امید نامدار- قندیل پرس- یادداشت تحلیلی
سیوهفت سال از مرگ عبدالرحمن قاسملو گذشته و او همچنان محل نزاع است. این جمله، در نگاه نخست، عجیب مینماید. مردهها معمولاً با گذشت زمان به تاریخ واگذار میشوند، به مجسمه بدل میشوند، به نامی روی خیابان یا کتابی در قفسه. اما قاسملو چنین سرنوشتی نیافته است. حزبش هنوز بر سر میراثش دچار شکاف است؛ منتقدانش هنوز او را به «خوشباوری» و «بورژوازیمآبی» متهم میکنند؛ مریدانش هنوز از او همچون قدیسی سیاسی سخن میگویند که خون او، به تعبیر خودشان، «آرمان» را زنده نگاه داشت؛ و دولتی که او را کشت، هنوز-حتی در نسل جدید مقاماتش-از موضع خود عقب ننشسته است. این پایداری نزاع، خود اولین دادهی فلسفی این پژوهش است؛ قاسملو یک شخص نیست که بتوان دربارهاش توافق یا اختلاف نظر داشت؛ او نام یک امکان سیاسی است که هنوز باز و بسته نشده، پرسشی که هنوز پاسخ قطعی نیافته؛ آیا در برابر دولتی که خود را مطلق و مقدس میداند، سیاستورزی مبتنی بر مذاکره، فدرالیسم و مشروعیت دموکراتیک، اساساً امکانپذیر است؟
این مقاله زندگینامه نیست. آنچه در پی میآید، تلاشی است برای بازسازی دستگاه مفهومی قاسملو، سنجش فلسفی رابطهی او با قدرت، نقد استراتژیک کارنامهاش و در نهایت، پرسش از اینکه ترور او-آن رخداد سیزدهم ژوئیهی ۱۹۸۹ در آپارتمانی در وین-چه امکانی را از سیاست ایران و کوردستان حذف کرد. نگارنده این تحلیل را از منظری غیرکوردی و بدون تعلقخاطر حزبی مینویسد؛ نه ستایشنامه است و نه کیفرخواست، بلکه تلاشی برای فهم ساختاری یک سیاستورزی که هم دستاوردهای واقعی داشت و هم شکستهای واقعی و این دو، برخلاف تصور رایج، متضاد یکدیگر نیستند، بلکه دو روی یک سکهاند.
تبارشناسی یک اندیشه-از پراگ تا مهاباد
عبدالرحمن قاسملو در بیستودوم دسامبر ۱۹۳۰ در درهای نزدیک ارومیه به دنیا آمد، فرزند محمد وثوق قاسملو، خان و آقای فئودال ایل شکاک، مشاور شاه با لقب «وثوقالدیوان» و نانا جان تیمسار، زنی آشوری-مسیحی. این خاستگاه طبقاتی-نه دهقان، که فرزند زمیندار-خود نکتهای است که در نقد استراتژیک بعدی این مقاله بازخواهیم گشت، چرا که «کومله» بعدها دقیقاً همین خاستگاه را ابزار حملهی طبقاتی علیه او و حزبش قرار داد. قاسملو در دهسالگی شاهد جمهوری مهاباد بود و در پانزدهسالگی، پیش از سقوط آن، به شاخهی جوانان حزب دموکرات کوردستان پیوست. پس از اعدام قاضی محمد در مارس ۱۹۴۷، پدرش او را برای تحصیل به تهران فرستاد.
مسیر بعدی زندگی او-پاریس، سپس در سال ۱۹۴۸ با بورسیه به چکسلواکی-نقطهی عزیمت هر تبارشناسی فکریاش است. در پراگ، در مدرسهی علوم سیاسی و اقتصادی، خود را مارکسیست-لنینیست خواند؛ این را خود او، بهروایت همسرش هلن(نسرین) کرولیچ، تصدیق کرده است. اما دو رخداد این هویت اولیه را دگرگون کرد. نخست، بازگشتش به ایران در ۱۹۵۲-۱۹۵۳ و کندهشدن تدریجی حزب دموکرات کوردستان از حزب توده-که تا آن زمان صرفاً شاخهای از آن بود-که تا ۱۹۵۵ به جدایی رسمی انجامید؛ این جدایی نخستین نشانهی گرایش قاسملو به نوعی استقلال نظری از ارتدوکسی کمونیستی شورویمحور بود. دوم، و مهمتر، تهاجم پیمان ورشو به چکسلواکی در ۱۹۶۸ و سرکوب اصلاحطلبان، رخدادی که بهروایت منابع مستقل، قاسملو را بهطور قطعی از مارکسیسم-لنینیسم به سمت سوسیالدموکراسی سوق داد. این نکتهای صرفاً بیوگرافیک نیست؛ فلسفی است؛ قاسملو، برخلاف بسیاری از نسل خود در چپ خاورمیانه، تجربهی مستقیم و زیسته از سرکوب سوسیالیسم واقعاً موجود داشت. نه از طریق کتاب، که با چشمان خودش، در خیابانهای پراگ. این تجربه، به او امکانی داد که کمتر رهبر ملیگرای همنسلش داشت؛ امکان نقد درونی سنت چپ، بیآنکه از افق سوسیالیستی بهکلی خارج شود.
خود او، در متنی به نام «بحثی کوتاه دربارهی سوسیالیسم» (نخستینبار به کوردی، ۱۹۸۳)، موضع خود را با دقتی درخور توجه صورتبندی کرده؛ حزب، مارکسیست نیست، اما باید به مسائل اجتماعی بپردازد و «تنها راه حل بنیادین مسائل اجتماعی را ساختن سوسیالیسم» میداند. این جمله، در نگاه اول متناقض مینماید-چگونه میتوان سوسیالیست بود بیآنکه مارکسیست بود؟-اما دقیقاً همین تناقض ظاهری، هستهی فلسفی پروژهی اوست؛ تلاش برای نجات افق برابریخواهانهی سوسیالیسم از قفس جزماندیشی حزبی-لنینیستی که آن را به ابزار سرکوب(چه در پراگ ۱۹۶۸، چه بعدها در رقابت خونین با کومله) بدل کرده بود. شعار حزبیاش-«دموکراسی برای ایران، خودمختاری برای کوردستان»- را باید در همین افق خواند؛ نه فدرالیسمی قومی-تمامیتخواه، بلکه طرحی برای مجلس منطقهای کوردستان، کنترل امور داخلی و امنیتی محلی، رسمیت زبان کوردی در کنار فارسی و سهم عادلانه از منابع ملی، در حالیکه دفاع، سیاست خارجی و امور مالی کلان در اختیار تهران باقی میماند.
این طرح، در ۱۹۷۹، دههها از زمان خودش جلوتر بود و آنچه امروز، نیمقرن بعد، در اقلیم کوردستان عراق بهعنوان الگوی فدرالی تحقق یافته، بازتابی دیرهنگام از همان دستگاه مفهومی است.
باید به بُعد آکادمیک این دستگاه فکری نیز پرداخت، چون معمولاً در روایتهای حزبی به حاشیه رانده میشود. قاسملو، بهعنوان اقتصاددان، رسالهاش را بر مناسبات ارضی و اقتصاد سنتی کوردستان متمرکز کرد، تحلیلی مادیگرا از جامعهی کوردی، نه صرفاً روایتی رمانتیک از هویت. کتاب او، «کوردستان و کورد» (نخستینبار ۱۹۶۴ به اسلواکی، سپس ۱۹۶۵ انگلیسی، ۱۹۶۷ عربی، ۱۹۶۹ لهستانی و سرانجام ۱۹۷۳ به خود زبان کوردی)، هنوز، به تصریح پژوهشگران مطالعات کوردی، منبعی معتبر برای جغرافیای سیاسی و مناسبات اجتماعی-اقتصادی سنتی کوردستان به شمار میرود. توالی زبانی این انتشار، نخست به زبان کشور میزبانش، سپس به زبانهای جهان سوسیالیستی و عربی- و در پایان به زبان خود موضوع- خود بیانگر روششناسی سیاسی اوست؛ مشروعیت را نخست از مجامع علمی بینالمللی کسب کن، سپس آن را بهمثابهی سرمایهی نمادین به خدمت ملت خودت درآور. این دقیقاً وارونهی الگوی رایج ناسیونالیسم قومی درونگراست که مشروعیت را تنها از منابع داخلی خود میجوید؛ قاسملو، برعکس، کوردستان را از دریچهی گفتمان علمی جهانی به رسمیت میشناساند، پیش از آنکه از دریچهی سلاح چنین کند.
نکتهای دیگر که در روایتهای متعارف مغفول میماند، تلاش او برای ساختن ائتلافی فراکوردی در سطح کل اپوزیسیون ایران است. در اکتبر ۱۹۸۱، حزب دموکرات به «شورای ملی مقاومت ایران» پیوست؛ ائتلافی که سازمان مجاهدین خلق، جبههی دموکراتیک ملی لیبرال-چپ، طیف چپ متحد و ابوالحسن بنیصدر (رئیسجمهور برکنارشده) آن را بنیان نهاده بودند. قاسملو حتی در ۱۹۸۲ کوشید ائتلافی مشخصتر با بنیصدر برای براندازی روحانیت شیعه شکل دهد، اما بنیصدر، به دلیل نگرانی از خواستههای استقلالطلبانهی کوردها، از پیوستن به این ائتلاف کوردمحور سر باز زد. حزب دموکرات سرانجام میان ۱۹۸۱ تا ۱۹۸۵ از این شورا نیز کناره گرفت. این دو تلاش ناکام-یکی در سطح کوردستان(وحدت با کومله)، دیگری در سطح کل ایران(وحدت با اپوزیسیون غیرکورد)- را باید کنار هم خواند؛ قاسملو، بهرغم هوشمندی راهبردیاش، هرگز نتوانست آن ائتلاف پایدار و فراطبقاتی-فراقومیای را بسازد که بهزبان گرامشی، «بلوک تاریخی» واقعی میسازد، نه لزوماً به دلیل کاستی شخصی خودش، بلکه به دلیل آنکه هر شریک بالقوه -از کومله تا بنیصدر- خواستههای خودمختاریطلبانهی کوردی را، حتی در معتدلترین صورتش، تهدیدی برای پروژهی خودش میدید. این الگو، که کوردها را حتی در ائتلاف با اپوزیسیون غیرکوردی همان نظام، در انزوا نگاه میدارد، شاید عمیقترین ریشهی ساختاری ضعف راهبردی جنبش کوردی ایران باشد؛ مسئلهای که فراتر از شخص قاسملو میرود و به معماری کل اپوزیسیون ایرانی مربوط میشود.
قاسملو و مسئلهی قدرت
چگونه میتوان رابطهی قاسملو با قدرت -و مشخصاً با روحالله خمینی و جمهوری اسلامی- را فهمید، نه بهعنوان یک درگیری تصادفی سیاسی که بهعنوان برخورد دو منطق بنیادین متفاوت از مشروعیت؟
وبر و بحران مشروعیت دوگانه. ماکس وبر سه نوع مشروعیت اقتدار را از هم تفکیک میکند. سنتی، کاریزماتیک، و عقلانی-قانونی. جمهوری اسلامی، در شخص خمینی، ترکیبی بیسابقه از کاریزمای دینی و ادعای اقتدار سنتی فقهی را در قالب صوری یک قانون اساسی مدرن عرضه کرد. هیبریدی که خودش را هم مقدس میدانست و هم، در ظاهر، دموکراتیک(با همهپرسی، مجلس، انتخابات). قاسملو، در مقابل، کوشید بر همین زمین صوری عقلانی-قانونی با نظام تازه وارد گفتوگو شود؛ شرکت در انتخابات مجلس خبرگان(و کسب هشتاد درصد آرا در ارومیه)، تحریم اصولی همهپرسی قانون اساسی بهجای تحریم کامل مشارکت، ارسال هیئت مذاکره، طرح برنامههای مشخص پنجمادهای و هشتمادهای. این یک بازی نابرابر بود. قاسملو بر اساس قواعد عقلانی-قانونی خود نظام تازه بازی میکرد، در حالیکه سرچشمهی واقعی مشروعیت آن نظام، کاریزمای دینی غیرقابلمذاکرهی رهبری بود که خود را نه پاسخگوی قرارداد اجتماعی که نایب امام زمان میدانست. در چنین دستگاهی، هیچ مذاکرهی واقعیای بر سر «خودمختاری» ممکن نبود، چون خودمختاری، تقسیم حاکمیت را پیشفرض میگیرد و حاکمیت فقیه، بهلحاظ نظری، تقسیمناپذیر است.
اشمیت و تصمیم بر استثنا. کارل اشمیت حاکمیت را نه در قانون عادی، بلکه در توان تصمیمگیری بر وضعیت استثنا -و مهمتر، در توان تعیین دشمن- تعریف میکند. اعلام «جهاد» خمینی علیه کوردستان و مشخصا حزب دموکرات در اوت ۱۹۷۹ و برچسب «مفسد فیالارض» و «دشمن خدا» که بر قاسملو و حزبش نهاد، دقیقاً چنین کنش بنیانگذارانهای است.
نه یک تصمیم سیاستی قابلبازنگری که کنشی تأسیسی که کوردهای خواهان خودمختاری را از حوزهی «شهروند قابلمذاکره» به حوزهی «دشمن وجودی» منتقل میکند. جملهی مشهور خمینی -«اگر دشمن بهزودی سرکوب نشود، من خودم به کوردستان خواهم رفت و به شورش پایان خواهم داد»- را نباید صرفاً تهدید خواند؛ باید آن را کنش زبانی بنیانگذار حاکمیت نو خواند. حاکمیتی که خود را از طریق نامیدن دشمن داخلی، متولد میکند. این الگو، پس از مرگ خمینی، نهادینه شد. «کمیتهی امور ویژه» نهادی خارج از قانون اساسی، به ریاست رهبر که بهگفتهی اسناد دادگاه میکونوس، تصمیم به حذف فیزیکی رهبری حزب دموکرات را در همین چارچوب گرفت. این کمیته، به بیان اشمیتی، خود استثنا را نهادینه کرد؛ جایی که تصمیم بر مرگ و زندگی یک رهبر سیاسی مخالف، نه در دادگاه، که در نهادی فاقد پایهی قانون اساسی گرفته میشود.
آرنت و تمایز قدرت از خشونت. هانا آرنت میان «قدرت» -توان جمعی کنش هماهنگ که از رضایت و کثرت برمیخیزد- و «خشونت» -که ابزارمحور است و دقیقاً آنجا ظاهر میشود که قدرت رو به افول است- تمایز میگذارد. از این منظر، قاسملو، در تلاش برای ساختن قدرت به معنای آرنتی -بسیج دهها هزار عضو ظرف چند ماه در ۱۹۷۹، پیروزی چشمگیر انتخاباتی در ارومیه، مذاکره بهعنوان کنش استدلالورزی جمعی- در برابر نظامی قرار گرفت که خشونت را نه از سر قدرت، بلکه دقیقاً از سر فقدان قدرت واقعی در کوردستان به کار گرفت؛ اعدامهای صحرایی خلخالی، بمباران شیمیایی و در نهایت، سه گلوله در یک آپارتمان وینی. به تعبیر آرنتی، ترور قاسملو نشانهی قدرت حاکمیت نبود؛ نشانهی ناتوانی ساختاری آن از غلبه بر ادعای مشروع رقیب از طریق هر ابزاری جز حذف فیزیکی بود.
فوکو و مدیریت زیستْسیاسی یک منازعهی بیپایان. اما نباید تنها به لحظههای استثنایی -جهاد، ترور- بسنده کرد. فوکو یادآوری میکند قدرت مدرن همزمان با سرکوب نمایشی، از طریق مدیریت مستمر جمعیت نیز عمل میکند. جمهوری اسلامی، پس از درهمشکستن رهبری حزب دموکرات، هرگز به نابودی کامل کوردستان بهعنوان اقلیمی سیاسی نپرداخت؛ در عوض، به مدیریت درازمدت یک منازعهی کنترلشده روی آورد؛ مرزی همیشهنظامی، حملات موشکی موقتی و هدفمند در لحظههای بحران داخلی(۲۰۱۸، ۲۰۲۲)، نه جنگ تمامعیار. این دو رجیستر -تصمیم استثنایی اشمیتی و مدیریت مستمر فوکویی- همزمان و مکمل یکدیگر عمل کردهاند؛ یکی رهبران را حذف میکند، دیگری جمعیت را برای دههها در وضعیتی از خودمختاری ناقص و تعلیق دائمی نگه میدارد.
گرامشی و جنگ موضعی ناتمام. اگر اشمیت و آرنت به لحظهی خشونت عریان میپردازند، گرامشی چارچوبی برای فهم آنچه میان این لحظهها میگذرد به دست میدهد. گرامشی میان «جنگ مانوری»-حملهی مستقیم و یکباره برای تصرف قدرت- و «جنگ موضعی» -نبرد آهسته و صبورانه بر سر هژمونی فرهنگی و نهادی جامعهی مدنی- تمایز میگذارد. استراتژی قاسملو را باید نمونهای آگاهانه از جنگ موضعی خواند. نه کودتا، نه ترور، که بسیج تودهای، مشارکت انتخاباتی، تولید متن نظری و شبکهسازی بینالمللی، یعنی دقیقاً همان ابزارهایی که گرامشی برای ساختن هژمونی رقیب در برابر بلوک حاکم تجویز میکند. اما جنگ موضعی گرامشی مستلزم فضایی نسبتاً باز در جامعهی مدنی است -مطبوعات، احزاب، اتحادیهها، دانشگاه- که بتوان در آن هژمونی رقیب را، ذرهذره، ساخت. جمهوری اسلامی نوپا، دقیقاً با اعلام جهاد و تعطیلی کامل این فضای مدنی در کوردستان، امکان جنگ موضعی را از قاسملو گرفت و او را، برخلاف میل راهبردی خودش، به جنگ مانوری نظامی سوق داد، میدانی که در آن، به دلیل نابرابری آشکار قوا میان پیشمرگهی سبکاسلحه و ارتش منظم دولتی، هرگز نمیتوانست پیروز شود. به این معنا، تراژدی قاسملو را میتوان چنین خلاصه کرد. او متفکر و کنشگر جنگ موضعی بود که تاریخ او را به میدان جنگ مانوری پرتاب کرد و هنگامی که سرانجام کوشید از طریق مذاکره به میدان مورد علاقهی خودش -یعنی گفتوگوی نهادی و سیاسی- بازگردد، همان میدان به تلهای برای نابودی فیزیکی او بدل شد.
یا اعتماد به مذاکره خطای راهبردی بود؟
اینجا باید صادق بود. تجلیل صرف از قاسملو، به بهای نادیدهگرفتن خطاهای راهبردی واقعیاش، خیانتی دیگر به میراث اوست. زیرا خود او، بهعنوان اقتصاددانی آکادمیک، اهل تحلیل بیرحمانهی واقعیت بود، نه اسطورهسازی.
نخستین پرسش این است که آیا مسیر مذاکره، در تابستان ۱۹۸۹، خطای راهبردی بود؟ شواهد چندلایه است. از یکسو، ابتکار مذاکره نه از سوی قاسملو، که -بهروایت پژوهشهای فرانسوی معتبر- از طریق میانجیگری جلال طالبانی، رهبر اتحادیهی میهنی عراق، به او پیشنهاد شد؛ و پیشینهی این ابتکار، نگرانی واقعبینانهی خود قاسملو از احتمال هماهنگی ایران و عراق پساجنگ علیه جنبشهای کوردی هر دو کشور بود، سناریویی که پیشتر، در ۱۹۷۵، با
قرارداد الجزایر، دقیقاً به همین شکل رخ داده و به رهاشدن بارزانی و شکست قیام کوردهای عراق انجامیده بود. به این معنا، تصمیم به مذاکره، نه سادهلوحی که حرکتی پیشگیرانه بر پایهی حافظهی تاریخی خیانت ۱۹۷۵ بود.
اما از سوی دیگر، روزنامهنگار برجستهی فرانسوی کریس کوچرا -از شناختهشدهترین کوردشناسان غربی- نکتهای تکاندهنده روایت میکند؛ قاسملو بارها ضربالمثلی از پدرش نقل میکرد -«وقتی فارسی دیدی، پیش از آنکه زبان دروغگویش به تو برسد، بگریز»- و کوچرا از خود میپرسد چگونه ممکن بود کسی که این هشدار را چنین بارها تکرار میکرد، خود در دام همان زبان بیفتد؟ این تناقض میان آگاهی نظری خطر و تصمیم عملی اعتماد، دقیقاً محل تلاقی دو اخلاق وبری است؛ اخلاق اعتقاد (Gesinnungsethik) باور راسخ به اینکه دیر یا زود باید بر سر میز مذاکره نشست که رفسنجانی پساجنگ، ضعیف و نیازمند صلح است، که همبستگی سوسیالیستی اروپایی نوعی چتر امنیتی است، در برابر اخلاق مسئولیت (Verantwortungsethik) که پیامدهای محتمل شکست این باور را باید از پیش محاسبه کند. قاسملو، پس از سه دور مذاکرهی بینتیجه (دسامبر ۱۹۸۸، دسامبر ۱۹۸۸، ژانویهی ۱۹۸۹) به دور چهارم رفت، اینبار در آپارتمانی که خود کوردها انتخاب کردند، بدون هیچ محافظ مسلح یا پوشش پلیسی. این، بهزبان استراتژیک، نه فقط اعتماد، که غفلت از اصل ابتدایی مذاکره با طرفی که سهبار پیشتر نشان داده بود در مذاکره صداقتی ندارد.
پرسش دوم؛ آیا حزب بیش از حد شخصمحور شد؟ پاسخ، با نگاه به شانزده سال دبیرکلی بیوقفهی قاسملو (۱۹۷۳-۱۹۸۹) و تمرکز کامل روابط بینالمللی، شبکهی دیپلماتیک اروپایی و حافظهی نهادی حزب در شخص او، مثبت است. دقیقاً به همین دلیل، ترور او چنین اثر فلجکنندهای داشت؛ نه صرفاً حذف یک فرد، که قطع یکبارهی تنها کانال ارتباطی باتجربه با بینالملل سوسیالیستی. و این آسیبپذیری ساختاری، سه سال بعد، با ترور جانشینش صادق شرفکندی در رستوران میکونوس برلین، دوباره تکرار شد. گواه بر آنکه حزب، پس از قاسملو نیز، نتوانست از منطق رهبری فردمحور فاصله بگیرد.
قاسملو، در پذیرش حمایت لجستیکی بغداد در جریان جنگ ایران-عراق، از پیشنهاد رسمی عراق برای اعلام دولتی مستقل کوردی -که در ۱۹۸۰ مطرح شد- سر باز زد و بر خودمختاری فدرال در چارچوب ایران پافشرد؛ موضعی اصولی که نشان میدهد او برخلاف اتهامات بعدی، آلت دست صدام نبود. اما این وابستگی تاکتیکی، بهایی سنگین برای کومله داشت. تهران از حزب دموکرات عراق(بارزانی) بهعنوان اهرمی علیه کومله بهره برد و بمباران شیمیایی درّهی بوتی-که بیستوچهار پیشمرگهی کومله را کشت- را تحلیلگران به رابطهی کومله با اتحادیهی میهنی عراق مرتبط میدانند. بهاینترتیب، وابستگی راهبردی هر دو حزب کوردی ایرانی به قدرتهای منطقهای، خود یکی از عوامل تعمیق شکاف درونی جنبش کوردی بود -نه صرفاً اختلاف ایدئولوژیک.
رابطه با اروپا، در مقابل، بزرگترین دستاورد راهبردی قاسملو و در عین حال کورسوی محدودیتهای آن بود. عضویت حزب دموکرات در بینالملل سوسیالیست، حضور مستمر قاسملو در کنگرههای این نهاد(از جمله همان کنگرهای که او را در تابستان ۱۹۸۹ به اروپا کشاند و بهانهای برای تماس تهران با او فراهم کرد)، تدریسش در سوربن و شبکهی گستردهی روابطش با احزاب سوسیالدموکرات اروپایی، به او دسترسی بینظیری در میان رهبران جنبشهای ملی خاورمیانهای آن دوره بخشید؛ هیچ رهبر فلسطینی، کورد عراقی، یا بلوچ همعصرش چنین شبکهی مستقیمی با نخبگان حزبی اروپا نداشت. اما این سرمایهی نمادین، وقتی به آزمون عملی حفاظت فیزیکی رسید، ناکافی از آب درآمد؛ نه بینالملل سوسیالیست، نه هیچ دولت اروپایی، تعهدی امنیتی الزامآور به او پیشنهاد نداد و دولت اتریش، دو سال پس از میزبانی قتلش، نخستین رئیسجمهور غربیای شد که به تهران پساقاسملو سفر کرد. این شکاف میان مشروعیت نمادین(که قاسملو بهوفور داشت) و تضمین راهبردی سخت (که هرگز نداشت)، درسی است که فراتر از پروندهی خود او میرود؛ شبکههای همبستگی حزبی-ایدئولوژیک، هرقدر هم گرم و صمیمی، جایگزین تضمینهای امنیتی دولتی نیستند و هیچ جنبش ملی فاقد دولت نباید این دو را با هم اشتباه بگیرد.
کومله و خمینی-برخورد دو منطق متفاوت سیاست
اختلاف حزب دموکرات و کومله را نباید صرفاً بهعنوان رقابت قدرت خواند؛ باید آن را برخورد دو تصور بنیادین متفاوت از انقلاب، ملت و سیاست فهمید. حزب دموکرات، زیر رهبری قاسملو، به ناسیونالیسم کوردی چندطبقاتی باور داشت؛ ائتلافی از زمیندار، بازاری، روحانی و کارگر، همه زیر چتر مشترک هویت ملی کوردی.
کومله، برخاسته از حلقهای مارکسیستی دانشجویی از اواخر دههی ۱۹۶۰، مبارزهی طبقاتی را مقدم بر هویت ملی میدانست و دقیقاً به همین دلیل، در آغاز حزب دموکرات را «دشمن طبقاتی» میخواند؛ برچسبی که قاسملو، فرزند خانی زمیندار، بهطور طبیعی مصداق آن جلوه میکرد. این نزاع، تصادفی نبود؛ بازتولید همان شکاف کلاسیکی بود که در بسیاری از جنبشهای ملی سدهی بیستم -از ایرلند تا فلسطین- میان جبههی ملی فراطبقاتی و ارتدوکسی کمونیستی طبقهمحور تکرار شده است.
فاجعه اینجاست که هر دو حزب، همزمان، در برابر یک دشمن مشترک -جمهوری اسلامی ایران- میجنگیدند و همزمان از ۱۹۸۳ تا ۱۹۸۸ با یکدیگر نیز در جنگ بودند. این را باید، به زبان گرامشی، شکست ساختن یک «بلوک تاریخی» خواند. بهجای جبههی واحد فرودستان کورد در برابر هژمونی نوپای فقاهتی، سیاست روژهلات به دو -و بعدها با انشعابات مکرر، به بیش از دو- بلوک رقیب تجزیه شد، هرکدام مدعی نمایندگی انحصاری «ملت». تهران، بهشکلی هوشمندانه، از این شکاف بهره برد؛ نه فقط با سرکوب مستقیم، که با تحریک رقابت حزب دموکرات علیه کومله، رقابتی که دقیقاً همان منطق تفرقهبیانداز-حکومتکن را دنبال میکرد که ابرقدرتها از ۱۹۲۰ به اینسو بر کوردها اعمال کرده بودند.
رابطهی قاسملو با خمینی، در این میان، سرگذشتی از رد مکرر گفتوگو است، نه فقدان تلاش برای آن. قاسملو، در تابستان ۱۹۷۸ -پیش از پیروزی انقلاب- دو بار کوشید در اقامتگاه خمینی در نوفللوشاتوی فرانسه با او دیدار کند؛ خمینی هر دو بار امتناع کرد. این امتناع پیشاانقلابی، شاید مهمترین و کمتوجهترین فکت این پرونده باشد. نشان میدهد امتناع از بهرسمیتشناختن قاسملو بهعنوان طرف گفتوگو، نه واکنشی به رفتار بعدی حزب دموکرات(تحریم همهپرسی، حمل سلاح)، که موضعی پیشینی و اصولی بود، امتناعی که از همان ساختار نظری ولایت فقیه برمیخاست، نه از محاسبهی سیاسی لحظهای. آنچه پس از آن آمد-هیئت بازرگان-فروهر در فوریهی ۱۹۷۹، دیدار شیخ عزالدین حسینی با خمینی در آوریل که با پاسخ «امنیت کوردستان را میخواهم» (نه خودمختاری) روبهرو شد، و طرح پنجمادهای اوت ۱۹۷۹ (برکناری خلخالی، پایان اعدامها، جایگزینی پاسداران غیرکورد، آتشبس، کنفرانس خودمختاری) که یکسره ردّ شد- همگی تکرار همان الگوی بنیادیناند؛ هر بار که کوردها زبان گفتوگو را پیش کشیدند، حاکمیت نوپا زبان تسلیم را طلب کرد.
ترور-شکست یک فرد، یا شکست یک امکان تاریخی؟
سیزدهم ژوئیهی ۱۹۸۹، در آپارتمانی در خیابان لینکن بانگاسهی وین، قاسملو با سه گلوله از فاصلهی نزدیک کشته شد؛ دستیارش قادریآذر با یازده گلوله و واسطهی عراقیکورد فاضل رسول با پنج گلوله. این جزئیات خشونتبار عدد گلولهها را عمداً باید ثبت کرد، چون خودشان گویای چیزیاند؛ این حذف استراتژیک نبود، این اعدام بود و مقامات اتریشی، بهجای تعقیب قضایی، مظنونان را با پاسپورتهای دیپلماتیک و حتی در یک مورد، با اسکورت پلیس تا فرودگاه شوشوات، به تهران بازگرداندند، جایی که -بهروایت رسانههای آلمانی- به آنان تبریک و ترفیع داده شد. دادگاه ایالتی برلین در دهم آوریل ۱۹۹۷، در پروندهی ترور جانشین قاسملو در رستوران میکونوس، رسماً اعلام کرد این تصمیم را «کمیتهی امور ویژه»ی حکومت ایران، بهریاست علی خامنهای و با آگاهی اکبر هاشمیرفسنجانی، علیاکبر ولایتی و علی فلاحیان اتخاذ کرده و این حکم را، بهطور ضمنی، برای پروندهی وین نیز معتبر دانست. هیچیک از این افراد، تا امروز، پاسخگو نشدهاند؛ حتی دولت اتریش، در آبان ۱۹۹۲، دعوای مسئولیت مدنی بیوهی قاسملو را در سومین درجهی دادرسی رد کرد و اعلام کرد نهادهای اتریشی «هیچ رفتار مقصرانه یا غیرقانونی» نداشتهاند، حکمی که در تناقض آشکار با یافتههای دادگاه آلمان قرار دارد و خود گواهی دیگری بر اولویت رئالپولیتیک اروپایی بر عدالت است؛ اتریش، تنها دو سال بعد از ترور، نخستین رئیسجمهور کشور غربی(کورت والدهایم) را به تهران فرستاد.
جزئیات کوچکتر، خود، تصویری از سطح این ناکارآمدی -یا، به تعبیر منتقدان کوردی، همدستی ضمنی- به دست میدهند؛ بهگفتهی گزارشهای اتریشی، رئیسکل امنیت عمومی وقت، تنها یک روز پیش از صدور حکم جلب مظنونان در نوامبر ۱۹۸۹، دستور به «کاهش» مراقبت از سفارت ایران داده بود، جایی که دو تن از عاملان اصلی پیشتر در آن پناه گرفته بودند. سیاستمدار سبز اتریشی پیتر پیلتس، که سالها این پرونده را پی گرفت، بعدها حتی محمود احمدینژاد را، بهعنوان یکی از کارگزاران جوان سپاه در آن دوره، «بهشدت مظنون» به مشارکت در تدارک عملیات خواند. اتهامی که هرگز در دادگاهی اثبات نشد، اما در حافظهی سیاسی اتریش باقی ماند.
رئیسجمهور بعدی اتریش، هاینتس فیشر، در مراسم یادبود قاسملو، این ترور را «جنایتی شرور، وحشیانه و از پیش برنامهریزیشده» خواند و از «تلخی و اندوه» عدم روشنشدن کامل ماجرا و مجازات عاملانش سخن گفت. اعترافی صادقانه از زبان بالاترین مقام سیاسی همان کشوری که در عمل، در طول سه دهه، هیچ اقدام مؤثری برای احقاق حق انجام نداد. در سال ۲۰۲۰، وزارت دادگستری اتریش، پس از نامهی رسمی حزب دموکرات، اعلام کرد درخواست بازگشایی پرونده را «در حال بررسی» دارد، اعلامی که، شش سال بعد، هنوز به نتیجهی ملموسی نینجامیده است. این تعلیق دائمی عدالت را باید، به زبان فلسفی این مقاله، صورت دیگری از همان «استثنا»ی اشمیتی خواند؛ نهفقط حاکمیت ایران، که نظام بینالمللی دولت-محور نیز، در عمل، تصمیم گرفته این پرونده را در تعلیقی ابدی نگاه دارد، جایی که نه محاکمهای صورت میگیرد و نه برائتی؛ تنها سکوت رسمی رئالپولیتیک باقی میماند.
اما پرسش فلسفی عمیقتر این است که این ترور چه امکانی را از میان برد؟ قاسملو نمایندهی چیزی بود که میتوان آن را «امکان سوم» خواند؛ نه تسلیم کامل در برابر مرکز، نه جداییطلبی کامل متکی بر مداخلهی خارجی، بلکه فدرالیسم مذاکرهشده، متکی بر مشروعیت انتخاباتی و شبکهی حمایتی بینالمللی سوسیالدموکراتیک. با حذف فیزیکی او -و سه سال بعد، حذف جانشینش- این امکان سوم، در عمل، از افق سیاسی روژهلات محو شد. آنچه باقی ماند، دوگانهای فقیرتر بود. یا سازشهای نمایشی حاشیهای با نظام(بدون هیچ دستاورد ساختاری)، یا -دههها بعد، در ائتلاف ناکام احزاب در سال ۲۰۲۶ با اسرائیل و آمریکا- گرایش به مشروعیت برونزا و اتکا به قدرتهای خارجی که، بهگواهی تاریخ خود همین جنبش، هیچگاه متحد پایدار نبودهاند. بهاینترتیب، ترور قاسملو را باید نه یک حادثهی امنیتی منفرد، که نقطهی انشعابی در تاریخ سیاسی روژهلات کوردستان خواند. لحظهای که مسیر میانه بسته شد و جنبش کوردی روژهلات، برای نسلهای بعد، میان دو قطب نامطلوب -انفعال یا وابستگی خارجی- گیر افتاد.
و آیا حزب دموکرات، پس از قاسملو، تنها رهبرش را از دست داد یا ظرفیت نظری خود را نیز؟ شواهد نهادی پس از ۱۹۸۹ بهروشنی گزینهی دوم را تأیید میکند. شرفکندی، جانشین او، سه سال بعد ترور شد. حزب، در کنگرهی سیزدهم خود در ۲۰۰۶، بر سر اختلاف رهبری به دو شاخهی مجزا(حزب دموکرات کوردستان ایران و حزب دموکرات کوردستان-ایران) منشعب شد؛ انشعابی که خود رهبران بعدی، در بیانیهی رسمی بازپیوستن ۲۰۲۲، آن را «دورهای ناخوشایند» در تاریخ حزب خواندند. در سپتامبر ۲۰۱۸، موشکهای بالستیک سپاه هر دو شاخه را همزمان، در جلسهای مشترک رهبری در کویه، هدف قرار داد و هفده تا هجده تن را کشت. تصویری تکاندهنده از اینکه حتی تفرقه، امنیت نیاورد. حزب سرانجام در ۲۱ اوت ۲۰۲۲، پس از شانزده سال جدایی، دوباره یکی شد، اما دیگر هرگز به وزن سیاسی و ظرفیت نظری دوران قاسملو-زمانی که ظرف چند ماه پس از بازگشتش به ایران در ۱۹۷۸، عضویت حزب از چند صد نفر به پنجاه هزار نفر رسید- بازنگشت. این افول کمّی و کیفی، خود، پاسخ به پرسش این بخش است که حزب، ظرفیت نظریاش را نیز، همراه رهبرش، از دست داد.
نقد میراث قاسملو
اگر امروز، در سال ۲۰۲۶، قاسملو را بازخوانی کنیم، چه میماند و چه باید کنار گذاشته شود؟ آنچه هنوز زنده است، نخست، خود دستگاه فدرالیستی او -«دموکراسی برای ایران، خودمختاری برای کوردستان»- که هنوز منسجمترین و از نظر بینالمللی قابلفهمترین طرح روی میز برای حل مسئلهی کورد در ایران است، طرحی که، بهطرزی تلخ، در عراق همسایه، نه در ایران، جامهی عمل پوشید. دوم، مدل دوگانهی مشروعیتسازی او؛ همزمان حفظ ظرفیت دفاع مسلح و مشارکت انتخاباتی-دیپلماتیک، بیآنکه هیچیک را مطلق کند؛ مدلی پیچیدهتر و بادوامتر از هر دو قطب افراطی تسلیم کامل یا نظامیگری صرف. سوم، بینالمللیگرایی او. تلاش برای کسب مشروعیت از طریق شبکههای سوسیالدموکراتیک اروپایی(بینالملل سوسیالیست) بهجای اتکای صرف به یک قدرت منطقهای حامی، الگویی که، اگر امروز نیز پی گرفته میشد، شاید جنبش کوردی روژهلات را از تکرار خطای وابستگی کامل به اسرائیل و آمریکا در بهار ۲۰۲۶ بازمیداشت.
اما آنچه باید با صراحت نقد شود نیز کم نیست. نخست، تمرکز خطرناک اقتدار در شخص او، آسیبپذیری ساختاریای که یک گلوله(یا سه گلوله) کافی بود تا کل حافظهی دیپلماتیک و راهبردی جنبش را نابود کند. دوم، آنچه میتوان «اغوای گفتوگو» خواند. باور راسخ به اینکه مذاکره، پس از سه شکست پیاپی، هنوز میتواند نتیجه دهد، بیآنکه تدابیر امنیتی حداقلی برای فرض شکست چهارم اندیشیده شود، نوعی خوشبینی راهبردی که اخلاق مسئولیت وبری آن را برنمیتابد.
سوم، و شاید عمیقترین، ناتوانی او و همنسلانش از ساختن آن «بلوک تاریخی» گرامشیایی که بتواند حزب دموکرات و کومله را، بهرغم اختلاف طبقاتی-ایدئولوژیک، در برابر دشمن مشترک متحد نگاه دارد. شکستی که میراثش، حتی در ۲۰۲۶، در تکثر اتحادها و ائتلافهای موقت احزاب روژهلات، هنوز به چشم میخورد.
باید افزود که این سه نقد، خود، به یکدیگر متصلاند و نباید جداگانه خوانده شوند. تمرکز اقتدار در شخص او، بخشی از همان منطق کاریزمایی رهبری ملیگرایانهای بود که او را قادر ساخت ظرف چند ماه پنجاههزار عضو بسیج کند؛ اغوای گفتوگو، بخشی از همان بینالمللیگرایی سوسیالدموکراتیکی بود که به او اعتبار جهانی بخشید؛ و ناتوانی از ساختن بلوک تاریخی، بخشی از همان صداقت ایدئولوژیکی بود که او را از فرصتطلبی کورکورانه بازمیداشت. بهعبارت دیگر، دستاوردها و شکستهای قاسملو از یک ریشهی واحد میرویند و این، شاید، تعریف دقیق تراژدی بهمعنای کلاسیک آن باشد؛ نه شکستی که از ضعف شخصیتی برمیخیزد، بلکه شکستی که دقیقاً از برجستهترین فضیلتهای همان شخصیت زاده میشود. آنتیگونه را وفاداریاش به قانون خانواده به مرگ میکشاند؛ قاسملو را وفاداریاش به منطق گفتوگو و مشروعیت بینالمللی به آپارتمانی در وین کشاند که هیچ محافظی نداشت.
قاسملو، در نهایت، نه قهرمانی بینقص بود و نه قربانی صرف سادهلوحی. او سیاستمداری بود که در برابر حاکمیتی که مشروعیت خود را نه از رضایت محکومان، که از ادعای نیابت الهی میگرفت، کوشید زبان عقلانی مذاکره، فدرالیسم و دموکراسی را به کار گیرد و برای این کوشش، با گلوله پاسخ گرفت. مرگ او ثابت نکرد که مذاکره بیفایده است؛ ثابت کرد که مذاکره با حاکمیتی که ساختار نظری خودش هرگز جایی برای شریک برابر باز نمیگذارد، بیش از هر چیز به تضمینهای امنیتی واقعبینانه نیاز دارد، تضمینهایی که در تابستان ۱۹۸۹ در وین، وجود نداشت. این، شاید، تنها درسی باشد که هیچ سوگواری، هیچ مجسمه و هیچ سالگردی نمیتواند جایگزینش کند.
و شاید دقیقاً به همین دلیل است که قاسملو، سیوهفت سال بعد، هنوز محل نزاع است نه چون کسی هنوز نمیداند او چه گفت یا چه کرد، که مستندات آن بهقدر کافی روشن است، بلکه چون پرسشی که مرگش برای همیشه باز گذاشت هنوز بیپاسخ مانده؛ آیا در برابر حاکمیتی که خود را از جنس امر قدسی میداند، سیاستورزی عقلانی، فدرالیستی و متکی بر مشروعیت دموکراتیک، اساساً شانسی دارد؟ نسلهای بعدی رهبران کورد -در باشور، در روژاوا، در باکور- و در همان روژهلاتی که او در آن به دنیا آمد- هرکدام بهگونهای با این پرسش دستوپنجه نرم کردهاند و هیچیک هنوز پاسخ قطعی نیافتهاند. تا زمانی که این پرسش بیپاسخ بماند، قاسملو نیز، بهناچار، محل نزاع باقی خواهد ماند. نه بهعنوان خاطرهای بسته، که بهعنوان امکانی هنوز ناتمام.
قندیل پرس