قندیلپرس- یادداشت تحلیلی
این مقایسه اگر از سطحِ شعار عبور کند، دربارهی «ذاتِ ملتها» نیست، بلکه دربارهی «فنِ بقا» و «فنِ نهادسازی» است. هم یهودیان و هم کوردها جوامعی یگانه و همگن نیستند؛ پژوهشها هر دو را شبکههایی متکثر، چندپاره و درونیـمتنوع توصیف میکنند، نه یک تودهی واحد با یک روح ثابت. همین نکته مهم است، چون اگر کوردها بخواهند از تجربهی یهودیان چیزی بیاموزند، درس اصلی «شبیه شدن» نیست؛ درس، ساختنِ سازوکارهایی است که از پراکندگی، سرمایهی جمعی میسازند. در مطالعهی دیاسپورای یهودی، عواملی مانند شبکههای اجتماعی، سازمانهای قوی، آموزش و ارتباطات از عناصر اصلیِ تابآوری معرفی شدهاند؛ و در پژوهشهای کوردی نیز بر تکثر، سیالیت و شبکههای فراملی تأکید شده است.
نخستین رازِ بقا در سنت یهودی، «آموزش بهمثابهی زیرساخت» است. پس از ویرانیِ معبد دوم، یهودیت بهتدریج از دینیِ مبتنی بر قربانی به دینیِ مبتنی بر مطالعه، آموزش و مسئولیتِ جمعی برای مدرسه تبدیل شد. در منابع پژوهشی آمده که ربانیگری، سواد عبری و مطالعهی تورات را به مرتبهی وظیفهای مقدس رساند و همین فرهنگِ سواد، قرنها در میان یهودیان اروپا دوام آورد. به همین دلیل، در جوامع یهودی، آموزش صرفاً ارزش اخلاقی نبود؛ ابزاری برای سازگاری، مهاجرت و ورود به حوزههای جدیدِ حرفهای بود. یک پژوهش اقتصادی نیز نشان میدهد که سواد، هزینهی جابهجایی و تجارت را پایین میآورد، امکانِ نگارش قرارداد و استفاده از شبکههای دوردست را افزایش میدهد، و همین امر به شکلگیری شبکههای تجاریِ فراملی یهودی کمک کرده است. برای کوردها، معنای این تجربه روشن است: ملتِ بیمدرسه و بینهادِ دانایی، در بهترین حالت میتواند حافظِ خاطره باشد، اما نه تولیدکنندهی قدرت.
درس دوم، «نهادهای خودیار» است. در جامعهی یهودی، همیاری فقط صدقه یا عاطفهی جمعی نبود؛ شکلِ سازمانیافتهای از بقا بود. منابع تاریخ یهود از انجمنهای همیاری، یعنی «هفراها»، سخن میگویند که در زندگی و مرگ، برای خانوادهها کمک مالی فراهم میکردند و به شکلِ نوعی نهادِ شبهمدنی عمل میکردند. در مطالعهای دربارهی یهودیانِ بغداد نیز سه شبکهی فراملی برجسته شده است: شبکهی تجارت با دیاسپورای بغدادی در هند و جنوبشرق آسیا و انگلستان، شبکهی رسانهایِ متصل به مطبوعات یهودی و شبکهی پیوند با خیریههای یهودی در اروپا و آمریکا که نه فقط کمک سیاسی و مادی میدادند، بلکه آموزش مدرن و ارزشهای تازه را هم وارد میکردند. این دقیقاً همان نقطهای است که کوردها باید جدی بگیرند: اگر همهچیز به احزاب و هیجانهای مقطعی واگذار شود، جامعه در بحران میشکند؛ اما اگر صندوقهای همیاری، بنیادهای آموزشی، شبکههای حقوقی و سازوکارهای دائمیِ امداد ساخته شود، جامعه بهجای واکنش، از قبل آماده میشود.
درس سوم، «پیوندِ دانش با تحرک اجتماعی» است. در تجربهی یهودی، آموزش فقط برای حفظِ هویت نبود؛ برای شکستنِ فقر و کاهشِ آسیبپذیری هم بود. پژوهشها نشان میدهند که در سنت ربانی، آموزشِ همگانیِ پسران و بعدها در عمل اثرگذاری بر آموزشِ دختران، به یک فرهنگِ پایدارِ سواد انجامید؛ این فرهنگ بعدتر به یهودیان امکان داد تا در شرایطِ دگرگونیِ اجتماعی، از مشاغلِ محدود به حرفههای متنوعتر و پرتحرکتر منتقل شوند. در مطالعهی اقتصادِ یهودی نیز آمده که آموزشِ تلمودی و مهارت در استدلال، خواندنِ قرارداد و کار با شبکههای دوردست برای تجارت و مهاجرت حیاتی بوده است. برای کوردها، این یک درسِ بسیار عملی است: زبان و فرهنگ باید حفظ شوند، اما اگر تولیدِ پزشک، مهندس، اقتصاددان، و مدیرِ داده همزمان تقویت نشود، فرهنگ در سطحِ نماد میماند و قدرتِ واقعی بیرون از دسترس میماند. دفاع از هویت بدون سرمایهگذاری در حرفههای سخت، نهایتاً به اعتراضِ بیاثر تبدیل میشود.
درس چهارم، «فیلانتروپیِ نهادی» است. در سنت یهودی، بخشش و نیکوکاری یک امرِ خصوصی و پراکنده نیست؛ یک نظمِ اجتماعیِ ریشهدار است. منبعی در اسپرینگر توضیح میدهد که ارزشها و الگوهای کمک به خیر عمومی از کهنترین منابع یهودی تا امروز ادامه داشتهاند و در دورهی جدید، شبکههای خیریهی یهودی در جهان کارکردی فراتر از کمک فوری داشتهاند: از پشتیبانی از آموزش و خدمات اجتماعی تا ساختنِ ظرفیتِ جمعی و نهادسازی. حتی در جوامع یهودیِ مهاجر در آمریکای شمالی، فدراسیونها و شبکههای خیریه نقشِ سازماندهیِ سرمایهی جمعی را داشتهاند. برای کوردها، این یعنی اگر ثروتِ پراکندهی دیاسپورا فقط در مصرفِ فردی یا در مناسبتهای نمادین خرج شود، یک فرصتِ تاریخی سوخته است.
دیاسپورای کوردی میتواند بهجای «کمک موردی»، به سمتِ وقفِ آموزشی، بورسهای بلندمدت، صندوقهای اضطراریِ خانوادههای زندانیان سیاسی، حمایت از رسانه و آرشیو، و سرمایهگذاری در استارتاپها و پژوهش برود. ثروتِ پراکنده، وقتی نهادی نشود، قدرت نمیسازد.
درس پنجم، «دیاسپورا بهعنوان شبکهی سیاسی» است. دیاسپورای یهودی در طول تاریخ نه فقط حافظِ خاطره، بلکه تولیدکنندهی ارتباط، سرمایه و ایده بوده است. پژوهشهای مربوط به یهودیانِ دیاسپورا نشان میدهند که تابآوریِ آنان از ترکیبِ پیوندهای اجتماعی، سازمانهای قوی، آموزش، ارتباطات و همیاری بیرون آمده است؛ یعنی دیاسپورا فقط محلِ تبعید نیست، میتواند آزمایشگاهِ قدرت باشد. برای کوردها نیز پژوهشهای جدید نشان میدهد که دیاسپوراهای کورد در اروپا و دیگر مناطق، شبکههای فراملیِ اجتماعی، اقتصادی و سیاسی ساختهاند و با فناوریهای ارتباطی جدید توانستهاند منابع را برای حمایت از کوردها در خاورمیانه بسیج کنند. از این منظر، دیاسپورای کوردی نباید فقط صدا و اعتراض تولید کند؛ باید به کارخانهی مهارت، سرمایه، استاندارد، و لابیِ حرفهای تبدیل شود. اعتراض مهم است، اما اگر به ساختنِ نهادهای پایدار ختم نشود، به چرخهای از فرسایش بدل میشود.
درس ششم، «زبان» است، اما نه بهعنوان نوستالژی، بلکه بهعنوان ابزارِ تولیدِ واقعیت. در مورد یهودیان، عبری فقط زبانِ آیینی نبود؛ زبانِ مطالعه، استدلال و بعدتر، ابزارِ آموزشِ مدرن شد. در مورد کوردها، پژوهشهای زبانشناختی و دیاسپورایی نشان میدهد که بهدلیل نبودِ پشتیبانی دولتی، اعضای دیاسپورا خودشان پروژههای برنامهریزیِ زبانی را پیش بردهاند. این نکته بسیار مهم است: کوردها نباید زبان را صرفاً در سطحِ شعر، موسیقی و هویتخواهی نگه دارند؛ زبان باید به حوزهی علم، حقوق، تکنولوژی، روزنامهنگاری، و آموزشِ کودک منتقل شود. رویترز در دسامبر ۲۰۲۴ گزارش داد که در ترکیه، با وجودِ حقِ محدودِ آموزشِ اختیاریِ کوردی، بسیاری از خانوادهها عملاً به آن دسترسی ندارند و کمبودِ معلم و فضای سیاسیِ سرکوبگر، اجرای این حق را دشوار کرده است. پس اگر کوردها در ترکیه، عراق، سوریه و ایران میخواهند آینده بسازند، باید از زبان بهمثابهی زیرساختِ آموزشی و تولیدی دفاع کنند، نه فقط بهمثابهی نمادِ مقاومت.
درس هفتم، «پذیرشِ تفاوت درونگروهی» است. یکی از بزرگترین خطاهای سیاسیِ ملتهای تحت فشار این است که برای بقا، خود را یکدست تصور میکنند. اما پژوهشها دربارهی دیاسپورای یهودی و کوردی هر دو میگویند که این جوامع درونیِ متکثر دارند، و این تکثر اگر درست مدیریت شود، میتواند منبعِ خلاقیت باشد. مقالهی تنگراج دربارهی دیاسپورای کوردی صریحاً علیهِ یک تصویرِ تکصدایی از کوردها میایستد و بر «هتروژنیته، هیبریدیته و چندگانگی» تأکید میکند. در طرف یهودی نیز مرورِ تابآوریِ دیاسپورا نشان میدهد که انواع گوناگونِ هویت، از دینی تا سکولار، از سنتی تا مدرن، در یک شبکهی تابآور همزیست بودهاند. برای کوردها، این نتیجهی عملی دارد: کورد سنی، یارسانی، ایزدی، علوی، سکولار، مذهبی، شهری، روستایی، حزبی، مستقل، چپ، لیبرال، و نسلِ دومِ دیاسپورا باید در یک معماریِ ملیِ باز جا شوند. ملتِ متکثر اگر به اجبارِ یکصدایی بچسبد، انرژیاش را در جنگِ داخلی میسوزاند.
درس هشتم، «سیاستِ زمانِ بلند» است. یهودیانِ پراکنده یاد گرفتند که بقا را نباید در یک انتخابات، یک قیام، یا یک بحران خلاصه کرد؛ بقا پروژهای چندنسلی است. این همان چیزی است که کوردها سخت به آن نیاز دارند. در چهار واحدِ جغرافیاییِ ترکیه، ایران، عراق و سوریه، کوردها تنها زمانی میتوانند به آیندهای نزدیک شوند که از سیاستِ واکنشی به سیاستِ تکرارشوندهی نهادی عبور کنند. یعنی بهجای آنکه هر بار پس از سرکوب، از صفر شروع کنند، باید از هماکنون برای پنجاه سال آینده طراحی کنند: صندوقِ بورسهای بینالمللی، آرشیوِ دیجیتال، دانشگاه و کرسیهای پژوهشی، اتحادیههای حرفهای، شبکهی وکلا، اتاقهای فکر، مراکز داده، و نهادهای حمایت از کارآفرینی. تجربهی یهودی نشان میدهد که یک ملت وقتی قدرت پیدا میکند که بتواند «سرمایهی نمادین» را به «سرمایهی نهادی» تبدیل کند. این تبدیل، همان نقطهای است که فرهنگ از حاشیه به مرکز حرکت میکند.
درس نهم، «دیاسپورا را مرکز بدان، نه حاشیه». در تجربهی کوردی، دیاسپورا مدتها بهعنوان جایگزینِ وطن دیده شده، در حالی که پژوهشها نشان میدهند شبکههای کوردی در اروپا و آمریکای شمالی به شکلگیریِ جنبش، رسانه، مطالعات کوردی و بسیجِ سیاسی کمک کردهاند. از این رو، کوردها باید از دیاسپورا چیزی بیش از «حامیِ احساسی» بخواهند: دیاسپورا باید موتورِ استانداردسازیِ حرفهای، دیپلماسیِ عمومی، سرمایهگذاری، تولیدِ محتوا و حفاظتِ حقوقی باشد.
قندیل پرس