ارومیه و مسئله کوردستان در نظم نادموکراتیک منطقه‌ای

قندیل پرس-گزارش تحلیلی

شمال‌غرب ایران، در محل تلاقی چهار واحد ژئوپلیتیکی ایران، ترکیه، جمهوری آذربایجان و ارمنستان، نه یک حاشیه جغرافیایی، بلکه یک گره‌گاه استراتژیکِ فشرده است؛ فضایی که در آن، منطق‌های متعارض امنیت، هویت، ترانزیت و قدرت به‌طور هم‌زمان فعال‌ هستند. این منطقه را نمی‌توان صرفاً به‌عنوان مرز مشترک چند دولت فهمید؛ بلکه باید آن را به‌مثابه «میدان تماسِ نظم‌های رقیب» درک کرد؛ جایی که پروژه‌های ژئوپلیتیکی قرن بیست‌ویکم بر رسوبات حل‌نشده قرن بیستم سوار شده‌اند.

پارادوکس بنیادین این گره‌گاه در آن است که اکثریت تاریخی ساکنان آن-به‌ویژه در پیرامون استان ارومیه/آذربایجان غربی-کوردها هستند، بی‌آنکه در هیچ‌یک از نظم‌های سیاسی حاکم، به‌عنوان سوژه‌ای دارای حاکمیت به‌رسمیت شناخته شوند. این فقدان، نه پیامد یک شکست مقطعی، بلکه نتیجه‌ی مهندسی بلندمدت نظم منطقه‌ای است؛ نظمی که از فروپاشی امپراتوری عثمانی تاکنون، مسئله کورد را نه از طریق حل، بلکه از طریق تعلیق، قطعه‌قطعه‌سازی و امنیتی‌سازی مدیریت کرده است. بدین‌سان، شمال‌غرب ایران به «حاشیه‌ای راهبردی» بدل شده است؛ حاشیه‌ای که برای همه بازیگران حیاتی است اما برای ساکنانش فاقد حق تصمیم‌گیری بنیادین.

اهمیت این منطقه در دهه اخیر به‌طور کیفی دگرگون شده است. پروژه کریدور زنگزور، به‌مثابه یکی از محورهای بازآرایی ژئوپلیتیک قفقاز جنوبی، این فضا را از یک مرز پیرامونی به یک گلوگاه ترانزیتی بالقوه بدل کرده است؛ گلوگاهی که می‌تواند موازنه قدرت میان ایران، ترکیه، روسیه و حتی اتحادیه اروپا را تحت تأثیر قرار دهد. هم‌زمان، تداوم منازعه آذربایجان و ارمنستان در قالب بحران حل‌نشده قره‌باغ، این منطقه را در وضعیت تعلیق امنیتی دائمی نگه داشته است؛ وضعیتی که در آن، مرز میان جنگ و صلح، سیال و ناپایدار باقی می‌ماند.

در این میان، ترکیه با تکیه بر پیوندهای پان‌ترکی، ائتلاف راهبردی با جمهوری آذربایجان و دکترین عمق استراتژیک، شمال‌غرب ایران و به‌ویژه ارومیه را نه صرفاً به‌عنوان یک همسایه، بلکه به‌عنوان امتداد بالقوه حوزه نفوذ خود می‌نگرد. اهمیت ارومیه برای آنکارا تنها در سطح نظامی خلاصه نمی‌شود؛ این شهر در تخیل ژئوپلیتیکی ترکیه، حلقه‌ای کلیدی در اتصال آناتولی به قفقاز و آسیای مرکزی است، اتصالی که بدون حل «مسئله کوردی» در این منطقه، همواره ناپایدار خواهد ماند.

در چنین بستری، ارومیه را باید نه به‌مثابه یک استان ساده، بلکه به‌عنوان یک «فضای استثناء ژئوپلیتیکی» فهمید؛ فضایی که در آن، قانون تابع امنیت، سیاست تابع موازنه قوا و هویت تابع پروژه‌های بیرونی است. تصمیم‌ها عمدتاً در بیرون از این جغرافیا اتخاذ می‌شوند اما پیامدهای آن به‌طور نامتقارن بر ساکنان محلی-به‌ویژه کوردها-تحمیل می‌گردد. این مقاله می‌کوشد این وضعیت را نه توصیف، بلکه مسئله‌مند کند؛ یعنی نشان دهد چگونه ارومیه به نقطه تلاقی بحران‌های حل‌نشده نظم منطقه‌ای بدل شده و چرا آینده آن را نمی‌توان بدون فهم این لایه‌های درهم‌تنیده اندیشید.

ارومیه به‌مثابه دارایی ژئوپلیتیکی منازعه‌برانگیز
ارومیه در منطق ژئوپلیتیک منطقه‌ای، نه یک واحد اداری پیرامونی، بلکه یک دارایی ژئوپلیتیکی پرریسک است؛ دارایی‌ای که هم‌زمان در محاسبات امنیتی ایران، تخیل راهبردی ترکیه و افق‌های ناتمام جنبش‌های رهایی‌بخش کوردستان معنا می‌یابد. آنچه این استان را به کانون منازعه بدل می‌کند، صرفاً موقعیت مرزی یا ترکیب جمعیتی آن نیست، بلکه هم‌پوشانی سه رژیم متفاوت عقلانیت سیاسی است؛ عقلانیت بقای دولت-ملت ایرانی، عقلانیت توسعه‌طلبانه پان‌ترکی و عقلانیت رهایی‌جویانه بدون دولت کوردی.
برای جمهوری اسلامی ایران، ارومیه بخشی از «کمربند پیشگیری ژئوپلیتیکی» در شمال‌غرب کشور است؛ کمربندی که کارکرد اصلی آن نه ادغام توسعه‌محور، بلکه مدیریت تهدیدهای بالقوه پیشاسرزمینی است. از منظر تهران، این استان نقطه‌ای است که در آن سه خطر به‌صورت هم‌زمان تلاقی می‌کنند؛ پیوند ژئوپلیتیکی کوردستان ایران با فضاهای فرامرزی کوردی؛ نفوذ ترکیه به‌عنوان یک قدرت نظامی ناتو در عمق خاک ایران و فعال‌شدن شبکه‌های هم‌پیوند قومی-فراملی با جمهوری آذربایجان. به همین دلیل، حضور دولت در ارومیه عمدتاً از جنس حکمرانی امنیتی است نه حکمرانی سیاسی؛ دولتی که این فضا را نه به‌مثابه جامعه، بلکه به‌مثابه مسئله امنیتی مزمن می‌فهمد. در این چارچوب، تمرکز قدرت نظامی و امنیتی در دست شبکه‌های وفادار به ایدئولوژی پان‌ترکی درون ساختار دولت، نه یک انحراف، بلکه بخشی از راهبرد «مهار از درون» است؛ راهبردی که به‌طور پارادوکسیکال خود به بازتولید بی‌ثباتی کمک می‌کند.

در سوی دیگر، برای ترکیه، ارومیه صرفاً یک استان هم‌مرز با ایران نیست، بلکه عنصری کلیدی در نقشه ذهنی ژئوپلیتیک جهان ترک است. از دهه ۱۹۹۰ به این‌سو، با فروپاشی شوروی و شکل‌گیری جمهوری‌های ترک‌زبان قفقاز و آسیای مرکزی، آنکارا به‌تدریج پروژه‌ای را پی گرفته که می‌توان آن را «اتصال ژئوپلیتیکی آناتولی-قفقاز» نامید. در این پروژه، ارومیه به‌عنوان آخرین مانع جغرافیایی-سیاسی میان ترکیه و آذربایجان، اهمیتی دوگانه دارد: هم به‌مثابه گلوگاه فیزیکی و هم به‌مثابه مانع نمادین. از این منظر، مسئله ارومیه برای ترکیه نه صرفاً امنیتی، بلکه تمدنی است؛ شکستن گسست تاریخی‌ای که حضور کوردها و مرزهای دولت-ملت ایرانی ایجاد کرده‌اند. به همین دلیل، سیاست ترکیه در قبال این منطقه، ترکیبی از نفوذ نرم (فرهنگی، رسانه‌ای، اقتصادی)، فشار امنیتی غیرمستقیم و هم‌راستاسازی با نیروهای پان‌ترکی درون ایران است؛ الگویی که شباهت‌های ساختاری با سیاست آنکارا در شمال سوریه دارد، هرچند در قالبی پنهان‌تر.
اما برای جنبش‌های رهایی‌بخش کوردستان، ارومیه در عین حال یک امکان ژئوپلیتیکی و یک میدان پرخطر است. این استان، به‌لحاظ جغرافیایی، می‌تواند حلقه اتصال روژهلات با روژئاوا و باشور باشد؛ پیوندی که در صورت تحقق، معادلات قدرت منطقه‌ای را به‌طور بنیادین دگرگون می‌کند. با این حال، همین اهمیت بالقوه، ارومیه را به یکی از بیش‌امنیتی‌شده‌ترین فضاها در جغرافیای کوردستان بدل کرده است. ترکیب جمعیتی پیچیده، حضور فشرده نیروهای نظامی و حساسیت بازیگران منطقه‌ای، این استان را به فضایی بدل کرده که در آن کنش سیاسی کوردی همواره در آستانه سرکوب پیش‌دستانه قرار دارد. از این رو، ارومیه برای جنبش کوردی نه مرکز ثقل کلاسیک، بلکه آزمون مرزهای امکان‌پذیری سیاست رهایی‌بخش است؛ جایی که ضعف سازمانی، فقدان استراتژی منسجم و محدودیت منابع، بیش از هر جای دیگر آشکار می‌شود.
در نهایت، آنچه ارومیه را به یک دارایی ژئوپلیتیکی منحصربه‌فرد بدل می‌کند، نه فقط رقابت میان بازیگران، بلکه غیبت یک نظم دموکراتیک میانجی است. در غیاب سازوکارهای تقسیم قدرت، هر بازیگر می‌کوشد این فضا را یا تصاحب کند یا خنثی سازد. نتیجه، بازتولید وضعیتی است که در آن ارومیه نه به‌مثابه یک سوژه سیاسی، بلکه به‌مثابه موضوع نزاع دیگران تعریف می‌شود؛ فضایی که آینده آن نه در خود، بلکه در اتاق‌های تصمیم‌گیری تهران، آنکارا، باکو و حتی فراتر از منطقه رقم می‌خورد.

سناریوهای امنیتی ارومیه
امنیت ارومیه را نمی‌توان با الگوی کلاسیک «دو جبهه-یک خط تماس» فهمید. این استان درون آنچه می‌توان شبکه امنیتی چندقطبیِ سیال نامید قرار گرفته است؛ شبکه‌ای که در آن، ائتلاف‌ها نه پایدارند، نه هم‌راستا و نه مبتنی بر اشتراکات هویتی یا ایدئولوژیک. آنچه این شبکه را سازمان می‌دهد، منطق‌های موقتیِ مهار، فشار و پیش‌دستی است. در چنین فضایی، ارومیه نه «مرز»، بلکه گره امنیتی (security node) است؛ گره‌ای که تنش‌های قفقاز، خاورمیانه و مسئله کوردی در آن روی هم می‌افتند.
نزدیکی ساختاری جمهوری آذربایجان و ترکیه، به‌ویژه پس از جنگ دوم قره‌باغ، صرفاً یک اتحاد دوجانبه نیست، بلکه بخشی از بازآرایی ژئوپلیتیک قفقاز جنوبی است. پروژه کریدور زنگزور در این چارچوب، نه فقط یک مسیر ترانزیتی، بلکه ابزاری برای تغییر توازن قدرت منطقه‌ای است؛ ابزاری که می‌تواند اتصال سرزمینی ترکیه به قفقاز و فراتر از آن آسیای مرکزی را بدون عبور از ایران ممکن سازد.
در این سناریو، ارومیه به‌طور غیرمستقیم به حاشیه فعال این پروژه بدل می‌شود. نه به این معنا که کریدور از آن عبور کند، بلکه به این معنا که فشار ژئوپلیتیکی حاصل از آن به شمال‌غرب ایران منتقل می‌شود. پیامد چنین وضعیتی، افزایش نظامی‌سازی، تقویت شبکه‌های نفوذ پان‌ترکی و تشدید سیاست‌های مهار هویتی کوردهاست. در این چارچوب، کوردها نه به‌مثابه جامعه‌ای با مطالبات سیاسی، بلکه به‌عنوان متغیر بی‌ثبات‌کننده‌ای که باید خنثی شود تعریف می‌شوند.
نزدیکی ایران و ارمنستان، برخلاف تصور رایج، نه ناشی از هم‌دلی سیاسی، بلکه نتیجه جبر ژئوپلیتیکی است. برای تهران، ارمنستان آخرین دریچه اتصال به قفقاز و اروپا بدون عبور از محور باکو-آنکاراست. حفظ این مسیر، به‌ویژه در شرایط تحریم و انزوای بین‌المللی، اهمیتی فراتر از روابط دوجانبه دارد.
اما این هم‌پیمانی ناگزیر، اثرات جانبی مستقیمی بر ارومیه می‌گذارد. از یک‌سو، استان به‌عنوان عمق پشتیبان لجستیکی و امنیتی این پیوند تعریف می‌شود؛ از سوی دیگر، هرگونه تنش در مرزهای ارمنستان-آذربایجان می‌تواند بازتاب امنیتی فوری در ارومیه داشته باشد. در این سناریو، امنیت استان بیش از پیش به تحولات بیرونی گره می‌خورد و فضای کنش مستقل محلی تنگ‌تر می‌شود.

نزدیکی راهبردی جمهوری آذربایجان به اسرائیل، یکی از حساس‌ترین متغیرها در معادله امنیتی ارومیه است. این نزدیکی، صرفاً نظامی یا اطلاعاتی نیست، بلکه بخشی از جغرافیای جنگ سایه‌ای ایران و اسرائیل است. در چنین چارچوبی، ارومیه می‌تواند به عرصه عملیات اطلاعاتی، خرابکاری محدود یا رقابت‌های پنهان امنیتی بدل شود؛ نه لزوماً به‌صورت درگیری آشکار، بلکه در قالب بی‌ثبات‌سازی‌های کنترل‌شده.
در این سناریو، دولت ایران تمایل دارد هرگونه ناامنی بالقوه را پیشاپیش سرکوب کند و این به معنای تشدید نگاه امنیتی به جامعه محلی، به‌ویژه کوردها، خواهد بود. کوردها در این معادله، نه به‌دلیل کنش خود، بلکه به‌دلیل موقعیت جغرافیایی‌شان، به سوژه‌های سوءظن دائمی بدل می‌شوند.
یکی از پارادوکس‌های بنیادین امنیت ارومیه، هم‌زمانی رقابت ژئوپلیتیکی ایران و ترکیه با همکاری امنیتی آن‌ها علیه جنبش‌های کوردی است. این همکاری، نشان‌دهنده وجود یک رژیم امنیتی ضدکوردی فراملی است که در آن، اختلافات ژئوپلیتیکی به‌طور موقت تعلیق می‌شوند.
در این چارچوب، ارومیه به منطقه‌ای بدل می‌شود که در آن، منافع متعارض ایران و ترکیه بر سر کوردها هم‌پوشانی می‌یابد. نتیجه، تضعیف هرگونه امکان کنش سیاسی مستقل کوردی و تقلیل مسئله کورد به یک مسئله صرفاً امنیتی است. این وضعیت، نه ثبات، بلکه ثبات سرکوب‌محور تولید می‌کند؛ ثباتی که به‌محض تغییر موازنه‌ها، مستعد فروپاشی است.
نقطه کلیدی در تحلیل امنیتی ارومیه، نه بررسی تک‌تک این سناریوها، بلکه فهم هم‌زمانی و هم‌پوشانی آن‌هاست. ارومیه با یک تهدید مشخص مواجه نیست، بلکه در معرض تراکم تهدیدها قرار دارد. این تراکم، استان را به فضایی بدل می‌کند که در آن، امنیت هرگز تثبیت نمی‌شود، بلکه دائماً بازتعریف می‌گردد.
در چنین وضعیتی، کوردها نه بازیگر امنیت‌ساز و نه حتی تهدید واقعی، بلکه موضوع امنیتی‌شده‌ای هستند که درباره‌شان تصمیم گرفته می‌شود، بی‌آنکه در تصمیم‌سازی حضور داشته باشند. این همان وضعیتی است که می‌توان آن را «امنیت بدون سیاست» نامید؛ وضعیتی که در آن، سرنوشت یک جامعه در دل معادلاتی رقم می‌خورد که هیچ‌یک از بازیگران آن به دموکراسی، هم‌زیستی یا تقسیم قدرت متعهد نیستند.

احزاب کورد و فقدان دکترین شفاف ارومیه
برخلاف تصور رایج، مسأله اصلی احزاب کورد در قبال ارومیه نه «کمبود شجاعت» است و نه صرفاً «فقدان امکانات نظامی»، بلکه غیاب یک دکترین استراتژیک مشخص برای این جغرافیای خاص است. ارومیه، به‌دلیل ترکیب جمعیتی پیچیده، تراکم امنیتی، حساسیت بین‌المللی و هم‌پوشانی چندین بحران منطقه‌ای، نیازمند سیاستی متفاوت از دیگر نقاط روژهلات است؛ سیاستی که هیچ‌یک از احزاب اصلی کوردستان ایران تاکنون آن را به‌صورت علنی یا حتی در اسناد درون‌سازمانی تدوین نکرده‌اند.
کومله و حزب دموکرات کوردستان ایران، پس از فاصله‌گیری آگاهانه از مبارزه مسلحانه، وارد وضعیتی شده‌اند که می‌توان آن را سیاست نمادین در تبعید نامید. حضور طولانی‌مدت در کمپ‌های تحت نظارت در باشور کوردستان، این احزاب را از امکان کنش میدانی در داخل ایران-و به‌ویژه در ارومیه-محروم کرده است. این محرومیت صرفاً فیزیکی نیست؛ بلکه به مرور، به فرسایش دانش محلی، شبکه‌های اجتماعی و فهم تحولات میدانی انجامیده است.
در چنین شرایطی، این احزاب فاقد هرگونه برنامه مشخص برای ارومیه‌ هستند؛ نه استراتژی بسیج اجتماعی، نه سیاست ائتلاف محلی، نه حتی روایت روشنی از جایگاه ارومیه در پروژه کلی رهایی کوردستان. نتیجه، تبدیل‌شدن آن‌ها به کنشگرانی است که بیشتر در سطح گفتمان تاریخی و حافظه مبارزاتی حضور دارند تا در سطح مداخله در معادلات زنده قدرت. ارومیه برای این احزاب، عملاً به «نقطه سکوت استراتژیک» بدل شده است.
پژاک، در مقایسه با کومله و دموکرات، همچنان از ظرفیت سازمانی و نظامی برخوردار است؛ اما این ظرفیت در چارچوب آتش‌بس نانوشته و تعلیق استراتژیک با جمهوری اسلامی عملاً خنثی شده است. این وضعیت، نه صلح است و نه جنگ؛ بلکه نوعی تعلیق پایدار که در آن، کنش نظامی پرهزینه و کنش سیاسی محدود است.
در قبال ارومیه، پژاک نیز فاقد دکترین شفاف است. حضور بالقوه نظامی، بدون پیوند با یک استراتژی اجتماعی-سیاسی مشخص، نمی‌تواند به مداخله مؤثر در سناریوهای امنیتی استان منجر شود. از این‌رو، پژاک در ارومیه نه به‌مثابه بازیگر فعال، بلکه به‌عنوان نیرویی بالقوه اما مهار‌شده عمل می‌کند؛ نیرویی که وجودش در محاسبات امنیتی دولت‌ها لحاظ می‌شود، اما خود قادر به شکل‌دهی معادله نیست.
نکته کلیدی در اینجا تمایز میان دو سطح از ناتوانی است. بخشی از ناتوانی احزاب کورد، بی‌تردید تحمیلی است؛ جرم‌انگاری ساختاری کنش کوردی، فشارهای منطقه‌ای، همکاری امنیتی دولت‌ها و محدودیت‌های ژئوپلیتیکی.

اما بخش دیگر، انتخابی است؛ پرهیز از پرداخت هزینه‌های بازتعریف استراتژی، ناتوانی در تولید سیاست متناسب با جغرافیای خاص ارومیه و اتکای بیش از حد به الگوهای قدیمی کنش که برای این میدان ناکارآمد شده‌اند.
ارومیه نه سنندج است، نه مهاباد و نه کرماشان. این استان نیازمند استراتژی‌ای است که هم‌زمان بتواند با ترکیب جمعیتی متکثر، حضور سنگین نیروهای امنیتی و حساسیت بازیگران منطقه‌ای کار کند. فقدان چنین استراتژی‌ای، احزاب کورد را به حاشیه‌نشینان معادله‌ای بدل کرده است که درباره سرنوشت همان مردمی تصمیم می‌گیرد که این احزاب مدعی نمایندگی‌شان هستند.
در مجموع، می‌توان گفت که احزاب کورد در قبال ارومیه نه شکست خورده‌اند و نه پیروز؛ بلکه غایب‌ هستند. غیبت از لحظه تصمیم، از لحظه‌ای که جغرافیا به سیاست تبدیل می‌شود. این غیبت، خطرناک‌تر از سرکوب مستقیم است، زیرا به‌تدریج کوردها را از سوژه سیاسی به موضوع امنیتی تقلیل می‌دهد.
برای جامعه کورد در روژهلات، درک این واقعیت نه به‌منزله تسلیم، بلکه شرط آغاز هر بازاندیشی جدی است. بدون مواجهه صریح با محدودیت‌های واقعی احزاب، هر سخن از «دفاع از ارومیه» یا «آینده کوردها در شمال‌غرب ایران» در حد شعار باقی خواهد ماند.

استراتژی کوردی در وضعیت نادموکراتیک
واقعیت بنیادین ارومیه این است که این شهر و پیرامون آن درون هیچ افق دموکراتیکی قابل فهم نیست. نه دولت مرکزی ایران، نه نیروهای مسلط ترک در ساختارهای امنیتی-نظامی، نه ترکیه و نه حتی بازیگران فرامنطقه‌ای، هیچ‌یک حامل منطق همزیستی، تقسیم قدرت یا به‌رسمیت‌شناختن سوژه کوردی نیستند. آنچه وجود دارد، شبکه‌ای از عقلانیت‌های امنیتی، هویتی و ژئوپلیتیکی است که همگی بر حذف بالقوه یا مهار دائمی کوردها بنا شده‌اند. در چنین شرایطی، پرسش «چه باید کرد؟» اگر در چارچوب اخلاق، حقوق یا انتظار از مداخله خارجی طرح شود، از پیش شکست خورده است.
ارومیه را باید به‌مثابه یک «فضای استثناء مضاعف» فهمید؛ استثناء از قانون عادی دولت-ملت ایران و هم‌زمان استثناء در محاسبات ژئوپلیتیکی منطقه‌ای. در این فضا، آن‌گونه که کارل اشمیت یادآور می‌شود، قاعده نه قانون، بلکه تصمیم است و تصمیم‌ها نه از سوی ساکنان، بلکه از سوی بازیگرانی اتخاذ می‌شوند که ارومیه را یا سپر امنیتی می‌دانند، یا کریدور، یا هدف راهبردی. در چنین وضعیتی، سیاست کوردی اگر بخواهد بقا داشته باشد، ناگزیر است منطق خود را از «سیاست مطالبه» به «سیاست مدیریت خطر» تغییر دهد.
از منظر استراتژیک، نخستین ضرورت کوردها پرهیز از تبدیل‌شدن به ماشه‌ی درگیری‌های دیگران است. هر سناریویی که ارومیه را به میدان تصفیه‌حساب ایران-ترکیه، ایران-اسرائیل یا محور باکو-تهران بدل کند، در نهایت به زیان کوردها تمام خواهد شد؛ زیرا در تمام این معادلات، کوردها متغیر مصرف‌شدنی‌ هستند، نه بازیگر. بنابراین، عقلانیت بقا ایجاب می‌کند که کنش کوردی در این منطقه، بیش از آنکه تهاجمی باشد، بازدارنده و خنثی‌ساز باشد؛ جلوگیری از بسیج‌شدن جغرافیا علیه خود.
دومین محور استراتژیک، بازتعریف ارومیه نه به‌عنوان مسئله قومی، بلکه به‌عنوان مسئله ثبات منطقه‌ای است. این بازتعریف، نه به‌معنای امید بستن به نهادهای بین‌المللی، بلکه به‌منزله تغییر زبان سیاست است. تا زمانی که ارومیه صرفاً به‌عنوان «مسئله کوردها» فهمیده شود، حذف‌پذیر باقی می‌ماند؛ اما اگر به‌عنوان گره‌ای که بی‌ثباتی آن می‌تواند کریدورها، مرزها و توازن‌های منطقه‌ای را مختل کند صورت‌بندی شود، آنگاه منطق مهار جای منطق حذف را می‌گیرد. این، سیاست پیروزی نیست؛ سیاست زنده‌ماندن در دل تعارض است.
سوم، در غیاب یک بازیگر دموکراتیک، اتکای صرف به احزاب کلاسیک یک خطای استراتژیک است. آنچه می‌تواند در چنین فضایی معنا داشته باشد، اشکال چندلایه و انعطاف‌پذیر کنش است؛ شبکه‌های اجتماعی غیرمتمرکز، پیوندهای فراتر از خطوط حزبی و ظرفیت‌هایی که نه به‌راحتی سرکوب‌پذیرند و نه به‌سادگی مصادره‌پذیر. این اشکال کنش، شاید فاقد شکوه انقلابی باشند، اما دقیقاً به همین دلیل، در وضعیت استثناء دوام می‌آورند.
در نهایت، باید پذیرفت که استراتژی کوردی در ارومیه نه استراتژی فتح، بلکه استراتژی زمان است؛ خریدن زمان، جلوگیری از بدترین سناریوها و حفظ امکان‌های آینده. این رویکرد ممکن است از بیرون محافظه‌کارانه به نظر برسد، اما در جغرافیایی که همه بازیگران به‌دنبال حذف‌ هستند، محافظه‌کاری گاه رادیکال‌ترین شکل عقلانیت است.
این تحلیل نشان می‌دهد که ارومیه، اگرچه در حاشیه نقشه‌های رسمی قرار دارد، در مرکز تناقضات حل‌نشده نظم منطقه‌ای ایستاده است. برای کوردها، فهم این تناقضات نه یک تمرین نظری، بلکه شرط حداقلی بقاست. سیاست آینده‌محور در چنین فضایی، نه با وعده رهایی فوری، بلکه با توانایی زیستن و کنش‌کردن در دل استثناء تعریف می‌شود. جایی که خودِ بقا، به یک کنش سیاسی بدل می‌گردد.

تلاش دوباره

یک خوانش نظری-استراتژیک از وضعیت احزاب روژهلات کوردستان

قندیل پرس- یادداشت تحلیلی از لحظه‌ای که جنگ اسرائیل و آمریکا علیه ایران آغاز شد، …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *