امید ماندگار – قندیل پرس
اگر بخواهیم جایگاه سپاه پاسداران را در ایران امروز بفهمیم، باید آن را نه در خلأ، بلکه در یک ردیف تطبیقی کنار سه الگوی کلاسیک ارتش سیاسی بخوانیم: مصر، پاکستان و ترکیه. این سه تجربه، سه صورت متفاوت از نسبت ارتش و دولت را نشان میدهند. در مصر، ارتش از ۲۰۱۱ به اینسو به بازیگر تعیینکننده سیاست بدل شد، در ۲۰۱۳ مرسی را کنار زد و در خوانش یزید سایق از «جمهوری دوم» السیسی، درون نوعی «سرپرستی نظامی» و «سرمایهداری دولتی نظامی» تثبیت شد؛ نظمی که از بالا منسجم است اما از حل بحرانهای سیاسی و اجتماعی ناتوان میماند. در پاکستان، ارتش از اواخر دهه ۱۹۵۰ به اصلیترین نهاد قدرت تبدیل شد، در اقتصاد نفوذ کرد و تا امروز در پیوند با سیاست، قضاوت و امنیت باقی مانده است؛ بهطوری که در ۲۰۲۵ حتی با اصلاح قانون اساسی، قدرتهای تازهای برای فرمانده ارتش تثبیت شد. در ترکیه، برعکس، ارتش مداخلهگر کلاسیک پس از صعود AKP و بهویژه پس از کودتای نافرجام ۲۰۱۶ تا حد زیادی به حاشیه رانده شد و وزن سیاسیاش کاهش یافت، هرچند خود دولت بهشدت امنیتی و نظامینمایانه باقی ماند. این سه تجربه، سه آرایش از «ارتش حافظ»، «ارتش قیم» و «ارتش مهارشده» را در برابر ما میگذارند.
در مصر، ارتش فقط یک بازوی دفاعی نیست؛ ستون نگهدارنده نظم سیاسی است. کارنگی در ۲۰۲۵ صریح میگوید که السیسی «جمهوری دوم»ی ساخته که در آن هژمونی سیاسی واقعی بهدست نمیآید و حکومت بر «سرپرستی نظامی» تکیه دارد. همین الگو را CMI نیز از ۲۰۱۱ بهبعد ثبت میکند: SCAF دولت را در دست گرفت، سپس در ۲۰۱۳ در کنار بسیج خیابانی و با اتکا به بحران مشروعیت مرسی، او را سرنگون کرد. در سطح اقتصاد، ارتش مصر نیز صرفاً مصرفکننده بودجه نیست؛ در بازار، پروژههای زیربنایی و حتی کالاهای راهبردی حضور دارد. گزارش رویترز در ۲۰۲۴ نشان داد یک نهاد وابسته به ارتش مصر واردات گندم را از نهاد قدیمی دولتی تحویل گرفته است؛ یعنی ارتش در مصر نه فقط حافظ قدرت، بلکه توزیعکننده منابع و کنترلکننده گلوگاههای حیاتی است. نتیجه این است که ارتش در مصر، دولت را از بیرون مدیریت نمیکند؛ خود دولت را به شکل خاصی سازمان میدهد.
پاکستان نمونه دیگری است، اما با منطق متفاوت. ارتش پاکستان از اواخر دهه ۱۹۵۰ به قدرت سیاسی اصلی تبدیل شد، در دهه ۱۹۸۰ نفوذش در تصمیمگیری تثبیت شد، و در دهه ۱۹۹۰ نفوذ اقتصادیاش اوج گرفت و تا امروز هم بازگشتی واقعی نداشته است. در ۲۰۲۵، رویترز گزارش کرد پارلمان پاکستان با اصلاح قانون اساسی، قدرتهای فرمانده ارتش را گسترش داد، پست فرمانده کل نیروهای دفاعی را ایجاد کرد و صلاحیتهای دیوان عالی را محدود کرد؛ منتقدان آن را ضربهای عمیق به دموکراسی دانستند. همزمان، روزنامههای بینالمللی از افزایش ۲۰ درصدی بودجه دفاعی پس از درگیری با هند و نیز از قرارداد چندمیلیارددلاری فروش سلاح پاکستان به نیروهای لیبی خبر دادند؛ نشانهای از آنکه ارتش پاکستان فقط یک نهاد داخلی نیست، بلکه بازیگر اقتصاد سیاسی و صادرات امنیت هم هست. در اینجا ارتش، کشور را نه با سرکوب آشکار مداوم، بلکه با نوعی اقتدار نهادینهشده اداره میکند؛ اقتداری که میتواند لباس قانون به تن کند و همچنان نظامی بماند.
ترکیه، در نقطه مقابل این دو، مسیر دیگری را پیمود. CMI تاریخ روابط مدنی-نظامی ترکیه را به چهار فاز تقسیم میکند: جمهوری اولیه، عصر مداخلات منظم نظامی، دوران قانون اساسی اقتدارگرا و سپس پایان تدریجی قیمومت نظامی از ۲۰۰۲ بهبعد. در سالهای اخیر، نسبت «دولت ضعیف/ارتش قوی» به «دولت قوی/ارتش کمنفوذ» تغییر کرده است. پس از کودتای نافرجام ۲۰۱۶، هر اثر غیررسمی ارتش بر سیاست و حتی محبوبیت اجتماعیاش عملاً پایان یافت. با اینحال، منابع مختلف نشان میدهند این به معنای حذف منطق امنیتی نیست: آنچه تضعیف شد، استقلال سیاسی ارتش بود، نه میل دولت به استفاده از زور، صنعت دفاعی و سیاست خارجی مداخلهگر. بنابراین ترکیه نمونه «مهار ارتش و گسترش دولت امنیتی» است، نه نمونه دولت غیرنظامی خنثی.
این سه الگو برای فهم ایران ضروری هستند، چون سپاه پاسداران نه شبیه ارتشهای صرفاً حرفهای است، نه دقیقاً مثل ارتشهای قیم و نه مانند ارتش مهارشده ترکیه. سپاه از آغاز برای «حفاظت از انقلاب» ساخته شد، نه فقط برای حفاظت از مرز. این نهاد پس از انقلاب ۱۹۷۹ شکل گرفت و مستقیماً به رهبر پاسخ میدهد. در متن قانون اساسی ایران، ماده ۱۵۰، مأموریت سپاه «حراست از انقلاب و دستاوردهای آن» تعریف شده است؛ یعنی سپاه از نظر حقوقی برای دفاع از یک نظم سیاسی-ایدئولوژیک ساخته شد، نه برای موازنه عادی قوای خارجی. در روایتهای مختلف و نیز در تحلیلهای دانشگاهی، بنیانگذاری آن به نگرانی خمینی از وفاداری ارتش شاهنشاهی و ترس از کودتا بازمیگردد.
پس از انقلاب، جمهوری اسلامی با ساختن یک نیروی موازی، عملاً دو ارتش ایجاد کرد: یکی ارتش کلاسیک برای دفاع سرزمینی و دیگری سپاه برای دفاع از رژیم. این دوگانگی، تصادفی نبود؛ منطق بقای رژیم بود.
تاریخ ۴۷ ساله سپاه را اگر فشرده کنیم، سه مرحله میبینیم. مرحله اول، دهه انقلاب و جنگ است: سپاه در کوران ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۸ از یک شبهنظامی انقلابی به نیرویی مستقل و ثمربخش برای بقای نظام تبدیل شد. در جنگ ایران و عراق، سهم بودجه نظامی سپاه از ۷.۳ درصد در ۱۹۸۰ به ۲۰.۳ درصد در ۱۹۸۲ و نزدیک به نیمی از کل بودجه نظامی تا ۱۹۸۷ رسید؛ یعنی جنگ، نهفقط سپاه را نساخت، بلکه آن را به «ضرورت ساختاری» نظام بدل کرد. مرحله دوم، دوران پس از جنگ و بهویژه از رفسنجانی به بعد است؛ جایی که اقتصاد، سازندگی، پیمانکاری عظیم و شرکتهای زیرمجموعه مثل خاتمالانبیاء سپاه را از یک نیروی جنگی به یک امپراتوری اقتصادی-امنیتی تبدیل کردند. پژوهشهای مختلف نشان میدهند که سودهای این شبکه اقتصادی بارها برای فعالیتهای منطقهای، برنامههای موشکی و هستهای و حفظ نفوذ برونمرزی بهکار رفته است. مرحله سوم، پس از ۲۰۰۹ و سپس پس از ۲۰۱۸ است: سپاه از «بازیگر مهم» به «مرکز ثقل رژیم» تبدیل شد؛ بازیگری که هم در خیابان، هم در اقتصاد هم در منطقه و هم در سیاست جانشینی حضور داشت.
نکته فلسفی مهم این است که سپاه فقط یک «نهاد» نیست؛ صورت سازمانیافته یک ترس مؤسس است. انقلاب ۵۷ رژیمی را بر سر کار آورد که برای زندهماندن نمیتوانست به ارتش سنتی اعتماد کامل کند، اما بدون یک ارتش تخصصی هم نمیتوانست دوام بیاورد. نتیجه، ساختن نیرویی بود که هم وفاداری ایدئولوژیک داشته باشد، هم توان سرکوب داخلی، هم ظرفیت جنگ خارجی و هم دسترسی به اقتصاد. همین چندلایگی است که سپاه را از ارتشهای مصر، پاکستان و ترکیه متمایز میکند. در مصر، ارتش حافظ نظم است؛ در پاکستان، قیم نظم است؛ در ترکیه، ارتش از قیمومت کنار زده شد؛ اما در ایران، سپاه به «دولت درون دولت» بدل شد. اگرچه نهادهای مدنی و دولت انتخابی در ایران وجود دارند، اما در عمل «سران نظامی» و بهویژه سپاه، منطق واقعی دولت را تعریف میکنند. اینجا تفاوت میان ظاهر حقوقی و هسته واقعی قدرت بسیار مهم است.
جنگ ۲۰۲۶ این هسته را از حالت پنهان به حالت آشکار برد. رویترز در ۱ مارس گزارش داد علی خامنهای در حملات آمریکا و اسرائیل کشته شد. بعدتر، همین خبرگزاری نوشت که سپاه، مجتبی خامنهای را با فشار و هدایت خود بهعنوان رهبر جدید پیش برد؛ و نیز تصریح کرد که «سپاه و فرماندهان امنیتی اکنون جنگ و راهبرد را پیش میبرند»، «هیچ داور روشنی باقی نمانده»، و «سپاه روی هرمز، پرونده هستهای، و گفتوگو با آمریکا اهرم دارد». در گزارش دیگری، رویترز گفت پس از مرگ خامنهای، سپاه و هسته سخت امنیتی فرمان جنگ را به دست گرفتند و ساخت سیاسی دولت، از جمله رئیسجمهور، ناچار به عقبنشینی شد؛ نمونهاش ماجرای عذرخواهی مسعود پزشکیان از دولتهای خلیج فارس بود که با خشم سپاه مواجه شد و او را وادار به عقبنشینی کرد. این دادهها، اگر کنار هم گذاشته شوند، نشان میدهند که «پساخامنهای» نه خلأ قدرت، بلکه انتقال وزن قدرت از روحانیت به فرماندهی نظامی بوده است.
آنچه رخ داده یا در حال رخ دادن است، «کودتای کلاسیک» نیست؛ زیرا سپاه برای تصرف قدرت ناگزیر از کنارزدن آشکار نهادهای موجود به سبکهای قرن بیستمی نیست. بلکه با یک جابهجایی درونساختاری روبهرو هستیم: فرماندهی امنیت، جنگ، اقتصاد و جانشینی از لایه روحانی-تشریفاتی به لایه نظامی-عملی منتقل میشود. گزارشها حاکی از آن است حتی در تعیین جانشین، سپاه از «موافقت» روحانیان عبور کرده و انتخاب مجتبی خامنهای را تحمیل کرده است؛ و همزمان میگوید این انتخاب میتواند رژیم را به «دولت نظامی با نقاب مذهبی نازک» نزدیکتر کند. این دقیقاً همان چیزی است که ایران را از مصر و پاکستان نیز متمایز میکند: در آن دو کشور ارتش نهاد قیم بود، اما در ایران، سپاه هم قیم است، هم ایدئولوگ، هم کارفرما، هم شبکه امنیتی، هم ابزار سیاست خارجی.
اگر این یکدستسازی تثبیت شود، مسیر آینده ایران بهاحتمال زیاد به سه ویژگی نزدیک میشود. نخست، نظامیشدن تصمیمگیری؛ نه به این معنا که همهچیز علناً در دست یونیفورم باشد، بلکه به این معنا که تصمیم نهایی درباره جنگ، صلح، هرمز، پرونده هستهای و رابطه با آمریکا در دست شبکه امنیتی بماند. دوم، اقتصاد امتیازمحور و پادگانی؛ همانگونه که در مصر و پاکستان ارتش بر توزیع رانت و بودجه اثر میگذارد، در ایران نیز سپاه میتواند به موتور بازتوزیع منابع، پروژهها و امتیازات تبدیل شود؛ فقط با شدت و نفوذ بیشتر، چون به اقتصاد تحریمزده و شبکههای موازی قاچاق، تهاتر و دورزدن تحریم وصل است.
سوم، دیپلماسی از موضع فشار؛ با چنین ساختاری، تعامل ایران با جهان نه بر اساس اعتماد، بلکه بر اساس اهرمهای تهدید، بازدارندگی و بدهبستانهای تاکتیکی با قدرتهای بزرگ شکل میگیرد. این یک پیشبینی استنتاجی است، اما روی دادههای واقعی امروز سوار است: سپاه اکنون بر هرمز، جنگ و جانشینی دست بالا دارد؛ پاکستان نشان میدهد که چگونه ارتش میتواند قانون اساسی را به سود خود بازنویسی کند؛ مصر نشان میدهد که ارتش میتواند به دولت اقتصادی دائمی بدل شود؛ و ترکیه نشان میدهد که مهار نظامی ممکن است، اما فقط وقتی که نیروی سیاسی دیگری بتواند آن را از بالادست به پاییندست براند. ایران سپاهی، در صورت تثبیت، به الگوی مصر نزدیکتر میشود تا ترکیه، با این تفاوت که از حیث بیرونی، بسیار تهاجمیتر و از حیث ایدئولوژیک، بسیار بستهتر خواهد بود.
اما خطر اصلی برای خود رژیم هم همینجاست. یکی از تحلیلگران در همان روزهای پس از قتل خامنهای گفته بود پرسش اصلی این است که آیا مرگ او «هوا را از سپاه» میگیرد یا سپاه صف میبندد و سختتر میشود. دادههای اخیر نشان میدهد سپاه فعلاً به سناریوی دوم رفته است: فشردهتر، سختگیرتر، و جنگمحورتر. ولی هرچه سپاه بیشتر دولت شود، هزینه نمایندگی سیاسی نظام هم بالاتر میرود؛ چون سپاه برای اداره بحران ساخته شده، نه برای تولید رضایت پایدار. مصر و پاکستان نشان میدهند که نظامیسازی میتواند دههها دوام بیاورد، اما دائماً با فرسایش مشروعیت، اقتصاد رانتی و انسداد سیاسی همراه است. ترکیه هم نشان میدهد که اگرچه میتوان ارتش را عقب راند، اما بدون دموکراتیزهکردن واقعی قدرت، فقط شکل اقتدار از قیمومت نظامی به اقتدار ریاستی-امنیتی تغییر میکند. بنابراین، ایران پساخامنهای اگر بهدست سپاه یکدست شود، نه به ثبات حقیقی میرسد و نه به فروپاشی فوری؛ بلکه وارد دورهای از حاکمیت نظامی نرمپوشیده با ایدئولوژی مذهبی میشود: رژیمی که هم از جامعه میترسد و هم جامعه را میخواهد از نو مهندسی کند. این شاید دقیقترین صورتبندی برای آینده نزدیک ایران باشد.
اگر این تحلیل را به یک گزاره فشرده برگردانیم، باید گفت سپاه پاسداران در ایران امروز در حال عبور از نقش «ستون بقای نظام» به نقش «خود نظام» است. این تحول، محصول یک روز و یک جنگ نیست؛ نتیجه ۴۷ سال انباشت جنگ، سرکوب، اقتصاد موازی و حذف توازنهای نهادی است. مصر و پاکستان به ما میگویند ارتش چگونه میتواند دولت را ببلعد؛ ترکیه به ما میگوید چگونه میتوان ارتش را مهار کرد؛ و ایران به ما نشان میدهد وقتی یک نیروی نظامی از ابتدا برای حفاظت از یک ایدئولوژی و نه یک کشور ساخته شود، مرز میان «دفاع از انقلاب» و «مالکیت انقلاب» کمکم محو میشود. اکنون، پس از مرگ خامنهای و در شرایطی که سپاه بر جنگ، جانشینی و مذاکره سایه انداخته است، مسئله دیگر فقط این نیست که «چه کسی حکومت میکند»، بلکه این است که آیا هنوز میتوان از حکومت بهمثابه امر سیاسی سخن گفت، یا با یک صورت کاملتر دولت نظامی روبهرو شدهایم. دادههای موجود، با همه احتیاط لازم، به دومی نزدیکترند.
درس نهایی این تطبیق برای کوردها، در باشور، روژاوا، روژهلات و باکور، این نیست که «ارتش» را بهمثابه یک بت سیاسی بازسازی کنند، بلکه این است که بفهمند موجودیت جمعی بدون سازوکار دفاعی واحد، منضبط، پاسخگو و تابع اراده سیاسی روشن در برابر دولتهای مسلح پیرامون، همیشه بهسوی فرسایش رانده میشود؛ تجربه مصر، پاکستان و ترکیه نشان میدهد هرجا نیروی مسلح از امر عمومی جدا شود یا به ابزار قیمومت و رانت بدل گردد، خود سیاست را میبلعد، اما هرجا جامعه نتواند دفاع خود را در قالب نهادی متمرکز و هماهنگ صورتبندی کند، بهسادگی میان نیروهای بیرونی، شکافهای درونی و بازی قدرتهای بزرگ تجزیه میشود. از اینرو، برای روژاوا، مسئله این نیست که شکل افقی مقاومت را انکار کند، بلکه باید میان افق مردمی و ضرورت فرماندهی واحد یک توازن سخت و دقیق بسازد؛ برای روژهلات، درس اصلی این است که حق تعیین سرنوشت بدون نیروی دفاعی منسجم، در معرض شکار دائمی جمهوری اسلامی و بازیگران منطقهای میماند؛ و برای باکور، هرچند میدان عمل زیر فشار دولت ترکیه محدودتر است، اصل بنیادین همان است: دفاع ملی اگر به سازمان واحد، دکترین روشن، انضباط نهادی، و پیوند با جامعه تبدیل نشود، یا به پراکندگی میافتد یا به ابزار دیگران بدل میشود. پس کوردها باید به ارتش واحد نه بهعنوان میل جنگافروزانه، بلکه بهمثابه حداقل شرط بقا و حداکثر امکان صلح پایدار نگاه کنند: ارتشی که از جامعه جدا نباشد، از سیاست فرمان بگیرد، بهجای ماجراجویی از بازدارندگی حمایت کند، و بهجای بازتولید اقتدار کور، تضمینکننده امکان زیست آزاد در آینده باشد.
قندیل پرس