تعلیق تجربه‌ی روژئاوا در تعلیق نظم منطقه‌ای

قندیل پرس-گزارش تحلیلی

روژئاوا، یا «شمال و شرق سوریه»، محصول هم‌زمان دو روند بود؛ فروپاشی جزئی اقتدار مرکزی و طلوع یک سازمان‌دهی محلی مبتنی بر شبکه‌های افقی مردمی، میدانی و مبارزاتی که ریشه در تجربه طولانی مقاومت کوردستان داشت. هسته‌های پ‌ک‌ک/پ‌ی‌د و واحدهای دفاع خلق (YPG/YPJ) توانستند در شرایط حمله بی‌رحمانه داعش ساختارهای دفاع شهری و خودمدیریتی را بنیان بگذارند؛ بحران فرار نیروهای بشار اسد از مناطق کوردستانی سوریه تبدیل به کارت شانسی شد که پ‌ک‌ک از آن بهره گرفت برای تولد واحد جدید سیاسی جدید بعد از تجربه باشور. نبرد کوبانی نماد این لحظه تولد بود که همراه حمایت هوایی ائتلاف، نقطه عطف بازشناسی تاکتیکی بین‌المللی نیروی کورد شد.

این تولد اما بر بستر تاریخ بلند «نامرئی‌سازی کوردها» در سوریه رخ داد؛ تعریب اجباری، سلب تابعیت، کوچ و طرد ساختاری که توسط دولت‌های مختلف پی‌ریزی شده بود. تجربه روژئاوا، بنابراین، هم ریشه تاریخی دارد و هم منطق سخت جنگی؛ خودمدیریتی نیم‌بند محلی که به‌واسطه موقعیت جغرافیایی، حمایت‌های نظامی-هوایی غرب در برابر داعش و خلأ موقت دولت مرکزی شکل گرفت و در عین حال همواره زیر پرده تهدید ترکیه و تحولات سیاست بین‌الملل زندگی کرد. این بستر، پس از اشغال عفرین توسط ترکیه و متحدانش (۲۰۱۸) و بازتوزیع جمعیتی و امنیتی منطقه، به‌شکلی عریان‌تر آشکار گردید.

روژئاوا به‌سرعت از یک جغرافیای محلی مقاومت به یک متغیر ژئوپلیتیک بدل شد؛ متغیری که می‌توانست «ابزار» باشد-برای آمریکا در جنگ علیه داعش-و در عین حال «هدف» باشد، برای آنکارا که هر خودسازماندهی کوردی را تهدید موجودیت ملی می‌دید. این تضاد بنیادین، همه‌چیز را به بازی معامله و تضمین‌های ناپایدار احاله کرد. نباید از این واقعیت تلخ هم گذشت که در این سال‌ها به کلی در سیاست کوردی عامدانه یا تاکتیکی یا از روی امید واهی به‌ حاشیه رانده شد؛ در دنیای غربی، روژئاوا نه به عنوان پروژه سیاسی مستقل بلکه به مثابه نیروی مبارز علیه داعش و زیرشاخه امنیتی موقت دیده شد نه بیشتر. یعنی «خودمدیریتی دموکراتیک» را نه به عنوان حق سیاسی پایدار بلکه به عنوان ابزاری تاکتیکی، نه بازیگر استراتژیک به رسمیت شناختند. می‌توان گفت از همان تجربه کوبانی، روژئاوا در منطق استفاده-رهاسازی تعریف شد. اما این کارت شانس و واقعیت جزئی از سیاست استراتژیکِ غرب نشدن جدا از جدل‌های پرهیاهو اما کم‌اهمیت بر سر ایدئولوژی آن، اکنون به نماد کارت مرگ و زندگی هویت و آینده کوردستان تبدیل شده است.

سقوط اسد، مناسبات منطقه‌ای و جهانی یک بازآرایی
سقوط دولت اسد (دوره‌ای که در تحولات ۲۰۲۴–۲۰۲۵ به اوج رسید) پدیده‌ای صرفاً داخلی نبود؛ محصول بازپیکربندی بازیگران منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای بود. در سطح استراتژیک کلان، تمرکز روسیه بر اوکراین، فرسایش توان اقتصادی-نظامی حامیان سنتی و تغییر اولویت‌های واشینگتن و ریاض، ساختاری را پدید آورد که امکان یک ائتلاف متناقض را علیه اسد فراهم کرد. تحلیل‌های اولیه نشان می‌دهد که برخی بازیگران، به‌جای بازسازی نظم پیشین، ترجیح دادند از نیروهای جهادی «قابل مهار» و بازیگرانی مانند HTS (و شخصی چون ابومحمد الجولانی) استفاده نمایند تا خلأ را سریع پر کنند؛ انتخابی تابع محاسبات هزینه-فایده و منافع فوری منطقه‌ای، نه صرفاً یک ترجیح ایدئولوژیک. یعنی سقوط دولت اسد را می‌توان نتیجه یک اجماع پنهان جهانی دانست نه فروپاشی ناگهانی. از این منظر جولانی انتخاب نشد چون قابل اعتماد بود، انتخاب شد چون قابل مدیریت، ارزیابی شد. غرب به این جمع‌بندی رسید اسلام‌گرایی اقتدارگرا بهتر از بی‌ثباتی، تجزیه و نفوذ ایران و روسیه است. مدل ذهنی آنها نوعی بن‌سلمان سوری، اردوغان نسخه اولیه آن و غنوشیِ بدون دموکراسی است. برای این پروژه ترکیه عضو ناتو را مامور ضامن مهار جولانی و بیمه‌گر علیه رادیکالیزاسیون مجدد آن قرار دادند به قیمت چشم‌بستن به سلاخی مجدد کوردها توسط ترکیه. اینجا اتحاد اردوغان-جولانی نه اتحاد ایدئولوژیک بلکه قرارداد امنیتی موقت است. هر چند در صورت تغییر مولفه‌ها به کمک کشورهای عربی می‌تواند جنس این قرارداد در آینده تغییر کند.
در این گذار، موضع رهبری روژئاوا پیچیده و محدود بود؛ از یک‌سو، سبک دولتی جدید را تهدیدی فراگیر می‌دید؛ از سوی دیگر، توان نظامی و دیپلماتیک لازم برای مقابله مستقیم را نداشت. این تنهایی استراتژیک در اشغال عفرین و ایجاد منطقه حائل توسط ترکیه در تمام مرز روژئاوا با باکور کوردستان در سخت‌ترین شکل ممکن برای کوردها مسجل شده بود. واقعیت هولناکی از جنس اشغال کرکوک. گزینه‌های آن‌ها بین آشکارسازی تقابل تمام‌عیار ( با خطر وجودی بالا) یا تلاش برای تضمین بخشی از خودمدیریتی در قالب توافقات موقتی نوسان می‌کرد.

آنان راه دوم را امتحان کردند، اما آن توافق‌ها، اغلب، از ضمانت‌های خارجی و داخلی ضعیفی برخوردار بودند. به بیان دیگر موضع روژئاوا در این گذار نوعی بن‌بست استراتژیک بود. تاکید آنها بر بی‌طرفی فعال، تاکید مبارزه با داعش و امید به تضمین آمریکا بود. اشتباه کشنده روژئاوا این بود، در حالی که بازی وارد فاز دولت‌سازی مجدد شده بود که تفکر آنها همچنان جنگی-امنیتی بود و به جای پیگیری کارکردی و نتیجه‌گرای سیاست عرفی با آمریکا بر خوانشی اخلاقی از سیاست تمرکز کرده بود.
سقوط اسد، به‌معنای پایان یک رژیم نبود، بلکه آغاز مرحله‌ای از رقابت بازیگران جدید بود؛ مرحله‌ای که در آن روژئاوا به‌عنوان «متغیری» آسیب‌پذیر و قابل معامله ظاهر شد.

توافق اولیه‌ی مظلوم عبدی و جولانی: میانِ مدیریت بحران و توهم تضمین
میانجی‌گری ایالات متحده برای شکل‌دهی به توافقی حداقلی میان رهبری روژئاوا و بازیگران نوظهورِ پس از سقوط اسد، بیش از آن‌که تلاشی برای صلح باشد، کوششی برای مدیریت فروپاشی بود. واشینگتن، در چارچوب دکترین فرسوده اما همچنان مسلط«ثبات حداقلی با هزینه‌ی حداقلی»، می‌کوشید شرق سوریه را از لغزش به جنگی چندجانبه حفظ کند؛ بی‌آن‌که ناچار به تقابل مستقیم با ترکیه یا پذیرش مسئولیت سیاسی آینده‌ی نظم پساداعش و در سطحی دیگر پسا اخراج ایران و فروپاشی محور مقاومت شود. در این معنا، توافق اولیه‌ی میان مظلوم عبدی و احمد الشرع (جولانی)، نه محصول همگرایی منافع پایدار، بلکه نتیجه‌ی هم‌پوشانی موقت اضطرارها بود.
در سطح نمادین، این توافق حامل پیام‌هایی از «عقلانیت سیاسی»، «گشودگی به مذاکره» و «گذار از منطق حذف» بود؛ پیام‌هایی که هم برای مصرف بین‌المللی و هم برای مهار موقت تنش‌های میدانی ضروری می‌نمود. اما در سطح ساختاری، توافق از ابتدا بر زمینی ناپایدار بنا شده بود. فقدان هرگونه ضامن سیاسی-نظامی معتبر، عدم تعریف سازوکارهای اجرایی الزام‌آور و نابرابری عریان در توازن قوا-به‌ویژه به سود نیروهای هم‌راستا با ترکیه-باعث شد توافق بیش از آن‌که یک قرارداد سیاسی باشد به «وقفه‌ای تاکتیکی» در منازعه‌ای حل‌نشده شباهت یابد.
تحول شتابان جایگاه جولانی در همین بستر قابل فهم است. گذار او از «رهبر پیشین یک شبکه‌ی جهادیِ طردشده» به «بازیگری قابل مذاکره» نه نتیجه‌ی دگردیسی ایدئولوژیک عمیق، بلکه حاصل بازآرایی رژیم‌های مشروعیت در سوریه‌ی پس از اسد بود. آن‌چه تغییر کرد، نه ماهیت قدرت، بلکه شیوه‌ی بازنمایی آن بود. این تغییر، بدون نقش پدرخواندگی ترکیه( و همچنین قطر) قابل توضیح نیست؛ آنکارا با سرمایه‌گذاری تدریجی بر شبکه‌های شبه‌نظامی، توانست منطق پیشینِ حذف کامل را به سیاست ابزارسازی کنترل‌شده بدل کند و جولانی را به بازیگری «قابل اهرم‌کردن» در معادلات منطقه‌ای تبدیل سازد. بازیگری که هم برای مهار خلأ قدرت مفید بود و هم برای مهندسی فشار بر روژئاوا.
از منظر فلسفه‌ی سیاسی، مسئله‌ی محوری این توافق را می‌توان در شکاف میان «مذاکره» و «تضمین» صورت‌بندی کرد. مذاکره، بدون زیرساخت مادی امنیت و بدون نهادهای ضامن، در بهترین حالت به تعلیق خشونت می‌انجامد نه به مهار آن. آن‌چه در این توافق غایب بود، نه حسن نیت، بلکه امکان اعتماد ساختاری بود. در فضایی که حاکمیت دولتی فروپاشیده، وفاداری‌ها سیال‌ هستند و قدرت‌های خارجی منطقاً به تعهدات بلندمدت پایبند نیستند، هر توافقی که به بازتوزیع سریع منافع و تثبیت حداقلیِ توازن قوا منجر نشود، محکوم به فرسایش است.
از این‌رو، فروپاشی عملی توافق اولیه را نباید صرفاً به «بدعهدی طرف مقابل» یا «ضعف دیپلماسی کوردی» یا «ایدئولوژی ادعایی برادری کوردها» فروکاست. این شکست، بیش از هر چیز، نشانه‌ی محدودیت ذاتی مذاکرات سیاسی در شرایطی است که امنیت مادی، تضمین بین‌المللی و افق نظم پایدار وجود ندارد. توافق عبدی-جولانی، از آغاز، بیش از آن‌که پروژه‌ای برای صلح باشد، ابزاری برای خرید زمان در میانه‌ی بازآرایی خشونت بود و درست به همین دلیل، سطحی، شکننده و زودگذر باقی ماند.

چرا جولانی حمله کرد؟
سطح حکومتی: دولت‌سازی از مسیر خشونت نمایشی و هژمونی نیابتی ترکیه
در منطق دولت‌های نوپدید پسافروپاشی، «کنترل سرزمین» نه پیامد مشروعیت، بلکه شرط تولید آن است. برای رژیم موقت جولانی، تصرف رقه و دیرالزور صرفاً یک دستاورد نظامی نبود؛ این کنش، تلاشی آگاهانه برای بازتعیین جایگاه خود در سلسله‌مراتب قدرت سوریه‌ی جدید بود. در شرایطی که هنوز هیچ اجماع بین‌المللی روشنی درباره شکل نهایی دولت سوریه وجود ندارد، بازیگرانی که بتوانند «امنیت قابل نمایش و مرئی» تولید کنند، شانس بیشتری برای تبدیل شدن به طرف مذاکره‌ی رسمی دارند. در این چارچوب، حمله به روژئاوا سه کارکرد هم‌زمان داشت؛ نفی هژمونی بدیل کوردی که سال‌ها به‌عنوان تنها پروژه‌ی شبه‌دولتی کارآمد در سوریه عمل کرده بود و قابل سرایت به دروزی‌ها و علوی‌ها هم بود.

نمایش ظرفیت کنترل و اعمال خشونت سازمان‌یافته به‌عنوان شاخص دولت‌بودگی و در نهایت هم‌راستاسازی استراتژیک با اولویت‌های امنیتی ترکیه به‌منزله‌ی مهم‌ترین حامی منطقه‌ای.
ترکیه در این معادله صرفاً «حامی» نیست، بلکه معمار میدان است. از منظر آنکارا، هر شکل از خودمدیریتی کوردی حتا غیراستقلال‌طلبانه تهدیدی وجودی علیه منطق دولت-ملت متمرکز ترکیه است. بنابراین، حمله‌ی جولانی را باید امتداد پروژه‌ی بلندمدت ترکیه برای نابودی هر هژمون کوردی قابل تعمیم دانست؛ پروژه‌ای که از عفرین آغاز شد و اکنون به رقه و دیرالزور رسید. شواهد متعدد (تحرکات لجستیکی، سکوت هماهنگ دیپلماتیک، و هم‌زمانی عملیات‌ها) از همسویی تاکتیکی حساب‌شده میان آنکارا و جناح‌های مسلط در HTS حکایت دارد، نه تصمیمی خودانگیخته.

سطح محلی: هم‌پیمانی‌های ابزاری، اقتصاد وفاداری و روان‌زخم تاریخی
در سطح محلی، پایداری نظم روژئاوا همواره بر ائتلاف‌های کارکردی لرزان با روکش اخلاقی، نه هم‌بستگی‌های هویتی عمیق استوار بوده است. قبایل عرب رقه و دیرالزور در سال‌های نبرد با داعش، به‌دلایل کاملاً عقلانی-بقا، امنیت، دسترسی به منابع-با نیروهای کوردی هم‌پیمان شدند و به نوعی می‌توان گفت از آنها استفاده ابزاری کردند بدون تعهدی قلبی یا عینی به پروژه سیاسی آنها و نه نسبتی با دنیای فکری و عینی مطلوب عرب‌های آن جغرافیا داشت. اما این هم‌پیمانی هرگز به «درونی‌سازی مشروعیت سیاسی» رهبری کوردی منجر نشد. از منظر روانکاوی تاریخی، این شکنندگی ریشه‌دار است؛ دهه‌ها حاشیه‌نشینی اقتصادی، تجربه‌ی تحقیر نمادین در نظم‌های پیشین و رقابت تاریخی بر سر زمین، نفت، آب و مسیرهای تجاری باعث شده پذیرش هژمونی «دیگری قومی» در میان بخشی از جوامع عرب همواره مشروط، موقت، قابل بازگشت و قابل معامله باقی بماند. جولانی و شبکه‌ی حامیانش دقیقاً بر همین گسل، ناسیونالیسم عربی-مذهبی و بازفعال‌سازی شرف قبیله‌ای سرمایه‌گذاری کردند؛ وعده‌ی امنیت قبیله‌ای، بازتوزیع حداقلی اما فوری منابع و بازفعال‌سازی گفتمان‌های هویتی محلی علیه «کنترل بیرونی». پس این‌جا حمله صرفاً نظامی نبود؛ یک عملیات بازآرایی وفاداری‌ها بود. در شرایط بی‌ثبات، وفاداری نه به ایدئولوژی، بلکه به بازیگری تعلق می‌گیرد که سریع‌تر پاداش می‌دهد و قاطع‌تر تنبیه می‌کند. روژئاوا، به‌دلیل محدودیت‌های ساختاری و وابستگی به حمایت خارجی، در این منطق عقب افتاد.

سطح بین‌المللی: چراغ سبز وضعی، نه تصمیم صریح
رفتار آمریکا و اروپا را نباید با مفاهیم کلاسیک «حمایت» یا «خیانت» توضیح داد. آن‌چه رخ داد، نمونه‌ی کلاسیک چراغ سبز وضعی (de facto green light) است؛ یعنی شرایطی که در آن، عدم مداخله‌ی فعال عملاً به‌معنای پذیرش واقعیت جدید است، مانند نمونه اشغال عفرین و کرکوک. سه عامل کلیدی این وضعیت را شکل داد؛ اولویت ژئوپولیتیک مهار ایران و جلوگیری از بازتثبیت محور مقاومت در سوریه؛ خستگی استراتژیک غرب از حضور طولانی‌مدت در سوریه و تمایل به واگذاری مدیریت بحران به بازیگران منطقه‌ای و ترس از خلأ امنیتی بزرگ‌تر که می‌توانست به احیای اشکال جدیدی از داعش بینجامد. در این محاسبه‌ی سرد، روژئاوا از «شریک ضروری» به «متغیر قابل معامله» تنزل یافت. غرب نه لزوماً با حمله موافق بود، نه حاضر به پرداخت هزینه‌ی جلوگیری از آن. همین تعلیق، برای جولانی کافی بود. از این منظر، توافق‌های پس از حمله را باید ابزارهای مدیریت بحران دانست، نه چارچوب‌های تعیین‌کننده‌ی آینده‌ای باثبات. آن‌ها ارزش تاکتیکی دارند-کاهش موقت خشونت، تنظیم خطوط تماس-اما فاقد هرگونه ظرفیت تضمین‌کننده‌ی سرنوشت سیاسی بلندمدت روژئاوا هستند. حمله‌ی جولانی نه انحراف، بلکه ترجمان منطقی نظم ناپایدار سوریه‌ی جدید بود؛ نظمی که در آن، مشروعیت از لوله‌ی تفنگ می‌گذرد، تضمین‌ها سیال‌ هستند و هر پروژه‌ی بدیل-به‌ویژه اگر کوردی باشد-تا زمانی پذیرفته می‌شود که مزاحم بازتوزیع قدرت نشود. پیام حمله جولانی شفاف است، بقا مقدم بر قرارداد است و قدرت مقدم بر حق.

آینده روژئاوا؛ سناریوهای مبهم در بستر ابهام ساختاری
ترسیم سناریوها در این‌جا نه بر مبنای پیش‌بینی خطی، بلکه بر اساس تحلیل میدان چندسطحی قدرت انجام می‌شود؛ منطق دولت‌سازی در وضعیت فروپاشی، اقتصاد سیاسی محلیِ وفاداری و منابع و پویایی‌های ژئوپولیتیک سیال میان بازیگران منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای. در نظم‌های ناتمام، توافق‌ها ابزار مدیریت بحران‌اند نه تضمین سرنوشت. ترسیم سناریو نسبتی با حسرت، آرزو و برداشتی احساسی از سیاست ندارد. سناریوی اول فرسایش خزنده و ادغام تحمیلی با احتمال بالا می‌تواند باشد مبتنی به منطق دولت‌سازی از مسیر تمرکز امنیتی و ادغام اداری است. در این سناریو، خودمدیریتی روژئاوا به‌تدریج به واحدهای اداری-امنیتی تقلیل می‌یابد.

کنترل سرزمینی و گره‌های حیاتی (منابع انرژی، شریان‌های لجستیکی، مراکز شهری) در دست دولت موقت دمشق/HTS با پشتیبانی ترکیه تثبیت می‌شود. خشونت به‌جای انفجاری‌بودن، پیوسته و کم‌شدت خواهد بود؛ هدف، فرسایش ظرفیت نهادی و خنثی‌سازی سیاسی است نه نابودی فوری. شاخص‌های این وضعیت بازنشانی اداری با مقامات منصوب مرکز؛ کاهش تدریجی پوشش هوایی/دیپلماتیک غرب؛ خروج یا تعلیق فعالیت نهادهای داوطلبانه و انسان‌دوستانه و مقاومت‌های موضعی و پراکنده با هزینه‌ی اجتماعی بالا است. از پیامدهای این سناریو می‌توان به ازمیان‌رفتن تجربه‌ی سیاستِ مستقیم خودمدیریتی؛ افزایش مهاجرت و کوچ اجباری و رادیکالیزاسیون بخشی از نیروهای باقی‌مانده و چرخش از سیاست نهادی به منطق بقا است. سناریوی دوم بقا در حداقل‌ها و انجماد منازعه با احتمال متوسط است. منطق غالب در این وضعیت احتمالی مدیریت بحران از طریق توافق‌های موضعی و بازدارندگی حداقلی است. در این مسیر، آتش‌بس‌های شکننده و توافق‌های امنیتی محلی برقرار می‌مانند. روژئاوا بخشی از اختیارات خدماتی و فرهنگی را حفظ می‌کند، اما اقتصاد سیاسی تحت فشار شدید می‌ماند و سیاست‌گذاری راهبردی عملاً فلج است. نظارت‌های منطقه‌ای محدود یا سازوکارهای تماس نظامی-امنیتی مانع از تشدید می‌شوند، نه تضمین‌کننده‌ی حل. شاخص‌های این احتمال، تداوم دسترسی انسانی محدود اما پیوسته، سرمایه‌گذاری خارجی ناچیز و مشروط؛ تعلیق تصمیم‌های ساختاری در انتظار تحولات بیرونی هستند. پیامدهای این وضعیت هم زیاد هستند؛ حفظ حداقلی نهادها و حافظه‌ی سیاسی؛ حذف افق تحول رادیکال و تعلیق امر دموکراتیک؛ فرسودگی اجتماعی و نهادی در بلندمدت. در نهایت سناریوی سوم بازتعریف مشروط و بازطراحی نهادی با احتمال پایین است. بازچینی ژئوپولیتیک و فشار حقوقی-دیپلماتیک منطق غلب وقوع این وضعیت است. تحولات منطقه‌ای-از تشدید یا بازتنظیم منازعات اسرائیل–ایران، تا بحران داخلی ترکیه یا تغییر محاسبات آمریکا/اتحادیه اروپا پنجره‌ای برای توافق فراگیر می‌گشاید. روژئاوا به‌عنوان مدل خودمدیریتی محدود و تضمین‌شده بازطراحی می‌شود؛ نه هژمونیک، نه حذف‌شده. شاخص‌های این وضعیت احتمالی فشار هماهنگ غرب برای چارچوب سیاسی جامع؛ کاهش نفوذ عملیاتی ترکیه در سوریه؛ مستندسازی حقوقی بین‌المللی برای حقوق اقلیت‌ها و ترتیبات خودگردانی هستند. این وضعیت پیامدهای خوش‌بینانه‌ای می‌تواند به همراه داشته باشد؛ امکان تثبیت نهادی بدون تعمیم هژمونیک؛ گشایش گفت‌وگوی بین‌قومی واقعی و کاهش انگیزه‌های رادیکالیزاسیون. متغیرهای تعیین‌کننده برای این سناریوها مهم هستند و متعدد. ثبات/بی‌ثباتی نظم منطقه‌ای؛ منازعات اسرائیل-ایران، نسبت روسیه-ترکیه-ایران و سطح مشارکت آمریکا؛ اقتصاد سیاسی محلی؛ کنترل منابع، بازتوزیع و وفاداری‌های قبیله‌ای؛ مشروعیت عملی؛ توان تولید امنیت و خدمات در میدان و گذار از توافق‌های تاکتیکی به چارچوب‌های الزام‌آور. این سناریوها عامدانه هیچ ورودی به مفاد دو توافق اولیه و کنونی میان مقامات روژئاوا و جولانی نداشته است و عملا آنها را نادیده گرفته یا بیرون از آن اقدام به تخیل آینده کرده است. دلیل این کار لرزان و به‌سادگی از اعتبار ساقط شدن آنها از یک یا دو سوی توافق یا پیش‌آمدن رویدادهای کلان احتمالی آینده خارج از اختیار یا خواست بازیگران کوردستانی و سوری جغرافیای سوریه است.
تا زمانی که نظم منطقه‌ای به تعیین نسبی نرسد، همه‌ی توافق‌های محلی آسیب‌پذیر و موقتی خواهند ماند. در سوریه‌ی پسافروپاشی، سناریوی غالب نه صلح پایدار، بلکه مدیریت بدیل‌های ناپایدار است و بقا، پیش از عدالت، منطق مسلط میدان خواهد بود.

سیاست ریسک در جهانی بدون ضمانت: سرنوشت روژئاوا
روژئاوا هرگز صرفاً یک واحد سیاسی محلی نبود؛ بلکه رخنه‌ای جسورانه در منطق مسلط دولت‌سازی خاورمیانه و ذهنیت منجمد آن است. امکانی که نشان می‌داد می‌توان در دل فروپاشی نظم‌های اقتدارگرا، شکل‌هایی از هم‌زیستی، خودفرمانی، برابری جنسیتی و سیاست اکولوژیک را آزمود. اما همین امکان، از همان آغاز، در تنشی حل‌ناشدنی با واقعیت عریان ژئوپولیتیک قرار داشته است. جهانی که در آن امنیت دولت‌ها، بر حقوق انسان‌ها و پروژه‌های رهایی‌بخش تقدم ساختاری دارد. آنچه امروز در قالب اتحاد جولانی-اردوغان و توافق‌های نیم‌بند پس از یورش به روژئاوا می‌بینیم، نه یک «انحراف موقتی»، بلکه فعلیت‌یافتن منطق مسلط سیاست منطقه‌ای است؛ منطقی که در آن خودمدیریتی به‌عنوان خطر نظم تلقی می‌شود، کثرت قومی و سیاسی باید یا مهار شود یا مستهلک و تجربه‌های بدیل، اگر قابل ادغام نباشند، به‌تدریج فرسوده می‌شوند. در این چارچوب، توافق‌ها نه ابزار صلح، بلکه تکنولوژی مدیریت ریسک برای قدرت‌های مسلط هستند؛ تعلیق منازعه بدون حل آن، خرید زمان بدون تضمین بقا و تبدیل آینده به زنجیره‌ای از مهلت‌های موقت.

این همان جایی است که روژئاوا وارد سیاستی می‌شود که می‌توان آن را «سیاست بقا در میدان بدون ضمانت» نامید.
از منظر آینده‌پژوهی استراتژیک، خطر اصلی نه صرفاً سقوط نظامی یا حذف حقوقی خودمدیریتی، بلکه تهی‌شدن تدریجی پروژه از ظرفیت هژمونیک بدیل‌ساز است؛ وضعیتی که در آن نهادها باقی می‌مانند، اما تخیل سیاسی تحلیل می‌رود؛ مقاومت هست، اما افق جمعی کوتاه می‌شود و سیاست، از کنش رهایی‌بخش به مدیریت حداقلی بقا تقلیل می‌یابد. این همان شکلی از شکست است که اغلب بی‌صدا رخ می‌دهد. با این‌حال، تراژدی روژئاوا از جنس پایان قطعی نیست. اگر تجربه‌های رهایی‌بخش الزاماً در منطق قدرت شکست می‌خورند، همین شکست‌ها اغلب به رسوب تاریخی بدل می‌شوند؛ دانشی انباشته، حافظه‌ای سیاسی و الگویی که در جای دیگر، زمانی دیگر و شاید در شکلی دگرگون، دوباره فعال می‌شود. ارزش روژئاوا، حتی در صورت فرسایش یا سرکوب، در این است که نشان داد بدیل ممکن است، هرچند ناپایدار، پرهزینه و در معرض نابودی. از این‌رو، نگاه بدبینانه اما رادیکال، نه به نجات معجزه‌آسا دل می‌بندد و نه به اخلاق‌گرایی بی‌قدرت. سیاست واقع‌بینانه برای روژئاوا-اگر هنوز مجالی باقی باشد-بر سه محور سخت و نابرابر استوار است؛ تبدیل توافق‌ها به میدان سنجش قدرت، نه توهم تضمین؛ انباشت ضامن‌های واقعی (حقوقی، نظامی، و رسانه‌ای)، حتی اگر موقتی و شکننده باشند؛ کار اجتماعی-فرهنگی فرسایشی و طولانی‌مدت برای ساخت پیوندهای واقعی میان کوردها، عرب‌ها و دیگر گروه‌ها، با آگاهی از اینکه این مسیر ممکن است هرگز به ثمر کامل نرسد.
در نهایت، روژئاوا امروز در آستانه‌ی همان وضعیتی ایستاده که بسیاری از پروژه‌های مترقی تاریخ تجربه کرده‌اند؛ زیستن در شکاف میان امکان و جبر. نه اسطوره‌ای پیروز و نه شکستی کامل؛ بلکه نشانه‌ای از آن‌چه می‌توانست باشد و هنوز، به شکلی لرزان، می‌تواند الهام‌بخش بماند. در منطق تاریخ منطقه، این شاید تنها شکل ممکنِ امید باشد؛ امیدی آگاه، متناقض و عمیقاً بدبین.

تلاش دوباره

د. مسعود رستمی خطاب بە پژاک: حزب شما همان حزبی نیست که در سنندج یک باند ترور تشکیل داده بود؟

کنگره آزادی ایران به پایان رسید. قبلا هم گفته ام اساسا صحبت من درباره این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *