علی یاراحمدی- قندیل پرس
پیمان ابراهیم را اگر از پوسته دیپلماتیکش جدا کنیم، دیگر یک «صلح تاریخی» نمیبینیم؛ با یک بازچینی امنیتی-اقتصادی روبهرو میشویم که هدفش عادیسازی اسرائیل در جهان عرب، بازتعریف تهدید اصلی منطقه بهعنوان «ایران» و ساختن یک شبکه هماهنگ از دولتهای عربی محافظهکار، فناوری نظامی، سرمایه نفتی و چتر آمریکا بود. متن و توضیحات رسمی این توافقها از «عادیسازی روابط» و «توسعه همکاریها» حرف میزنند، اما تحلیلهای معتبر نشان میدهند که منطق اصلی از ابتدا بر محور مهار ایران و دسترسی به فناوریها، تجارت و معماری دفاعی مشترک میچرخید. همین منطق بود که پیمان را از «پایان خصومت» به «مهندسی یک جبهه جدید» تبدیل کرد.
اصل پنهان این پروژه در همان نقطهای دیده میشود که امارات در سال ۲۰۲۰ هشدار داد الحاق بخشهایی از کرانه باختری میتواند روابطش با اسرائیل را از بین ببرد؛ یعنی اینجا اسرائیل با «عقبنشینی از زبان الحاق» وارد شد تا در عوض، در یک نظم منطقهای تازه جا بگیرد. بعدها هم این نظم در قالب شبکه دفاع هوایی یکپارچه، همکاریهای امنیتی و پیوند خوردن منافع فناوری و سرمایه ادامه پیدا کرد. اتاقهای فکر غربی نزدیک به سیاستگذاری آمریکا صریحاً از پیمان ابراهیم بهعنوان «پایهای» برای ورود علنی اسرائیل به شبکه دفاع منطقهای یاد کردهاند. پس این پیمان، بیش از آنکه آشتی باشد، نوعی تبدیل رابطه پنهان ضدایرانی به رابطه آشکار و نهادمند بود.
این منطق توضیح میدهد چرا عربستان به آن نپیوست. ریاض از ۲۰۲۴ تا ۲۰۲۶ بارها گفته که بدون مسیر قابلاعتنا به دولت فلسطینی، عادیسازی در کار نخواهد بود؛ و بعد از جنگ غزه، این شرط نه ضعیفتر بلکه سختتر شد. در فوریه ۲۰۲۵، عربستان در برابر پیشنهاد ترامپ درباره غزه صریحاً هرگونه رابطه با اسرائیل را منوط به تشکیل دولت فلسطینی دانست و هر تلاشی برای کوچدادن فلسطینیان را رد کرد. تا پاییز ۲۰۲۵ هم ریاض دوباره همین موضع را تکرار کرد. بنابراین چیزی که پیوستن عربستان را متوقف کرده فقط «نپذیرفتن هزینه سیاسی» نیست؛ سه لایه همزمان عمل میکنند: مشروعیت داخلی عربستان در جهان اسلام، حساسیت فلسطین و این واقعیت که گسترش بیش از حد پیمان ابراهیم بدون حل مسئله فلسطین، میتواند آن را به یک ائتلاف آشکاراً ضدعربی بدل کند.
اما از سه ماه اخیر تا اواسط مه ۲۰۲۶، آنچه پیشتر بهصورت نهان در پیمان ابراهیم وجود داشت، عریان شده است: آمریکا و اسرائیل وارد جنگ با ایران شدهاند، مسیر هرمز بههم ریخته و کشورهای عضو یا نزدیک به پیمان، بهجای آنکه صرفاً «عادیساز» باشند، عملاً در میدان فشار ضدایرانی قرار گرفتهاند. گزارشهای تازه نشان میدهند که درگیریها از ۲۸ فوریه آغاز شده، حملات و ضدحملات در تنگه هرمز ادامه یافته، امارات بارها هدف موشک و پهپاد قرار گرفته، و بحرین-که میزبان ناوگان پنجم آمریکاست-همزمان با موج جنگ، بازداشتهای گسترده علیه افراد متهم به پیوند با سپاه پاسداران را اعلام کرده است. اینها نشانه آن است که پیمان ابراهیم نه فقط یک «عادیسازی»، بلکه بخشی از زیرساخت جنگی ضدایران بود و اکنون از سطح راهبرد به سطح اجرا رسیده است.
در چنین چارچوبی، پرسش از «کوردستان و پیمان ابراهیم» را باید از حالت احساسی بیرون آورد. کوردستان یک واحد همگن نیست: روژئاوا، باکور، باشور و روژهلات هر کدام در مدار متفاوتی از قدرت، تهدید و امکان قرار دارند. روژئاوا در وضعیت شکنندهای میان دمشق جدید، ترکیه و بقای نهادهای خودگردان است؛ باکور در دل یک صلح مبهم و بسیار ناپایدار با دولت ترکیه قرار دارد؛ باشور در قالب اقلیم رسمی، هم با آمریکا و هم با همسایگان عرب و ایرانی در رابطه معاملهمحور است؛ و روژهلات درون ساختار فشار ایران، بیشتر بهعنوان یک حوزه امنیتی دیده میشود تا یک سوژه سیاسی بهرسمیترسیده. بنابراین نسبت کوردها با پیمان ابراهیم نمیتواند یک پاسخ واحد داشته باشد؛ هر بخش از کوردستان درواقع در یک هندسه جداگانه است. همین چندپارهبودن، هم امکان میسازد و هم آسیب.
در مورد روژئاوا، مهمترین نکته این است که اسرائیل نسبت به آن، برخلاف برخی انتظارها، همیشه فاصله احتیاطی نگه داشته است. یک تحلیل جدی اسرائیلی از رابطه اسرائیل و کوردها تصریح میکند که در مورد روژئاوا، بهدلیل پیوندش با پ.ک.ک، اسرائیل از همان آغاز فاصله گرفت و از هر دو طرف انتظارهای غیرواقعبینانه شکل گرفت: کوردها امید داشتند اسرائیل در بحرانها به کمکشان بیاید و اسرائیل هم گمان میکرد کادرهای کورد در جنگهای خودش همراهی نشان دهند. در واقع، روژئاوا برای اسرائیل بیش از آنکه «شریک» باشد، یک پرونده حساس ژئوپولیتیک است که نباید آن را با ترکیه و اعراب و آمریکا بیهزینه کرد.
این یعنی حتی اگر در سطح گفتار برخی محافل، از «امکان پیوند» سخن گفته شود، سطح عمل بسیار محدودتر و محتاطانهتر است.
در باکور، مسئله حساستر است. اکنون خود دولت ترکیه در یک فرآیند صلح شکننده با پ.ک.ک و رهبران کورد قرار دارد؛ فرآیندی که در آن بخشی از نیروهای سیاسی کورد خواهان اصلاحات حقوقی هستند و آنکارا هنوز در مرحله تعلیق و محاسبه است. گزارشها در بهار ۲۰۲۶ نشان میدهد که حتی پیشنهاد نقش رسمی برای عبدالله ا,و,جالان دوباره به صحنه برگشته و در عین حال، نارضایتی از کندی روند صلح بالا گرفته است. در چنین فضایی، هر پیوند علنی میان کوردهای باکور و اسرائیل بهسرعت به ابزاری برای تخریب روند صلح تبدیل میشود. بنابراین، اگر پیمان ابراهیم را بهمعنای ورود یک کوردستان «متحد اسرائیل» بفهمیم، باکور دقیقاً بدترین نامزد چنین پروژهای است؛ چون آنکارا از آن نه بهعنوان فرصت، بلکه بهعنوان تهدید امنیتی بهرهبرداری خواهد کرد.
باشور یا اقلیم کوردستان عراق، از نظر تاریخی نزدیکترین میدان به اسرائیل بوده است. اسرائیل در ۲۰۱۷ بهصراحت از تشکیل دولت کوردی حمایت کرد، اما همین حمایت فوری، عمق محدود تعهد اسرائیل را هم آشکار ساخت: پس از همهپرسی استقلال، نتانیاهو دستور داد مقامهای اسرائیلی درباره رفراندوم سکوت کنند، چون پرونده برای ترکیه و خود کوردها بیش از حد حساس شده بود. بهبیان دیگر، اسرائیل در لحظهای که هزینه حمایت بالا رفت، عقب نشست و ترجیح داد موضع علنیاش را مهار کند. این رفتار نشان میدهد که از نگاه تلآویو، کوردها در بهترین حالت یک اهرم فشاری مفیدند، نه یک تعهد سیاسی بیقیدوشرط.
تاریخ قدیمیتر هم همین الگو را تأیید میکند. در دهههای گذشته، همکاری اسرائیل با کوردهای عراق بیشتر شکل آموزش نظامی و تبادل اطلاعات داشت: کوردها به اسرائیل در خروج یهودیان و رصد رژیم بغداد کمک میکردند و در مقابل، اسرائیل آموزش و پشتیبانی امنیتی میداد. این یک اتحاد تاکتیکی بود، نه اتحاد حقوقی یا اخلاقی. و حتی آنجا هم نهایت وفاداری قدرتهای بزرگ به کوردها بسیار محدود بود؛ بروکینز یادآوری میکند که در ۱۹۷۵، شاه ایران و سپس آمریکا کوردها را رها کردند و آنها بهای سنگینی پرداختند. درک این سابقه مهم است، چون به ما میگوید کوردها نباید هرگز از یک قدرت منطقهای، تضمین تاریخی آزادی بخوانند؛ آنچه وجود دارد فقط تلاقی موقت منافع است.
در پرونده عبدالله ا,و,جالان نیز باید بسیار دقیق بود. درباره نقش اسرائیل یا موساد در دستگیری او، در زمان خود شایعات و گمانهزنیهای زیادی وجود داشت؛ تایم در ۱۹۹۹ از «حدس و گمان» درباره کمک موساد نوشت، در حالی که رویترز بعدها بازداشت او را بهعنوان عملیات نیروهای ویژه ترکیه در نایروبی گزارش کرد. بنابراین از نظر روششناسی، نمیتوان مشارکت اسرائیل را بهعنوان واقعیت تثبیتشده بیان کرد؛ اما میتوان گفت که در حافظه سیاسی کوردها، این پرونده بهعنوان نماد یک بیاعتمادی عمیق باقی مانده است: اینکه اسرائیل، هرجا لازم دیده، بیشتر به دولتهای موجود نزدیک شده تا به حق کوردها. پس حتی در سطح روایت، مسأله روشن است: اسرائیل برای کوردها همیشه «شریک ممکن» نبوده، بلکه گاهی «قدرت نامطمئن» بوده است.
از اینجا به مسئله اصلی میرسیم؛ آیا کوردها باید در چارچوب پیمان ابراهیم تعریف شوند؟ پاسخ استراتژیک این است که نه بهعنوان دنبالهرو یک بلوک ضدایرانی، بلکه فقط بهعنوان یک سوژه مستقل ژئوپولیتیک که میتواند از رقابت دولتها امتیاز بگیرد. یعنی اگر روزی «پیمان ابراهیم کوردی» معنا پیدا کند، باید نه به معنای تبدیل کوردها به بازوی مکمل اسرائیل، بلکه به معنای بهرسمیتشناختن امنیت، زبان، خودگردانی و حق تصمیمگیری آنان در برابر دولتهای مرکزی خصمانه باشد. اما دادههای امروز نشان میدهد که اسرائیل در عمل هنوز در منطق دولت-محور حرکت میکند: در سوریه از ملاحظات ترکیه، در عراق از ملاحظات عربی و آمریکایی و در کوردستان از ملاحظه وزن امنیتی خود. بنابراین هر گونه خوشبینی سادهلوحانه درباره «حمایت اسرائیل از استقلال کوردها» باید کنار گذاشته شود. اگر هم پیوندی ممکن شود، فقط در سطح معامله است، نه تعهد.
در سطح کلانتر، پیمان ابراهیم و مسئله کورد یک حقیقت مشترک دارند: هر دو نشان میدهند که نظم خاورمیانه در سالهای اخیر از «صلح ایدئولوژیک» به «ائتلاف امنیتی گزینشی» تغییر کرده است. در این نظم، دولتها با هم صلح نمیکنند تا عدالت بسازند؛ صلح میکنند تا تهدید بزرگتر را مهار کنند و هر گروه غیردولتی-از فلسطینیها تا کوردها- فقط تا جایی مهم است که درون این معماری سودمند باشد.
برای همین، اگر کوردها بخواهند از دل این وضعیت چیزی بهدست آورند، باید از سطح امید به سطح راهبرد برسند: یعنی بفهمند که اسرائیل نه دشمن ذاتی آنان است و نه دوست طبیعی آنان؛ اسرائیل یک قدرت منافعمحور است، همانطور که آمریکا، ترکیه و دولتهای عربی هم چنین هستند. سیاست خردمندانه کوردی از اینجا آغاز میشود که هیچیک از این دولتها را جایگزین مبارزه برای نهادسازی خود کوردی نکند.
و در نهایت پیمان ابراهیم برای کوردها نه فرصت نجات است و نه محکومیت مطلق؛ اما اگر به آن با چشم انتظاری نگاه شود، احتمال استفادهشدن از کوردها بهعنوان اهرم، بسیار بیشتر از احتمال بهرسمیتشناختهشدن واقعی آنان است. تجربه روژئاوا، باکور، باشور و روژهلات، و نیز تجربه ۲۰۱۷ و ۱۹۹۹، بهوضوح میگوید که اسرائیل در لحظه خطر واقعی، معمولاً بهسوی موازنه دولتها عقب مینشیند. از این رو، کوردها باید این نظم را بفهمند، نه آنکه خودشان را در آن گم کنند. چنین فهمی تلخ است، اما از خیالپردازی سیاسی بسیار مفیدتر است.
قندیل پرس