امید نامدار- قندیل پرس-یادداشت تحلیلی
در فضای سیاسی روژههلات کوردستان، عبارت «همزیستی خلقها» و پروژه «کنفدرالیسم دموکراتیک»- که پژاک، حزب حیات آزاد کوردستان، آن را بهعنوان افق نظری خود اعلام میکند- بهندرت با نقد برنامهای روبهرو میشود؛ بیشتر با تمسخر روبهرو میشود. در کانالهای تلگرامی، در زیر پستهای ایکس، در محافل غیررسمی هواداران سایر جریانها، «همزیستی خلقها» به شوخی، به نشانه سادگی یا حتی خیانت، تقلیل مییابد. این نوشتار میخواهد از پوسته این تمسخر عبور کند و بپرسد: وقتی چیزی بهنام همزیستی به سخره گرفته میشود، نقطه مقابل منطقی آن- یعنی دشمنی خلقها با یکدیگر- باید سوژهای داشته باشد؛ کسی، جایی، جریانی که این دشمنی را بهعنوان برنامه اعلام کرده باشد. اما چنین سوژهای، هرچه بیشتر میگردیم، کمتر پیدا میشود. و این غیاب، خودش موضوع اصلی این نوشتار است.
آیا خلقها محکوم به دشمنیاند؟
باید با صداقت فلسفی به این پرسش بنیادین پاسخ داد: نه، هیچ ضرورت متافیزیکی یا تاریخیای خلقها یا دولتها را به دشمنی ابدی محکوم نمیکند. سنت فکری هابز که سیاست را برخاسته از وضعیت طبیعی «جنگ همه علیه همه» میدید، دقیقاً همین وضعیت را نه بهعنوان سرنوشت محتوم بلکه بهعنوان نقطه آغازی توصیف میکرد که باید از آن، از طریق قرارداد، عبور کرد. کانت، در «صلح پایدار»، فراتر رفت و نشان داد که حتی در سطح روابط میان دولتها، صلح پایدار نه آرمانی ناممکن بلکه پروژهای عملی است که از طریق نهادسازی حقوقی، فدراسیون جمهوریها و مهار قدرت یکجانبه قابلدستیابی است. تاریخ واقعی نیز این را بارها اثبات کرده: فرانسه و آلمان، پس از سه جنگ ویرانگر در کمتر از هشتاد سال، امروز ستون اتحادیه اروپا هستند؛ ویتنام و آمریکا، پس از یکی از خونینترین جنگهای قرن بیستم، روابط دیپلماتیک عادی دارند.
و برای اینکه این بحث انتزاعی نماند، کافی است به نزدیکترین و مرتبطترین نمونه نگاه کنیم: در ۱۲ می ۲۰۲۵، حزب کارگران کوردستان- همان سازمانی که پژاک شاخه ایرانیاش محسوب میشود و چهار دهه جنگ مسلحانه با دولت ترکیه داشت، جنگی که بیش از چهلهزار کشته برجای گذاشت-رسماً انحلال خود و پایان مبارزه مسلحانه را اعلام کرد؛ روندی که با تحویل نمادین سلاح در تابستان و عقبنشینی نیروها از خاک ترکیه در پاییز ادامه یافت. این تصمیم، به دعوت مستقیم عبدالله اوجالان از زندان صورت گرفت و اگرچه فرآیند صلح با موانع جدی (بهویژه بر سر آزادی خود اوجالان) روبهرو مانده، اما نفس رخدادن آن، پاسخی زنده و مستند به پرسش بنیادین این نوشتار است: نه، دشمنی ابدی نیست؛ حتی خشنترین و طولانیترین جنگها هم مسیر بازگشت دارند. اگر سازمانی که چهار دهه با یکی از قدرتمندترین ارتشهای ناتو جنگیده، امروز میتواند مسیر صلح را امتحان کند، دیگر چه دلیل فلسفیای باقی میماند برای اینکه دو جریان کوردی همسرنوشت، که هرگز با هم جنگ نداشتهاند، محکوم به دشمنی ابدی باشند؟
حتی اگر بخواهیم نمونهای نزدیکتر به خود فضای درونی جنبش کوردی بیابیم، نیازی به رفتن بهسراغ روابط فرانسه-آلمان نیست: جنگ داخلی میان حزب دموکرات کوردستان (KDP) به رهبری خاندان بارزانی و اتحادیه میهنی کوردستان (PUK) به رهبری جلال طالبانی، در فاصله سالهای ۱۹۹۴ تا ۱۹۹۷ در کوردستان عراق، هزاران کشته برجای گذاشت. جنگی که در آن، دو جریان اصلی ناسیونالیسم کوردی عراق، حتی به دخالت نظامی صدامحسین و ایران علیه یکدیگر متوسل شدند. با اینهمه، همین دو جریان، تنها یک سال بعد، در توافق واشنگتن ۱۹۹۸ آشتی کردند و از آن پس، علىرغم رقابتهای سیاسی مستمر، ستون اصلی دولت منطقهای کوردستان عراق را بهطور مشترک اداره کردهاند. اگر دو حزبی که واقعاً و بهمعنای کامل کلمه با سلاح علیه هم جنگیدند توانستند به همزیستی نهادینه برسند، این پرسش با صراحت بیشتری مطرح میشود: چرا احزاب روژههلات، که هرگز چنین جنگی با یکدیگر نداشتهاند، باید در سطح گفتمانی از رسیدن به همان همزیستی عاجز بمانند؟
آناتومی ساختن دشمن
کارل اشمیت، در «مفهوم امر سیاسی»، ادعایی رادیکال مطرح کرد: امر سیاسی، در ذات خود، بر تمایز دوست/دشمن استوار است؛ بدون دشمن، سیاست معنای خود را از دست میدهد. این ادعا، هرچند بهعنوان توصیفی از منطق قدرت در جهان واقعی روشنگر است، اما دقیقاً همینجاست که باید نقدش کرد، نه پذیرفتش: اشمیت این تمایز را طبیعی و ضروری میداند، اما آنچه در عمل رخ میدهد، ساختن دشمن است، نه کشف او.
وقتی دشمن اصلی- در اینجا، چهار دستگاه دولتی ایران، ترکیه، عراق و سوریه- بهدلایل کاملاً واقعی (نابرابری نظامی، پشتیبانی بینالمللی آنها، هزینه سنگین رویارویی مستقیم) در دسترس رویارویی روزمره نیست، اما نیاز روانی و سیاسی به داشتن یک «دشمن» برای تعریف هویت جمعی باقی میماند، جایگاه خالی دشمن باید با چیزی پر شود. این «چیز» نمیتواند خالی بماند؛ سازوکار اشمیتی سیاست چنین اجازهای نمیدهد. و نزدیکترین، دردسترسترین، کمهزینهترین گزینه برای پرکردن این جایگاه، جریانی است که از نظر نمادین بهاندازه کافی شبیه است تا بتوان با او رقابت هویتی کرد، اما بهاندازه کافی متفاوت جلوه داده میشود تا بتوان دشمنش خواند.
چرا پژاک؟
اینجا باید از انسانشناسی رنه ژیرار کمک گرفت. ژیرار در نظریه «خواست تقلیدی» (Mimetic Desire) نشان داد که خشونتبارترین رقابتها نه میان کسانی با اهداف متفاوت، بلکه میان کسانی رخ میدهد که دقیقاً همان چیزی را میخواهند: همان جایگاه، همان مشروعیت، همان مخاطب. وقتی این رقابت تقلیدی به بحران میرسد و جامعه در آستانه ازهمپاشیدگی ناشی از خشونت داخلی قرار میگیرد، ژیرار نشان میدهد که جوامع بهطور ناخودآگاه به سازوکار «بلاگردان» (Scapegoat Mechanism) پناه میبرند: خشونت پراکنده و چندسویه، بر روی یک قربانی منتخب-که اغلب به دلیل نشانهای از تفاوت، هرچند نشانهای جزئی و حتی بیربط، علامتگذاری شده- متمرکز میشود، و اتحاد موقت بقیه حول محور طرد او بازسازی میشود.
پژاک، از این منظر، واجد دقیقاً همان نشانههای علامتگذاریای است که سازوکار بلاگردان به آن نیاز دارد: پیوند ساختاری با پکک (نشانهای که آن را از بقیه متمایز میکند)، ایدئولوژی چپ رادیکال و فمینیستی (که آن را از محافظهکاری رایج در بخشی از فضای ملیگرایی کلاسیک متمایز میکند)، و برچسب رسمی «سازمان تروریستی» از سوی دولت آمریکا (که آن را از نظر دیپلماتیک آسیبپذیرتر میکند). هیچکدام از این نشانهها، بهتنهایی، دلیل کافی برای دشمنی بنیادین نیست اما هرکدام، بهعنوان نشانهای برای علامتگذاری، کفایت میکند. نکته کلیدی ژیراری این است: جامعهای که از رویارویی مستقیم با دشمن واقعیاش عاجز مانده، به بلاگردان نیاز دارد نه بهایندلیل که او واقعاً مقصر است، بلکه بهایندلیل که طرد او، توهم موقت اتحاد و پاکی جمعی را بازتولید میکند.
آیا واقعاً تفاوتی وجود دارد؟
اما بیایید فرضیه را با شواهد بسنجیم، نه فقط با نظریه. اگر ادعای ضمنی این هجمهها این است که پژاک، برخلاف سایر احزاب، بهنوعی «درون چارچوب ایران» عمل میکند و بنابراین کمتر «کوردستانخواه» است، باید دید بقیه دقیقاً چه میگویند. حزب دموکرات کوردستان ایران، از سال ۲۰۰۴، رسماً و علناً خواستار فدرالیسم برای ایران است. یعنی یک نظام چندملیتی فدرال که کوردستان در آن یکی از واحدهاست، نه دولتی مجزا. کومله، در سند رسمی بینالمللی خود، بهصراحت از «نظام فدرال» سخن میگوید که در آن ملیتهای ایران، از جمله کوردها، امور خود را از طریق نهادهای منتخب خود اداره کنند نه از استقلال. حتی نام رسمی این دو حزب-«حزب دموکرات کوردستان ایران»، «کوملهی کوردستان ایران»-بهطور تحتاللفظی، کوردستان را در پیوند با نام «ایران» تعریف میکند.
اکنون پروژه پژاک را در کنار اینها بگذاریم: کنفدرالیسم دموکراتیک نیز، بهگفته خود اسناد رسمی این جریان، بهدنبال ترسیم مرزهای جغرافیایی و اجتماعی تازه میان ملیتها نیست؛ بلکه مدلی از خودگردانی محلی و شورامحور را در بستر ساختارهای موجود پیشنهاد میکند. ساختاری که، دستکم در نظریه، حتی کمتر از فدرالیسم کلاسیک، مرزهای دولت-ملت را به رسمیت میشناسد یا بازتعریف میکند. بهبیان دیگر، اگر شاخص سنجش «آیا این پروژه در چارچوب جغرافیای سیاسی موجود عمل میکند یا نه» باشد، هر سه پروژه- فدرالیسم حدکا، فدرالیسم کومله و کنفدرالیسم پژاک- دقیقاً در همان چارچوب میگنجند. هیچکدام، امروز و بهطور رسمی، برنامهای عملیاتی برای تجزیه فوری کوردستان از ایران اعلام نکردهاند؛ حتی ائتلاف گسترده اخیر احزاب کوردستان ایران-که پژاک نیز یکی از امضاکنندگان آن است- در منشور رسمی خود، بهجای «استقلال»، از عبارت حقوقی محتاطانهتر «حق تعیین سرنوشت» استفاده کرده است؛ عبارتی که در حقوق بینالملل، میتواند طیف وسیعی از خودمختاری تا فدرالیسم تا استقلال را دربرگیرد، بیآنکه هیچیک را بهطور قطعی متعهد شود.
پس این پرسش بیپاسخ میماند: اگر هیچ حزبی، امروز، رسماً مدعی برنامه عملیاتی استقلال فوری نیست، «ناسیونالیست واقعی» که پژاک را به بهانه «ایرانگرایی» متهم میکند، خودش دقیقاً کجا ایستاده که اینقدر از پژاک فاصله دارد؟
سوژهای که وجود ندارد
اینجا باید سراغ ارنست رنان رفت. رنان، در سخنرانی کلاسیک «ملت چیست؟»، نشان داد که ملت، پیش از هر چیز، محصول ارادهای جمعی و مستمر است. «یک همهپرسی روزانه»، نه واقعیتی از پیشموجود در جغرافیا یا خون. بندیکت اندرسون، یک قرن بعد، این بینش را بسط داد: ملت، «اجتماعی خیالی» است، ساختهشده در ذهن اعضایش، پیش از آنکه در نهادهای واقعی تحقق یابد. «کوردستان مستقل»، در گفتمان کنونی روژههلات، دقیقاً چنین افقی است: افقی خیالی، الهامبخش و دستکم در وضعیت کنونی بدون سوژه اجرایی مشخص. پرسش این نوشتار را باید با همین صراحت تکرار کرد: کدام حزب، کدام رهبر، کدام سازمان نظامی واقعاً موجود، امروز، توان فروپاشی همزمان چهار دستگاه دولتی ایران، ترکیه، عراق، و سوریه- که هیچکدام تمایلی به ازدستدادن بخشی از خاک خود ندارند و هرکدام ارتشها، سرویسهای اطلاعاتی و حمایتهای منطقهای گسترده دارند- را دارد؟ پاسخ صادقانه این است: هیچکدام. نه پژاک، نه حدکا، نه کومله، نه هیچ ائتلافی از آنها، امروز چنین ظرفیتی ندارد. «استقلال کوردستان»، بهعنوان برنامهای عملیاتی آمادهی اجرا، در هیچ اتاق فرماندهی واقعی وجود ندارد؛ صرفاً بهعنوان افق آرمانی، در سخنرانیها، در شعارها و در حملات متقابل، وجود دارد. یعنی «استقلال» نه یک برنامه که همه بهدنبال اجرای آن باشند، بلکه ابزاری گفتمانی است که هرکس آن را علیه رقیبش بهکار میگیرد بیآنکه خود مسئول تحقق آن باشد.
تفاوتی که واقعاً وجود دارد و باید صادقانه دید
با اینهمه، صداقت فکری اقتضا میکند که این نوشتار در دام سادهانگاری معکوس نیفتد و ادعا نکند هیچ تفاوت واقعیای در میان نیست. یک تفاوت بنیادین و کاملاً واقعی، وجود دارد: کنفدرالیسم دموکراتیک پژاک، برخلاف فدرالیسم حدکا و کومله، صرفاً یک نسخه محتاطتر ملیگرایی نیست؛ بلکه، دستکم در سطح نظری و با ریشه در اندیشه موری بوکچین درباره کمونالیسم آزادیخواهانه، رد یا نقد اصل ایده دولت-ملت است. حتی اگر آن دولت-ملت، دولت کوردی باشد. از این منظر، حدکا و کومله، در نهایت آرزوی خود، همچنان به دنبال نوعی نهاد دولتی-فدرال کوردیاند که در آن، هویت ملی کوردی به رسمیت شناخته و در قدرت شریک شود؛ اما پژاک، بهتبعیت از اندیشه اوجالان پس از دهه ۲۰۰۰، حتی این هدف را زیر سؤال میبرد و میگوید حتی یک دولت کوردی مستقل هم راهحل نیست، چون خود فرم دولت-ملت، فارغ از قومیت حاکم بر آن، تکرار همان ساختار سلسلهمراتبی و سرکوبگر است. این تفاوت، تفاوتی نظری، فلسفی و راهبردی است نه تفاوتی که بتوان با استدلال این نوشتار محو کرد و نقد آن از سوی جریانهای کلاسیکتر ناسیونالیستی، حق طرحشدن دارد.
اما دقیقاً همینجاست که باید تیزبین بود. این تفاوت نظری، اگر صادقانه مطرح شود، باید به میزگردی نظری، به مناظرهای درباره اینکه «آیا دولت-ملت راه رهایی است یا خود بخشی از مسئله؟» بینجامد. بحثی که در سنت چپ پسااستعماری و در خود نظریهپردازی کوردی، سابقهای غنی دارد. اما آنچه در عمل رخ میدهد، بهندرت چنین مناظرهای است؛ آنچه رخ میدهد، تمسخر است، اتهام ضمنی خیانت است، بیاعتبارسازی کامل طرف مقابل بدون ورود به محتوای واقعی اختلاف است. اینجا دقیقاً همان گذاری است که سازوکار ژیراری بلاگردان اتفاق میافتد: اختلاف نظری واقعی، بهجای آنکه موضوع بحث بماند، بهانهای میشود برای تخلیه خشمی که منشأ واقعیاش جای دیگری است.
دلایل واقعی، نه فقط پروپاگاندا
باید به دو نگرانی دیگر نیز، که واقعیاند و نباید نادیده گرفته شوند، اشاره کرد. نخست، پژاک از نظر ساختاری در چارچوب شبکه KCK فعالیت میکند که رهبری راهبردی آن، دستکم تاریخاً، عمدتاً حول اولویتهای پکک در ترکیه و کوهستانهای قندیل شکل گرفته است؛ این وابستگی ساختاری، این پرسش مشروع را برمیانگیزد که آیا تصمیمهای راهبردی کلان پژاک، همیشه بازتاب دقیق اولویتهای روژههلات است یا گاه تابع محاسبات گستردهتر خانواده سیاسی اوجالان در رابطه با ترکیه و سوریه. دوم، برچسب رسمی «سازمان تروریستی» که دولت آمریکا (برخلاف حدکا و کومله) از دوران اوباما بر پژاک نهاده، هزینه دیپلماتیک واقعی برای هر ائتلافی بههمراه دارد که بخواهد حمایت غربی جلب کند؛ نگرانی سایر احزاب از این هزینه، صرفاً پروپاگاندا نیست، محاسبهای راهبردی و قابلفهم است. اما نکته مهم این است: این دو نگرانی، حتی اگر کاملاً بپذیریمشان، نه به تمسخر شعار «همزیستی خلقها» میانجامد و نه توضیح میدهد چرا احزابی که خود نیز پیشینهای از رویارویی مسلحانه با تهران دارند-حدکا تا سال ۱۹۹۶ عملیات مسلحانه گسترده در داخل ایران داشت و کومله نیز دههها نیروی پیشمرگه در برابر نیروهای جمهوری اسلامی صفآرایی کرده بود- اکنون آتشبس یکجانبه پژاک با تهران را، که از سال ۲۰۱۱ (با نقضهای متعدد از هر دو سو) برقرار بوده، نشانه سازش یا فقدان اصالت قلمداد میکنند، در حالیکه وضعیت فعلی خود آنها نیز، از نظر عملیاتی، تفاوت چندانی با یک آتشبس بلندمدت ندارد.
هیچ حزب کوردی روژههلاتی، امروز، رسماً مدعی برنامه عملیاتی استقلال فوری نیست؛ همه، از حدکا تا کومله تا پژاک، در چارچوب نوعی خودمختاری فرودولتی- فدرالیسم یا کنفدرالیسم-درون جغرافیای سیاسی موجود سخن میگویند؛ هیچکدام، بهتنهایی یا در ائتلاف، ظرفیت فروپاشی همزمان چهار دولت منطقه را ندارد؛ و همه، به درجات مختلف، تاریخی از جنگ و سپس ترک جنگ با جمهوری اسلامی دارند. با این حساب، هجمه غیررسمی و مکرر برخی محافل علیه پژاک، بهخصوص با اتهام «ایرانگرایی» یا «فقدان اصالت ملی»، نمیتواند بهسادگی محصول سنجش عینی برنامهها باشد؛ نشانههای سازوکاری دیگر را در خود دارد. سازوکاری که در آن، تفاوت فلسفی واقعی (نقد خود ایده دولت-ملت) با نشانههای جانبی آسیبپذیر (پیوند با پکک، برچسب تروریستی) درهم میآمیزد و در قالب زبان تمسخر و تخریب، نه زبان مناظره، بیرون میریزد.
سوژه غایب این نوشتار- همان کسی که «دشمنی خلقها» را، در نقطه مقابل «همزیستی خلقها»، اجرا میکند-بنابراین نامی رسمی و آدرسی مشخص ندارد؛ زیرا هیچ حزبی حاضر نیست علناً بگوید هدفش دشمنی خلقهاست. اما دقیقاً همین بینامی، پاسخ نهایی است: دشمنی، وقتی سوژهاش را پنهان میکند، دیگر برنامهای سیاسی نیست؛ نشانهای است از بحرانی که هنوز نامش را نمیداند. پیش از آنکه دوباره پژاک، یا هر جریان دیگری، به بهانه نداشتن برنامه «واقعیتر» استقلال متهم شود، شاید سؤال صادقانهتر این باشد: خود ما، دقیقاً، چه برنامهای برای اجرا داریم که پژاک ندارد؟
این پرسش را نباید تنها خطاب به هواداران پرشور رسانههای سایه خواند؛ باید آن را خطاب به رهبری سیاسی هر جریانی دانست که سکوت میکند وقتی زیرمجموعهاش زبان تحقیر را جایگزین زبان نقد میکند. رهبریای که از تخریب غیررسمی رقیب سود میبرد اما در سطح رسمی از آن فاصله میگیرد، خود بخشی از همان سازوکار بلاگردان است؛ چون سکوت در برابر خشونت نمادین، معادل مشروعیتبخشی ضمنی به آن است. اگر فلسفه سیاسی چیزی به این وضعیت بیاموزد، همین است: پرسیدن «دشمن من واقعاً کیست؟» باید پیش از هر بیانیه و هر پست توییتری، به میز نقد درونی هر جریان بازگردد. تا آن روز، «همزیستی خلقها» شعاری خواهد ماند که همه از دور میستایند و از نزدیک به سخره میگیرند و این تناقض، نه ضعف پژاک، بلکه آینهای است که هر جریان دیگر باید در آن به خودش نگاه کند.
قندیل پرس