی، مسجد سنی و رفع تبعیض مذهبی. این مطالبات در جای خود مشروع‌اند، اما وقتی «کورد» به «اهل سنت» تقلیل پیدا می‌کند، دو اتفاق رخ می‌دهد. نخست، کوردهای شیعه، یارسان،
علوی، سکولار و بی‌دین به حاشیه هویت ملی رانده می‌شوند. دوم، مسئله ملی به مسئله‌ای مذهبی تبدیل می‌شود که حکومت می‌تواند آن را با مدیریت مذهبی، تفکیک فرقه‌ای یا انتصاب محدود کنترل کند.
این تقلیل فقط مشکل اصلاح‌طلبان کورد نیست. هر حزب کوردی که ملت را با مذهب یکی کند، در حال بازتولید همان منطق جمهوری اسلامی در سطح معکوس است: جمهوری اسلامی شهروند را با مذهب رسمی می‌سنجد؛ سیاست کوردی مذهبی، کورد را با مذهب اکثریت می‌سنجد. هر دو، فرد را پیش از آنکه به‌عنوان سوژه آزاد سیاسی ببینند، در یک جمع هویتی محبوس می‌کنند.

پروژه رهایی روژهلات باید بتواند کوردبودن را به یک امر مدنی، سیاسی و چندلایه تبدیل کند، نه یک کارت مذهبی. این مسئله برای کرماشان، ایلام و مناطق یارسان‌نشین حیاتی است؛ همان‌قدر که برای مناطق سنی‌نشین مهاباد و مریوان حیاتی است.
در این نقطه، نقد احزاب باید هم‌زمان از دو ساده‌سازی عبور کند. ساده‌سازی نخست، روایت حکومت است که هر سازمان کوردی را «تجزیه‌طلب»، «تروریست» یا ابزار خارجی می‌داند. این زبان، تاریخ انکار، سرکوب و محرومیت را حذف می‌کند. ساده‌سازی دوم، روایت درون‌حزبی است که هر نقد را توطئه، خیانت یا محصول ناآگاهی می‌داند. اپوزیسیون کورد حق ندارد چون سرکوب شده، از نقد مصون شود. ستم دولتی، ناکارآمدی سازمانی را پاک نمی‌کند؛ و ناکارآمدی سازمانی نیز ستم دولتی را توجیه نمی‌کند.

احزاب روژهلات بیش از آنکه از فقدان نظریه رنج ببرند، از فقدان پیوند میان نظریه و سازمان رنج می‌برند. درباره فدرالیسم، سوسیالیسم، دموکراسی شورایی، حقوق زنان و سکولاریسم بسیار نوشته شده است.

اما پرسش‌های سخت‌تر کمتر پاسخ گرفته‌اند: ساخت اجتماعی هواداران چیست؟ طبقه کارگر کورد کجاست؟ زنان چگونه از موضوع سخنرانی به صاحبان قدرت تبدیل می‌شوند؟ رابطه حزب و جامعه چگونه دموکراتیک می‌شود منابع مالی چگونه شفاف می‌شوند؟ اختلافات چگونه حل می‌شوند؟ چه نسبتی میان رهبری تاریخی و گردش قدرت وجود دارد؟ چگونه نسل جدیدی که در خیزش ژن، ژیان، ئازادی به خیابان آمد، در ساختارهای حزبی نمایندگی می‌شود؟ اگر این پرسش‌ها بی‌پاسخ بمانند، رادیکالیسم به زبان حافظه تبدیل می‌شود، نه نیروی آینده.

حزب سیاسی مدرن فقط سخنگوی ملت نیست؛ کارخانه تولید ظرفیت سیاسی است. باید بتواند داده جمع کند، نیرو آموزش دهد، شبکه اجتماعی بسازد، اقتصاد را بفهمد، در بحران تصمیم بگیرد، با مردم گفت‌وگو کند، از اشتباه خود گزارش بدهد و برنامه‌ای قابل سنجش ارائه کند. بسیاری از احزاب روژهلات هنوز در وضعیت «جنبش تاریخی» مانده‌اند؛ مشروعیت خود را از گذشته می‌گیرند، اما سازمان خود را برای آینده بازسازی نکرده‌اند. جنبش تاریخی اگر به حزب پاسخ‌گو تبدیل نشود، به موزه سیاسی بدل می‌شود.

در سطح استراتژیک، اتکای پنهان به قدرت خارجی نیز مسئله‌ساز است. احزاب روژهلات بارها گفته‌اند ابزار هیچ دولت خارجی نیستند، و باید این ادعا را جدی گرفت. پژاک در مواضع اخیر بر استقلال از قدرت‌های خارجی تأکید کرده است. اما استقلال اعلام‌شده با استقلال عملی یکی نیست. محل استقرار، امنیت، امکان رسانه‌ای، مسیرهای مالی، فضای تحرک و نقش اقلیم، همگی رابطه‌ای پیچیده با دولت‌ها و قدرت‌های منطقه‌ای ایجاد می‌کنند. از سوی دیگر، انتظار فروپاشی جمهوری اسلامی در نتیجه حمله خارجی یا شکاف درون حاکمیت، جایگزین ساختن قدرت اجتماعی شده است. دولت خارجی ممکن است رژیم را تضعیف کند، اما آزادی کوردها را تضمین نمی‌کند. قدرت خارجی از ملت‌ها به‌عنوان اهرم استفاده می‌کند، نه به‌عنوان صاحبان حق.
جنگ‌های اخیر این واقعیت را عریان‌تر کردند. تماس‌های احتمالی قدرت‌های خارجی با احزاب کوردی و گمانه‌زنی درباره نقش آنان در جنگ، هم فرصت می‌سازد و هم خطر. فرصت آن است که مسئله کورد دوباره در محاسبات منطقه‌ای دیده شود؛ خطر آن است که احزاب به ابزار عملیات دیگران تبدیل شوند و جامعه کورد هزینه مشروعیت و امنیتی‌شدن دوباره را بپردازد. استراتژی مستقل نه انزواست و نه رد هر رابطه خارجی؛ هنر آن است که رابطه را به اهرم تبدیل کند، نه خود را به اهرم دیگری بدل سازد.

آیا این بن‌بست راه خروج دارد؟ پاسخ فلسفه سیاسی نمی‌تواند یک نسخه نظامی یا یک شعار وحدت باشد. نخست باید مفهوم «حق» را از «امکان اعطا» جدا کرد. حق کوردها به این دلیل معتبر نیست که تهران، واشینگتن یا هر حزب دیگری آن را بپذیرد؛ اما سیاست برای تحقق حق به قدرت، نهاد و ائتلاف نیاز دارد. بنابراین باید میان حق، هدف و مرحله انتقالی تمایز گذاشت. استقلال، فدرالیسم، خودمختاری یا کنفدرالیسم می‌توانند افق‌های متفاوت باشند؛ اما هرکدام باید به نقشه‌ای از نهادهای امروز، سازمان‌های اجتماعی، اقتصاد، آموزش، رسانه و ائتلاف‌ها پیوند بخورند.
دوم، مسئله کورد باید از انحصار احزاب بیرون بیاید و به سیاست عمومی جامعه تبدیل شود. انجمن‌های زنان، کارگران، معلمان، دانشجویان، محیط‌زیست، کولبران، شوراهای محلی، یارسان، شیعه و سنی و نیروهای سکولار باید در تعریف آینده شریک باشند. وحدت واقعی از امضای رهبران ساخته نمی‌شود؛ از تکثر سازمان‌یافته ساخته می‌شود. اگر وحدت، حذف اختلاف باشد، به اقتدارگرایی تازه می‌انجامد؛ اگر وحدت، توانایی همکاری میان اختلاف‌ها باشد، به سیاست بالغ نزدیک می‌شود.
سوم، احزاب باید از سیاست انتظار به سیاست ساختن عبور کنند. به‌جای انتظار برای حمله خارجی، فروپاشی مرکز یا دعوت آمریکا، باید زیرساخت‌های نهادسازی را در هر سطح ممکن بسازند: مدرسه و آموزش زبان، آرشیو تاریخی، شبکه رسانه‌ای، صندوق‌های همیاری، سازمان زنان، تشکل کارگری، پژوهش مستقل، ارتباط با شهرهای کوردستانی و سازوکار پاسخ‌گویی. ممکن است این کارها کوچک به نظر برسند، اما سیاست رادیکال از امکان‌های کوچک ظرفیت‌های بزرگ می‌سازد. حزب بدون جامعه، ارتشی در تبعید است؛ جامعه بدون سازمان، جمعیتی آسیب‌پذیر در برابر سرکوب.
چهارم، باید از دوگانه کاذب «فدرالیسم یا هیچ» و «ادغام یا هیچ» فراتر رفت. فدرالیسم می‌تواند هدف باشد، اما نباید پوششی برای تعویق سازمان‌یابی شود. ادغام دموکراتیک می‌تواند مرحله‌ای انتقالی باشد، اما نباید به حل‌شدن در دولت مرکزی تبدیل شود. معیار هر طرح، نه زیبایی فلسفی نام آن، بلکه میزان افزایش قدرت واقعی جامعه کورد است: آیا زبان و آموزش را تضمین می‌کند؟ آیا بودجه و زمین و منابع را به جامعه واگذار می‌کند؟

آیا زنان و اقلیت‌های درونی را آزادتر می‌کند؟ آیا امکان سازمان‌یابی مستقل را افزایش می‌دهد؟ آیا حق خروج، اعتراض و بازتعریف قرارداد سیاسی را حفظ می‌کند؟ اگر پاسخ منفی است، «ادغام» فقط نام مؤدبانه تسلیم است؛ اگر فدرالیسم هیچ ابزار تحقق نداشته باشد، فقط نام باشکوه بی‌قدرتی است.

در پایان، پرسش فلسفی این نیست که روژهلات باید به کدام مدل آماده بپیوندد. پرسش این است که آیا می‌تواند از سیاست تقلید عبور کند. تقلید از ناسیونالیسم دولت‌محور، تقلید از فدرالیسم بدون قدرت، تقلید از چپ تاریخی، تقلید از کنفدرالیسمی که در جغرافیای دیگری شکل گرفته و اکنون تقلید از «انتگراسیون دموکراتیک»؛ همه این‌ها اگر بدون ترجمه انتقادی به شرایط روژهلات انجام شوند، ادامه یک بحران‌ هستند: بحران تولید مفهوم از تجربه خود. ملت کورد در روژهلات بیش از آنکه به نام تازه نیاز داشته باشد، به ظرفیت تازه نیاز دارد؛ بیش از آنکه به بیانیه دیگری درباره آینده احتیاج داشته باشد، به نهادهایی نیاز دارد که آینده را از اکنون بسازند.
این طنز تلخ تاریخ است که احزاب روژهلات، پس از چند دهه مبارزه، ممکن است در لحظه‌ای قرار گیرند که خواست عملی‌شان از خواست اصلاح‌طلبان کورد درون جمهوری اسلامی فراتر نرود. اما این طنز، سرنوشت قطعی نیست؛ هشدار است. اصلاح‌طلبی کورد نشان داد که مطالبه بدون قدرت چگونه درون نظام جذب می‌شود. احزاب اپوزیسیون نشان داده‌اند که مقاومت بدون نهادسازی چگونه در تبعید منجمد می‌شود. راه سوم، نه آشتی با جمهوری اسلامی و نه رمانتیسم مسلحانه است؛ سیاستی است که حق ملی را با دموکراسی اجتماعی، برابری جنسیتی، عدالت طبقاتی، کثرت مذهبی، خودگردانی محلی و سازمان‌یابی مستقل پیوند دهد. اگر روژهلات بخواهد از بن‌بست فرار کند، باید از خود بپرسد: چه نوع سوژه سیاسی می‌خواهد بسازد؟ شهروند مطیع ایرانی؟ عضو وفادار حزب؟ مؤمن سنی یا شیعه؟ جنگجوی تبعیدی؟ یا انسان‌هایی آزاد که بتوانند هم کورد باشند، هم چندصدایی، هم رهایی‌خواه و هم صاحب نهاد؟ پاسخ به این پرسش، آغاز فلسفه سیاسی آینده روژهلات است.

تلاش دوباره

نگرانی اقلیم کوردستان از وضعیت حمایت‌های آمریکا در بحبوحه حملات مداوم ایران

✍ ست فرانتسمن منبع: FDD/ ترجمە اختصاصی قندیل پرس در ۲۹ اوت، بی‌بی‌سی گزارش داد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *