قندیل پرس- یادداشت تحلیلی
بیانیه رضا پهلوی در واکنش به ائتلاف پنج حزب کوردستان را نمیتوان صرفاً یک موضعگیری یا واکنش احساسی سیاسی دانست؛ این متن، بهلحاظ گفتمانی، تداوم یک سنت تاریخی در دولتسازی ایرانی است که هرگاه با سازمانیافتگی سیاسی کوردها مواجه شده، به جای ورود به گفتوگوی دموکراتیک، به زبان «تمامیت ارضی» بهمثابه امر قدسی و غیرقابل مذاکره متوسل شده است. در این سنت، مسئله نه حقوق، نه تاریخ، نه ساختار تبعیض، بلکه «خط قرمز»ی است که پیشاپیش هر امکان سیاست را میبندد. آنچه در این بیانیه برجسته است، نه دفاع از دموکراسی، بلکه تقدم امنیت بر سیاست، تقدم ارتش بر جامعه و تقدم یکپارچگی جغرافیایی بر حق تعیین سرنوشت مردمان است. این جابهجایی اولویتها تصادفی نیست؛ همانطور که شباهت آن با مواضع حکومت جمهوری اسلامی ایران تصادفی نیست. بلکه ریشه در یک هراس تاریخی دارد؛ هراس از اینکه کوردستان، بهمثابه سوژهای سیاسی و نه حاشیهای فرهنگی، بتواند نظم اقتدارگرای مرکز را مختل کند.
تاریخ مبارزه کوردستان بسیار پیشتر از عمر سیاسی رضا پهلوی آغاز شده و بسیار فراتر از افقهای فکری او امتداد یافته است. از دوره پدربزرگش رضا شاه که سیاست یکسانسازی زبانی و فرهنگی با سرکوب نظامی همراه شد تا دوره پدرش محمدرضا شاه که هر مطالبه سیاسی کوردی به برچسب تجزیهطلبی تقلیل یافت و سپس در جمهوری اسلامی با فرمان جهاد خمینی علیه کوردستان، این خط ممتد سرکوب هرگز نتوانست امر سیاسی کوردی را خاموش کند.
اعدام قاضی محمد پس از تجربه جمهوری کوردستان نه پایان یک رؤیا، بلکه آغاز یک حافظه تاریخی شد؛ حافظهای که نشان داد حذف فیزیکی رهبران، حذف مسئله نیست. هزاران زندانی سیاسی، اعدامهای دهه شصت، بمباران روستاها و سرکوبهای پیدرپی و ترور برجستهترین سیاستمداران کوردستان نه توانستند مبارزه را متوقف کنند و نه توانستند اراده سیاسی مردم روژهلات کوردستان را از میان ببرند. اگر جنبشی با چنین هزینهای تداوم یافته، مسئله آن دیگر «ادعای موهوم» نیست، بلکه نشانه یک تضاد ساختاری حلنشده در پیکره دولت-ملت ایرانی است.
بیانیه اخیر رضا پهلوی از این جهت قابل تأمل است که پیش از هرگونه دستیابی به قدرت، زبان قدرت نظامی را به کار میگیرد. کدام نیروی نظامی؟ ارتش و سپاه جمهوری اسلامی ایران، قاتلان چندهزار شهروند در خیانهای کوردستان و ایران در دیماه 1404. درخواست از ارتش برای دفاع در برابر «تجزیهطلبان» پیش از شکلگیری هر ساختار دموکراتیک، تکرار همان الگوی معکوس است که در سال ۱۳۵۸ با فرمان جهاد خمینی علیه کوردستان تجربه شد. آن زمان نیز به جای گفتوگو با احزاب کورد، توپ و تانک و فتوای جهاد وارد میدان شدند. نتیجه آن سیاست نه وحدت ملی یا ایرانی دموکراتیک، بلکه تعمیق شکافها و نهادینه شدن بیاعتمادی بود. اکنون بازتولید همان منطق، ولو با واژگان سکولار و ملیگرایانه، نشان میدهد که مسئله در سطح ایدئولوژی رسمی نیست؛ مسئله در سطح صورتبندی قدرت است.
هنگامی که «تمامیت ارضی» به جای «قرارداد اجتماعی» مینشیند، ارتش به جای مردم فراخوانده میشود و تهدید پیشینی بر گفتوگو مقدم میگردد، ما با بازگشت همان الگوی اقتدارگرایی مواجهیم، صرفنظر از اینکه نام آن سلطنت باشد یا جمهوری اسلامی.
نکته اساسی این است که اتحاد احزاب کوردستان برای بخشهایی از جریان سلطنتطلب نه صرفاً یک ائتلاف سیاسی، بلکه یک ترس و کابوس تاریخی است که عملی شده است. زیرا تجربه نشان داده که هر زمان کوردستان به سطحی از انسجام و همگرایی دست یافته، توانسته توازن قدرت را در ایران دگرگون کند. از جمهوری مهاباد تا خیزشهای پس از انقلاب ۱۳۵۷ و تا مشارکت گسترده در جنبش «ژن، ژیان، ئازادی»، کوردستان همواره یکی از کانونهای اصلی مقاومت در برابر استبداد بوده است. این نقش، صرفاً نمادین نیست؛ بلکه ساختاری است. جامعهای که تجربه طولانی خودسازماندهی حزبی، شوراهای محلی و شبکههای مدنی را دارد، در برابر بازتولید هر شکل از تمرکزگرایی افراطی، سدی جدی ایجاد میکند. بنابراین فوبیای سلطنتطلبان از اتحاد احزاب کورد، بیش از آنکه ناشی از نگرانی درباره تجزیه باشد، ریشه در ترس از مانعتراشی سیاسی در برابر پروژه بازسازی اقتدار مرکزی دارد و خوب میداند کوردستان شوخیبردار نیست.
در بیانیه رضا پهلوی، واژه «تجزیهطلب» بهعنوان برچسبی پیشینی به کار میرود، بیآنکه تمایزی میان فدرالیسم، خودگردانی، حق تعیین سرنوشت، یا استقلال قائل شود. این همسانسازی مفهومی، خود نشانه ضعف نظری است. در جهان معاصر، اشکال متنوعی از ساماندهی قدرت میان مرکز و پیرامون وجود دارد که لزوماً به فروپاشی کشورها نمیانجامد.
اما هنگامی که هر مطالبهای بیرون از چارچوب تمرکزگرایی کلاسیک، بهمثابه تهدید وجودی معرفی میشود، در واقع افق سیاست از پیش بسته میشود.
چنین رویکردی نه نشانه اعتماد به نفس ملی، بلکه نشانه شکنندگی است؛ زیرا تنها هویتهای ناپایدارند که از هر تفاوتی هراس دارند.
از منظر جامعهشناسی سیاسی، کوردستان در یک قرن اخیر نهتنها تضعیف نشده، بلکه به لحاظ سازمانیافتگی حزبی و آگاهی عمومی تقویت شده است. تجربه تبعید، تجربه ارتباطات فراملی و تعامل با جنبشهای منطقهای، سطحی از بلوغ سیاسی ایجاد کرده که با دهههای پیش قابل قیاس نیست. نسل جدید در روژهلات کوردستان در فضایی رشد کرده که حافظه سرکوب را با شبکههای ارتباطی نوین پیوند میزند. این نسل، هم به تاریخ خود آگاهتر است و هم به زبان حقوق بشر و سیاست جهانی مسلطتر. در چنین زمینهای، تهدید به «پاسخ قاطع» نهتنها کارآمد نیست، بلکه به تعمیق فاصله میانجامد.
از سوی دیگر، قیاس ضمنی میان جمهوری اسلامی و احزاب کورد در بیانیه مذکور، تلاشی برای همترازسازی است که از نظر تاریخی بیپایه است. جمهوری اسلامی بهعنوان یک دولت مستقر با ابزارهای سرکوب گسترده، مسئول مستقیم دههها تبعیض ساختاری بوده است. قرار دادن احزاب کورد در کنار آن بهعنوان «دشمن تمامیت ارضی»، نوعی جابهجایی مسئولیت است؛ گویی مسئله نه تبعیض، بلکه مطالبه رفع تبعیض است. این وارونهسازی اخلاقی، همان الگویی است که در بسیاری از نظامهای اقتدارگرا دیده شده؛ مسئله نه ستم، بلکه اعتراض به ستم معرفی میشود.
اگر به سیر تاریخی بنگریم، میبینیم که هر موج سرکوب در کوردستان، به جای خاموشی، به بازتولید سیاسی انجامیده است. پس از اعدام قاضی محمد، احزاب کورد از میان نرفتند؛ بلکه اشکال تازهای از سازمانیابی پدید آمد. پس از فرمان جهاد ۱۳۵۸، جنبش کوردستان وارد مرحلهای جدید از مبارزه سیاسی شد. پس از اعدامهای دهه شصت، حافظه جمعی تقویت شد. این تداوم نشان میدهد که مسئله را نمیتوان با ابزار امنیتی حل کرد. هر بار که دولت مرکزی به جای اصلاح ساختار، به سرکوب متوسل شده، در واقع بذر تداوم بحران را کاشته است.
در این چارچوب، تهدید پیشینی به مداخله ارتش پیش از هرگونه تحول سیاسی، بیش از آنکه نمایش قدرت باشد، افشای یک منطق است؛ منطق تقدم حاکمیت بر جامعه. این منطق، چه در لباس دینی و چه در لباس ملیگرایانه، در نهایت به یک نتیجه میرسد؛ حذف سیاست. زیرا سیاست، به معنای دقیق کلمه، عرصه چانهزنی بر سر توزیع قدرت است؛ اما وقتی یک اصل «خدشهناپذیر» اعلام میشود که بر سر آن «نه مذاکره میکنیم و نه کوتاه میآییم»، سیاست به حوزه ممنوعه رانده میشود.
ائتلاف پنج حزب کوردستان را میتوان پاسخی به همین تاریخ دانست؛ تلاشی برای ایجاد صدایی هماهنگ در برابر پراکندگی گذشته. طبیعی است که چنین انسجامی برای هر پروژه اقتدارگرا تهدید تلقی شود چه جمهوری اسلامی چه سلطنتطلبان در حسرت قدرت. اما این تهدید نه از جنس نظامی، بلکه از جنس سیاسی است. مانع اصلی در برابر بازتولید دیکتاتوری، جامعهای است که تجربه سازمانیافتگی و مقاومت دارد. کوردستان در دهههای اخیر نشان داده که چنین تجربهای را انباشته کرده است.
در نهایت، آنچه تعیینکننده است، نه بیانیههای تهدیدآمیز، بلکه واقعیتهای اجتماعی و میدانی است. جامعهای که دههها هزینه داده، با یک پیام سیاسی مرعوب نمیشود. اعلام دشمنی پیشاپیش، پیش از هر فرآیند دموکراتیک، بیش از آنکه اقتدار بسازد، مشروعیت را فرسایش میدهد. اگر پروژهای واقعاً مدعی دموکراسی است، باید توان تحمل تفاوت و گفتوگو بر سر ساختار قدرت را داشته باشد. در غیر این صورت، تفاوت میان آن پروژه و آنچه پیشتر تجربه شده، صرفاً در نام خواهد بود، نه در منطق.
کوردستان، با همه زخمهایش، نشان داده که امر سیاسی را نمیتوان با برچسب خاموش کرد. تاریخ یک قرن گذشته گواه آن است که هر بار صدای آن سرکوب شده، در شکلی دیگر بازگشته است. از این رو، هرگونه تهدید نظامی یا اخلاقی علیه آن، بیش از آنکه سرنوشت کوردستان را تعیین کند، جایگاه گوینده را در تاریخ روشن میسازد. سیاست در جهان معاصر بر پایه پذیرش تکثر و بازتعریف قرارداد اجتماعی استوار است، نه بر احضار ارتش پیش از تولد جمهوری یا پادشاهی. اگر قرار است آیندهای متفاوت ساخته شود، این تفاوت باید در شیوه مواجهه با مطالبات تاریخی نیز متجلی گردد؛ وگرنه تاریخ، همان الگوهای پیشین را با نامهای تازه تکرار خواهد کرد.
قندیل پرس