قندیل پرس-گزارش تحلیلی
بخشی از متن: “حمله سایبری اخیر به کانالهای تلگرامی آرین تیوی و کژار، فراتر از یک اقدام تکنیکی یا خرابکاری دیجیتال ساده است. این حمله، اعلام یک جنگ پیشاپیش علیه احزاب کورد و مردم روژهلات کوردستان است؛ هم اعلان عداوت مستقیم و هم تمرین پیشاپیش سرکوب برای جریان سلطنتطلب راستگرا.”
اگر تاریخ سیاسی ایران معاصر را نه بهمثابه جابهجایی رژیمها، بلکه بهعنوان تداوم یک عقلانیت دولتسازِ متمرکز بخوانیم، آنگاه نسبت قدرت با کوردها از سطح سیاستهای مقطعی فراتر میرود و به سطح منطق برسازندهی دولت ارتقا مییابد. مسئله بر سر«اختلاف قومی» یا «سوءتفاهم امنیتی» نیست؛ مسئله بر سر نوعی صورتبندی از حاکمیت است که برای تثبیت خود، نیازمند تولید یک دیگریِ درونی است؛ دیگریای که هم درون مرزهای جغرافیایی قرار دارد و هم بیرون از تعریف رسمی ملت. در این چارچوب، کورد بهمثابه ملتی با تاریخ سیاسی مستقل، جغرافیای پیوسته، زبان و حافظهی مقاومت، بدل به آن سوژهای میشود که نمیتوان او را بهطور کامل در پروژهی ملتسازی یکدست ادغام کرد، مگر از طریق انکار یا انهدام.
پروژهی دولتسازی در دوران رضا شاه بر بنیان تمرکز قهری قدرت، خلع سلاح نیروهای محلی، انهدام خودمختاریهای منطقهای و یکسانسازی اداری و زبانی بنا شد. این پروژه را باید در متن تحولات جهانی دولتـملتهای اوایل قرن بیستم فهمید؛ اما در ایران، این روند با شدتی نظامی و انضباطی اجرا شد که مرز میان نوسازی و استعمار داخلی را کمرنگ میکرد. سرکوب جنبشهای کوردی، اعدام رهبران سیاسی کوردستان و تخریب ساختارهای بومی، نه انحراف از مسیر دولتسازی، بلکه بخشی از منطق آن بود؛ تبدیل پیرامون به تابعِ بیصدا.
در دورهی محمدرضا شاه این منطق، با اتکا به دستگاه امنیتی مدرن و حمایت ژئوپلیتیک غرب، پیچیدهتر شد. امنیتیسازی دائمی کوردستان، تبعیض در سرمایهگذاری و توسعهی منطقهای و مدیریت از بالا به پایین ساختارهای محلی، همگی نشان میدهند که کوردستان نه بهعنوان یک واحد سیاسی برابر، بلکه بهعنوان «منطقهی مسئلهدار» تعریف میشد. پیرامونهای ملی، از جمله کوردستان، در ساختار انباشت سرمایه نیز جایگاهی حاشیهای و تابع داشتهاند. در اینجا مسئله فقط سرکوب نظامی نیست؛ بلکه بازتولید وابستگی اقتصادی و اداری است که سوژهی کورد را در موقعیت دائمیِ مطالبهگر و «ناهمخوان» قرار میدهد.
با استقرار جمهوری اسلامی، انتظار میرفت که منطق ملیگرایانهی پیشین جای خود را به نوعی بازتعریف کثرت در چارچوبی نو بدهد؛ اما آنچه رخ داد، بازتولید همان دولتِ متمرکز در لباسی ایدئولوژیکتر بود. از نخستین ماههای پس از ۱۳۵۷، کوردستان بهمثابه «مسئلهی امنیت ملی» تعریف شد و درگیریهای خونین، اعدامهای گسترده و نظامیسازی منطقه، به ابزار تثبیت نظم نوپا بدل گشت. آنچه اهمیت دارد، صرفِ خشونت نیست؛ بلکه «قانونیسازی» وضعیت استثناست. به تعبیری نظریتر، دولت مدرن در لحظات بحران، از طریق اعلام وضعیت استثنا، بخشی از جمعیت را به حوزهای بیرون از حمایت کامل قانون پرتاب میکند. در تجربهی ایران، کوردستان بارها و بارها در چنین وضعیتی قرار گرفته است؛ هم در قالب فرمانهای نظامی دوران پهلوی و هم در قالب احکام قضایی و امنیتی جمهوری اسلامی.
اما وجه بنیادینتر این تداوم، در سطح گفتمان شکل میگیرد. انسانزدایی از کورد، پیش از آنکه در میدان جنگ رخ دهد، در میدان زبان آغاز میشود. در دوران پهلوی، ادبیات رسمی از «اغتشاش»، «اشرار» و «عقبماندگی ایلی» سخن میگفت؛ گفتمانی که در آن، مقاومت کوردی نه کنش سیاسی، بلکه اختلالی در مسیر پیشرفت ملی تلقی میشد. در جمهوری اسلامی، این واژگان جای خود را به «ضدانقلاب»، «تجزیهطلب» و «عامل بیگانه» داد. تفاوت در دالهاست، نه در ساختار. در هر دو صورت، کورد از مقام سوژهی سیاسی دارای حق تعیین سرنوشت، به ابژهی امنیتی تقلیل مییابد. این همان فرایندی است که در نظریههای پسااستعماری بهعنوان «دیگریسازی» شناخته میشود؛ ساختن تصویری از دیگری که بهطور پیشینی فاقد عقلانیت سیاسی مشروع است.
انسانزدایی گفتمانی، کارکردی دوگانه دارد. از یکسو، خشونت دولتی را عقلانی و ضروری جلوه میدهد؛ از سوی دیگر، جامعهی مرکز را در موقعیت اخلاقیِ برتر قرار میدهد. وقتی کورد بهعنوان «تهدید امنیت ملی» بازنمایی میشود، هرگونه مطالبهی حقوقی او در ذهن مخاطب فارسیزبان، پیشاپیش آلوده به سوءظن است. این همان سازوکاری است که میشل فوکو آن را پیوند دانش و قدرت مینامد؛ تولید دانش دربارهی یک جمعیت، بهمنظور اداره و مهار آن.
رسانههای رسمی، نظام آموزشی و حتی بخشهایی از اپوزیسیون مرکزگرا، در بازتولید این تصویر نقش داشتهاند؛ تصویری که در آن، ایرانِ واحد، قربانی «افراطگرایی پیرامون» معرفی میشود.
پرسش اساسی این است چرا کورد چنین جایگاهی در منطق دولت ایرانی یافته است؟ پاسخ را باید در تلاقی سه سطح جست. نخست، سطح ژئوپلیتیک؛ کوردستان در مرزهای غربی، در پیوند با تحولات عراق، ترکیه و سوریه، همواره بهمثابه منطقهای راهبردی تعریف شده است. هر دولت مرکزی، کنترل این جغرافیا را معادل کنترل مرز و امنیت ملی دانسته است. دوم، سطح نمادین؛ پذیرش حق تعیین سرنوشت یا فدرالیسم برای کوردها، بهمعنای شکستن اسطورهی ملت یکپارچهی فارسیمحور است؛ اسطورهای که از دوران پهلوی به اینسو، هستهی مشروعیتبخش دولت بوده است. سوم، سطح اقتصادی؛ تمرکز منابع و انباشت سرمایه در مرکز، نیازمند پیرامونی تابع است. توسعهی نامتوازن، که در بسیاری از مطالعات اقتصادسیاسی ایران مورد تأکید قرار گرفته، نشان میدهد که حفظ نابرابری منطقهای، بخشی از منطق ساختاری قدرت بوده است.
در این چارچوب، حملهی نظامی، اعدام و سرکوب، نه واکنشهای اضطراری، بلکه ابزارهای تکرارشوندهی مدیریت پیرامون هستند. تاریخ کوردستان در ایران، از دههی ۱۳۰۰ تا دهههای پس از انقلاب، آکنده از لحظاتی است که در آنها دولت مرکزی برای تثبیت خود، نخست به سراغ این منطقه رفته است. این الگو را نمیتوان صرفاً به «خشونت ذاتی رژیمها» فروکاست؛ بلکه باید آن را در نسبت با پروژهی دولت-ملت متمرکز فهمید. تا زمانی که کثرت ملی در ایران به رسمیت شناخته نشود و تا زمانی که مفهوم ملت از قالب تکزبانه و تکهویتی رها نگردد، کورد در چشم این دولت، همواره مسئله خواهد بود.
بنابراین، استمرار دشمنی با کورد، از تاج تا عمامه، نشانهی شکست یک پروژهی ملی در مواجهه با تکثر است. دولتی که نمیتواند تفاوت را درون خود جای دهد، آن را به بیرون پرتاب میکند و سپس با آن میجنگد. در این جنگ، زبان مقدم بر گلوله است؛ زیرا پیش از آنکه بدنها سرکوب شوند، سوژگی سیاسی باید بیاعتبار گردد. فهم این تداوم، شرط هر تحلیل رادیکالی است که میخواهد از سطح رویدادها عبور کند و به منطق قدرت برسد.
ولیعهدِ بیقدرت و اعلام جنگ پیشادولتی
تحلیل مواضع اخیر رضا پهلوی دربارهی کوردها و بهطور مشخص حزب پژاک را نمیتوان به سطح یک تمایزگذاری سیاسی تقلیل داد. آنچه در«دفترچه اضطرار دوران گذار» و نیز در سخنان او در ۱۴ فوریه ۲۰۲۶ در کنفرانس امنیتی مونیخ بیان شد-از جمله تأکید بر اینکه «تجزیهطلبان دوست من نیستند و من نماینده آنها نیستم» باید در چارچوب نظری گستردهتری فهم شود؛ لحظهای که قدرتِ هنوز مستقر نشده، از طریق زبان، نقشهی حذف خود را ترسیم میکند. مسئله صرفاً مخالفت با یک حزب نیست؛ مسئله تعیین حدود ملت آینده پیش از تولد آن است.
در نظریههای دولت مدرن، سیاست با تمایز دوست/دشمن تعریف میشود. این تمایز، نه یک اختلاف عادی، بلکه مرزبندی هستیشناختی است؛ کسی که در سوی «دشمن» قرار میگیرد، از دایرهی مشروعیت سیاسی بیرون رانده میشود. هنگامی که یک مدعی رهبری ملی، در وضعیت بیقدرتی، پیشاپیش بخشی از نیروهای سیاسی را «تجزیهطلب» و خارج از نمایندگی خود اعلام میکند، در واقع در حال ترسیم مرزهای بدن سیاسی آینده است. این عمل، بیش از آنکه بیانیهای تاکتیکی باشد، نوعی «پیشنویس اقتدار» است؛ اعلام اینکه در نظم مطلوب او، حق تعیین سرنوشت یا حتی طرح فدرالیسم، خارج از میدان گفتوگوست.
برچسب «تجزیهطلب» در ایران بار معنایی خاصی دارد. این واژه از دوران رضا شاه تا امروز، بهمثابه ابزار حقوقی و اخلاقیِ سلب مشروعیت بهکار رفته است. در دورهی پهلوی دوم نیز هرگونه مطالبهی خودمختاری در کوردستان در چارچوب تهدید امنیت ملی بازخوانی میشد. جمهوری اسلامی این سنت را با شدت بیشتری ادامه داد و آن را در قالب «ضدانقلاب» و «محارب» صورتبندی کرد. اکنون، وقتی همان واژه در گفتمان سلطنتطلبی بازتولید میشود، تداوم یک منطق تاریخی را آشکار میکند؛ هر مطالبهای که مرکزیت تکملیتی را به پرسش بکشد، در سطح گفتمان، به تهدید وجودی تبدیل میشود.
حملهی نمادین به حزبی که شعار «ژن، ژیان، ئازادی» را نمایندگی میکند، از این منظر اهمیت مضاعف دارد. این شعار، که در خیزشهای اخیر به یکی از دالهای مرکزی مقاومت بدل شد، صرفاً یک مطالبهی هویتی نیست؛ بلکه حامل قرائتی غیرمتمرکز، جنسیتمحور و دموکراتیک از سیاست است. مخالفت صریح با چنین گفتمانی، در سطحی عمیقتر، بیانگر هراس از بازتعریف ملت بر پایهی تکثر و برابری است. اگر پروژهی سلطنتطلبی راستگرا بر احیای یک روایت یکپارچه از ملت استوار باشد، طبیعی است که هر گونه گفتمان چندملیتی یا فدرال، بهعنوان شکاف در آن روایت تلقی شود.
دولتهای متمرکز غالباً پیرامونهای ملی را نه صرفاً بهعنوان مناطق جغرافیایی، بلکه بهعنوان منابع بالقوهی بیثباتی تعریف میکنند. در چنین چارچوبی، حتی پیش از آنکه پیرامون دست به کنش بزند، باید در سطح گفتمان مهار شود. اعلام اینکه «نمایندهی تجزیهطلبان نیستم»، در این معنا، نوعی تضمین به بدنهی ملیگرای مرکز حامی خود است؛ نظم آینده نیز بر محور همان وحدت غیرقابلمذاکره بنا خواهد شد.
همراستایی این موضع با سیاستهای جمهوری اسلامی، هرچند در قالبی متفاوت بیان میشود، از منظر منطق قدرت قابل انکار نیست. در هر دو گفتمان، حق تعیین سرنوشت نه بهعنوان یک اصل قابل بحث، بلکه بهعنوان خط قرمز امنیتی تعریف میشود. این شباهت، برای کوردها معنایی فراتر از اختلافات جناحی دارد. مسئله این نیست که چه کسی در رأس دولت خواهد بود؛ مسئله این است که آیا ساختار دولت، تکثر ملی را به رسمیت میشناسد یا نه. وقتی پیشاپیش اعلام میشود که بخشی از نیروهای سیاسی-حتی در مقام اپوزسیون- خارج از نمایندگی ملی هستند، این پیام به پیرامون مخابره میشود که در سناریوی گذار نیز جایی برای بازتعریف رابطهی مرکز و کوردستان وجود ندارد.
از منظر استراتژیک، این نوع اعلام موضع در وضعیت بیقدرتی، حامل دو پیام است. نخست، به بدنهی مرکز؛ اطمینانبخشی دربارهی حفظ تمامیت ارضی به هر قیمت. دوم، به پیرامون؛ هشدار دربارهی محدودیتهای آینده. لحظههای گذار معمولاً فرصت بازتعریف قرارداد اجتماعی هستند؛ اما اگر در همین لحظه، یکی از مدعیان قدرت، خطوط طرد را ترسیم کند، امکان گفتوگوی برابر پیشاپیش تضعیف میشود. این امر بهویژه در کشوری با تاریخ طولانی سرکوب پیرامون، معنایی دوچندان دارد.
توصیف این وضعیت بهعنوان «فاشیسم در تعلیق» از آنروست که فاشیسم پیش از استقرار نهادی، در سطح زبان و تخیل سیاسی شکل میگیرد. اومبرتو اکو در تحلیل «فاشیسم ابدی» نشان میدهد که یکی از ویژگیهای آن، هراس از تفاوت و تأکید بر وحدت ارگانیک ملت است. هرگاه ملت بهصورت بدنی یکپارچه تصور شود که هر اختلافی را همچون بیماری تلقی میکند، زمینهی حذف فراهم میشود. در این چارچوب، برچسبزنی بهعنوان «تجزیهطلب» صرفاً نقد یک برنامهی سیاسی نیست؛ بلکه نشانهگذاری یک بیماری فرضی در بدن ملت است.
برای کوردها، معنای سیاسی این مواضع روشن است؛ حتی در سناریوی تغییر رژیم، اگر منطق دولت-ملت متمرکز به چالش کشیده نشود، خطر بازتولید همان ساختار سرکوب پابرجاست. تاریخ نشان داده است که نخستین میدان تثبیت اقتدار در ایران، همیشه کوردستان بوده است. بنابراین، اعلام پیشاپیش مرزهای طرد، باید بهعنوان نشانهای از تداوم این الگو خوانده شود، نه صرفاً یک اختلاف گفتمانی. مسئله بر سر نامها نیست؛ بر سر ساختار است. تا زمانی که ساختار، تکثر ملی را بهمثابه تهدید تعریف کند، هر چهرهی جدیدی که بر رأس آن بنشیند، ناگزیر در همان مدار خواهد چرخید.
هک رسانههای کوردی بهمثابه تمرین اقتدار
حمله سایبری جریان سلطنتطلب به کانالهای تلگرامی(بخش کوردی و فارسی) تلویزیون آرین تیوی و حزب کژار، اگر به سطح «خرابکاری دیجیتال» تقلیل یابد، ماهیت سیاسی آن پنهان میماند. در عصر پلتفرمهای شبکهای، آنچه از کار میافتد صرفاً یک کانال نیست؛ یک مدار تولید معنا مختل میشود. در قرن بیستم بستن چاپخانه یا توقیف روزنامه، ابزار کلاسیک اقتدار برای مهار افقهای بدیل بود؛ امروز هککردن و از دسترس خارجکردن کانال تلگرامی همان کارکرد را دارد، با این تفاوت که خشونت در لایهای نامرئی و «فنی» استتار میشود و به همین دلیل، کمتر بهعنوان کنش سرکوبگرانه شناخته میشود.
در اینجا با پدیدهای مواجهیم که میتوان آن را «پیشااقتدار» نامید؛ تمرین حذف پیش از تصرف رسمی قدرت. وقتی جریانی که هنوز در موقعیت حاکمیتی نیست، به حذف رسانهای، تهدید و برچسبزنی دست میزند، در حال آزمون سازوکارهای انحصار است. تاریخ سیاسی ایران نشان داده است که فاشیسم، چه در صورت سلطنتی و چه در صورت دینی، پیش از استقرار کامل، در حاشیهها تمرین میکند؛ ابتدا با تخریب اعتبار، سپس با بستن تریبون و در نهایت با عادیسازی حذف. حمله به رسانههای کوردی و فارسی نزدیک به حزب حیات آزاد کوردستان(پژاک) را باید در همین منطق دید؛ تولید عادت به تکصدایی پیش از نهادینهشدن آن.
اگر میدان رسانهای فارسیزبان جریان اصلی را بهمثابه یک ساختار سرمایهگذاریشده ببینیم، تمرکز مالی و سیاسی در آن انکارناپذیر است. شبکهای از سرمایه نمادین و اقتصادی شکل گرفته که در آن، روایتهای خاصی تقویت و روایتهای ناهمسو به حاشیه رانده میشوند. مسئله صرفاً همسویی ایدئولوژیک نیست؛ مسئله «انضباط گفتمانی» است. هر صدای متفاوتی که با پروژه «ملت یکپارچه» ناسازگار باشد، یا باید جذب شود یا بیاعتبار گردد.
در این چارچوب، حذف رسانه کوردی مستقل و متفاوت با یکصدایی فاشیسم رسانهای موجود نه یک واکنش موردی، بلکه ادامه منطقی سیاست یکدستسازی است. پیام ضمنی روشن است؛ روایت شما یا حتا نگاه شخصی شما از آینده ایران، اگر با الگوی تمرکزگرایانه همخوان نباشد، از میدان عمومی حذف خواهد شد.
از منظر نظریه قدرت، میدان عمومی زمانی چندملیتی و چندصدایی است که امکان حضور تفاوت را بهرسمیت بشناسد. حذف صدای کوردی مستقل و رادیکال، حذف یک ملت یا یک حزب نیست؛ حذف امکان تخیل سیاسی غیرمتمرکز است. پروژهای که در آن «ملت واحد» از طریق زدودن تکثر ساخته میشود، ناگزیر به سرکوب تفاوت نیاز دارد. این منطق، چه در شکل سلطنتی کلاسیک و چه در صورت اقتدارگرایی دینی، بر بازتولید مرکز مسلط و پیرامون خاموش استوار است. هک رسانههای کوردها دقیقاً در این نقطه عمل میکند؛ بازگرداندن پیرامون به سکوت.
در سطحی عمیقتر، باید به اقتصاد سیاسی پلتفرمها توجه کرد. تلگرام و سایر شبکهها، اگرچه ظاهراً فضاهایی آزادند، اما زیرساختهای آسیبپذیری دارند که حذف را آسان و بیهزینه میکند. اقتدار جدید لزوماً به سانسور رسمی نیاز ندارد؛ کافی است شبکهای از هواداران سازمانیافته، با تکیه بر مهارتهای فنی یا حملات هماهنگ، کانال مخالف را از کار بیندازند. این همان خصوصیسازی سرکوب است؛ انتقال خشونت از دولت به کنشگران ایدئولوژیک که به نام «مبارزه» عمل میکنند، اما در عمل منطق همان اقتدارگرایی را بازتولید میکنند که ادعای مخالفت با آن را دارند.
چنین کنشی بیانگر اضطراب هژمونیک است. هر پروژهای که از تکثر میهراسد، نشانهای از ناامنی درونی خود را آشکار میکند. اگر روایت سلطنتطلبی راستگرا از آینده ایران آنقدر بدیهی و فراگیر بود، نیازی به خاموشکردن صدای کوردی نداشت. حذف، همیشه نشانه ترس از رقابت گفتمانی است. بنابراین هک رسانههای کوردی و فارسی پژاک را باید بهمثابه واکنشی دفاعی فهمید؛ دفاع از یک تصور یکپارچه از ملت در برابر تهدید تکثر ملی و زبانی.
تاریخ مبارزه سیاسی ایران نیز پر است از نمونههایی که اپوزیسیون اقتدارگرا در برابر حکومت اقتدارگرا، بهجای گشودن افقهای جدید، همان منطق حذف را بازتولید کرده است. در دهههای مختلف، نیروهایی که خود قربانی سانسور بودهاند، در موقعیت قدرت یا نیمهقدرت، به حذف رقبای ایدئولوژیک روی آوردهاند. این چرخه، ساختارمند است؛ اقتدارگرایی نه بهعنوان ویژگی یک ایدئولوژی خاص، بلکه بهعنوان شیوهای از سازماندهی میدان سیاسی بازتولید میشود. هک رسانه کوردی در این معنا، نشانهای از تداوم همان چرخه است.
مسئله اساسی این است که حذف دیجیتال، پیشدرآمد حذف سیاسی است. وقتی جامعه به خاموششدن یک کانال عادت میکند، بهتدریج به خاموششدن یک جریان نیز عادت خواهد کرد. این عادیسازی خطرناکترین مرحله است، زیرا خشونت را نامرئی و طبیعی جلوه میدهد. اگر میدان عمومی ایران قرار است از چرخه اقتدارگرایی رها شود، باید اصل تکثر را نه بهعنوان امتیاز، بلکه بهعنوان بنیان مشروعیت سیاسی بپذیرد. در غیر این صورت، چه در قالب سلطنتی و چه در قالب دینی، همان منطق تمرکز و حذف تداوم خواهد یافت.
بنابراین حمله به رسانههای کوردی و فارسی پژاک را باید در سطحی فراتر از یک منازعه تکنیکی دید. این رویداد نشانهای است از نبرد بر سر شکل آینده ایران؛ آیندهای چندملیتی و فدرال با پذیرش تفاوت، یا آیندهای یکدست و مرکزگرا که تفاوت را تهدید میبیند. هر کنش حذفگرانه، حتی اگر در حاشیه و پیش از قدرت رسمی رخ دهد، تمرینی است برای نظمی که در آن تکثر تحمل نمیشود. اگر این تمرینها بیپاسخ بمانند، بهتدریج به قاعده بدل خواهند شد.
اعلام جنگ پیشاپیش؛ ضرورت هوشیاری استراتژیک
حمله سایبری اخیر به کانالهای تلگرامی نزدیک به پژاک و حزب کژار، فراتر از یک اقدام تکنیکی یا خرابکاری دیجیتال ساده است. این حمله، اعلام یک جنگ پیشاپیش علیه احزاب کورد و مردم روژهلات کوردستان است؛ هم اعلان عداوت مستقیم و هم تمرین پیشاپیش سرکوب برای جریان سلطنتطلب راستگرا. این همان الگوی تاریخی است که جمهوری اسلامی پس از انقلاب ۵۷ در قبال کوردستان به کار گرفت؛ اولین گلولهها و اقدامات نظامی، نه علیه مخالفان ملی بلکه علیه تمرکزگرایی پیرامونی زده شد تا مرکز قدرت تثبیت شود.
آنچه امروز رخ داده، در حقیقت بازنمایی دیجیتال همان الگوی کلاسیک است؛ حذف صدا، قطع مسیر اطلاعرسانی و خفه کردن افقهای بدیل. این رفتار نه واکنشی مقطعی بلکه تداوم منطق دولتـملت متمرکز است، منطقِ حذف هرگونه گفتمان مستقل که تهدیدی برای مشروعیت و امنیت مرکز به حساب آید. سلطنتطلبان راستگرا، حتی در وضعیت پیشادولتی و بیقدرت، پیشاپیش این منطق را تمرین میکنند؛ هک رسانهها، تهدید و برچسبزنی، همان تمرین حذف است که در قدرت رسمی، به سرکوب فیزیکی بدل خواهد شد.
تفاوتی میان احزاب کورد برای این جریان وجود ندارد؛ تهدید، کل بدیل غیرمرکزگراست، نه یک حزب مشخص.
از منظر استراتژیک، پیام روشن و خطرناک است؛ جریان سلطنتطلب راستگرا، چه در صورت دستیابی به قدرت، هیچ ظرفیت تحمل تکثر را نخواهد داشت. این هشدار مستقیم به احزاب کورد و دیگر نیروهای دموکراتیک ایران است؛ گمان اینکه جریان فاشیستی میان احزاب تفاوت خواهد گذاشت، فاجعهای استراتژیک است. تجربه تاریخی نشان داده که منطق دولت-ملت فارسمحور، اصل حق تعیین سرنوشت و خودمختاری را به تهدیدی وجودی تبدیل میکند، و تمامی بدیلها در اولین موج تثبیت قدرت، قربانی میشوند.
این وضعیت نیازمند یک واکنش اساسی همزمان است. حذف رسانهها و تمرین پیشاپیش سرکوب را باید بازنمایی اراده مطلق قدرت علیه تکثر و تفاوت دانست. این نه یک اختلاف تاکتیکی، بلکه برخوردی هستیشناختی با مسئله دیگری و حق وجود سیاسی کوردهاست. هر اقدام سلطنتطلبی برای یکدستسازی فضای عمومی، ادامه همان منطق تاریخی است که در دوران پهلویها و جمهوری اسلامی مستقر دیدهایم؛ اول حذف گفتمان، سپس سرکوب اجتماعی و در نهایت قهر فیزیکی.
هوشیاری استراتژیک، نخستین شرط پاسخگویی به این تهدید است. احزاب کورد و نیروهای دموکراتیک باید درک کنند که سکوت یا سادهانگاری، همارز واگذاری میدان به فاشیسم است. ائتلاف فراتر از خطوط حزبی و هویتی تنها زمانی ممکن است که واقعیت تهدید پیشاپیش درک و پذیرفته شود. پذیرش حق تعیین سرنوشت، تکثر و فدرالیسم نه یک امتیاز یا سیاست حمایتی، بلکه شرط امکان دموکراسی و بقای جامعه سیاسی چندملیتی ایران است.
فاشیسم، چه با تاج، چه با عمامه، در لحظه بحران تفاوتها را تحمل نمیکند. هر حذف رسانهای یا محدودیت گفتمانی، پیشدرآمد حذف سیاسی و حتی خشونت فیزیکی است. تاریخ کوردستان بارها نشان داده که زبان حذف، پیششرط گلوله است. اگر این هشدارها اکنون شنیده نشوند، فردای خونینتر و محدودتر از آزادیهای امروز محتمل است. دفاع از میدان عمومی، تکثر و حق تعیین سرنوشت، تنها راه پیشگیری از بازتولید چرخه سرکوب است و این، فراخوانی است به هوشیاری و اقدام پیشاپیش، پیش از آنکه چرخه تکرار شود و هیچ بازگشتی ممکن نباشد.
قندیل پرس