روژاوا میان ملت‌سازی و جامعه‌سازی

قندیل پرس- گزارش تحلیلی

مفهوم «ملت» یکی از مناقشه‌برانگیزترین مفاهیم در تاریخ اندیشه سیاسی مدرن است؛ مفهومی که هم‌زمان حامل وعده رهایی و منطق سلطه بوده است. در سنت لیبرال، ملت عموماً به‌مثابه اجتماع شهروندان برابر تعریف می‌شود که از طریق قرارداد اجتماعی، حاکمیت سیاسی را مشروع می‌کنند. این تعریف، اگرچه ظاهراً جهان‌شمول است اما در عمل بر پیش‌فرض‌های فرهنگی، زبانی و تاریخی خاصی بنا شده و به‌سادگی می‌تواند به ابزار طرد بدل شود. متفکرانی چون آرنت در نقد این سنت بر این نکته تأکید دارند که ملت-دولت مدرن، در لحظه تثبیت، همواره «بیگانه درون» را تولید می‌کند.
در سنت راست رادیکال و ناسیونالیسم ارگانیک، ملت نه قرارداد، بلکه سرنوشت است؛ پیوندی طبیعی میان خون، خاک و تاریخ. این روایت که از رمانتیسم آلمانی تا فاشیسم قرن بیستم امتداد یافته، ملت را به بدن جمعی همگن تقلیل می‌دهد. از بنیامین تا دلوز با نقد رادیکال این رویکرد بر افسون‌زدایی از اسطوره وحدت و نشان‌دادن پیوند درونی آن با خشونت بنیادین تمرکز کردند.
چپ کلاسیک، به‌ویژه در سنت مارکسی، ملت را پدیده‌ای ثانویه و وابسته به شیوه تولید می‌دید؛ افقی گذرا که با انقلاب اجتماعی رنگ می‌بازد. اما تجربه قرن بیستم نشان داد که نادیده‌گرفتن مسئله ملی، به بازتولید اشکال خشن‌تری از سلطه انجامید. از این‌رو، در چپ متأخر، با نوعی بازاندیشی مواجهیم؛ ملت نه توهمی صرف، بلکه میدان کشاکش نیروها. بااین‌حال، نقد رادیکال معاصر بر این نکته پای می‌فشارد که هر پروژه ملت‌سازی، بالقوه حامل منطق دولت‌محور، مرکزگرا و محدودکننده است.
اگر مفهوم ملت را نه یک واحد ایستا، بلکه یک «پیکربندی زمانی-سیاسی» در نظر بگیریم، آنگاه ملت‌سازی بیش از آنکه مسئله هویت باشد، مسئله تنظیم نسبت گذشته، اکنون و آینده است. ملت‌های مدرن زمانی تثبیت شدند که توانستند آینده‌ای قابل‌تصور تولید کنند؛ آینده‌ای که رنج اکنون را معنادار می‌کرد. نقدهای معاصر دقیقاً بر این نقطه دست می‌گذارد؛ بحران ملت نه از تکثر بلکه از ناتوانی در تولید افق آینده ناشی می‌شود. روژئاوا از همان ابتدا در وضعیت پارادوکسیکال زاده شد؛ در لحظه‌ای که ملت‌سازی کلاسیک در خاورمیانه به بن‌بست رسیده بود اما هیچ افق بدیل تثبیت‌شده‌ای نیز وجود نداشت. از این رو، پروژه آن نه پاسخ به پرسش ملت، بلکه تعلیق فعال این پرسش بود؛ تعلیقی که هم امکان‌زا و هم خطرناک است.

اختلال در تکوین «ملت کورد»؛ جغرافیا، دولت و مهندسی انقطاع
ملت کورد، برخلاف بسیاری از ملت‌های مدرن، نه در امتداد یک دولت، بلکه در گسست میان چند دولت شکل گرفته است. ایران، ترکیه، عراق، سوریه و حتی قفقاز، هر یک از طریق سازوکارهای متفاوت اما هم‌راستا، در اختلال سیستماتیک فرایند ملت‌شدن کوردها نقش داشته‌اند. این اختلال صرفاً سرکوب سیاسی نبوده، بلکه نوعی مهندسی کلانِ زمان، فضا و حافظه جمعی است.
تقسیم جغرافیایی کوردستان پس از جنگ جهانی اول، کوردها را در چهار رژیم ملت‌سازی متخاصم قرار داد؛ هر یک با روایت تاریخی، زبان رسمی و دستگاه ایدئولوژیک خاص خود. نتیجه، نه فقط تکه‌تکه‌شدن سرزمین، بلکه چندپارگی تجربه زیسته «کورد بودن» بود. دولت‌ها از طریق سیاست‌های زبانی، آموزشی، اسکان اجباری و مرزبندی‌های اداری، امکان شکل‌گیری تخیل ملی یکپارچه را تضعیف کردند.
در سطح روان‌سیاسی، این وضعیت به نوعی «ملت تعلیق‌شده» و گسسته‌شده انجامید؛ هویتی که همواره در آستانه است اما به رسمیت شناخته نمی‌شود. دولت‌های منطقه، با نگه‌داشتن کوردها در وضعیت پیشا-ملی یا فرو-ملی، از تبدیل‌شدن آنان به فاعل سیاسی تمام‌عیار جلوگیری کرده‌اند. این اختلال ساختاری، بستر فهم تجربه‌های بدیل مانند روژئاواست.
اختلال در شکل‌گیری ملت کورد را می‌توان به‌مثابه تولید یک «سوژه معلق» فهم کرد؛ سوژه‌ای که همواره در حال مطالبه است اما به ندرت امکان تثبیت نهادی می‌یابد. دولت‌های منطقه با ایجاد تفاوت‌های حقوقی، اقتصادی و حتی عاطفی میان کوردهای چهار کشور، نه‌تنها جغرافیا بلکه افق‌های میل سیاسی را نیز قطعه‌قطعه کردند. نتیجه، ظهور اشکال ناهمگون کوردبودن است؛ کورد شهروندِ مشروط، کورد اقلیتِ امنیتی‌شده، کورد خودمختارِ وابسته و کورد بی‌دولتِ رهاشده. این ناهمگونی، برخلاف تصور رمانتیک، مانع جدی تخیل ملی مشترک بوده و هر پروژه سیاسی کوردی-از جمله روژئاوا-ناگزیر با این میراث انقطاع درگیر است.

از ملت کوردستان به جامعه کورد؛ چرخش گفتمانی پ.ک.ک
حزب کارگران کوردستان در دهه‌های نخست شکل‌گیری خود، در امتداد سنت‌های چپ ضداستعماری، پروژه‌ای کلاسیک از ملت-دولت کوردستان را دنبال می‌کرد. ملت کورد، در این چارچوب، سوژه‌ای سیاسی بود که باید دولت خود را بنا می‌نهاد. اما شکست‌های نظامی، روند فرسایشی مبارزه، تحولات ژئوپولیتیک و نقدهای نظری درون‌چپی، این افق را به چالش کشید.

چرخش گفتمانی دهه ۱۹۹۰ و به‌ویژه بازاندیشی‌های عبدالله اوجالان، نقطه گسست مهمی بود. ملت، به‌مثابه افق نهایی، جای خود را به «خلق کورد» و سپس «جامعه کورد» در قالب تز ملت دموکراتیک داد. در این تحول، ملت نه نفی شد و نه محقق؛ بلکه به تعلیق درآمد. فلسفه سیاسی اوجالان-تحت تأثیر خوانش‌هایی ناهمگون از آنارشیسم، فمینیسم و نظریه سیستم‌ها-به سمت نقد دولت و تمرکز بر خودسازمان‌یابی اجتماعی رفت.
پیامدهای این چرخش دوگانه بود. از یک‌سو، امکان پیوند با دیگر خلق‌ها و رهایی از بن‌بست دولت‌محور فراهم شد؛ از سوی دیگر، پروژه کوردی از افق کلاسیک ملت‌سازی فاصله گرفت و در سطح نمادین، دچار ابهام شد. وضعیتی که این پرسش را مطرح کرد آیا تعلیق ملت، به رهایی انجامید یا به تضعیف موقعیت سیاسی کوردها؟
چرخش گفتمانی پ.ک.ک را می‌توان نه صرفاً تحول نظری، بلکه واکنشی به بن‌بست تاریخی ملت‌سازی بدون دولت دانست. با این حال، تعلیق ملت به نفع جامعه، اگرچه در سطح فلسفی جذاب بود، در سطح استراتژیک به نوعی «بی‌خانمانی سیاسی» انجامید. نقد رادیکال به این رویکرد این بود آیا جامعه بدون افق حاکمیت می‌تواند در نظم جهانی دولت‌محور دوام بیاورد؟ اندیشه اوجالان، با تمام نوآوری‌هایش، عملاً مسئله قدرت را به تعویق انداخت، نه حل. این تعویق، در شرایط فقدان تضمین‌های ژئوپولیتیک، هزینه‌هایی داشت که در روژئاوا عیان شد. نمونه پ.ک.ک از این جهت مهم است که برای اولین بار به سوی یک چتر نمادین ملت یا تخیل یک‌پارچه کوردستان قدم برداشت و از سویی تمام جریان‌های مقابل یا مدعی آلترناتیوی آن در بهترین شکل خود حامل شکلی از جمع‌گرایی هویتی موضعی مبتنی بر اجتماعات پیشاملی با روکشی از ناسیونالیسم بودند و در عمل هیچ‌گاه جریانی کوردی موفق به ساخت این پروژه نشده است.

روژئاوا؛ ملت دموکراتیک میان پتانسیل و تناقض
روژئاوا به‌مثابه آزمایشگاه سیاسی این چرخش گفتمانی پدیدار شد. در خلأ قدرت دولت سوریه، نیروهای نزدیک به پ.ک.ک کوشیدند الگویی از سازمان‌یابی غیر‌دولتی، چندقومیتی و مبتنی بر خودمدیریتی ایجاد کنند. «ملت دموکراتیک» در اینجا نه یک واحد همگن، بلکه شبکه‌ای از جوامع در هم‌تنیده بود.
این پروژه، پتانسیل‌هایی واقعی داشت؛ مشارکت زنان، بازتعریف قدرت محلی و شکستن انحصار هویت ملی. اما هم‌زمان، تناقض‌هایی بنیادین را حمل می‌کرد. ملت دموکراتیک، بدون پشتوانه دولت-ملت، در نظم بین‌المللی بی‌دولت باقی ماند. اتکای امنیتی به ائتلاف‌های ناپایدار و فقدان مشروعیت نزد بخش‌هایی از جامعه عرب، شکاف‌های پنهان را عیان کرد. فراتر از تناقض یا ضعف این پروژه فکری-سیاسی، مشکل به ساخت ریشه‌دار قدرت هویت‌محور در خاورمیانه برمی‌گردد که متکی بر انحصار و دیگرستیزی است و رویکردهای دموکراتیک و خوشبینانه به انسان در عمل در آن خیلی به موفقیت منجر نشده است.
از منظر فلسفه سیاسی، روژئاوا نه تحقق ملت، بلکه تعلیق آن بود؛ تعلیقی خلاق اما با نتایج سیاسی کمتری در واقع. این پروژه، در غیاب حل مسئله خاک، حاکمیت و وفاداری سیاسی، در برابر بازگشت منطق‌های قبیله‌ای و دولت‌محور آسیب‌پذیر ماند.
روژئاوا تجسم پارادوکس «قدرت بی‌دولت» بود؛ اداره سرزمین بدون شناسایی حاکمیت. این وضعیت، اگرچه امکان آزمایش اشکال نوین دموکراسی محلی را فراهم کرد اما آن را به‌شدت وابسته به توازن‌های بیرونی ساخت. ملت دموکراتیک، در عمل، نتوانست مسئله وفاداری سیاسی در شرایط بحران را حل کند. قبایل عرب، که در چارچوب دولت-ملت می‌اندیشیدند، در مواجهه با بازگشت منطق دولت، جامعه‌سازی روژئاوا را امری موقتی تلقی کردند. این شکست نه اخلاقی، بلکه ساختاری بود؛ جامعه بدون تضمین قدرت، در برابر سیاست‌های سخت فرو می‌ریزد.

ملت‌سازی یا جامعه‌سازی؟ درس‌های یک تجربه ناتمام
تفاوت ملت‌سازی و جامعه‌سازی، تفاوت میان تصرف قدرت و بازتولید پیوندهای اجتماعی است. روژئاوا آگاهانه جامعه‌سازی را بر ملت‌سازی ترجیح داد؛ همزیستی خلق‌ها را جایگزین حاکمیت بر خاک کرد. این انتخاب، در سطح اخلاقی و نظری، رادیکال و الهام‌بخش بود. اما در سطح استراتژیک، هزینه‌هایی سنگین داشت.
قبایل عرب در رقه و دیرالزور، در غیاب پیوندهای پایدار سیاسی-اقتصادی و در مواجهه با بازگشت دولت و بازیگران مسلح، وفاداری خود را پس گرفتند. این عقب‌نشینی نه صرفاً خیانت، بلکه نشانه محدودیت‌های جامعه‌سازی بدون افق ملت‌سازی بود.
روژئاوا، در آستانه نابودی، ما را با پرسشی بنیادین تنها می‌گذارد؛ آیا می‌توان بدون ملت، سیاست پایدار ساخت؟ یا ملت، هرچند مسئله‌دار، همچنان افقی اجتناب‌ناپذیر است؟ پاسخ نهایی شاید در تعلیق این دوگانه نهفته باشد؛ اما تجربه روژئاوا نشان می‌دهد که این تعلیق، بدون پشتوانه مادی و استراتژیک، می‌تواند به فاجعه بینجامد.

تجربه روژئاوا ما را وادار می‌کند تا دوگانه ساده«ملت بد/جامعه خوب» را کنار بگذاریم. مسئله نه انتخاب یکی علیه دیگری، بلکه فهم تنش حل‌نشده میان آن‌هاست. ملت‌سازی بدون دموکراسی به اقتدارگرایی می‌انجامد و جامعه‌سازی بدون افق حاکمیت به فروپاشی. فاجعه بالقوه روژئاوا نه در آرمان‌هایش، بلکه در ناتوانی از پیوندزدن اخلاق رهایی‌بخش با منطق سخت سیاست نهفته است. این درس، فراتر از کوردستان، برای هر پروژه رادیکال در جهان معاصر تعیین‌کننده است.

میان تراژدی قدرت و افق‌های ممکن رهایی
اگر روژئاوا را نه به‌عنوان «پایان یک تجربه» بلکه به‌مثابه یک لحظه فشرده تاریخی در نظر بگیریم، آنگاه ارزش آن نه در بقای نهادی‌اش، بلکه در دانشی است که درباره نسبت میان قدرت، رهایی و سیاست در خاورمیانه تولید کرده است. این پس‌گفتار می‌کوشد روژئاوا را در سطحی عمیق‌تر، به‌مثابه آزمایشی شکست‌خورده اما آموزنده، درگیر منطق‌های سخت سیاست جهانی و تاریخ کوردی کند.
نخست باید پذیرفت که خاورمیانه، برخلاف بسیاری از فضاهای نظری که فلسفه سیاسی رادیکال در آن‌ها زاده شده، میدان «استثناهای دائمی» است؛ جایی که آنچه کارل اشمیت وضعیت استثنایی می‌نامید، نه لحظه‌ای گذرا بلکه قاعده حاکم است. در چنین فضایی، سیاست بدون حاکمیت به‌سرعت به سیاست بدون ضمانت بدل می‌شود. روژئاوا کوشید با تعلیق حاکمیت، از منطق دولت-ملت عبور کند اما نظم منطقه‌ای و بین‌المللی، این تعلیق را به‌مثابه خلأ قدرت خواند و نه نوآوری سیاسی. اینجاست که پارادوکس بنیادین آشکار می‌شود؛ رهایی بدون قدرت، در جهانی اشباع از قدرت، دوام نمی‌آورد.
از منظری دلوزی، می‌توان روژئاوا را یک «ماشین جنگی» دانست که بیرون از دستگاه دولت شکل گرفت؛ ماشینی که برای لحظه‌ای توانست فضا را دوباره رمزگذاری کند. اما همان‌گونه که او هشدار می‌دهد، ماشین جنگی اگر نتواند نسبت خود را با قلمرو و حاکمیت بازتعریف کند، یا جذب دولت می‌شود یا نابود. روژئاوا، در غیاب یک افق روشن برای رمزگذاری مجدد قدرت، میان این دو سرنوشت معلق ماند.
تجربه کوردی در روژئاوا همچنین نشان داد که اخلاق رهایی‌بخش-برابری جنسیتی، خودمدیریتی، همزیستی خلق‌ها-اگر به اقتصاد سیاسی و معماری پایدار قدرت گره نخورد، به سرمایه نمادینی بدل می‌شود که در لحظه بحران به‌راحتی مصرف یا کنار گذاشته می‌شود. کناره‌گیری قبایل عرب نه صرفاً نتیجه خیانت یا آگاهی کاذب، بلکه واکنشی عقلانی در نظمی بود که آینده را نه در جامعه‌سازی، بلکه در بازگشت دولت و امنیت می‌دید.
برای ملت کورد، درس روژئاوا نه دعوت به بازگشت ساده‌لوحانه به ملت‌سازی کلاسیک است و نه پافشاری ناب بر جامعه‌سازی بی‌دولت. چراغ راه آینده شاید در صورت‌بندی یک افق دوگانه نهفته باشد؛ از یک‌سو، بازسازی تخیل ملت به‌عنوان ابزار قدرت جمعی و نه اسطوره طردکننده و از سوی دیگر، حفظ دستاوردهای رادیکال جامعه‌سازی که دولت را مهار می‌کنند. این تنش باید زیسته شود، نه حذف.
در نهایت، روژئاوا ما را به پرسشی می‌رساند که فراتر از کوردستان است؛ چگونه می‌توان در جهانی دولت‌محور، سیاستی رهایی‌بخش ساخت که نه به اقتدارگرایی فروغلتد و نه در اخلاق بی‌قدرت حل شود؟ پاسخ شاید در پذیرش تراژدی سیاست نهفته باشد؛ این‌که رهایی همواره با خطر و قدرت همواره با فساد همراه است. ملت کورد، اگر بخواهد از تکرار فاجعه بگریزد، ناگزیر است این تراژدی را بپذیرد و از دل آن، افقی نو برای سیاست بسازد.
بااین‌همه، به‌رسمیت‌شناختن تراژدی سیاست نباید به طبیعی‌سازی آن بینجامد. پذیرش این‌که قدرت همواره با خطر همراه است، به معنای تسلیم در برابر منطق حاکمیت نیست، بلکه مستلزم بازاندیشی مداوم در شیوه‌های مهار، توزیع و موقتی‌سازی قدرت است. تجربه روژئاوا نشان می‌دهد که نه تعلیق دائمی ملت و نه بازگشت ساده‌انگارانه به ملت‌سازی کلاسیک، هیچ‌یک پاسخ نهایی نیستند. آنچه گشوده می‌ماند، ضرورت ساختن اشکالی از سیاست است که همزمان بتواند تخیل جمعی را بسیج کند، افق آینده تولید کند و درعین‌حال، خود را از تبدیل‌شدن به دستگاه طرد و تمرکز قدرت مصون بدارد. این وضعیت نه یک راه‌حل، بلکه یک میدان تنش پایدار است؛ میدانی که تنها با تفکر انتقادی مستمر، سازمان‌یابی انعطاف‌پذیر و آگاهی از محدودیت‌های تاریخی می‌توان در آن زیست، بی‌آنکه به نام رهایی، منطق سلطه را بازتولید کرد.

تلاش دوباره

د. مسعود رستمی خطاب بە پژاک: حزب شما همان حزبی نیست که در سنندج یک باند ترور تشکیل داده بود؟

کنگره آزادی ایران به پایان رسید. قبلا هم گفته ام اساسا صحبت من درباره این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *