قندیل پرس- یادداشت تحلیلی
اگر بخواهیم مسئلهی احزاب روژهلات کوردستان را از سطح گلایههای روزمره و رجزهای شبکهای بیرون بکشیم، باید از یک فرض تلخ شروع کنیم؛ این احزاب نه فقط با دشمن بیرونی، بلکه با منطق تکهتکهبودن درونی خودشان هم درگیرند. تاریخ جنبش کوردی در روژهلات، از آغاز، تاریخ همزمان مقاومت و انشقاق بوده است؛ تاریخی که در آن هر بار یک امکان مشترک زاده شده، خیلی زود به رقابت هویتی، برتریجویی سازمانی و نزاع بر سر «نمایندگی اصیل» فروکاسته شده است. همین چرخه است که امروز هم، با وجود فشارهای فزایندهی جمهوری اسلامی و حتی اپوزسیون آن، جنگ، سرکوب و تغییرات ژئوپولیتیک، احزاب را در وضعیتی نگه داشته که از بیرون ضعیف و از درون ناآرام بهنظر میرسند. پژوهشهای تاریخنگارانه نشان میدهند که پس از انقلاب ۱۹۷۹، خیزش کوردها در ایران ناگهانی نبود؛ بلکه بر دو دهه تجربهی سیاسی و اجتماعی پیشین سوار بود و بهمحض آنکه انقلاب فضایی برای گشایش گشود، این انرژیهای انباشته فوران کردند. اما همانطور که مطالعات دانشگاهی تأکید کردهاند، این فرصت تاریخی خیلی زود زیر فشار جنگ، اختلاف و سرکوب فرسوده شد.
اما مسئله اصلی تکرارشونده جای دیگری است. در روژهلات، مشکل فقط «نداشتن اتحاد» نیست؛ مشکل، ناتوانی از تبدیل تفاوت به صورت نهادی همزیستی است. یعنی احزاب یاد نگرفتهاند چگونه میتوان هم متفاوت بود و هم در برابر مرکز، یک ارادهی مشترک ساخت. این ناتوانی، فقط خطای تاکتیکی نیست؛ یک آسیب تاریخی است، ریشهدار در تجربهی رقابتهای قدیمی، پاتروناژهای بیرونی و اولویتدادن به بقای سازمانی بر ساختن هژمونی جمعی. و همینجا باید به نخستین گرهی تاریخی رفت؛ جنگ خونین آغاز دههی ۱۹۸۰ میان حزب دموکرات کوردستان ایران و کومله. شبح شومی که بر فضای سیاسی روژهلات سایه افکنده و بدون بازخوانی و حل ریشههای آن، موانع و مخاطرات هر بار به شکلی تازه سر باز میکنند.
در روایت غالب جنبش کوردی، کومله و حزب دموکرات گاه در کنار هم دیده میشوند؛ اما تاریخ واقعی رابطهی این دو، بهویژه در سالهای نخست پس از انقلاب، با سوءظن، رقابت و نهایتاً جنگ تعریف شد. در فصل مربوط به این دوره در کتاب سیاست کوردی در ایران آمده است که ظهور کومله، با تمرکز بر «مسئلهی طبقاتی» در کوردستان، یکی از برجستهترین تحولات صحنهی سیاسی روژهلات بود و همین ظهور، در نسبت با حزب دموکرات، به «نیمدهه جنگ» میان دو سازمان اصلی جنبش کوردی ایران انجامید. این جنگ فقط نزاع نظامی نبود؛ نزاع بر سر این بود که «رهایی» از چه مسیر و با چه سوژهای تعریف میشود؛ ملی، طبقاتی، یا ترکیبی از هر دو. جنگ بر سر اثبات مسیر بهتر و راه اصیلتر که به فاجعه انجامید. رسوب نگاه «راه من برای رهایی کوردستان بهتر است» هنوز در میان احزاب روژهلات وجود دارد و هنوز هزینهزاست. نگاهی که نسبتی با چگونگی عملیشدن هدف ندارد.
از اینجا میتوان به منطق عمیقتری رسید. حزب دموکرات، در سنت تاریخی خود، از اواسط قرن بیستم تا پس از انقلاب، بیش از هر چیز بر حق خودگردانی، هویت ملی و دموکراسی فدرال تکیه میکرد؛ در حالی که کومله در آغاز بر رادیکالیسم چپ، سازماندهی کارگری و نقد مناسبات طبقاتی تأکید داشت. این تفاوت اگر در یک افق هژمونیک بالغ مدیریت میشد، میتوانست به تکثر مولد بدل شود؛ اما در عمل، به قطببندی فرساینده بدل شد. خود منابع پژوهشی نیز میگویند که انقلاب ۱۹۷۹ برای جنبش کوردی فضایی تازه گشود، اما این فضا بهجای آنکه به «انباشت نیرو» منجر شود، بهسرعت در میدان رقابت سازمانی و نظامی خرد شد.
از سوی دیگر چرا بخشی از همین احزاب در برابر جریانهای مرکزی ایرانی، چه تودهای و چه جریانات چپ و فدرالیست، گشادهدستتر و منعطفتر بودند، اما در برابر همدیگر بهشدت سختگیر، انحصارطلب و گاه تمامیتخواه عمل میکردند؟ پاسخ صرفاً اخلاقی ندارد؛ باید آن را در تاریخ وابستگیهای نمادین و سیاسی جنبش دید. یک مرور تاریخی باز در منابع مربوط به کوردهای ایران نشان میدهد که در دهههای ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰، حزب دموکرات کوردستان ایران بهطور نزدیک با حزب توده همکاری داشت و در برخی روایتهای پژوهشی، شبکهی تودهای و حامیان شوروی بر کنش کوردی سایهای سنگین انداخته بودند؛ حتی یک بازبینی دانشگاهی از «سالهای فراموششدهی ناسیونالیسم کوردی در ایران» تصریح میکند که حزب توده و متحدان شورویاش «تقریباً کنترل کامل بر کنش کوردی» را در دورهای در دست داشتند، تا زمانی که پاتروناژ بارزانی در دههی ۱۹۶۰ بهعنوان رقیب تازه سر برآورد. این یعنی بخشی از گشودگی به مرکز، از آغاز با منطق وابستگی به میدان وسیعتر ایرانی و منطقهای پیوند خورده بود.
در مورد کومله نیز منطق مشابهی را میتوان دید، هرچند با زبانی متفاوت. کومله در ۱۹۸۳ با چند جریان همخانواده ادغام شد و هستهی کوردی حزب کمونیست ایران را شکل داد؛ یعنی از همان ابتدا در نسبت با یک «مرکز سراسری ایرانی» تعریف شد، نه صرفاً بهمثابهی یک جنبش محلی کوردی. این پیوند بعداً هم تداوم یافت؛ امروز هم بخشی از کومله در قالب «حزب کومله کوردستان ایران» و بخشی دیگر در صورت «سازمان کوردستان حزب کمونیست ایران» و شاخههای دیگر ادامه یافتهاند. از این منظر، رابطه با جریانات ایرانی چپ یا فدرالیست، برای این احزاب فقط تاکتیک نبود؛ بخشی از هویت تاریخیشان بود. مشکل از آنجا آغاز شد که این گشودگی به مرکز، جای «ساختن همبستگی درونکوردی» را گرفت. به بیان دیگر، بسیاری از نیروها برای دیدهشدن در میدان بزرگتر ایران، حاضر شدند تفاوتهای خودی را به رقابتهای فرساینده تبدیل کنند.
بحران روژهلات فقط در گذشتهی دور نماند؛ بهتدریج به عادت سیاسی بدل شد. حزب دموکرات کوردستان ایران در ۲۰۰۶ دچار انشعاب شد و شاخهای که به «HDK» شناخته شد از آن جدا گردید؛ اما این شکاف در ۲۰۲۲ با روند بازگشت و وحدت دوباره، تا حدی ترمیم شد. در مورد کومله، وضعیت حتی پیچیدهتر بود؛ این خانوادهی سیاسی در مسیر طولانی خود به سه یا بیشتر از سه حزب تقسیم شد؛ جدایی ۲۰۰۰ از شاخهی حزب کمونیست ایران، انشعابهای ۲۰۰۸، و سپس شکافهای ۲۰۲۱ در میان شاخهی وابسته به حزب کمونیست ایران.
انشعاب، بهخودی خود، نشانهی زندهبودن دموکراسی درونی نیست؛ گاهی فقط نشانهی ضعف نهاد مشترک است. وقتی یک سازمان، نتواند تضادهای نظری، نسلی و استراتژیک را درون خود مدیریت کند، بهجای تبدیل اختلاف به تکثر مولد، آن را به تکهتکهشدن بیحاصل میکشاند. در نتیجه، هر انشعاب تازه نهفقط نیروی سازمان را میکاهد، بلکه در چشم جامعهی کوردی، اعتبار کلّ جنبش را فرسوده میکند. همین فرسایش است که در برخی گزارشها به «رنجش بخشی از کوردها از خود احزاب به خاطر انشعابهای مکرر» تعبیر شده است. جامعه وقتی میبیند «حزب»ها بهجای تولید قدرت جمعی، مدام خود را بازتولید کوچکتر میکنند، بهتدریج از آنها فاصله میگیرد.
دشمنی اولیه با پژاک در زمان اعلام موجودیت را نیز باید در همین الگو دید. پژاک، که نسبت نزدیک با پارادایم پ.ک.ک داشت و مفاهیم نزدیک به این جریان را وارد روژهلات کرد، برای بسیاری از جریانهای قدیمی روژهلات فقط یک رقیب نبود؛ یک تهدید به جابهجایی مرکز ثقل بود. برای احزاب کلاسیک روژهلات، ظهور پژاک فقط یک سازمان تازه نبود، بلکه بدیلی بود که هم زبان سیاسی متفاوتی داشت، هم مناسبات سازمانی و نمادین تازهای وارد میکرد و هم میتوانست اقتدار احزاب قدیمی را زیر سؤال ببرد. از اینرو، برخورد سرد یا حتی خصمانه با آن، برای سالها ادامه یافت. شاید هنر پژاک این بوده که با وجود اختلافات، خود را از یک تجربه سیاه جنگ داخلی دیگر در کوردستان دور نگه داشت. اما واقعیت امروز چیز دیگری است؛ پنج حزب اصلی کورد روژهلات، از جمله PDKI، PJAK، PAK، خبات و کومله زحمتکشان، در فوریه ۲۰۲۶ «ائتلاف نیروهای سیاسی کوردستان ایران» را اعلام کردند؛ ائتلافی که پس از ماهها گفتوگو در«مرکز دیالوگ» شکل گرفت و حتی ساختارهایی چون «کمیتهی دیپلماتیک مشترک» و «مرکز فرماندهی مشترک برای پیشمرگه و گریلا» را در منشور خود پیشبینی کرد.
اما همینجا پارادوکس تلخ خود را نشان میدهد؛ این همپیمانی، سالها مطالبهی مردم روژهلات بود، ولی درست زمانی شکل گرفت که هزینهی تأخیر از همیشه بالاتر شده بود. افزون بر آن، خود این ائتلاف نیز از ابتدا کامل نبود. گزارشها نشان میدهند که دو شاخه از کومله-از جمله حزب کومله کوردستان ایران به رهبری عبدالله مهتدی و شاخهی دیگر حزب کمونیست ایران-در ابتدا از امضای توافق خودداری کردند، با این توضیح که متن «ابهام» دارد یا هدفها روشن نیست. با این حال، همین حزب کوملهی به رهبری مهتدی چند روز بعد، در ۴ مارس ۲۰۲۶ به ائتلاف پیوست. این یعنی حتی در لحظهی اتحاد هم، میراث تردید و رقابت هنوز زنده بود. اتحاد بهسختی بهدست آمد، چون اعتماد، سرمایهای است که با سالها فرقهگرایی میسوزد.
مسئله احزاب روژهلات کوردستان فراتر از یک سرزنش اخلاقی است. چرا این احزاب درون کوردی اینقدر سفت و دگم میشوند، اما در برابر پلتفرمهای سراسری ایرانی- کنگره ملیتهای ایران فدرال، گروه جورج تاون یا کنگره آزادی ایران- بیشتر اهل انعطافاند؟ وقتی به راحتی در جریانهای ایرانی و با کمترین حداقلها و پیششرطها مشارکت میکنند این یعنی توانایی فعالیتهای مشترک و همپیمان را دارند و نقد اصلی همین است چرا همین رویکرد را در خود کوردستان ندارند و این همه سال فرصتسوزی شد و چرا الان اینقدر سخت هدفی را به نتیجه میرسانند؟ نخست، چون میدان ایرانی برای آنها
میدان سرمایهی نمادین بزرگتر است. حزب دموکرات و کومله هر دو در ائتلاف بزرگ ملیتهای ایران فدرال عضو بودهاند؛ این ائتلاف که از ۲۰۰۵ شکل گرفت، مجموعهای چندملیتی از نیروهای کورد، بلوچ، عرب، آذری و ترکمن را گرد هم میآورد و بر فدرالیسم و سکولاریسم تأکید میکند. حزب دموکرات حتی در نشستهای این چارچوب در اروپا حضور فعال داشته است. یا پژاک با احزاب و جریانهای چپ ناشناخته و کمتاثیری در ایران نشست مشترک برگذار میکند. در ۲۰۲۶، هم حزب دموکرات، پژاک و هم کومله به«کنگره آزادی ایران» لندن دعوت شدند؛ نهادی که خود را پلتفرمی «فراگیر» برای کنشگران مدنی و سیاسی ایرانی معرفی میکند و نمایندگان کورد را نیز در شورای هماهنگیاش جا داده است.
اما این انعطاف، روی دیگر یک واقعیت ناخوشایند هم هست. در میدان سراسری ایرانی، احزاب کوردی با «دال گستردهتر دموکراسی» اعتبار میخرند؛ در میدان درونکوردی اما همان احزاب از رقابت بر سر نمایندگی و خاطره فرار نمیکنند. از منظر گرامشی، این یعنی آنها هنوز از سطح «اتحاد تاکتیکی» به سطح «هژمونی پایدار» نرسیدهاند. در پلتفرمهای ایرانی، میکوشند خود را بهعنوان بخشی از «ایران آینده» جا بزنند؛ اما درون کوردستان، هنوز حاضر نیستند اختلاف را بهمثابهی شکلی از کثرت سیاسی مشروع بپذیرند. نتیجه روشن است؛ در برابر مرکز، نرم؛ در برابر همسایهی سیاسی، سخت. این سختی فقط اخلاقی نیست، بلکه از ترس ازدستدادن جایگاه نیز میآید. هر حزب میترسد اگر دست دیگری را بگیرد، هویت خود را ببازد. اما در سیاست ضداستعماری، هویتی که نتواند جمع بسازد، دیر یا زود به موزهی تاریخ تبدیل میشود. این تحلیل، از دل همان تاریخ تقسیم و ائتلاف بیرون میآید؛ از همکاری با توده و چپ ایرانی تا عضویت در ائتلافهای فدرالی سراسری، و از سوی دیگر، ناتوانی مداوم از ساختن اعتماد پایدار میان خود احزاب کوردی.
روژهلات در دهههای اخیر، نه فقط از فقدان اتحاد، بلکه از فقر زبان سیاسی رنج برده است. زبان سیاسی مؤثر باید بتواند میان سه سطح پل بزند: حافظهی تاریخی، واقعیت اجتماعی امروز و افق استراتژیک فردا. اما بسیاری از احزاب کوردی در یکی از این سه سطح گیر کردهاند؛ یا اسیر خاطرهی جنگهای قدیمیاند، یا در سیاست روزمرهی ائتلافسازی بیریشه، یا در خیال آیندهای که هنوز نهاد ندارد. وقتی حزب دموکرات و کومله با پژاک امروز در یک چارچوب مشترک مینشینند، این بهخودی خود ارزشمند است؛ اما اگر این ائتلاف نتواند بر شکافهای تاریخی خود غلبه کند، فقط یک نمایش وحدت خواهد بود. حتی در توافق ۲۰۲۶، خود منشور ائتلاف بهروشنی نشان میدهد که ائتلاف بیش از آنکه یک حزب واحد باشد، یک «مدیریت موقت تضادها» است: کمیتهی دیپلماتیک، فرماندهی مشترک، مدیریت مناطق آزادشده و انتخابات آزاد در شرق کوردستان. اینها مهماند، اما هنوز جایگزین یک حزب-ملت یا یک هژمونی پایدار نشدهاند.
از همینرو، جامعهی روژهلات حق دارد ناراضی باشد. ناراضی نه از تکثر حزبی، بلکه از اینکه تکثر بهجای غنا، به فرسایش بدل شده است. ناراضی از اینکه احزاب، در برابر مرکز ایرانی و چهرههای منفرد فارسیمحور، گاه بیش از حد آسان نرم میشوند، اما در برابر یکدیگر همچنان با منطق قدیمی انحصار و سوءظن رفتار میکنند. ناراضی از اینکه پروژهی ملی کوردی، پس از دههها سرکوب، هنوز از حد کنش واکنشی فراتر نرفته است. و این نارضایتی تصادفی نیست؛ در میان برخی کوردها نسبت به این احزاب بهخاطر انشعابهای درونیشان احساس دلخوری و بیاعتمادی وجود دارد. دلیل آن هم روشن است؛ اتحاد درونکوردی یک خواست رمانتیک نیست؛ شرط بقا در میدان پرخطر امروز است. وقتی بیرون، جنگ، فشار امنیتی و بازی قدرتهای خارجی در جریان است، تفرقهی درونی حکم خودکشی سیاسی دارد. و این را خود تجربهی سالهای اخیر نشان داده است؛ هرگاه جنبش کوردی توانسته کمی همصدا شود، از آن همبستگی امتیاز سیاسی بیرون آمده؛ هرگاه پراکنده شده، یا به حاشیه رانده شده یا به سوخت بحران دیگران بدل شده است.
احزاب روژهلات تا زمانی که نتوانند درون خودشان منطق فدراتیو و همزیستی واقعی بسازند، در برابر استعمار مرکز نیز ناتوان خواهند ماند. زیرا استعمار فقط در شکل سرکوب بیرونی عمل نمیکند؛ در شکل قطعهقطعهکردن سوژهی مقاوم هم عمل میکند. هرگاه یک حزب، خودش را «نمایندهی اصیل» بداند و دیگری را به حاشیه براند، همان منطق مرکز را در مقیاس کوچک بازتولید میکند. در چنین وضعی، دشمن فقط تهران نیست؛ دشمن، نسخهی کوچکشدهی تهران در درون خود جنبش است. این است معنای تلخ «خودزنی» سیاسی؛ وقتی برای ساختن قدرت جمعی، اول باید از میل به تملک حقیقت دست کشید.
به همین دلیل، اتحاد امروز احزاب روژهلات باید نه بهمثابهی پایان راه، بلکه بهمثابهی آغاز آزمون فهم شود. آزمون واقعی این است که آیا این احزاب میتوانند از منطق «ائتلاف مقطعی در لحظهی بحران» عبور کنند و به «نهاد مشترک پایدار» برسند یا نه. آیا میتوانند اختلاف تاریخی را به شکل قواعد همزیستی تبدیل کنند؟ آیا میتوانند بهجای رقابت بر سر نمایندگی، بر سر کارآمدی رقابت کنند؟ آیا میتوانند بهجای نمایش وحدت، تولید وحدت واقعی را آغاز کنند؟ اگر پاسخ منفی بماند، حتی ائتلافهای کنونی نیز بهسرعت به فصلی دیگر از همان تاریخ فرسودگی تبدیل خواهند شد. اما اگر پاسخ مثبت باشد، روژهلات میتواند از وضعیت «پراکندگی مقاوم» به وضعیت «قدرت سازمانیافته» برسد؛ چیزی که سالهاست مردم از آن محروم ماندهاند.
احزاب روژهلات، اگر همچنان در برابر هم سخت و در برابر مرکز نرم بمانند، هم فرصت تاریخی را از دست میدهند و هم اعتماد جامعه را. تاریخ آنها نشان میدهد که هرگاه با میدان سراسری ایرانی روبهرو شدهاند، توانستهاند انعطاف، ائتلاف و حتی زبان فدرالی مشترک پیدا کنند؛ اما هرگاه نوبت به خود کوردها رسیده، اختلاف، سبک غالب سیاست شده است. این نه نشانهی بلوغ استراتژیک، که نشانهی یک کمبود عمیق در هژمونیسازی است. امروز، با ائتلاف ۲۰۲۶ و با تجربهی تلخ دههها انشعاب، دیگر بهانهای برای ادامهی این خودزنی باقی نمانده است. اگر قرار است روژهلات از حاشیهی تاریخ به صحنهی تصمیم برسد، باید از «رقابت بر سر کُرسی نمایندگی» عبور کند و به «تولید قدرت مشترک» برسد. روژهلات دیگر ظرفیت فرصتسوزی ندارد. احزاب باید از منطق خودیکشی بیرون بیایند، از هراس از دست دادن مرجعیت عبور کنند و بهجای رقابت بر سر نمادها، روی ساختن سازوکارهای مشترک سرمایهگذاری کنند. در غیر این صورت، هر اتحاد تازه فقط یک فصل دیگر از همان تراژدی قدیمی خواهد بود؛ فصلی که در آن مردم باز هم از احزاب جلوتر میفهمند و احزاب باز هم دیرتر از تاریخ میرسند. اینجاست که سیاست از شعار جدا میشود و به واقعیت سخت قدرت تبدیل میشود. و اگر احزاب روژهلات این بار هم نرسند، تاریخ نه با دشمن، بلکه با خود آنها بیرحمتر برخورد خواهد کرد.
قندیل پرس