احمد یاری- قندیل پرس
مسئله اصلی در نسبت روژهلات کوردستان و سیاست ایرانی، این نیست که چه کسی بر سر قدرت مینشیند؛ مسئله این است که خود «قدرت» در فرم ایرانی چگونه فهم و سازماندهی میشود. جمهوری واقعی نه بازپسگیری یک پرچم یا یک نماد، بلکه رجوع به شهروندان مستقل و برابر است؛ یعنی حقوق باید بر هر هویت تحمیلی مقدم باشد، نه برعکس. وقتی هویت «ایرانی اصیل» یا «شیعه مؤمن» بر حقوق تقدم پیدا کند، جمهوری از درون تهی میشود و به امتداد همان منطق طردی بدل میگردد که هم پهلوی و هم جمهوری اسلامی، هر یک با زبان خود، بازتولیدش کردهاند. این همان هستهای است که باید مبنای خوانش کنگره آزادی ایران و سپس نقد احزاب روژهلاتی قرار گیرد.
در لایه عمیقتر، شباهت پهلوی و جمهوری اسلامی در «شکل حکومت» نیست؛ در «فرم دولت» است. هر دو، با وجود تفاوتهای نمادین و ایدئولوژیک، بر یک هسته واحد تکیه دارند؛ ارجحیت هویت مرکزی بر حقوق برابر. پهلوی با باستانگرایی، مرکزگرایی و زبان ملیسازی اقتدارگرایانه این کار را میکرد؛ جمهوری اسلامی با شیعیسازی دولت، زبان امت و ولایت فقیه و دستگاه امنیتی-فقهی همین منطق را ادامه داد. در هر دو حالت، ایران بهمثابه یک جوهر پیشینی تصور میشود؛ گویی یک «ذات ایرانی» وجود دارد که سپس باید زبانها، ملیتها، مناطق و حافظههای متفاوت را بهسوی خود بکشد. این جوهرگرایی، ملیتهایی مثل کوردها را از سوژههای مؤسس سیاست به «مسئله انتظامی» فرو میکاهد. روشنفکری ایرانی، از برخی چپها تا لیبرالها و ملیگرایان در ساختن این ملت مصنوعی شریک بوده است؛ نه همیشه با نیت سرکوب، اما با پذیرش افق واحدساز دولت-ملت.
این تمایز مهم است که نقد رادیکال به این سنت، نقد اشخاص نیست؛ نقد «منطق» است. منطق حاکم بر دولت ایرانی، ملیتهای حاشیهرانده را یا باید در شکل «شهروند همسان» حل کند، یا بیرون دایره مشروعیت نگه دارد. از اینرو، کورد بودن در این نظم فقط یک تفاوت فرهنگی نیست؛ یک مسئله سیاسی است، چون کورد، وقتی از حق زبان، خودگردانی، حافظه و مشارکت مؤسس سخن میگوید، نظم جوهرگرا را به چالش میکشد. به همین دلیل است که هم در دوران پهلوی و هم در جمهوری اسلامی، صورت سرکوب ممکن است عوض شده باشد، اما صورت طرد، مرکزگرایی و هویتمحوری تغییر بنیادین نکرده است. از همینجا میشود فهمید چرا «جمهوری» در ایران رسمی، تا وقتی به حقوق برابر ملیتها تن ندهد، میتواند فقط نامی تازه برای همان دولت واحد قدیم باشد.
بر مبنای همین زمینه، کنگره آزادی ایران را باید نه بهعنوان بدیل رهاییبخش رادیکال، بلکه بهعنوان سازوکار انتقالی مدیریتشده فهم کرد. متن تأسیس کنگره بهوضوح میگوید هدفش ایجاد بستر هماهنگی و همکاری میان نیروهای دموکراسیخواه و کثرتگراست، اما همزمان بر «یکپارچگی سرزمینی ایران» تأکید میکند و مأموریت خود را طراحی راهحلهایی برای کاهش تمرکز قدرت، جلوگیری از انسداد سیاسی، خشونت داخلی و فروپاشی نهادی تعریف میکند. در زبان خود کنگره، پروژه نه «تأسیس یک نظم نو» بلکه «گذار مسئولانه» از جمهوری اسلامی است. این تفاوت تعیینکننده است؛ گذار میخواهد نظم را منتقل کند؛ تأسیس رادیکال میخواهد مفهوم نظم و حاکمیت را بازتعریف کند.
در همین متن، کنگره تصریح میکند که خودش را نه نهاد سیاسی حاکمیتی، نه جایگزین اراده مردم و نه محل تعیین نهایی قدرت میداند؛ بلکه یک پلتفرم تسهیلگرانه برای تعامل، مصالحه و تصمیمسازی در شرایط بحران معرفی میکند. این تأکید مکرر بر میانجی بودن، در ظاهر فضیلت است، اما در سطح فلسفی یک محدودیت هم دارد؛ کنگره میخواهد اختلافها را قابلمدیریت کند، نه اینکه از دل اختلاف، صورت حاکمیت را دگرگون کند. حتی ساختار عضویت آن-تا ۱۰۰ عضو، با سهمیههای تعریفشده برای فعالان حزبی، صنفی، زنان، حقوقدانان، دانشگاهیان، کارآفرینان و سیاستمداران ایرانی در عرصه بینالمللی-نشان میدهد که ما با یک مهندسی انتقال مواجهیم، نه با یک مجمع مؤسس کثرتگرا که بخواهد خود اصل دولت واحد را زیر سؤال ببرد. این یک دموکراسی انتقالی کنترلشده است، نه یک انقلاب در فرم حاکمیت.
نکته حساستر این است که کنگره در بخش «پرسشهای متداول» رسمی خود میگوید در ابتدا با نام «گفتوگو برای ایران» آغاز شده، بعد در لندن در ۲۳ و ۲۴ فوریه ۲۰۲۶ به «کنگره آزادی ایران» تغییر نام داده، از هیچ دولت یا سازمان خارجی تغذیه نشده و سرمایهاش تا این لحظه از کارآفرینان ایرانی تأمین شده است. همچنین صراحتاً میگوید نهادی برای انتخاب رهبری یا ساخت ائتلاف انتخاباتی نیست و بهدنبال مدلسازی یک «تسهیلگری» مسئولانه در دوره گذار است.
این خودتوصیفی، اگرچه برای جلوگیری از سوءظن وابستگی مهم است، اما از زاویه انتقادی یک نتیجه دارد؛ کنگره میخواهد خود را بیرون از سیاست قدرت نشان دهد، در حالی که درست در قلب سیاست قدرت قرار دارد. این یعنی «کثرت» در اینجا بیش از آنکه یک افق مؤسس باشد، یک تکنیک مدیریت تنش است.
اگر بخواهیم فشرده و دقیق بگوییم، افق این کنگره با فرم جمهوری و حاکمیت از رضاشاه تا خامنهای در یک نقطه مشترک است؛ هر دو میخواهند دولت واحد را حفظ کنند و فقط فرم اداره آن را تغییر دهند. پهلوی و جمهوری اسلامی، هر یک با زبان خود، بر این اصل بنا شدند که ایران باید یکپارچه بماند و «تفاوت» فقط تا جایی قابل تحمل است که نظم مرکزی را مختل نکند. کنگره آزادی ایران این میراث را با زبان نرمتری بازتولید میکند: مشارکت همه اتنیکها، زبانها و مناطق، اما در چارچوب «تمامیت ارضی»، یعنی در چارچوب حفظ دولت واحد. این دقیقاً همان جایی است که «کثرت» نمایشی میشود. کثرت، اگر نتواند به بازتعریف حاکمیت منجر شود، نهایتاً به قطعات تزئینی یک ساختار مرکزی تبدیل میشود.
از همین منظر، باید گفت کنگره بیشتر دغدغه «انتقال» دارد تا «بازتعریف». دغدغهاش این است که خلأ قدرت به فروپاشی منجر نشود، گذار بیهزینهتر باشد و بازیگران سیاسی بر سر حداقلهای مشترک به توافق برسند. این دغدغهها قابلفهم هستند، اما تا وقتی خود «ایران» بهمثابه یک جوهر مقدس و غیرقابلمذاکره حفظ شود، مسئله کوردستان، بلوچ، عرب و ترک نه بهعنوان مسئله مؤسس، بلکه بهعنوان مسئله مشارکت در نظم آینده باقی میماند. یعنی ملیتها را به میز دعوت میکنند، اما میز را از پیش طراحی کردهاند. این همان چیزی است که باید با زبان فلسفی آن را «الهیات دولت واحد» نامید؛ دولتی که خود را تنها ظرف ممکن سیاست میداند و هر کثرتی را فقط به شرط انضباطپذیری میپذیرد.
در نقد سه حزب کوردستانی حاضر درکنگره این نکته باید روشن باشد که این نقد، تخریب سیاسی نیست؛ افشای خطر بازتولید همان فرم معیوب است. حزب دموکرات کوردستان ایران، کومله و پژاک هر سه، در حافظه سیاسی کوردها نماد نوعی مقاومت تاریخی هستند؛ اما مسئله این است که آیا در مواجهه با چنین کنگرهای، این مقاومت به سطح «حضور در یک ائتلاف مدیریتشده» تقلیل مییابد یا نه. بر اساس متن رسمی کنگره، حتی اگر همه این نیروها بهطور یکسان و همزمان حاضر نباشند، منطق دعوت و مشارکت آنها در همان افق واحد باقی میماند: حفظ یکپارچگی سرزمینی، مدیریت گذار و پرهیز از فروپاشی نهادی. اگر احزاب کوردی این مفصلبندی را بهصراحت نقد نکنند، در عمل به مشروعیتبخشی همان افقی کمک میکنند که یک قرن است کوردستان را در وضعیت حاشیه نگه داشته است.
درباره پژاک، خود اسناد و مصاحبههای نزدیک به این جریان اهمیت دارند. در گفتوگوهای منتشر شده با رهبران پژاک عنوان شده این نیرو با احزاب کومله و دموکرات رابطهای «عادی» دارد، اما از ماندن در همین سطح عادی ناراضی است و میخواهد آن را به «همگرایی عملی» و مبارزه برنامهریزیشده ارتقا دهد. همچنین میگویند پژاک و کودار بر سازمانهای مدنی، آزادی زن، کنفدرالیسم دموکراتیک و هماهنگی عملی تأکید دارند. این از یک سو نشان میدهد پژاک از حیث نظری، به مسئله فرم حاکمیت حساستر از جریانهای صرفاً جمهوریخواه است؛ اما از سوی دیگر، همین پژاک در رسانه رسمی کنگره بهعنوان نیرویی معرفی میشود که دعوت آن در دست پیگیری است و «سوءتفاهم رسانهای» دربارهاش وجود داشته است. این تذبذب، خود نشانه یک بحران است؛ نیروهایی که باید بر بازتعریف فرم سیاست فشار بیاورند، گاهی در سطح دعوت، حضور و تعامل متوقف میمانند.
حزب دموکرات و کومله نیز در وضعیتی مشابهاند، هرچند تاریخ و زبان سیاسیشان متفاوت است. هر دو حزب، بهویژه در سالهای اخیر، در مدار گفتگو، مذاکره و تاکتیکهای سیاسی گستردهتر حرکت کردهاند؛ اما پرسش اصلی این است که آیا این حرکت به نقد بنیاد جمهوریخواهی ایرانی رسیده است یا نه. اگر نه، آنگاه آنها-با همه نیتهای رهاییبخششان-در بهترین حالت به «شریک قابلنمایش» در یک انتقال تبدیل میشوند. و این دقیقاً همان خطری است که باید با صدای بلند افشا شود؛ کنگره ممکن است کثرت را نمایش دهد، احزاب ممکن است حضور را موفقیت بدانند، اما خروجی واقعی میتواند چیزی جز بازگشت نرم همان جمهوری واحدساز نباشد. مسئله، فقط سهم کوردها در نظم آینده نیست؛ مسئله، اسقاط فرم خود این نظم است.
وقتی اپوزیسیون ایرانی در قالب چنین کنگرهای، با زبانی تازه، همان تکرار استعماری یک قرن گذشته را در قبال کوردستان حمل میکند، چرا احزاب روژهلاتی بهجای هدفگیری شفاف بنیاد آن، هنوز اغلب در سطح مشارکت و ائتلاف میمانند؟ چرا بهجای تبدیل این موقعیت به سکوی نقد «جمهوریخواهی معیوب ایرانی»، مسئله را در حد «حضور، صندلی و نقش» صورتبندی میکنند؟
پاسخ ممکن این است که ترس از انزوا و ترس از متهم شدن به تجزیهطلبی، آنها را به احتیاط بیش از حد میکشاند. اما سیاست رهاییبخش دقیقاً از همینجا آغاز میشود که این ترسها را تبدیل به موضوع نقد کند. حزبی که نتواند بهصراحت بگوید «ما با فرم حاکمیت طردی مسئله داریم»، ناخواسته در بازتولید همان فرم سهم میگیرد.
افق فلسفی مفید برای مردم روژهلات کوردستان، نه انزواست و نه شیفتگی به هر ائتلاف تازه؛ افق مفید، خودآگاهی نهادی است. یعنی مردم باید از احزاب خود مطالبه کنند که مرزهای نظریشان را روشن کنند؛ آیا صرفاً میخواهند در جمهوری آینده «سهمی» بگیرند، یا میخواهند خود مفهوم جمهوری را از جوهرگرایی، مرکزگرایی و طرد رها کنند؟ این پرسش، از نظر عملی، به چند مطالبه مشخص تبدیل میشود: نخست، صراحت در رد این اصل که «تمامیت ارضی» یک تابوی پیشاپیشمقدس است؛ دوم، مطالبه بهرسمیتشناختن ملیتها بهعنوان سوژههای مؤسس سیاست، نه صرفاً گروههای فرهنگی؛ سوم، اصرار بر شکلهایی از حاکمیت غیرمتمرکز، کنفدرال، فدرال یا هر فرم غیرجوهرگرایی که حق تصمیمگیری محلی را واقعی کند؛ و چهارم، پیوندزدن مسئله کوردستان با مسئله بلوچ، عرب، ترک و دیگر ملیتهای تحتسلطه، تا فشار از سطح «مسئله کورد» به سطح «نقد فرم دولت ایرانی» ارتقا یابد.
از نظر استراتژیک، مردم روژهلات باید از احزاب بخواهند که فقط «در کنگرهها حاضر نشوند»، بلکه «در خطوط قرمز سیاسی حاضر شوند». این یعنی هر ائتلاف، هر کنگره و هر گفتوگویی باید با این سؤال سنجیده شود: آیا این سازوکار، امکان بازتعریف حاکمیت را میگشاید یا فقط انتقال نرم همان مرکزیت را ممکن میکند؟ اگر دومی باشد، باید صریحاً نقد شود. روژهلاتیها باید از احزابشان بخواهند بهجای اعتماد مبهم به هر پلتفرم گذار، یک گفتمان مؤسس ارائه کنند: جمهوری غیرجوهرگرا، غیرحذفی و مبتنی بر حقوق برابر ملیتها. در غیر این صورت، «گذار» فقط نام محترمانه بازتولید است. و بازتولید همان دولت واحد، هر نامی داشته باشد، در نهایت همان است که کوردستان را یک قرن به حاشیه رانده است.
کنگره آزادی ایران، در بهترین خوانش، تلاشی است برای مهار بحران گذار؛ اما در خوانش فلسفی سختگیرانه، هنوز در افق الهیات دولت واحد حرکت میکند. از پهلوی تا جمهوری اسلامی و اکنون در این کنگره، یک نخ مشترک دیده میشود: حفظ ایران بهمثابه یک جوهر واحد و پذیرفتن کثرت فقط تا جایی که این جوهر را تهدید نکند. نقد رادیکال کوردی باید دقیقاً این نخ را قطع کند. احزاب روژهلاتی اگر بخواهند واقعاً حامل رهایی باشند، باید از سطح مشارکت در پروژههای انتقالی عبور کنند و به سطح نقد فرم حاکمیت برسند. و مردم روژهلات نیز باید از آنها همین را بخواهند: نه سهم در یک نظم قدیمی، بلکه نقش در ساختن نظمی که خود مفهوم جمهوری را از طرد، جوهرگرایی و مرکزگرایی آزاد کند. این، تنها راه واقعگرایانه و در عین حال رهاییبخش است.
قندیل پرس