قندیل پرس- یادداشت تحلیلی
دوگانهی فریبنده؛ جنگ کوتاه یا فروپاشی سریع؟
ورود آمریکا و اسرائیل به رویارویی با ایران در نزدیک به یکماه، بیش از هر چیز نشان داده که تصویر «پیروزی سریع و آسان» در سیاست مدرن، نه تنها گمراهکننده است، بلکه عملی نیست. این تصور ریشه در سنت تاریخی دخالتهای ابرقدرتها دارد؛ از جنگهای خلیج فارس تا حمله آمریکا به عراق در 2003، که نمونههای متعدد نشان دادهاند تحلیلهای سادهانگارانه از قدرت نظامی و واکنش اجتماعی طرف مقابل، همواره منجر به ناکامی و هزینههای فراتر از پیشبینی شده است.
در هفتههای نخست، رسانهها و تحلیلگران غربی و منطقهای به تصویرسازی از یک جنگ کوتاه و شکست فوری جمهوری اسلامی مشغول بودند. این تصویر نه تنها بر اساس ارزیابی دقیق از ظرفیتهای دفاعی و واکنش جامعه ایران نبود، بلکه بازتابدهنده تصورات ایدئولوژیک و روانی ابرقدرتها بود، اینکه اراده نظامی مطلق میتواند به سرعت نظم منطقهای را شکل دهد.
این دوگانه که جنگ را به عنوان ابزاری برای تحقق اهداف فوری و فروپاشی سریع نشان میدهد، در واقع مانعی برای اندیشیدن به راهحلهای جایگزین ایجاد میکند. چنین تصاویری همواره به تقویت «سیاست اجبار» منجر شده و امکان گفتوگو، مصالحه و بازتعریف روابط قدرت را مسدود میکند. در سطحی دیگر، این دوگانه را میتوان بخشی از «اقتصاد معرفتی جنگ» دانست؛ یعنی تولید آگاهانهی روایتهایی که تصمیمگیریهای پیچیده را به انتخابهای دوقطبی تقلیل میدهند. این سازوکار نهفقط افکار عمومی، بلکه حتی دستگاههای تصمیمگیری را در چارچوبهایی محدود میکند که در آنها گزینههای واقعی، نامرئی میشوند. در چنین چارچوبی، جنگ به یک «پیشگویی خودمحققشونده» تبدیل میشود، چون بدیلها حذف شدهاند، تنها گزینه باقیمانده همان مسیری است که از پیش طراحی شده است.
آنچه اکنون جای تصویر ساده گرفته، بنبست چندلایهای است که هیچیک از طرفها بدون هزینه سنگین قادر به خروج از آن نیستند. این بنبست، بازتابدهنده محدودیت استراتژی مبتنی بر اراده یکجانبه و استفاده صرف از ابزار نظامی است و نشان میدهد که جنگهای مدرن دیگر با محاسبات خطی و پیشبینیهای کوتاهمدت قابل مدیریت نیستند.
به عبارت دیگر، این بنبست تلاقی قدرت نظامی و اقتصاد سیاسی است؛ هر حرکت نظامی با پیامدهای فوری بر بازار انرژی، تورم و امنیت غذایی و زیرساختهای حیاتی منطقه همراه است، که در نهایت هزینههای سیاسی داخلی بازیگران خارجی را افزایش میدهد.
در اینجا جنگ از یک ابزار سیاست خارجی به یک «میدان بازتوزیع هزینهها» تبدیل میشود؛ جایی که هزینهها نهتنها میان دولتها، بلکه میان طبقات اجتماعی، مناطق جغرافیایی و حتی نسلها توزیع میشود. آنچه بهعنوان تصمیمی نظامی آغاز میشود، در نهایت به بحرانهای اجتماعی در داخل کشورهای درگیر بازمیگردد، یعنی از افزایش نابرابری تا تشدید بحرانهای رفاهی.
اقتصاد سیاسی بنبست؛ چهار گزینه بد آمریکا
تحلیل اکونومیست که دونالد ترامپ را در برابر ایران با «چهار گزینه بد» توصیف کرده، عمق بحران و محدودیت ابزارهای واشنگتن را نشان میدهد. این چهار گزینه، از منظر اقتصادی، سیاسی و ژئواکونومی، هر یک بار مالی و دیپلماتیک سنگینی به همراه دارند.
گسترش جنگ: افزایش فشار نظامی میتواند منابع آمریکا را فرسوده کند، موجودی مهمات و مواد اولیه استراتژیک را کاهش دهد و خطر رویارویی نامتقارن با ایران را بالا ببرد. تجربه تاریخی از ویتنام تا عراق نشان داده است که ارتکاب به جنگ بدون درک ظرفیتهای طرف مقابل، به فرسایش اقتصادی و اجتماعی داخلی منجر میشود.
تمرکز بر تنگه هرمز: محور ژئوپلیتیکی و انرژی جهان است و تلاش برای باز کردن آن مستلزم وارد شدن به میدان پیچیدهای از تهدیدهای نظامی، مینها، پهپادها و حملات ساحلی است. این مسیر نه تنها هزینههای مستقیم و غیرمستقیم فراوان برای بازار نفت دارد، بلکه میتواند موجب تغییر موازنه ژئوپلیتیک و کشیده شدن کشورهای منطقه به میدان تنش شود.
فشار اقتصادی طولانیمدت: تحریمها و فشار اقتصادی بدون تضمین نتیجه، اقتصاد جهانی را در معرض نوسان شدید قرار میدهد و منجر به افزایش تورم، بحران انرژی و فشار بر بودجه دولتها میشود. تاریخ نشان داده است تحریمهای طولانیمدت غالباً موجب تقویت اقتصاد داخلی کشور هدف، توسعه نهادهای جایگزین و مقاومت اجتماعی میشوند.
خروج محدود یا نیمهکاره: خروج ناقص هزینههای سیاسی و نظامی بالایی دارد و تصویر «پیروزی آسان» را محقق نمیکند. این گزینه همچنین عدمقطعیت ساختاری ایجاد میکند که میتواند بحران را در دورههای بعدی بازتولید کند.
این گزینهها نشان میدهد که ابزارهای یکجانبه نظامی و اقتصادی، دیگر قادر به ایجاد تغییر سریع در نظم منطقهای نیستند و هر اقدام، بازخورد چندلایه اقتصادی، سیاسی و انسانی به همراه دارد. آنچه این «چهار گزینه بد» را بهطور خاص مهم میکند، نه صرفاً ناکارآمدی آنها، بلکه این واقعیت است که همگی در چارچوب یک منطق مشترک قرار دارند، یعنی منطق «مدیریت بحران از طریق تشدید کنترل». این منطق، بهجای حل ریشههای بحران، صرفاً میکوشد آن را در سطوح مختلف مهار کند، اما همین مهار، خود به بازتولید بحران در اشکال پیچیدهتر میانجامد.
در سطح ژئواکونومی، این وضعیت نشاندهنده افول نسبی توانایی ابرقدرتها در تبدیل برتری نظامی به نتایج سیاسی پایدار است. به بیان دیگر، شکافی فزاینده میان «قدرت تخریب» و «قدرت ساماندهی» ایجاد شده است، یعنی قدرتها میتوانند ویران کنند، اما نمیتوانند نظمی پایدار جایگزین کنند.
تنگه هرمز؛ میدان فرسایش استراتژیک و انسانی
تنگه هرمزی که عبور یکپنجم نفت جهان از آن انجام میشود، اکنون به مرکز استراتژیک و انسانی بحران بدل شده است. کنترل مسیرهای حیاتی انرژی همواره در تاریخ سیاست جهانی عامل تعیینکننده بوده است؛ از جنگهای نفتی دهه 1970 تا بحران خلیج فارس 1990.
باز کردن این آبراه برای آمریکا و متحدان، نه تنها دشوار بلکه پرخطر است، تهدید به مینگذاری، حملات پهپادی و موشکی ساحلی، امکان وارد شدن کشورهای خلیج فارس به بحران به دلیل آسیب به زیرساختهای حیاتی آب و انرژی افزایش فشار سیاسی داخلی در واشنگتن و تلآویو این مسئله نشان میدهد که هر «راه خروج» صرفاً یک مسیر نظامی نیست، بلکه میدان جدیدی از تعامل پیچیده سیاست، اقتصاد و امنیت زیستبومی است. هر تصمیم نظامی، پیامد فوری بر بازار انرژی و اقتصاد جهانی و همچنین فشار بر سیاست داخلی بازیگران خارجی ایجاد میکند.
تنگه هرمز را میتوان بهعنوان یک «گره ژئوپلیتیکِ انباشت بحران» فهمید؛ نقطهای که در آن، منطق سرمایه جهانی، امنیت انرژی و رقابتهای نظامی بهطور فشرده به هم میرسند. در چنین نقاطی، هر اختلال کوچک میتواند اثرات دومینویی در مقیاس جهانی ایجاد کند. از این منظر، هرمز «اهرم قدرت نامتقارن» است. ایران با تکیه بر موقعیت جغرافیایی، میتواند هزینههای جنگ را بهطور نامتناسب بر اقتصاد جهانی تحمیل کند. این همان جایی است که جغرافیا به سیاست ترجمه میشود و سیاست به اقتصاد.
انرژی و آب در مرکز بحران
بحران کنونی محدود به نابودی تجهیزات نظامی و زیرساختهای انرژی ایران نیست. ایران تهدید کرده در صورت حمله به نیروگاهها، زیرساختهای انرژی و آب کشورهای خلیج فارس را هدف قرار دهد. بحرین و قطر تقریباً کل آب مصرفی خود را از آبشیرینکنها دریافت میکنند، امارات بیش از 80 درصد و عربستان سعودی نیز وابستگی شدید دارد.
این وضعیت، جنگ را از یک نزاع منطقهای محدود به یک بحران جهانی قابلیت زیست و زیرساخت انسانی ارتقا داده است. هر حمله تازه، امنیت انسانی و زیستبومی منطقه را تحت فشار قرار میدهد و نشان میدهد که در جهان مدرن، جنگ و اقتصاد انسانی و انرژی، بهطور عمیق با یکدیگر در هم تنیده شدهاند.
ورود آب به معادله جنگ، نشانه گذار به مرحلهای است که میتوان آن را «جنگ بر سر بازتولید حیات» نامید. اگر در قرن بیستم نفت محور اصلی جنگها بود، در قرن بیستویکم، ترکیب انرژی و آب به زیرساخت اصلی بقا تبدیل شده است.
در این سطح، جنگ دیگر صرفاً رقابت دولتها نیست، بلکه به تهدیدی علیه «زیرساختهای زندگی» تبدیل میشود. این یعنی مرز میان جنگ و فاجعه انسانی بهشدت باریک شده است. هر حمله میتواند بهسرعت از یک اقدام نظامی به یک بحران انسانی گسترده تبدیل شود.
فرسایش صنعتی و ژئواکونومی؛ بحران تنگستن و مهمات
هر موشک شلیکشده به ایران نه تنها موجودی مهمات را کاهش میدهد، بلکه ذخایر مواد راهبردی، به ویژه تنگستن، را نیز تحلیل میبرد. محدودیت صادرات چین و افزایش قیمتها، نمونهای از تاثیر بحران نظامی بر زنجیره جهانی تولید و صنایع استراتژیک است.
این وضعیت نشان میدهد که جنگ، نه فقط مسئله میدانی بلکه بحران ژئواکونومی و صنعتی است که میتواند ظرفیت نظامی و اقتصادی غرب را همزمان کاهش دهد. تاریخ نشان داده است بحرانهای نظامی طولانیمدت، اغلب موجب بازتعریف قدرت اقتصادی جهانی و جابجایی منابع حیاتی میشوند.
بحران تنگستن، نمونهای از چیزی است که میتوان آن را «آشکار شدن زیرساختهای پنهان جنگ» نامید. جنگها نهتنها در میدان نبرد، بلکه در زنجیرههای تأمین، معادن، کارخانهها و بازارهای جهانی جریان دارند.
این وضعیت نشان میدهد که جهانیشدن، که زمانی بهعنوان عاملی برای کاهش جنگ تصور میشد، اکنون خود به میدان جدیدی از رقابت و آسیبپذیری تبدیل شده است. وابستگی به چین در مواد استراتژیک، به این معناست که هر جنگ منطقهای میتواند به سرعت به یک تنش در ساختار اقتصاد جهانی تبدیل شود.
فشار بر بازارهای جهانی و اقتصاد سیاستی
شاخصهای اقتصادی جهانی نشان میدهند که جنگ ایران به یک مشکل اقتصاد سیاسی جهانی بدل شده است، شاخص نیکی ژاپن 3/5 درصد افت کرده، سهام اروپا به پایینترین سطح چهارماهه رسیده، بازدهی اوراق 19 ساله آمریکا به بالاترین سطح 9 ماهه صعود کرده، قیمت نفت به بیش از 120 دلار رسیده (بیش از 55٪ رشد در یک ماه).
درواقع طولانی شدن جنگ فشار را از خاورمیانه، به بازارهای مالی و انرژی جهان منتقل کرده است، این وضعیت نشان میدهد که بنبست نظامی، به سرعت به یک بنبست اقتصاد سیاسی جهانی تبدیل شده و تحلیلگران نمیتوانند صرفاً به سیاستهای محلی یا منطقهای بسنده کنند. بازارهای مالی در اینجا نقش «حسگرهای بحران» را ایفا میکنند. واکنش سریع آنها نشان میدهد که سرمایه جهانی، جنگ را نه بهعنوان یک رویداد محلی، بلکه بهعنوان تهدیدی برای ثبات سیستمیک درک میکند.
در این سطح، سیاست بهطور فزایندهای تحت تأثیر بازارها قرار میگیرد. بانکهای مرکزی، دولتها و حتی انتخابات، همگی به نوساناتی وابسته میشوند که منشأ آنها در میدان جنگ است. این یعنی جنگ، بهطور غیرمستقیم دموکراسیها را نیز تحت فشار قرار میدهد.
دیپلماسی اضطراری و عقبنشینی مشروط آمریکا
تعویق پنج روزه ترامپ در حمله به نیروگاههای ایران و اشاره به گفتگوهای «سازنده» با تهران، نشاندهنده محدودیتهای عملی آمریکا در میدان است. جمهوری اسلامی با تهدید به هدف قرار دادن زیرساختهای حیاتی منطقه، قدرت بازدارندگی خود را به رخ کشیده است. درواقع بنبست کنونی تنها با درک تعامل میان قدرت نظامی، ظرفیت اقتصادی و منابع حیاتی انسانی قابل حل است. هیچیک از طرفها نمیتوانند به ابزارهای یکجانبه نظامی یا دیپلماسی سطحی اعتماد کنند.
تعویق حمله را میتوان نشانهای از ورود به «دیپلماسیِ تحت اجبار» دانست؛ جایی که مذاکره نه از موضع قدرت مطلق، بلکه از دل محدودیتها و هزینهها شکل میگیرد. در چنین شرایطی، دیپلماسی دیگر ابزار انتخابی نیست، بلکه نتیجه اجتنابناپذیر بنبست است، این نوع دیپلماسی، شکننده و موقت است، زیرا ریشههای بحران همچنان پابرجاست.
بنابراین جنگ کنونی نمونهای کلاسیک از شکست تصور «پیروزی آسان» است، این بحران همزمان نظامی، اقتصادی، انسانی و زیستبومی است و هیچ راه خروج سادهای ندارد. هر گزینه – چه ادامه جنگ، چه فشار اقتصادی، چه باز کردن تنگه هرمز – پیامدهای پیچیده و پرهزینه دارد.
تاریخ نشان داده است که تنها با تحلیل انتقادی و جامع از ابعاد نظامی، اقتصادی، انسانی و سیاسی میتوان فهمید که این جنگ نه یک «رویداد مقطعی»، بلکه یک بحران ساختاری و جهانی است. هرگونه راهبرد سطحی یا سادهانگارانه، صرفاً به فرسایش بیشتر منابع و افزایش بنبست خواهد انجامید.
آنچه این جنگ را متمایز میکند، «چندلایگی ساختاری» آن است. ما با بحرانی مواجهیم که در آن، سطوح مختلف – نظامی، اقتصادی، زیستمحیطی، اجتماعی و ژئوپلیتیک – بهطور همزمان درگیر هستند. در چنین وضعیتی، هر راهحل تکبعدی محکوم به شکست است. آنچه نیاز است، نه صرفاً پایان جنگ، بلکه بازاندیشی در منطقهایی است که جنگ را تولید میکنند، منطق انباشت قدرت، منطق امنیتمحوری افراطی و منطق اقتصاد جهانی مبتنی بر رقابت منابع. در غیر این صورت، حتی اگر این جنگ پایان یابد، ساختارهایی که آن را ممکن کردند، پابرجا خواهند ماند و این یعنی بازگشت بحران، در شکلی دیگر و در زمانی دیگر.
قندیل پرس