قندیل پرس- یادداشت تحلیلی
در سومین هفته از جنگی که با حملات ایالات متحده و اسرائیل به زیرساختهای نظامی و هستهای ایران آغاز شد، تنگه هرمز به کانون فشردهی یک بحران چندلایه بدل شده است؛ بحرانی که همزمان سطوح نظامی، اقتصادی، دیپلماتیک و حتی تمدنی را دربرمیگیرد. تهدید صریح دونالد ترامپ مبنی بر «محو» نیروگاههای برق ایران در صورت عدم بازگشایی کامل تنگه، نه صرفاً یک موضعگیری سیاسی، بلکه نشانهای از ورود جنگ به مرحلهای تازه است، مرحلهای که در آن زیرساختهای حیاتی غیرنظامی بهطور علنی به اهداف مشروع جنگی تبدیل میشوند.
گذار از جنگ کلاسیک به جنگ زیرساختها
آنچه امروز در حال وقوع است، عبور از الگوی کلاسیک جنگ – که بر درگیری میان نیروهای نظامی متمرکز بود- به سوی نوعی «جنگ شبکهای» است؛ جنگی که در آن، برق، آب، انرژی، داده، مسیرهای ارتباطی، محیط زیست و… به میدان اصلی نبرد بدل شدهاند. تهدید به نابودی نیروگاههای برق ایران، بهویژه «بزرگترین آنها»، بهروشنی نشان میدهد که هدف دیگر صرفاً تضعیف توان نظامی نیست، بلکه فلجکردن زیست روزمره و ایجاد اختلال در بازتولید اجتماعی است.
در این چارچوب، زیرساختها دیگر بیطرف نیستند؛ آنها به ابزارهای فشار و اهرمهای ژئوپلیتیکی تبدیل شدهاند. چنین تغییری، پیامدهای عمیقی دارد، بهگونهای که مرز میان «نظامی» و «غیرنظامی» فرومیریزد و جنگ، مستقیماً بدن جامعه را هدف میگیرد.
هرمز از گذرگاه انرژی تا گلوگاه قدرت
تنگه هرمز در این بحران، نقش یک «گلوگاه ژئوپلیتیکی» را ایفا میکند؛ نقطهای که در آن، جریان حیاتی انرژی جهان متمرکز شده و همین تمرکز، آن را به نقطهای بهشدت آسیبپذیر تبدیل کرده است. تهدید آمریکا برای بازگشایی «بیقید و شرط» این مسیر، در واقع تأکید بر این نکته است که کنترل جریانها، هسته سخت قدرت در نظم جهانی معاصر است.
از سوی دیگر، موضع ایران -که عبور کشتیها را مشروط به هماهنگی امنیتی کرده و تنگه را «برای همه بهجز دشمنان» باز دانسته- نشاندهنده تلاش برای بازتعریف قواعد بازی است، یعنی تبدیل یک آبراه بینالمللی به فضایی نیمهحاکمیتی که در آن، سیاست امنیتی بر قواعد تجارت آزاد غلبه میکند. این تقابل، عملاً افسانه جهانیسازی بیاصطکاک را فرو میریزد. در جهانی که قرار بود جریان کالا و انرژی مستقل از سیاست عمل کند، اکنون همان جریانها به میدان اصلی منازعه تبدیل شدهاند.
منطق تهدید: از بازدارندگی تا انهدام
ادبیات بهکاررفته در تهدید ترامپ – از «محو» تا هدفگیری زیرساختهای حیاتی- نشاندهنده تغییر در منطق بازدارندگی است. در گذشته، بازدارندگی بر پایه تهدید متقابل نظامی میان ارتشها شکل میگرفت؛ اما اکنون، این منطق به سطحی رسیده که نابودی زیرساختهای حیاتی و واردکردن شوک به زندگی غیرنظامیان بهعنوان ابزار بازدارنده مطرح میشود.
پاسخ ایران نیز در همین چارچوب قابل فهم است یعنی تهدید به هدف قرار دادن زیرساختهای انرژی، فناوری اطلاعات و آبشیرینکنهای آمریکا و متحدانش در منطقه. این تقابل، نشان میدهد که جنگ به مرحله «تقارن در آسیبپذیری» رسیده است؛ جایی که هر دو طرف میکوشند با برجستهکردن هزینههای متقابل، طرف مقابل را وادار به عقبنشینی کنند.
گسترش میدان نبرد؛ از نطنز تا دیهگو گارسیا
حملات متقابل نیز نشاندهنده گسترش جغرافیای جنگ است. از هدف قرار گرفتن مجتمع نطنز تا حمله موشکی ایران به نزدیکی تأسیسات دیمونا، و از آن مهمتر، شلیک موشک به سوی پایگاه دیهگو گارسیا در اقیانوس هند، همگی بیانگر عبور از یک جنگ محدود به سوی یک درگیری چندلایه و فرامنطقهای هستند.
ویژهتر آنکه حمله به دیهگو گارسیا، با بردی بیش از 3000 کیلومتر، حامل پیامی استراتژیک است که ایران تلاش میکند نشان دهد که میدان نبرد دیگر به مرزهای جغرافیایی سنتی محدود نیست و میتواند به عمق زیرساختهای نظامی رقیب گسترش یابد.
میتوان گفت در این جنگ، اقتصاد و امنیت بهطور کامل در هم ادغام شدهاند. تهدید به بستن یا کنترل هرمز، مستقیماً بازارهای جهانی انرژی را تحت تأثیر قرار میدهد؛ و در مقابل، حمله به زیرساختهای انرژی، خود به یک اقدام نظامی بدل میشود. این همپوشانی، نشاندهنده ظهور نوعی «امنیتیشدن اقتصاد» است؛ وضعیتی که در آن، هر اختلال اقتصادی میتواند پیامدهای فوری امنیتی داشته باشد.
سرریز بحران و شکنندگی نظم ژئوپلیتیکی در خلیج فارس
تحولات اخیر در پهنه دیپلماسی و امنیت منطقه، دیگر صرفاً نشانههایی از یک تنش گذرا یا رقابت محدود میان دولتها نیست؛ بلکه بیانگر ورود منطقه به مرحلهای از «انباشت بحران» است که در آن، مرز میان جنگ و صلح بهطرزی بیسابقه فرسایش یافته است.
از تشدید تنش با عربستان سعودی و اخراج متقابل دیپلماتها گرفته تا فعالشدن کانالهای میانجیگرانه با عمان، همگی نشان میدهند که بازیگران منطقهای در حال حرکت بر لبه یک گسل ژئوپلیتیکی هستند؛ گسلی که هر لحظه امکان گسیختگی کامل آن وجود دارد.
در این میان، حتی رویدادهایی که در ظاهر «غیرواقعی» یا «تکذیبشده» به نظر میرسند- مانند انتشار خبر تخلیه دوحه- خود بهعنوان واقعیتهای مؤثر در سطح روانی و سیاسی عمل میکنند. در شرایطی که جنگ نهفقط در میدانهای نبرد بلکه در حوزه ادراک و روایت نیز جریان دارد، «شایعه» به ابزار تولید واقعیت بدل میشود. این وضعیت، نشاندهنده گذار منطقه به مرحلهای از «امنیتیشدن فراگیر» است که در آن، اضطراب ژئوپلیتیکی به بخشی از زندگی روزمره دولتها و جوامع تبدیل میشود.
در چنین زمینهای، کشورهای حاشیه خلیج فارس در موقعیتی پارادوکسیکال قرار گرفتهاند؛ از یکسو، بقای اقتصادی و ثبات سیاسیشان به امنیت گذرگاههای حیاتی چون تنگه هرمز وابسته است و از سوی دیگر، همین وابستگی آنان را بهشدت در برابر هرگونه تشدید تنش آسیبپذیر میسازد. این پارادوکس، نوعی «وابستگی ناامن» را شکل داده است؛ وضعیتی که در آن، امنیت نه از طریق استقلال، بلکه از خلال پیوندهای شکننده و پرریسک تأمین میشود.
این وضعیت نشان میدهد که آنچه امروز در حال رخدادن است، صرفاً بحران در سطح کنشگران نیست، بلکه بحران در سطح «نظم» است. نظم منطقهای که پس از دههها بر پایه توازنهای ناپایدار، مداخلات خارجی و ائتلافهای موقت شکل گرفته بود، اکنون در برابر فشار همزمان چندین بحران- نظامی، اقتصادی، انرژی و مشروعیت سیاسی- در حال فرسایش است. در چنین شرایطی، دیگر نمیتوان از «مدیریت بحران» سخن گفت؛ چراکه خودِ سازوکارهای مدیریت، بخشی از بحران شدهاند.
این لحظه را میتوان بهعنوان نقطهای در نظر گرفت که در آن، منطق امنیتی بر تمامی اشکال دیگر عقلانیت سیاسی غلبه یافته است. دیپلماسی دیگر نه ابزار حل منازعه، بلکه امتداد آن با ابزارهای نرمتر است. میانجیگریها نیز، بیش از آنکه بیانگر اراده برای صلح باشند، نشانهای از ترس از فروپاشی کامل وضعیت موجودند.
در نهایت، «سرریز بحران» به این معناست که دیگر هیچ بازیگری نمیتواند خود را در حاشیه امن تصور کند. بحران از مرزها عبور کرده و به یک وضعیت ساختاری بدل شده است؛ وضعیتی که در آن، کل منطقه در نوعی تعلیق دائمی میان جنگ و فروپاشی به سر میبرد. این همان لحظهای است که شکنندگی نظم منطقهای نه بهعنوان یک احتمال، بلکه بهعنوان یک واقعیت عریان خود را آشکار میکند.
قندیل پرس