حزب در وضعیت بی‌دولتی

قندیل پرس-گزارش تحلیلی

حزب سیاسی پدیده‌ای طبیعی یا ازلی نیست؛ محصول تاریخیِ ظهور دولت مدرن، گسترش حوزه عمومی، تعمیم حق نمایندگی و ضرورت سازمان‌یابی تعارضات اجتماعی در چارچوب‌های نسبتاً باثبات قدرت است. حزب در معنای کلاسیک خود، زاده‌ی شکاف‌های طبقاتی، منازعات ایدئولوژیک و رقابت بر سر تسخیر یا مهار دولت بوده است. از احزاب کادری قرن نوزدهم تا احزاب توده‌ای سده بیستم، از حزب انقلابی لنینی تا حزب انتخاباتی پارلمانی، همواره فرضی نانوشته در پسِ مفهوم حزب وجود داشته؛ دولت به‌مثابه افق نهایی نزاع.
اما تاریخ حزب، تاریخ دگردیسی نیز هست. در نظام‌های پارلمانی لیبرال، حزب به ماشین نمایندگی، مدیریت منافع و توزیع قدرت بدل شد؛ در نظام‌های ریاستی، به ابزار بسیج انتخاباتی و شخص‌محور؛ در پادشاهی‌های مشروطه، به واسطه‌ای کنترل‌شده و در دیکتاتوری‌ها، یا حذف شد یا به حزب-دولت فروکاسته شد. در همه این اشکال، حزب یا درون دولت معنا می‌یافت یا در نسبت مستقیم با تسخیر آن.
مسئله از جایی گره می‌خورد که حزب از این افق تاریخی بیرون رانده می‌شود؛ وضعیت بی‌دولتی. جایی که نه دولتِ خودی وجود دارد، نه افق واقعی مشارکت در نظم مستقر، نه امکان نمایندگی کلاسیک و نه حتی تضمین بقا. در این وضعیت، حزب دیگر نه فقط ابزار سیاست، بلکه جایگزین فقدان دولت، فقدان حقوق و فقدان افق تاریخی می‌شود. اینجاست که احزابی مانند احزاب کوردی، نه به‌عنوان نسخه‌ای ناقص از حزب مدرن، بلکه به‌عنوان شکلی خاص، متناقض و بحرانی از سازمان‌یابی سیاسی پدیدار می‌شوند. با هر شکست یا تحولی در کوردستان، میان افکار عمومی و طرفداران احزاب مختلف مناقشات رسانه‌ای بی‌پایانی مبنی بر خیانت یا سیاست حزب مقابل در‌می‌گیرد. در نمونه‌های زیادی مانند اشغال عفرین، اشغال کرکوک، جنگ خندق در باکور، مذاکره احزاب روژهلاتی با جمهوری اسلامی یا اپوزسیون آن و در مورد تازه تحولات روژئاوا این جنگ رسانه‌ای ادامه دارد. این وضعیت تکرارشونده این ضرورت را برجسته می‌کند افکار عمومی کوردستان تا چه حد با واقعیت توان و امکان احزاب کورد آشنا هستند و پرسش اصلی این است یک حزب در وضعیت بی‌دولتی چه می‌تواند یا باید بکند و چه انتظاری باید از آن داشت؟ چرا افکار عمومی کوردستان و احزاب آن بیشتر از دولت‌های اشغال‌گر حاکم بر خود، تمایل به خودزنی و تخریب همدیگر دارند؟ اینجا بحث نه خروجی سیاست احزاب بله خود نوع حزب کوردی است.

حزب بدون دولت، سیاست بدون افق نهادی
اندیشه سیاسی مدرن، از لیبرالیسم کلاسیک تا سوسیالیسم انقلابی، حزب را همواره در نسبت با دولت فهمیده است. حزب، چه در صورت‌بندی پارلمانی‌اش (به‌مثابه ابزار نمایندگی و چرخش قدرت) و چه در قرائت انقلابی‌اش (به‌مثابه پیشاهنگ تسخیر دولت)، نهادی است که افق نهایی کنش آن همواره «دولت» بوده است. حتی رادیکال‌ترین نظریه‌ها-از لنین و گرامشی تا مائو-حزب را سازمان‌دهنده‌ی تعارض اجتماعی در مسیر تصرف، بازسازی یا دگرگونی قدرت دولتی می‌دانند. به بیان دیگر، حزب در فلسفه سیاسی کلاسیک و مدرن، همواره درون یک افق نهادیِ قابل‌تصور اندیشیده شده است.
اما وضعیت‌هایی چون کوردستان-تقسیم‌شده میان چهار دولت، محروم از حاکمیت و موضوع سیاست‌های انکار، همسان‌سازی و سرکوب ساختاری-این مفروض بنیادین را فرو می‌ریزند. در اینجا حزب نه درون دولت، بلکه در خلأ نهادی شکل می‌گیرد؛ خلائی که صرفاً به معنای فقدان دولت ملی نیست، بلکه به معنای فقدان امکان نهادینه‌سازی تعارض، نمایندگی رسمی و تنظیم رابطه‌ی قدرت و جامعه است. حزب کوردی محصول وضعیت بی‌دولتی مزمن است؛ وضعیتی که در آن سیاست نه در میدان رقابت نهادی، بلکه در وضعیت استثناء، امنیتی‌سازی و خشونت ساختاری جریان دارد.
در چنین زمینه‌ای، حزب کوردی کارکردی بنیادین متفاوت از احزاب مستقر در نظم‌های پارلمانی یا حتی اقتدارگرا پیدا می‌کند. این حزب نه ابزار گردش قدرت، بلکه جایگزین موقت و ناقص دولت غایب است؛ نه صرفاً سازمان سیاسی، بلکه حامل هویت جمعیِ انکارشده؛ نه فقط بازیگر عرصه‌ی عمومی، بلکه سازمان بقا، دفاع و گاه تنظیم‌کننده‌ی حداقلی زندگی روزمره. این هم‌زمانی کارکردها، حزب را به نهادی «بیش‌بارگذاری‌شده» بدل می‌کند؛ چیزی میان حزب، جنبش، ارتش، نهاد اجتماعی و اسطوره‌ی رهایی.
از منظر فلسفه سیاسی، این بیش‌بارگذاری نه یک انتخاب آگاهانه، بلکه پیامد اجتناب‌ناپذیر وضعیت بی‌دولتی است. آن‌جا که دولت نه تنها غایب، بلکه دشمن فعال است، حزب ناچار می‌شود خلأهای نهادی را پر کند؛ اما همین جایگزینی، خطر لغزش از نمایندگی به قیمومت را در خود حمل می‌کند. حزب، در غیاب سازوکارهای پاسخ‌گویی نهادی، به‌تدریج میان «سخنگوی جامعه بودن» و «جای جامعه نشستن» معلق می‌ماند.این تعلیق، همان منطق سیاست استثنایی است که کارل اشمیت آن را شناسایی کرده بود، اما این‌بار نه از موضع حاکم، بلکه از موضع نیروی فاقد حاکمیت.
تفاوت بنیادین حزب در وضعیت بی‌دولتی با حزب در نظم‌های مستقر دقیقاً در همین‌جاست؛ احزاب مستقر درون دولت، حتی در اقتدارگرا‌ترین اشکال، در افقی عمل می‌کنند که امکان نهادینه‌شدن تعارض، تغییر موازنه و پاسخ‌گویی وجود دارد؛ در حالی که حزب کوردی در وضعیتی کنش می‌کند که افق نهادی بسته است و سیاست، دائماً به بقا، امنیت و مقاومت فروکاسته می‌شود. در چنین شرایطی، حزب نه می‌تواند صرفاً «سیاسی» بماند و نه می‌تواند به‌طور کامل از نقش‌های شبه‌دولتی یا شبه‌اجتماعی فاصله بگیرد.
به‌این‌ترتیب، حزب کوردی در کوردستانِ چهارپاره، نه یک انحراف از مدل مدرن حزب، بلکه شکلی خاص از سیاست در شرایط بی‌دولتی است؛ شکلی که تناقض وجودی‌اش دقیقاً از همین‌جا برمی‌خیزد؛ حزب هم‌زمان نیروی رهایی‌بخش و حامل خطر تمرکز قدرت، هم ابزار مقاومت و هم بالقوه جایگزین جامعه می‌شود. فهم این تناقض، پیش‌شرط هر نقد رادیکال و هر بازاندیشی آلترناتیو درباره‌ی احزاب کوردستانی است؛ چرا که بدون درک فلسفی وضعیت بی‌دولتی، نقد حزب یا به اخلاق‌گرایی تقلیل می‌یابد یا به نفی ساده‌انگارانه‌ی مبارزه. در سطحی عمیق‌تر از این بن‌بست امکان دولت یا دولت‌های کوردستانی وجود ندارد و حتا برخی احزاب مخالف آن هستند، اما جامعه مدام این بیش‌بارگذاری را روی دوش نحیف احزاب کوردستان ادامه می‌دهد. حزب کوردستانی می‌داند دولت نیست، جامعه کوردستان هم همین را می‌داند، ولی دو طرف در وضعیتی متناقض در توهم این قدرت فرورفته و خواسته یا ناخواسته به تبعات این نقش ناموجود دامن می‌زنند.

حزب در تبعید، سیاست در خلأ اجتماعی
وقتی حزب نه در قدرت است، نه در دولت حضور دارد و نه درون شبکه‌های زنده‌ی جامعه ریشه دوانده، سیاست وارد وضعیتی می‌شود که می‌توان آن را «اپوزیسیون مزمن» نامید؛ وضعیتی که نه گذار به قدرت است و نه صرفاً انتظار برای فرصت تاریخی، بلکه شکلی از تثبیت‌شدنِ بی‌قدرتی به‌مثابه وضعیت عادی. تجربه‌ی احزاب کوردی، به‌ویژه در روژهلات و باکور کوردستان، نشان می‌دهد که تبعید-چه به‌معنای فیزیکی و چه به‌معنای اجتماعی-به‌تدریج از یک وضعیت اضطراری به یک ساختار پایدار بدل می‌شود.
در این وضعیت، حزب از جامعه نه فقط به‌دلیل سرکوب دولتی، بلکه به‌واسطه‌ی تغییر شکل خودِ سیاست جدا می‌افتد. فقدان دسترسی به میدان‌های نهادی، رسانه‌ای و اجتماعیِ پایدار، حزب را به سوی درون‌گرایی سوق می‌دهد؛ مشروعیت دیگر نه از جامعه، بلکه از تاریخ مبارزه، فداکاری، رنج و سرمایه‌ی نمادین گذشته استخراج می‌شود. سیاست، به‌جای آن‌که کنشی رو به آینده باشد، به مدیریت حافظه بدل می‌شود؛ حافظه‌ای که هم منبع مشروعیت است و هم مانع بازاندیشی.
از منظر فلسفه سیاسی، این لحظه را می‌توان لحظه‌ی جابه‌جایی معیار حقیقت سیاسی دانست؛ آن‌جا که «درست‌بودن سیاست» نه با اثر اجتماعی، بلکه با وفاداری به روایت بنیادین حزب سنجیده می‌شود. در چنین وضعیتی، نقد نه به‌مثابه ضرورت سیاست دموکراتیک، بلکه به‌عنوان تهدید بقا فهم می‌شود؛ زیرا حزب، فاقد پشتوانه‌ی نهادی و اجتماعی گسترده، بقای خود را در انسجام درونی و انضباط گفتمانی جست‌وجو می‌کند.
این انسداد، پیامدهای چندلایه دارد. در سطح درون‌حزبی، شاهد نوعی اخلاقی‌سازی سیاست هستیم؛ فقدان قدرت به فضیلت بدل می‌شود، شکست‌ها قداست می‌یابند و سیاست به میدان آزمون خلوص انقلابی فروکاسته می‌شود. این اخلاقی‌سازی، اگرچه می‌تواند در کوتاه‌مدت انسجام ایجاد کند، در بلندمدت امکان تحلیل مادی شرایط، نقد استراتژیک و انطباق با دگرگونی‌های اجتماعی را تضعیف می‌کند.
در سطح اجتماعی، حزبِ جداافتاده از «بتن جامعه» ناخواسته به بازتولید شکاف میان سیاست سازمان‌یافته و تجربه‌ی زیسته‌ی مردم دامن می‌زند. جامعه‌ی کوردستان، به‌ویژه در دهه‌های اخیر، دستخوش دگرگونی‌های عمیق طبقاتی، جنسیتی و نسلی شده است؛ شهری‌شدن، گسترش کار غیررسمی، مهاجرت، تغییر نقش‌های جنسیتی و ظهور نسل‌هایی با افق‌های زیستی متفاوت. حزبی که در تبعید یا در حاشیه‌ی اجتماعی تثبیت شده، اغلب قادر به درک این دگرگونی‌ها نیست و سیاست را یا به سطح نمادین (پرچم، خاطره، اسطوره)، یا به سطح نظامی-امنیتی، یا به زبان اخلاقیِ فداکاری تقلیل می‌دهد و انتظار دارد جامعه با همان اعتبار گذشته به تایید حزب ادامه دهد صرفا به خاطر مخالف وضع موجود بودن حتا به شکل منفعل ادامه پیدا کردن حیات حزب.
بااین‌حال، آسیب‌شناسی رادیکال نمی‌تواند به نفی ساده‌انگارانه‌ی این احزاب فروکاسته شود. همین احزاب، در شرایط انکار ساختاری و خشونت دولتی، نقش‌های حیاتی ایفا کرده‌اند؛ حفظ حافظه‌ی تاریخی، تداوم زبان سیاسی کوردی، سازمان‌دهی مقاومت و جلوگیری از انحلال کامل سوژه‌ی جمعی.

تناقض دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود؛ حزبی که شرط امکان بقا بوده، می‌تواند در عین حال به مانعی برای زایش سیاست اجتماعی نو بدل شود.
از منظر دیالکتیکی، مسأله نه «خیانت احزاب» است و نه «ناآگاهی جامعه»، بلکه انسداد متقابل سیاست و اجتماع در شرایط بی‌قدرتی مزمن. اپوزیسیون تبعیدی، اگر نتواند پیوند خود را با تغییرات واقعی جامعه بازسازی کند، ناخواسته سیاست را به امری معلق در گذشته بدل می‌سازد؛ و جامعه نیز، در فقدان سازوکارهای نقد و پاسخ‌گویی، میان وفاداری خاموش و بی‌اعتمادی پنهان نوسان می‌کند.
بنابراین، آسیب‌شناسی رادیکال احزاب کوردی نه دعوت به انحلال آن‌ها، بلکه فراخوانی است به بازاندیشی در شکل سیاست؛ عبور از سیاست حافظه‌محور به سیاست اجتماعی، از اخلاق فداکاری به تحلیل مادی قدرت و از انسجام درونی به پاسخ‌گویی بیرونی. تنها در این صورت است که حزب می‌تواند از وضعیت اپوزیسیون مزمن فاصله بگیرد و بار دیگر به میانجی زنده‌ی جامعه و سیاست بدل شود، نه به سایه‌ای مقدس بر فراز آن.

مبارزه؛ وظیفه، لطف یا رابطه‌ای بدون قرارداد؟
یکی از بنیادی‌ترین و درعین‌حال حل‌نشده‌ترین مسائل در فلسفه سیاسی احزاب کوردستانی، نسبت آن‌ها با جامعه‌ای است که به نام آن سخن می‌گویند، اما از ابزارهای کلاسیک کنترل سیاسی بر آن‌ها محروم است. در وضعیت‌های متعارف دولت-ملت، رابطه‌ی حزب و جامعه-هرچند نابرابر-درون مجموعه‌ای از سازوکارهای نهادی تنظیم می‌شود؛ انتخابات، مالیات، پارلمان، رسانه و امکان گردش یا سلب قدرت. اما در کوردستان به‌ویژه در روژهلات و باکور کوردستان، این میانجی‌ها-چه در شکل‌گیری احزاب چه ادامه مبارزه و فعالیت آنها- یا اساساً وجود ندارند یا به‌طور ساختاری مسدود شده‌اند.
در نتیجه، با نوعی نمایندگی بدون قرارداد مواجه‌ایم؛ جامعه نه رأی می‌دهد، نه مالیات می‌پردازد، نه امکان نهادی برای قطع حمایت دارد؛ اما هم‌زمان، تصمیمات حزب-به‌ویژه در اشکال نظامی و امنیتی یا ادعای خودنمایندگی‌خوانده مردم کوردستان-مستقیماً بر زندگی روزمره، امنیت، اقتصاد و حتی امکان زیست جامعه اثر می‌گذارد. این شکاف، یک پارادوکس اخلاقی-سیاسی می‌سازد که نمی‌توان آن را با زبان ساده‌ی «حق» و «فداکاری» حل‌وفصل کرد.
پرسش «آیا مبارزه لطف است یا وظیفه؟» در سطح نخست، پرسشی اخلاقی به نظر می‌رسد، اما در عمق خود پرسشی است درباره‌ی منبع مشروعیت سیاسی در غیاب دولت. اگر مبارزه به‌مثابه لطف فهم شود، حزب به کنشگری فراتر از نقد بدل می‌گردد؛ نقد، ناسپاسی تلقی می‌شود و جامعه در موقعیت بدهکار دائمی قرار می‌گیرد. اگر مبارزه وظیفه تلقی شود، آنگاه حزب نه قهرمان، بلکه کارگزار سیاست است و باید در برابر پیامدهای کنش خود پاسخ‌گو باشد. اما مشکل آن‌جاست که در وضعیت بی‌دولتی، هیچ سازوکار تثبیت‌شده‌ای برای ترجمه‌ی «پاسخ‌گویی» وجود ندارد.
از منظر اندیشه سیاسی، این وضعیت را نمی‌توان با الگوهای لیبرال نمایندگی توضیح داد. بلکه باید آن را در امتداد تجربه‌ی احزاب انقلابی قرن بیستم فهم کرد؛ احزابی که در شرایط استعمار، انکار یا جنگ داخلی، خود را نه نماینده‌ی انتخابی، بلکه سوژه‌ی تاریخیِ ضرورت می‌دانستند. در این منطق، حزب از جامعه اجازه نمی‌گیرد؛ بلکه به نام «شرایط عینی» و «ضرورت تاریخی» عمل می‌کند. همین منطق، اگر مهار نشود، خطر تبدیل حزب به سرنوشت محتوم جامعه را در خود دارد.
نمونه‌ی حزب کارگران کوردستان (PKK) این تناقض را به‌نحو فشرده و عریان نشان می‌دهد. از یک‌سو، سازمانی است متکی بر فداکاری گسترده؛ هزاران عضو بدون دستمزد، بدون افق قدرت شخصی و با پذیرش هزینه‌های سنگین جسمی و روانی. از سوی دیگر، سیاست‌های این حزب پیامدهایی عمیق و چندسطحی داشته‌اند؛ نظامی‌سازی فضاهای اجتماعی، تشدید مداخله‌ی دولت‌های منطقه‌ای، تغییر موازنه‌های ژئوپولیتیک و تأثیر مستقیم بر زندگی میلیون‌ها کورد غیرعضو حزب و در سطحی کلان‌تر نگاه دوگانه خیانت-خدمت به خروجی تاریخ مبارزاتی این حزب. این دو وجه را نمی‌توان از هم جدا کرد، بی‌آن‌که به اسطوره‌سازی یا نفی‌گرایی فروغلتید.
مسأله‌ی فلسفی دقیقاً این‌جاست؛ تا کجا می‌توان حزبی را که در وضعیت بی‌دولتی می‌جنگد، نقد کرد؟ پاسخ رادیکال آن است که دقیقاً به همان میزانی که کنش حزب پیامد اجتماعی دارد، نقد نه‌تنها مجاز، بلکه ضروری است. در فقدان انتخابات، رسانه‌ی آزاد و نهادهای پاسخ‌گو، نقد اجتماعی بدل به تنها ابزار مهار قدرت سیاسی می‌شود. نقد، در این معنا، نه خیانت است و نه تضعیف مقاومت؛ بلکه شرط اخلاقی جلوگیری از آن است که حزب جای جامعه را بگیرد و به‌جای آن تصمیم بگیرد.

فلسفه سیاسی انتقادی، به‌ویژه در سنت‌هایی که نسبت به منطق استثنا و قدرت حساس‌اند، هشدار می‌دهد که سیاستِ رهایی‌بخش، اگر از نقد مصون شود، به‌سرعت به سیاست قیم‌مآبانه بدل می‌گردد. در چنین وضعیتی، جامعه نه سوژه‌ی سیاست، بلکه موضوع حفاظت، فداکاری یا تصمیم‌گیری می‌شود. این‌جاست که حتی انقلابی‌ترین حزب نیز می‌تواند ناخواسته به بازتولید همان رابطه‌ی سلطه‌ای کمک کند که در پی نفی آن بوده است.
بنابراین، پرسش «لطف یا وظیفه؟» باید جای خود را به پرسشی دقیق‌تر بدهد؛ چگونه می‌توان در وضعیت بی‌دولتی، رابطه‌ای انتقادی اما غیرانکاری میان حزب و جامعه ساخت؟ پاسخ نه در نفی مبارزه است و نه در تقدیس آن، بلکه در به‌رسمیت‌شناختن حق نقد بی‌رحمانه‌ی جامعه، حتی نسبت به احزابی که هزینه داده‌اند. تنها از خلال این تنش دائمی است که می‌توان مانع از آن شد که حزب، به‌جای امکان رهایی، به تقدیر تغییرناپذیر جامعه بدل شود.

حزب در آستانه
آنچه تجربه‌ی احزاب کوردستانی را از اغلب نمونه‌های کلاسیک حزب در اندیشه‌ی سیاسی متمایز می‌کند، نه صرفاً فقدان دولت، بلکه فقدان هرگونه قرارداد سیاسیِ تثبیت‌شده میان حزب و جامعه است. حزب می‌جنگد، هزینه می‌دهد، قربانی می‌شود؛ اما جامعه نه همچون شهروند رأی می‌دهد، نه همچون مالیات‌دهنده مطالبه می‌کند و نه همچون سوژه‌ی نهادی می‌تواند حمایت خود را به‌طور رسمی سلب یا بازتعریف کند. این وضعیت، نه یک نقص گذرا، بلکه یک ساختار پایدارِ سیاست در شرایط انکار و بی‌دولتی است.
در چنین شرایطی، حزب نه صرفاً یک بازیگر سیاسی، بلکه به‌ناچار به گره‌گاه چند منطق ناهم‌زمان بدل می‌شود؛ منطق فداکاری، منطق بقا، منطق نمایندگی و منطق اعمال قدرت. همین هم‌زمانیِ ناهمگون است که تناقض بنیادین را می‌سازد؛ حزبی که بدون اختیار نهادی برگزیده نشده، اما دارای قدرت واقعیِ تأثیرگذاری بر سرنوشت جمعی است و جامعه‌ای که متأثر از سیاست حزب است، اما ابزارهای کلاسیک مهار و پاسخ‌خواهی را در اختیار ندارد.
اندیشه‌ی سیاسی کلاسیک، چه در سنت لیبرال و چه در سنت انقلابی، برای چنین وضعیتی آمادگی نظری اندکی دارد. حزب یا باید نماینده‌ی انتخابی باشد، یا پیشاهنگِ در مسیر تسخیر دولت. اما حزب کوردستانی، در اغلب اشکالش، نه این است و نه آن؛ بلکه چیزی میان حزب، جنبش، سازمان بقا و نهاد جایگزین. این «میان‌بودگی» (in-betweenness) نه فضیلت است و نه رذیلت، بلکه وضعیت خاص سیاست در جغرافیای محرومیت و انکار است.
از همین‌جا روشن می‌شود که پاسخ به این تناقض، نه در تقدیس فداکاری نهفته است و نه در نفی مشروعیت مبارزه. تقدیس، حزب را از نقد مصون می‌کند و آن را به سوژه‌ای اخلاقی فراسوی جامعه بدل می‌سازد؛ نفی، تاریخ سرکوب و ضرورت‌های عینی بقا را نادیده می‌گیرد. آنچه لازم است، بازاندیشی فلسفه‌ی حزب به‌مثابه شکلی ناتمام، مشروط و همواره قابل‌تعلیق از سیاست است؛ شکلی که نه حامل حقیقت تاریخی، بلکه حامل مسئولیت دائمی در برابر پیامدهای کنش خویش است.
در این چارچوب، نقد نه یک امتیاز لیبرالی، بلکه تنها جانشین ممکنِ سازوکارهای پاسخ‌گویی در وضعیت بی‌دولتی است. جایی که انتخابات، پارلمان و رسانه‌ی آزاد وجود ندارند، نقد اجتماعی-حتی اگر تند، ناعادلانه یا ناپایدار باشد-تنها نیرویی است که می‌تواند مانع از آن شود که حزب، به‌تدریج، از نماینده‌ی امکان رهایی به مدیر سرنوشت جمعی بدل گردد. نقد، نه علیه فداکاری، بلکه علیه تبدیل فداکاری به سرمایه‌ی سیاسی غیرقابل پرسش عمل می‌کند.
تجربه‌ی تاریخی احزاب کوردستانی نشان می‌دهد که خطر اصلی نه «شکست نظامی» و نه حتی «سرکوب دولتی»، بلکه طبیعی‌شدن وضعیت استثنایی است؛ لحظه‌ای که حزب، وضعیت اضطراری را دائمی می‌کند و جامعه، به نام ضرورت، از حق داوری خود عقب می‌نشیند. در این لحظه، حتی رادیکال‌ترین پروژه‌ها نیز می‌توانند ناخواسته به بازتولید رابطه‌ای قیم‌مآبانه با جامعه بلغزند.
از این منظر، سیاست رهایی‌بخش در کوردستان نه در وعده‌ی دولت قریب‌الوقوع، نه در اسطوره‌ی فداکاری بی‌پایان و نه در انکار حزب ممکن می‌شود؛ بلکه در زیستن آگاهانه با این تناقض حل‌ناشدنی؛ پذیرش این‌که حزب لازم است، اما کافی نیست؛ مبارزه ضروری است، اما مصون از نقد نیست و هیچ سازمانی، حتی در شرایط بی‌دولتی، حق ندارد خود را معادل جامعه یا تاریخ بداند.
اگر آینده‌ای برای سیاست رادیکال در کوردستان متصور باشد، نه آینده‌ای بی‌تناقض، بلکه آینده‌ای است که در آن حزب همواره در آستانه بماند؛ نه تثبیت‌شده چون دولت، نه قدسی چون اسطوره؛ بلکه گشوده به نقد، ناتمام، و در معرض داوری دائمی همان جامعه‌ای که به نام آن مبارزه می‌کند. این آستانه‌بودن، نه ضعف سیاست، بلکه آخرین امکان اخلاقی آن در جغرافیای انکار است.

وضعیت در آستانه‌ای که حامل تناقضی برای شهروند کورد هم هست، شهروندی که نه می‌تواند با فراغ بال بی‌رحمانه نقد کند و تاریخ مبارزه احزاب را نادیده بگیرد، نه بی‌تفاوت بماند و بگذارد از هر شکست و سیاست احزاب اسطوره‌سازی بشود.

تلاش دوباره

د. مسعود رستمی خطاب بە پژاک: حزب شما همان حزبی نیست که در سنندج یک باند ترور تشکیل داده بود؟

کنگره آزادی ایران به پایان رسید. قبلا هم گفته ام اساسا صحبت من درباره این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *