قندیل پرس- یادداشت تحلیلی
بامداد 9 اسفند 1404، تهران نه فقط با صدای انفجار، بلکه با فروپاشی ناگهانی توهم «ثبات» از خواب پرید. حمله مستقیم به رأس هرم قدرت، صرفاً یک واقعه نظامی نیست؛ نشانهای از ورود به مرحلهای تازه از منازعه بود که در آن، مرز میان «جبهه» و «شهر» از میان رفته است. اما حذف فیزیکی مرکز نمادین قدرت ایران در عملیات مشترک اسرائیل و آمریکا، به مهار بحران و بازدارندگی نینجامید؛ بلکه دقیقاً همان سناریویی را فعال کرد که پیشتر بهعنوان تهدید مطرح شده بود: «گسترش جنگ به مقیاس منطقهای». اما آنچه در جریان است، دیگر جنگ دولتها نیست؛ بلکه فرایندی است که جامعهی ایران را در کلیت خود به میدان آسیبپذیری بدل کرده است.
سیاستِ رهاسازی جامعه در دل جنگ
در نخستین ساعات پس از حمله، آنچه بیش از هر چیز به چشم آمد، غیبت کامل سازوکارهای حفاظت مدنی بود. نه برنامهای برای تخلیه امن، نه پناهگاههای کارآمد و نه اطلاعرسانی شفاف. شهروندان به حال خود رها شدند، این «رهاسازی»، بازتاب نوعی منطق حکمرانی است که بقا را به امری فردی تقلیل میدهد.
وحشت عمومی، صفهای بیپایان برای مایحتاج و فرار شتابزده از شهرها، واکنشهایی طبیعی به وضعیتی بود که در آن، دولت خود بخشی از معادله ناامنی است. در این میان سالمندان، معلولین، زنان و کودکان بیش از دیگران در معرض خطر قرار دارند، زنانی که باید همزمان نقش مراقبت، تأمین و بقا را بر دوش بکشند و کودکانی که جنگ را نه بهعنوان «رویداد سیاسی»، بلکه بهعنوان گسست کامل از امنیت روانی و زیست روزمره تجربه میکنند. تعطیلی گسترده مدارس، تنها وقفه در آموزش نیست، بلکه تعلیق آینده یک نسل است.
مسئله مهمتر اینکه، جنگ همواره نابرابری را عریانتر میکند، اینبار نیز دسترسی به «امنیت» بهشدت طبقاتی شده است. طبقات برخوردار، با تکیه بر منابع مالی و املاک ویلایی بیرون از شهر، امکان خروج سریع از مناطق پرخطر را دارند. در مقابل، طبقات متوسط با فرسایش سریع منابع خود مواجهاند و طبقات فرودست اساساً از هرگونه امکان انتخاب محروماند.
کارگران روزمزد، رانندگان، نیروهای خدماتی، مهاجران شهری و… نه میتوانند شهر را ترک کنند و نه امکان توقف کار دارند. برای آنها، انتخاب میان «مرگ تدریجی اقتصادی» و «ریسک مرگ فیزیکی» است. در این میان، زنان سرپرست خانوار در موقعیتی دوچندان شکننده قرار دارند، آنها باید در شرایطی که شبکههای حمایتی فروپاشیده، همزمان نقش نانآور و مراقب را ایفا کنند.
در همان راستا، درحالیکه توجه عمومی بر بمبارانها متمرکز است، وضعیت زندانیان- بهویژه زندانیان سیاسی- به یکی از نادیدهگرفتهشدهترین بحرانها تبدیل شده است. زندانها فضاهایی بسته و کنترلشده، در شرایط جنگی به نقاطی با ریسک مرگ جمعی بدل میشوند، یعنی بدون امکان تخلیه، بدون دسترسی کافی به خدمات درمانی و در معرض قطع ارتباط کامل با جهان بیرونند. تعلیق دادرسیها، بیخبری خانوادهها و فقدان هرگونه شفافیت، نشان میدهد که چگونه «وضعیت استثنایی» به ابزاری برای تعمیق سرکوب بدل میشود. در این میان، زنان زندانی با شرایطی خاصتر مواجهاند، یعنی فقدان امکانات بهداشتی، نگرانی برای فرزندان داخل زندان و انزوای مضاعف. کودکان زندانیان نیز، بهطور غیرمستقیم، به قربانیان خاموش این وضعیت تبدیل شدهاند.
جامعه در آستانه استهلاک تاریخی
با گذشت نزدیک سه هفته از جنگ و تثبیت وضعیت جنگی، آنچه بیش از هر چیز خود را آشکار میکند، تغییر در منطق اعمال آن است. جنگ دیگر به عرصهای محدود از درگیری نظامی تقلیل نمییابد، بلکه به سازوکاری برای بازآرایی عمیق مناسبات قدرت بدل میشود؛ جایی که تخریب بخشی از راهبرد است. در این چارچوب، فقدان هرگونه افق روشن برای پایان بحران، بیانگر نوعی «نهادینهسازی بیثباتی» است که در آن، جامعه در وضعیت تعلیق دائمی نگاه داشته میشود، تعلیقی که امکان هرگونه بازسازی اجتماعی را به تعویق میاندازد.
گسترش حملات به زیرساختهای غیرنظامی- از بیمارستانها و مراکز درمانی گرفته تا شبکههای آب، برق و دیگر تأسیسات حیاتی- نشاندهنده گذار به مرحلهای است که در آن، خودِ حیات به میدان منازعه کشیده شده است. بیمارستانها که در منطق کلاسیک جنگ باید «فضاهای مصون» باشند، اکنون به نقاطی ناامن بدل شدهاند؛ مکانهایی که در آن، مرز میان مراقبت و مرگ بهطرزی هولناک درهم میشکند. کادر درمان، در شرایطی کار میکنند که نهتنها از حمایت ساختاری محروماند، بلکه خود در معرض تهدید مستقیم با کمبود منابع و تحت فشار روانی فرساینده قرار دارند. در چنین بستری، تخریب یا اختلال در نظام درمانی، بهویژه برای کودکان، سالمندان و بیماران مزمن، به معنای شکلگیری نوعی «مرگ تدریجی» است؛ مرگی که در تداوم فقدان دارو، قطع خدمات و فرسایش جسم و روان رخ میدهد.
جامعه در منطق بقا
در سطح اجتماعی، یکی از عمیقترین پیامدهای این وضعیت، فروریختن سرمایه اجتماعی و گسست پیوندهای اعتماد است. هنگامی که نهادهای رسمی توان یا اراده حفاظت از جامعه را از دست میدهند، بیاعتمادی به قاعدهای فراگیر بدل میشود. در این شرایط، رقابت بر سر دسترسی به منابع محدود- از غذا و دارو تا سرپناه- به شکلگیری نوعی «اقتصاد بقا» میانجامد؛ اقتصادی که در آن، افراد به واحدهای منفردی تقلیل مییابند که هر یک در تلاش برای حفظ حداقلی از زندگیاند.
صفهای طولانی، احتکار خانگی و تنشهای روزمره، صرفاً نشانههای بحران اقتصادی نیستند، بلکه بیانگر دگرگونی عمیق در بافت اجتماعیاند؛ دگرگونیای که در آن، همبستگی جای خود را به رقابت و اعتماد به سوءظن میدهد. این وضعیت، در بلندمدت، نهتنها توان مقاومت جمعی را تضعیف میکند، بلکه امکان هرگونه کُنش سیاسی سازمانیافته را نیز محدود میسازد.
همبستگی در حاشیه بحران جنگ
با این حال، حتی در دل این فرسایش فراگیر، نشانههایی از مقاومت اجتماعی نیز پدیدار میشود. اشکال خودجوش همبستگی- از کمکهای مردمی و اسکان موقت گرفته تا کاهش هزینه خدمات، کاهش اجاره خانه و مغازه توسط مالکین- نشان میدهد که جامعه هنوز بهطور کامل در منطق بقا حل نشده است. این کُنشها، هرچند پراکنده و ناپایدار، حامل نوعی امکاناند، امکان بازسازی پیوندهای اجتماعی در برابر منطق مسلطِ فروپاشی.
اما باید تأکید کرد که این تلاشها، در غیاب زیرساختهای ارتباطی پایدار و در سایه سیاستهای محدودکننده، بهسختی میتوانند به شبکههایی ماندگار تبدیل شوند. درواقع، یکی از ویژگیهای این وضعیت، دقیقاً جلوگیری از نهادینهشدن همین اشکال همبستگی است؛ گویی که تداوم بحران، نهفقط از طریق تخریب مادی، بلکه از طریق انزوای اجتماعی نیز بازتولید میشود.
اگر این وضعیت را در افق تاریخی وسیعتری بنگریم، آنچه در حال شکلگیری است، گذار از جنگ بهعنوان یک «رخداد موقت» به جنگ بهعنوان یک «نظم پایدار» است. در چنین نظمی، خشونت به زبان غالب سیاست تبدیل میشود و حیات انسانی، به متغیری قابلحذف در معادلات قدرت. این همان لحظهای است که در آن، بحران دیگر پایان نمییابد، بلکه در ساختارها، نهادها و حتی ذهنیتها رسوب میکند.
در این چشمانداز، مسئله صرفاً بقا نیست، بلکه امکان بازتعریف «زندگی جمعی» است؛ اینکه آیا جامعه میتواند از دل این استهلاک تاریخی، بار دیگر خود را بهعنوان یک کلیت معنادار بازسازی کند، یا در منطق فرساینده جنگ، به مجموعهای از زیستهای منفصل و بیافق فروکاسته خواهد شد.
قندیل پرس