ساسان محمدی- یادداشت تحلیلی
آنچه در حسکه رخ داد، صرفاً یک دعوای نمادین بر سر یک تابلو نبود. گزارشهای مستقل کوردی و عربی نشان میدهند که مقامهای وابسته به حکومت انتقالی سوریه تابلوی دادگستری را از نسخه کوردی-عربی به عربی-انگلیسی تغییر دادند و سپس معترضان کورد، از جمله در روایتهای محلی و ویدیوهای منتشرشده، آن را پایین کشیدند یا تخریب کردند. همین حادثه بلافاصله به موج اعتراض در حسکه، قامشلو و اطراف آن انجامید و در رسانههایی مختلف بازتاب پیدا کرد. اهمیت ماجرا در خود تابلو نیست؛ در این است که این تابلو مرز واقعی قدرت را نشان میدهد: اینکه «بهرسمیتشناختن» کوردها تا کجا واقعی است و از کجا به بعد به عقبنشینی نمادین یا اداری تبدیل میشود.
این حادثه وقتی معنای استراتژیک پیدا میکند که آن را کنار فرمان ۱۶ ژانویه احمد الشرع بگذاریم؛ فرمانی که برای نخستینبار تابعیت کامل و رسمیت زبان کوردی را در چارچوب ملی سوریه به رسمیت شناخت، اما این رسمیت هنوز بهصورت نهادی در سراسر دستگاه دولت تثبیت نشده است. به زبان ساده دمشق همزمان دو حرکت متناقض انجام داده است؛ از یکسو «حق» را اعطا میکند، از سوی دیگر در سطح بوروکراتیک و نمادین، همان حق را کوچک میکند یا پس میزند. همین دوگانگی نشان میدهد که مسأله کوردها در سوریه نه حل شده و نه حتی وارد مرحله تثبیت شده است؛ بلکه در فاز چانهزنی سخت، اهرمسازی اداری و جنگ بر سر زبان و نشانهها قرار دارد.
برای فهم امروز حسکه، باید به ژانویه ۲۰۲۶ برگردیم؛ زمانی که پس از ماهها بنبست در گفتوگوهای مورد حمایت آمریکا، درگیریها بالا گرفت، نیروهای دولتی مناطق کوردی حلب را گرفتند، سپس خط نبرد به شرق فرات کشیده شد و دمشق با کمک متحدان محلی و شکاف درون ائتلاف کوردی، بخشهای بزرگی از شمالشرق سوریه را پس گرفت. این نقطه را باید لحظه شکست مذاکرات و آغاز فشار نظامی دانست و صریحتر این که این تحولات یک «عقبگرد بزرگ» برای پروژه خودمدیریتی کوردها بود و آمریکا هم مداخله نکرد، چون دمشق جدید را شریک اصلی خود در سوریه دید. در همین بازآرایی، رقه و دیرالزور از دست SDF خارج شد، میادین نفت و گاز، گذرگاهها و نقاط کلیدی امنیتی به دولت مرکزی منتقل شد و پروژه خودمختاری عملی عملاً به دفاع موضعی در چند هسته باقیمانده فروکاسته شد.
از دل همین روند، توافق ۳۰ ژانویه شکل گرفت؛ توافقی ۱۴ بندی که هم آتشبس را تثبیت میکرد و هم ادغام تدریجی نیروهای SDF در تیپها و ساختارهای جدید زیر نظر وزارت دفاع انتقالی را پیش میبرد. اما این «ادغام» معنایش برابری قدرت نیست. حتی اگر برخی نهادهای محلی با پرسنل کورد باقی بمانند، کنترل نفت، گذرگاهها، فرودگاه قامشلو و بخش مهمی از اهرمهای سخت به دمشق منتقل شده و آنچه برای کوردها مانده، بیشتر «کنترل محلی دفاکتو» است تا خودمختاری دژوره. از همینجا باید فهمید که پروژه روژئاوا از یک صورتبندی انقلابی-نیمهخودمختار به یک صورتبندی چانهزنیشده و محدود درون دولت مرکزی سقوط نکرده؛ بلکه بهصورت سیستماتیک در حال تبدیل شدن به یک «اقلیم ادغامشونده» است، بیآنکه ضمانتهای نهادی کافی داشته باشد.
پس آیا «ماهعسل» کوردها و جولانی تمام شده است؟ اگر منظور از ماهعسل، دورهای باشد که در آن دو طرف میتوانستند با حداقل هزینه سیاسی به یک سازش نمادین برسند، پاسخ تقریباً بله است. اما اگر منظور از آن یک آشتی پایدار باشد، باید گفت که چنین ماهعسلی از ابتدا هم بیش از حد شکننده بود. از میانه آوریل، تبادل زندانیان و بازداشتشدگان میان دمشق و SDF بهدلیل سیاسی شدن پرونده متوقف شد، و منابع عربی گزارش دادند که هنوز بر سر چند موضوع اصلی-از نوع ادغام تا حدود اختیارات محلی-توافق قطعی وجود ندارد. این یعنی رابطه وارد مرحله پس از عاشقانه شده است: رابطهای مشروط، سرد، پر از سوءظن و متکی بر فشارهای بیرونی. به بیان استراتژیک، «ماهعسل» نه با جنگ تمامعیار، بلکه با فرسایش اعتماد و تدریجیکردن عقبنشینی تمام شده است.
نقش آمریکا در این جابهجایی تعیینکننده بوده است. آمریکا از العُقَبه/التنف خارج شد، از پایگاه بزرگ قصرک (Qasrak) در حسکه عقب نشست و این خروج را «گذار شرایطمحور» نامید؛ پایگاه قصرک بهطور کامل واگذار شد. از زاویه سیاسی واشنگتن بهجای SDF، حکومت انتقالی دمشق را شریک اصلی خود در سوریه کرده و تام باراک حتی علناً گفت که «کارکرد اولیه SDF تا حد زیادی پایان یافته است». این یک چرخش تاکتیکی نیست؛ یک تغییر دکترین است. آمریکا دیگر کوردها را بهعنوان ابزار پیشبرنده یک پروژه خودمختاری نمیبیند، بلکه آنها را متغیری درون پروژه «دولت واحد، ضد داعش، کمهزینه برای واشنگتن» میبیند.
همین است که باعث شده کوردها با وجود نقش تعیینکننده در جنگ با داعش، در نقطه حساسی از معادله، بدون بیمه ژئوپولیتیک بمانند.
اینجا نقش اروپا هم مهم است. در ۲۰ آوریل نوشت کمیسیون اروپا بهدنبال ازسرگیری کامل توافق همکاری با سوریه است و در عمل به سمت عادیسازی بیشتر با دمشق میرود. سوریه پس از اسد دیگر فقط میدان نفوذ ایران نیست، بلکه به میدان رقابت ترکیه و اسرائیل در نظم چندقطبی بدل شده است. این یعنی کوردها فقط از یک حامی غیرمستقیم یا دشمن خنثی مهم محروم نشدهاند؛ آنها در محیطی قرار گرفتهاند که همه بازیگران بزرگتر میخواهند «ثبات مرکزی» را حفظ کنند، اما هیچکس حاضر نیست برای «خودمختاری پایدار کوردی» هزینه امنیتی بالا بپردازد. بنابراین امید به اینکه اروپا یا واشنگتن بهخاطر ارزشهای دموکراتیک یا خاطره جنگ با داعش، بهطور جدی پروژه خودگردانی روژئاوا را تضمین کنند، با شواهد فعلی سازگار نیست.
در محور ترکیه و پ.ک.ک، وضعیت پیچیدهتر از یک «صلح» یا «جنگ» ساده است. عبدالله ا٫و٫جالان خواهان قوانین صلحمحور برای گذار به «ادغام دموکراتیک» شده بود. اما در ۱ مه، مراد کا٫ر٫یلان عنوان کرد که فرآیند صلح عملاً «فریز» شده، چون آنکارا اصلاحات حقوقی و سیاسی لازم را پیش نبرده است. چند روز بعد، دولت باغچلی حتی پیشنهاد نقش رسمی برای ا٫و٫جالان را مطرح کرده تا روند صلح دوباره پیش برود. اینها نشان میدهد که از منظر تاکتیکی، فضای بازگشت کامل به جنگ هنوز قفل نشده؛ اما از منظر ساختاری، هر دو طرف میدانند که ادامه جنگ پرهزینه است و هیچکدام هم فعلاً به مصالحه عمیق نرسیدهاند. تحلیل استراتژیک محتاطانه این است: جنگ تمامعیار دوباره میان پ.ک.ک و ترکیه در کوتاهمدت محتملتر از صلح نهایی نیست، اما فرسایش، عملیات محدود، فشار بر قندیل و استفاده ابزاری از «فرآیند صلح» بسیار محتمل است.
برای روژئاوا، رابطه پ.ک.ک-ترکیه فقط یک پرونده بیرونی نیست؛ بخشی از معماری امنیتی کل مسأله کوردی است. وقتی آنکارا بهخاطر مصالح داخلی و منطقهای، با دمشق بر سر یک سوریه واحد همنظر میشود و همزمان فشار بر SDF را بهعنوان «شاخه سوری پ.ک.ک» ادامه میدهد، نتیجه این است که هر نوع بازگشت جنگ در محور ترکیه-پ.ک.ک بهطور مستقیم روی شمالشرق سوریه هم میافتد. اما این همزمانی به معنای جنگ حتمی نیست. برعکس، ترکیه فعلاً از این وضعیت سود میبرد: دمشق را تقویت میکند، SDF را تحت فشار میگذارد و در عین حال در فرآیند صلح داخلی را نیمهباز نگه میدارد تا هزینههای سرکوب را کنترل کند. از این رو، برای کوردهای سوریه و ترکیه، مسأله اصلی نه فقط «ادامه یا توقف جنگ» بلکه «آیا طرف مقابل حاضر است حقوق را به قانون تبدیل کند یا نه» است. اگر تبدیل نشود، هر آتشبس فقط یک تعلیق موقت خواهد بود.
اما آیا اسرائیل و آمریکا پشت حکومت اسلامگرای انتقالی دمشق میایستند یا به کوردها کمک میکنند؟ پاسخ دقیقتر این است؛ آنها بهصورت بوروکراتیک و امنیتی از دمشق حمایت میکنند، نه بهعنوان «پشتیبان ایدئولوژیک اسلامگرایی»، و به کوردها هم بیشتر همدلی تاکتیکی میدهند تا حمایت تضمینشده. ترکیه خود حکومت انتقالی احمد الشرع را آشکارا پشتیبانی میکند و از ادغام SDF در ارتش سوریه دفاع میکند. دمشق اکنون شریک اصلی واشنگتن است، هرچند شاید هنوز در سنتکام و کنگره مقداری همدلی نسبت به کوردها وجود داشته باشد. در مورد اسرائیل، منابع در پرونده دروزیهای سویدا نشان میدهند که تلآویو بیشتر بهدنبال اهرمسازی از طریق اقلیتها، بهویژه در جنوب سوریه و حفاظت از مرزهای خود است؛ یعنی منطقش «پوشش اقلیتها برای امنیت مرزی» است، نه تعهد به پروژه خودمختاری کوردی. اگر هم اسرائیل در برخی پروندهها با نیروهای کورد یا مخالف ایران تماس داشته باشد، این بیشتر از جنس ابزار ژئوپولیتیک علیه تهران است، نه تعهد به حق تعیین سرنوشت کوردها.
از اینجا میتوان سه سناریوی واقعگرایانه ساخت. سناریوی اول، که از همه محتملتر است، «ادغام کنترلشده با خودمدیریتی محدود دفاکتو» است؛ دمشق نهادهای محلی را میبلعد، اما بخشی از کادرهای کورد در امنیت و مدیریت محلی باقی میمانند، زبان کوردی بهصورت محدود تحمل میشود و خودمختاری رسمی جای خود را به نوعی تمرکززدایی فاقد ضمانت سیاسی میدهد. این سناریو با متن توافق ۱۴ بندی و تحلیلِ «کنترل محلی اما نه خودمختاری» و با روند کاهش حمایت آمریکا سازگار است.
سناریوی دوم، «فشار اداری-امنیتی و جنگهای مقطعی» است. همین چیزی که در تابلوها، بازداشتها، تبادل زندانیان و خشم خیابانی دیده میشود، میتواند به شکل زنجیرهای درون نهادها، روستاها و نواحی تماس تکرار شود. توقف تبادل زندانیان از میانه آوریل، اختلاف بر سر فردیبودن یا بلوکیبودن ادغام، و وجود سوءظن عمیق پس از عملیات ژانویه، همه نشان میدهد که صلح سرد شکننده است.
در این سناریو جنگ تمامعیار رخ نمیدهد، اما «خشونت پراکنده قابلمدیریت» و بازچینش قدرت ادامه پیدا میکند. این برای یک جنبش کوردی بهمراتب خطرناکتر از یک نبرد روشن است، چون فرسایش در بلندمدت، سرمایه سازمانی و اجتماعی را میخورد.
سناریوی سوم، که از نظر سیاسی جذاب است اما فعلاً ضعیفترین احتمال را دارد، «بازگشت جنگ بزرگ و تولید خودمختاری جدید از دل جنگ» است. این سناریو فقط وقتی فعال میشود که یکی از سه چیز تغییر کند: یا دمشق بیشازحد خشن عمل کند و مشروعیتش را در مناطق کوردی از دست بدهد؛ یا ترکیه بهگونهای مداخله کند که موازنه را بههم بزند؛ یا یک حامی خارجی تازه و واقعی برای کوردها ظهور کند. با دادههای فعلی، هیچکدام از این سه شرط بهطور کامل حاضر نیستند. به همین دلیل، اگرچه درگیریهای موضعی ممکن است، جنگ بزرگ الزاماً خودمختاری نمیآورد؛ ممکن است فقط ادغام سختتر، مهاجرت بیشتر و از دست رفتن بیشتر سرمایه سیاسی کوردها را بهدنبال داشته باشد. این بخش یک استنتاج است، اما استنتاجی است که با روند کاهش حمایت آمریکا، تثبیت دمشق، و محدود شدن گزینههای کوردها همخوانی دارد.
«ماهعسل» کوردها و جولانی عملاً تمام شده، اما نه به معنای فروپاشی فوری؛ بیشتر به معنای پایان یک فاز خوشخیالانه و ورود به فاز معامله سخت و یکطرفه. نه، جنگ فراگیر فوری محتملترین مسیر نیست؛ محتملتر، فرسایش، فشار و درگیریهای موضعی است. نه، پ.ک.ک و ترکیه بهسادگی به جنگ تمامعیار برنمیگردند، چون هر دو هنوز چیزی از «فرآیند صلح» را نگه داشتهاند؛ اما اگر اصلاحات حقوقی و سیاسی انجام نشود، خطر بازگشت خشونت بالا میماند. و نه، آمریکا و اسرائیل فعلاً پشت هیچ «حکومت اخوانی طرفدار حماس» یا پشت خودمختاری کوردی بهمعنای واقعی نمیایستند؛ آنها با دمشق معامله میکنند، از اقلیتها بهمثابه اهرم استفاده میکنند و فقط تا جایی همراه میشوند که امنیت مرزی، ضد داعش و مهار ایران را تأمین کند. نتیجه نهایی این است؛ روژئاوا وارد عصر جدیدی شده که در آن بقا دیگر با اسطوره مقاومت تعریف نمیشود، بلکه با توان ساختن نهاد، حفظ انسجام و تبدیل امتیازهای نمادین به ضمانتهای حقوقی سنجیده میشود، وضعیتی شبیه به دوران پساسقوط صدام و شروع باشور کوردستان به نهادسازی سیاسی، هرچند نیمبند.
قندیل پرس