خالد عزیزپناه- قندیل پرس-یادداشت تحلیلی
از بالکان تا کوردستان؛ چگونه یک استعاره به ابزار دفاع از مرزهای موجود تبدیل شد؟
در زمستان ۱۹۱۳، وقتی هیئتهای دیپلماتیک اروپا در لندن بر سر پیامدهای جنگهای بالکان مذاکره میکردند، کمتر کسی تصور میکرد واژهای که آن روزها به آرامی وارد ادبیات سیاسی میشد، یک قرن بعد در هزاران کیلومتر دورتر، علیه مردمانی به کار رود که هرگز در بالکان زندگی نکردهاند. آنچه بعدها «بالکانیزاسیون» نام گرفت، در آن زمان هنوز بیشتر توصیف نوعی آشفتگی ژئوپلیتیکی بود؛ آشفتگیای که قدرتهای بزرگ، بیش از آنکه آن را محصول سیاستهای خود بدانند، به «سرشت منطقه» نسبت میدادند.
این همان لحظهای است که تاریخ، زیر بار زبان خم میشود. زیرا فروپاشی امپراتوری عثمانی صرفاً به دلیل بیداری ملتهای بالکان رخ نداد. رقابت امپراتوریهای اروپایی، مداخلههای نظامی، بحران مالی عثمانی، توسعه سرمایهداری جهانی، گسترش ملیگرایی مدرن و رقابت روسیه، اتریش-مجارستان، بریتانیا و فرانسه، همگی در این فرایند نقش داشتند. با وجود این، بخش بزرگی از ادبیات سیاسی غرب، همه این پیچیدگی را در یک تصویر ساده خلاصه کرد؛ «بالکان منطقهای است که ذاتاً میل به تکهتکه شدن دارد».
در این روایت، خود امپراتوریها تقریباً ناپدید شدند. گویی قدرتهای بزرگ تنها تماشاگرانی بودند که از دور شاهد انفجار خشونتهای قومی بودند. این حذف، اتفاقی نبود. تاریخ قدرت معمولاً از طریق حذف ردپای خود نوشته میشود.
ماریا تودوروا در پژوهش کلاسیک خود درباره تخیل اروپایی نسبت به بالکان، نشان میدهد که «بالکانیزاسیون» از همان آغاز، مفهومی صرفاً توصیفی نبود. این واژه به تدریج بار ارزشی پیدا کرد؛ نشانهای از شکست دولتسازی، هرجومرج، عقلانیت ناقص و خشونت پایانناپذیر. بنابراین، آنچه در ابتدا نام یک تجربه تاریخی بود، آرامآرام به استعارهای جهانی تبدیل شد؛ استعارهای که میتوانست هر جغرافیایی را که از نظم مطلوب قدرتهای مسلط فاصله میگرفت، توضیح دهد.
این دقیقاً همان نقطهای است که مفهوم از تاریخ خود جدا میشود. دیگر لازم نیست درباره بالکان حرف بزند. میتواند درباره قفقاز باشد، درباره آفریقا، یوگسلاوی یا درباره کوردستان باشد.
در علوم اجتماعی، گاهی واژهها سفر میکنند، اما همه سفرها بیطرف نیستند. برخی واژهها هنگام عبور از یک جغرافیا به جغرافیای دیگر، بار سیاسی تازهای پیدا میکنند. «بالکانیزاسیون» نیز چنین سرنوشتی پیدا کرد. اگر این اصطلاح را در دهههای پایانی قرن بیستم دنبال کنیم، خواهیم دید که تقریباً هرجا دولت مرکزی با بحران مشروعیت روبهرو بوده، رسانهها و نخبگان سیاسی از این واژه برای هشدار دادن استفاده کردهاند. واژه، کمکم به زبان امنیت ملی تبدیل شد. این تغییر ظریف است اما تعیینکننده.
وقتی گفته میشود «بالکانیزاسیون ایران»، ذهن شنونده پیش از هر استدلالی به سمت تصاویر جنگ داخلی، پاکسازی قومی، فروپاشی اقتصادی و مداخله خارجی هدایت میشود. در اینجا واژه دیگر صرفاً یک توصیف تاریخی نیست؛ نوعی فناوری سیاسی برای مدیریت تخیل عمومی است. میشل فوکو جایی میگوید قدرت فقط از طریق قانون عمل نمیکند؛ از طریق تولید حقیقت نیز عمل میکند. شاید بتوان این گزاره را درباره «بالکانیزاسیون» نیز به کار برد. این اصطلاح، پیش از آنکه درباره واقعیت سخن بگوید، چارچوبی میسازد که درون آن، برخی پرسشها اصلاً قابل طرح نیستند.
برای مثال، اگر کسی بپرسد مرزهای کنونی چگونه به وجود آمدهاند، پاسخ معمولاً به جای پرداختن به تاریخ، با هشدار درباره خطر تجزیه قطع میشود. اگر کسی از حق تعیین سرنوشت سخن بگوید، بحث ناگهان به سمت امنیت ملی میرود. اگر کسی درباره تقسیم تاریخی کوردستان سؤال کند، گفتوگو به آیندهای پر از جنگ و آشوب منتقل میشود. در همه این موارد، مفهوم «بالکانیزاسیون» نقش یک میانبُر را بازی میکند؛ میانبری که اجازه نمیدهد تاریخ کامل روایت شود.
اینجا باید میان دو پرسش تفاوت گذاشت. یک پرسش این است که آیا تجزیه یک دولت موجود همیشه پیامدهای خطرناک دارد؟ پرسش دیگر این است که آیا هر مرز موجود، صرفاً به دلیل موجود بودن، از مشروعیت تاریخی و اخلاقی برخوردار است؟ این دو پرسش، یکی نیستند اما در بسیاری از مباحث سیاسی ایران، آگاهانه یا ناآگاهانه در هم ادغام میشوند.
نتیجه آن است که هرگونه بازگشت به تاریخ شکلگیری مرزها، به عنوان مقدمهای برای تجزیه معرفی میشود. در حالی که مطالعه تبار یک نظم سیاسی، الزاماً به معنای دفاع از برهم زدن آن نیست. هیچ تاریخنگاری با مطالعه انقلاب فرانسه، خودبهخود خواهان انقلاب دیگری نمیشود.
هیچ پژوهشگری که درباره استعمار الجزایر تحقیق میکند، صرفاً به دلیل مطالعه گذشته، متهم به جنگطلبی نمیشود. پس چرا وقتی موضوع کوردستان مطرح میشود، خود پرسیدن درباره منشأ مرزها، به کنشی مشکوک تبدیل میشود؟ پاسخ را شاید باید در نسبت میان حافظه و قدرت جستوجو کرد.
قدرتهای مستقر، بیش از آنکه به فراموشی افراد نیاز داشته باشند، به فراموشی منشأ خود نیاز دارند. دولتی که بتواند لحظه تولد خویش را به امری طبیعی تبدیل کند، بخش بزرگی از مشروعیت خود را تثبیت کرده است. این نکته، به ویژه درباره دولت-ملتهای پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند. در ادبیات رسمی، معمولاً از «حفظ تمامیت ارضی» سخن گفته میشود، اما کمتر گفته میشود که خود این تمامیت، محصول چه فرایندهایی بوده است. تمامیت ارضی، برخلاف تصور رایج، یک حقیقت طبیعی نیست. مفهومی حقوقی و سیاسی است که در بستر خاصی از تاریخ بینالملل شکل گرفته است.
اصل احترام به مرزهای موجود، عمدتاً پس از جنگ جهانی دوم و با هدف جلوگیری از جنگهای توسعهطلبانه تقویت شد. این اصل، برای کاهش تجاوز میان دولتهای موجود طراحی شد نه برای داوری درباره چگونگی شکلگیری همه مرزهای جهان. همین تفاوت، بارها در ادبیات حقوق بینالملل نادیده گرفته میشود. حق تعیین سرنوشت و اصل تمامیت ارضی، از ابتدا دو اصل همزمان و گاه متعارض بودهاند. هیچیک دیگری را به طور کامل حذف نکرده است. با این حال، در بسیاری از گفتمانهای سیاسی منطقه، اصل دوم چنان برجسته میشود که اصل نخست تقریباً از حافظه عمومی حذف میشود.
شاید بتوان مسئله را از زاویه دیگری دید. فرض کنیم در سال ۱۹۲۳، پس از پایان جنگ جهانی اول، مرزهای کنونی هنوز وجود نداشتند. اگر در همان زمان از کسی پرسیده میشد که آیا سرزمینی مانند کوردستان باید میان چند دولت تقسیم شود، پاسخ بر چه اساسی داده میشد؟ آیا به مردم آن سرزمین مراجعه میشد؟ یا موازنه قدرت میان دولتهای پیروز تعیینکننده بود؟ این پرسش، امروز نیز اهمیت خود را حفظ کرده است. زیرا اگر پاسخ تاریخی ما دومی باشد، آنگاه مرزهای موجود صرفاً محصول اراده ساکنان آن جغرافیا نیستند؛ بلکه نتیجه توافقهاییاند که در غیاب آنان صورت گرفتهاند. در این صورت، هرگونه استناد به این مرزها بدون بررسی منشأشان، نوعی حذف دوباره تاریخ خواهد بود.
در اینجا، تفاوتی ظریف اما تعیینکننده میان دو نوع نگاه آشکار میشود. نگاه نخست، دولت را واحد اولیه تحلیل میگیرد. نگاه دوم، فرایندهای تاریخی تولید دولت را موضوع تحلیل قرار میدهد. از منظر نخست، کوردها درون چهار کشور زندگی میکنند. از منظر دوم، باید پرسید این چهار کشور چگونه بر بخشهای مختلف کوردستان حاکم شدند. همین جابهجایی کوچک در نقطه آغاز، تقریباً همه نتایج نظری را تغییر میدهد. زیرا دیگر بحث بر سر «مطالبات یک اقلیت درون دولت» نیست. بحث بر سر سرزمینی است که پیش از تثبیت مرزهای کنونی، در معرض تقسیم و الحاق قرار گرفته است. این تغییر زاویه، همان چیزی است که بسیاری از نظریهپردازان مطالعات استعمار، بر آن تأکید میکنند. استعمار همیشه از راه اشغال دریایی رخ نمیدهد. گاهی استعمار از دل خود فرایند دولتسازی بیرون میآید؛ از لحظهای که یک دولت نوپا، پیرامونهای خود را به قلمرو ملی تبدیل میکند، زبان واحد میسازد، حافظههای رقیب را حذف میکند و مردمانی را که روایت دیگری از تاریخ دارند، در قالب «اقلیت» بازتعریف میکند. اگر چنین باشد، دیگر نمیتوان مسئله کوردستان را صرفاً با واژگان کلاسیک «تجزیه» یا «تمامیت ارضی» توضیح داد.
واژگان دیگری وارد صحنه میشوند؛ واژگانی که تا اینجا عمداً به تعویق افتادهاند. تقسیم استعماری، الحاق سرزمینی، ادغام اجباری و استعمار داخلی. ورود این مفاهیم، بحث را از سطح دفاع یا مخالفت با مرزهای موجود فراتر میبرد و آن را به پرسشی بنیادیتر میرساند؛ اصلاً این مرزها چگونه به وجود آمدند، چه کسانی از آنها سود بردند و چه کسانی هزینه آن را پرداختند؟ از همین نقطه، دیگر مسیر مقاله از تاریخ مفهومی «بالکانیزاسیون» جدا میشود و وارد تاریخ کوردستان خواهد شد؛ جایی که شاید لازم باشد خود واژه را وارونه کنیم و بپرسیم آیا پیش از آنکه کوردها به «بالکانیزه کردن» متهم شوند، خود کوردستان موضوع فرایندی از تقسیم، کوچکسازی و بازآرایی استعماری نبوده است؟
کوردستان؛ سرزمینی که پیش از متهم شدن به «بالکانیزاسیون»، خود موضوع تقسیم، الحاق و ادغام بود
اگر نقشههای خاورمیانه را یکی پس از دیگری روی میز پهن کنیم، چیزی عجیب دیده میشود. نه در مرزها؛ در سکوت میان مرزها. سکوتی که درباره چگونگی پیدایش آنها وجود دارد. خطوطی که امروز در کتابهای جغرافیا با خطی باریک و رنگی مشخص شدهاند، زمانی میدان لشکرکشی، مذاکره، خیانت، مصالحه و معامله بودند.
آن خطوط، در لحظه ترسیم شدن، نه بیطرف بودند و نه طبیعی. بعدها طبیعی شدند؛ آن هم نه به دلیل گذشت زمان، بلکه به دلیل قدرت روایت.
کوردستان شاید یکی از روشنترین نمونههای این فرایند باشد. امروز وقتی از «چهار بخش کوردستان» سخن گفته میشود، بسیاری چنین تصور میکنند که این صرفاً نامی فرهنگی برای مناطقی در چهار کشور مستقل است. اما این زبان، خود محصول همان تاریخی است که باید دربارهاش پرسش کرد. زیرا این چهار بخش، حاصل یک تداوم تاریخی نیستند؛ حاصل گسست هستند. حاصل شکستن یک فضای تاریخی و سیاسی به واحدهایی که بعدها هر کدام درون پروژهای متفاوت از ملتسازی ادغام شدند.
از همینجا نخستین سوءتفاهم آغاز میشود. در ادبیات رایج دولتهای منطقه، کوردها مردمانی هستند که در چهار کشور زندگی میکنند. اما از منظر بخش مهمی از پژوهشگران کورد و نظریهپردازان مطالعات استعمار، داستان دقیقاً برعکس روایت میشود. چهار دولت بر بخشهای مختلف کوردستان مستقر شدند. تفاوت این دو جمله، صرفاً بازی زبانی نیست.اولی، دولت را نقطه آغاز قرار میدهد. دومی، تاریخ را.
تقریباً همه دولت-ملتهای مدرن، هنگام شکلگیری با مسئلهای مشابه روبهرو بودهاند؛ چگونه جمعیتی ناهمگون را به «ملت» تبدیل کنند؟ پاسخها متفاوت بوده است، اما ابزارها اغلب شباهت داشتهاند؛ زبان رسمی، آموزش عمومی، ارتش، نظام اداری، مالیات، ثبت احوال، سرشماری، نقشهبرداری، تاریخنگاری ملی و بازتعریف حافظه جمعی. بندیکت اندرسن این فرایند را تولید «اجتماع خیالی» مینامید. اما کمتر گفته میشود که هر اجتماع خیالی، همزمان نوعی فراموشی سازمانیافته نیز تولید میکند. ملت فقط با یادآوری ساخته نمیشود؛ با حذف نیز ساخته میشود. هر دولت ملی ناچار است تصمیم بگیرد چه گذشتهای به حافظه رسمی تبدیل شود و چه گذشتهای به حاشیه رانده شود.
در مورد کوردستان، این فرایند پیچیدهتر بود؛ زیرا یک دولت واحد مسئول آن نبود. چهار پروژه متفاوت ملتسازی، همزمان بر چهار بخش یک سرزمین تاریخی اعمال شدند. در ایران، پروژه دولتسازی پهلوی، با تمرکز شدید اداری، یکسانسازی زبانی و کنترل مناطق پیرامونی همراه شد. در ترکیه، جمهوری تازهتأسیس، با روایت «ملت واحد ترک» به بازتعریف تقریباً همه تفاوتهای قومی پرداخت. در عراق، ابتدا قیمومت بریتانیا و سپس دولتهای پس از استقلال، کوردستان را در چارچوب دولت عربی بازتعریف کردند. در سوریه نیز دولت بعث، شکل دیگری از عربیسازی و تمرکزگرایی را دنبال کرد.
این چهار تجربه، یکسان نبودند. شدت خشونت، سیاستهای فرهنگی، ساختار حقوقی و دورههای تاریخی آنها تفاوتهای فراوانی داشت. اما در یک نقطه به هم میرسیدند. هیچیک موجودیت سیاسی مستقل کوردستان را به رسمیت نشناختند. در مطالعات استعمار، معمولاً استعمار با عبور کشتیهای اروپایی از اقیانوسها آغاز میشود. اما این تنها یکی از صورتهای استعمار است. از دهه ۱۹۶۰ به بعد، نظریهپردازانی مانند رابرت بلانر و سپس مایکل هچتر، مفهوم «استعمار داخلی» را مطرح کردند؛ مفهومی که میکوشید توضیح دهد چگونه ممکن است درون مرزهای یک دولت نیز رابطهای استعماری شکل بگیرد. استعمار داخلی الزاماً به معنای حضور یک نیروی خارجی نیست. موضوع اصلی، الگوی رابطه قدرت است.
وقتی یک مرکز سیاسی، پیرامونی را عمدتاً به عنوان منبع نیروی کار، منابع طبیعی، عمق امنیتی یا حاشیه قابل کنترل تعریف میکند؛ هنگامی که توسعه نامتوازن به شکلی ساختاری بازتولید میشود؛ وقتی زبان، فرهنگ یا حافظه تاریخی پیرامون به صورت نظاممند کمارزش یا نامرئی میشود؛ آنگاه برخی پژوهشگران از امکان تحلیل آن وضعیت در چارچوب استعمار داخلی سخن میگویند. البته این مفهوم نیز محل مناقشه است. همه پژوهشگران با کاربرد آن درباره کوردستان موافق نیستند. برخی آن را بیش از حد گسترده میدانند و ترجیح میدهند از مفاهیمی مانند «دولتسازی اقتدارگرا» یا «حاشیهسازی قومی» استفاده کنند. اما نکته مهم، خود اصطلاح نیست.
مسئله این است که آیا رابطه مرکز و پیرامون را صرفاً میتوان با زبان کلاسیک «تبعیض» توضیح داد، یا به مفاهیم عمیقتری نیاز داریم که تولید نابرابری را در سطح ساختارهای سیاسی و تاریخی بررسی کنند. از همین رو، پژوهشگرانی مانند عباس ولی و کامران متین کوشیدهاند مسئله کوردستان را نه فقط در چارچوب حقوق اقلیتها، بلکه در پیوند با تاریخ دولتسازی، توسعه ناموزون و نظم بینالمللی مطالعه کنند.
در این نگاه، پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا کوردها از حقوق فرهنگی برخوردارند یا نه. پرسش این است که خود فرایند تشکیل دولتهای منطقه، چه نسبتی با حذف یا ادغام اجباری فضای سیاسی کوردستان داشته است. واژه «الحاق» در زبان حقوق بینالملل، تاریخی پیچیده دارد. گاهی به اشغال نظامی اشاره میکند. گاهی به ضمیمه کردن یک قلمرو و گاهی به انتقال حاکمیت.
اما در بسیاری از تجربههای تاریخی، الحاق صرفاً یک رخداد نظامی نیست. ممکن است دههها ادامه پیدا کند. نخست ارتش وارد میشود. سپس اداره ثبت، بعد مدرسه، کتاب تاریخ، نقشه و سرشماری. و در پایان، نسلی متولد میشود که دیگر تصور میکند این نظم، همیشه وجود داشته است. شاید بزرگترین موفقیت هر پروژه الحاق، همین باشد؛ حذف حافظه لحظه الحاق. این نکته درباره کوردستان اهمیت ویژهای دارد. زیرا آنچه امروز «استان»، «ولایت»، «استانداری» یا «منطقه اداری» نامیده میشود، لایهای متأخر بر تاریخی بسیار قدیمیتر نشسته است. وقتی حافظه این لایههای پیشین حذف شود، خود پرسش از منشأ نظم موجود نیز نامرئی میشود.
همین جاست که مفهوم «ادغام اجباری» اهمیت پیدا میکند. ادغام، همیشه از طریق خشونت مستقیم انجام نمیشود. گاهی از طریق آموزش، گاهی از طریق توسعه، بازار و رسانه و گاهی از طریق این جمله ساده که «همه ما یک ملت هستیم». این جمله، در بسیاری از موقعیتها میتواند حامل همبستگی باشد. اما در موقعیتهای دیگر، ممکن است به حذف تفاوتهای تاریخی نیز بینجامد. زیرا وحدت، هنگامی که امکان روایت متفاوت از گذشته را از میان ببرد، دیگر صرفاً وحدت نیست؛ به نوعی انحصار حافظه تبدیل میشود. از همین روست که بسیاری از نظریهپردازان پستکولونیال تأکید میکنند ملتسازی مدرن، همواره با نوعی سیاست حافظه همراه بوده است. سیاستی که تعیین میکند چه کسانی بنیانگذاران ملتاند، چه کسانی حاشیهاند و چه کسانی اساساً نباید به عنوان سوژهای مستقل در تاریخ ظاهر شوند. در بسیاری از روایتهای رسمی منطقه، کوردها دقیقاً در همین موقعیت قرار گرفتهاند؛ حضوری انکارناپذیر، اما فاقد حق روایت مستقل درباره گذشته خویش.
در چنین بستری، بازگشت به مفهوم «بالکانیزاسیون» معنای تازهای پیدا میکند. اگر این واژه را صرفاً به معنای کلاسیک علوم سیاسی، یعنی فروپاشی یک دولت به واحدهای کوچکتر، به کار ببریم، طبعاً نسبت دادن آن به کوردستان محل بحث خواهد بود. اما اگر از آن استفادهای انتقادی و تبارشناسانه کنیم، پرسش دیگری مطرح میشود. آیا خود کوردستان پیشتر موضوع فرایندی از خردشدگی سیاسی، تقسیم فضایی و بازآرایی ژئوپلیتیکی نبوده است؟ آیا سرزمینی که میان چهار دولت تقسیم شده، پیش از آنکه متهم به «بالکانیزه کردن» دیگران شود، خود تجربهای از تقسیم تحمیلشده را از سر نگذرانده است؟ این دیگر تعریف کلاسیک «بالکانیزاسیون» نیست. یک وارونگی مفهومی است. تلاشی برای جابهجا کردن نقطه آغاز تحلیل. در این خوانش، مسئله اصلی دیگر این نیست که «اگر کوردها به حق تعیین سرنوشت برسند چه اتفاقی میافتد؟» پرسش این است که «چه اتفاقی پیشتر برای خود کوردستان رخ داده است؟» همین تغییر کوچک در ترتیب پرسشها، کل معماری بحث را دگرگون میکند.
در این نقطه، دیگر نمیتوان صرفاً از مرزها سخن گفت. باید از منشأ مشروعیت آنها سخن گفت؛ از نسبت میان حق تعیین سرنوشت و تمامیت ارضی؛ از اینکه چرا برخی دولتها حق دارند تاریخ خود را از لحظه تولدشان آغاز کنند، اما از برخی ملتها انتظار میرود تاریخشان را از همان لحظه فراموش کنند
قندیل پرس