قندیل پرس- یادداشت تحلیلی
در فهم ذهنیت سیاسی یک شخصیت، نمیتوان صرفاً به گفتههای او بسنده کرد؛ باید ساختار روانی، تاریخ زیست و نیروهای اجتماعی-فرهنگی را که ذهن او را شکل دادهاند تحلیل کرد. این امر خصوصاً دربارهی کسانی صادق است که در موقعیتی میاندار میان میراث یک رژیم گذشته و آیندهای نامعلوم قرار دارند. جایی که عبور از هژمونی گذشته نهتنها سیاسی است، بلکه بخشی از بازسازی هویت جمعی و فردی نیز هست. رضا پهلوی، وارث نمادین سلسلهی پهلوی، دقیقاً در چنین ساختاری جای گرفته است؛ آدمی که در گسست تاریخی ۱۹۷۹ بزرگ شده، دوران شکلگیری هویتیاش در تبعید بوده و اکنون در یک میدان رسانهای-سیاسی متلاطم بهعنوان شخصیتی «منجیوار» بازتولید میشود.
رضا پهلوی در محیطی بسیار خاص رشد کرده است؛ ایزوله از جامعهی ایران قبل و بعد از انقلاب، ولی همزمان درگیر با روایتهای بازگشت و بازیابی ایران قبل از ۱۹۷۹. تجربهی کودکی و نوجوانی ایزوله و جوانی و میانسالی در تبعید، همراه با شنیدن مدام روایت «گمشدهای عظیم» و «بازگشت قریبالوقوع»، ساختار روانی او را با ترکیبی از فقدان واقعی و انتظار مسلح به امید شکل داده است.
این ساختار، در اصطلاح روانکاوی، نوعی «فقدان نمادین» را رقم میزند. فقدانی که نه فقط گمشدن یک موقعیت سیاسی است، بلکه گمشدن هویت جمعی تثبیتشده است. چنین فقدانی تمایل به پرکردن خلأ نمادین با تصاویر بیوقفهی بازسازی گذشته و وعدههای آینده را تقویت میکند.
این تمایل در مواضع رسانهای و شبکههای اجتماعی او خود را به روشنی نشان میدهد؛ تکرار مکرر این پیام که «بازگشت به ایران نه فقط ممکن است، بلکه قریبالوقوع است»، همراه با انباشت بیوقفهی انتظارات مخاطبان، ساختاری ایجاد کرده که هم او و هم پیروانش را در یک حلقهی امید-آرزو نگه میدارد. این ساختار دقیقاً همان چیزی است که در ادبیات سیاسی از آن بهعنوان نئواسطورهسازی منجی یاد میشود.
🔹 در این زمینه باید توجه کرد که فردی که در محیط تبعید رشد کرده و دسترسی مستقیم به عرصههای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی ایران ندارد، فقدان تجربهی مستقیم زندگی اجتماعی ایرانی را با روایتهایی از بیرون پر میکند؛ روایتهایی که اغلب در خدمت ایدهی «بازگشت رستگاریبخش» هستند. این پرکردن خلأ، درونیسازی امید و آرزو، نه یک استراتژی انتخاباتی است، بلکه ساختار روانی تأسّسیافته با تأثیرات بلندمدت بر تصمیمگیری و ادراک سیاسی.
🔹 در مواضع علنی و فعالیتهای رسانهای رضا پهلوی، دو عنصر همواره به چشم میآید؛ سادهانگاری پدیدههای پیچیده سیاسی و توهم بازگشت سریع و بیهزینه. این دو ویژگی وقتی با هم جمع میشوند، ساختاری روانکاوانه را شکل میدهند که میتوان آن را «آرمان منجیوار سیاسی» نامید؛ باور به اینکه یک تغییر بنیادی و سریع امکانپذیر است و این تغییر میتواند در قالبی بیواسطه، بیهزینه و بدون فروپاشی اجتماعی رخ دهد.
🔹 در روانکاوی اجتماعی زمانی که فرد یا گروهی تجربهی فقدان نمادین طولانیمدت را پشت سر گذاشته باشد، تمایل به آرزوگری «هپی-اندینگ» افزایش مییابد. این آرزوگری نه صرفاً امید، بلکه نوعی سازوکار دفاعی علیه اضطراب مرتبط با فقدان کنترل و ابهام آینده است. در این سازوکار، توهم کنترل کامل آینده جایگزین ارزیابی واقعبینانه از ساختارهای قدرت و مقاومتهای اجتماعی میشود.
🔹 در متن مواضع رضا پهلوی، این الگو به روشنی دیده میشود؛ او بارها تأکید کرده که سقوط جمهوری اسلامی «قریبالوقوع» است و این سقوط میتواند بدون هزینههای انسانی بزرگ رخ دهد. این تأکید بر سقوط بیهزینه در برابر دادههای واقعی خشونت و سرکوب، نشاندهندهی واکنشی دفاعی به اضطراب کنترلناپذیری است.
🔹 بسیاری از تحلیلگران سیاسی میگویند که افراد یا گروههایی که در تبعید طولانیمدت قرار دارند، تمایل به ایجاد تصویر اسطورهای خود بهعنوان منجی پیدا میکنند. این تصویر صرفاً یک برساخت رسانهای یا انتخاباتی نیست؛ بلکه مکانیسمی روانی برای تثبیت هویت فردی و پاسخ به فقدان نمادین گذشته است.
در گفتارها و مواضع رسانهای رضا پهلوی، این منجیسازی همواره قابل تشخیص است؛ او خود را نه صرفاً بهعنوان یک رهبر سیاسی ممکن، بلکه بهعنوان یک نقطهی بازگشت تاریخی برای ایران معرفی میکند. این پیام بیشتر شبیه یک آرمان اسطورهای است تا یک برنامهی سیاسی واقعبینانه؛ دقیقاً همان چیزی که در ادبیات علوم سیاسی با عنوان هاله منجیوار شناخته میشود.
دیگر لایهی مهم در فهم ذهنیت رضا پهلوی، گفتمانهایی است که در رسانهها و شبکههای اجتماعی پیرامون او شکل گرفتهاند. این گفتمانها نه فقط بازتاب مواضع او، بلکه بخشی از تولید مشترک معنا و انتظار هستند؛ مخاطبانی که او را بهعنوان نماد بازگشت و خوراک رسانهای برای امید میبینند و رسانههایی که این تصویر را بازتولید میکنند چون مرغ تخمطلایی جذب توجه و مشارکت هستند.
در چنین ساختاری، رابطهی میان صاحب پیام و مصرفکنندهی پیام مبهم میشود؛ آیا رضا پهلوی دارد واقعاً پیامی را صادر میکند، یا دارد در پردهای از بازتاب هالهسازی رسانهای شنا میکند؟ این سؤال مهمی است، چون نشان میدهد که ساختار کنش او تا چه حد توسط مخاطبان و نیروهای رسانهای شکل داده میشود نه صرفاً توسط خود او.
این پویایی، در علوم سیاسی بهعنوان تولید مشترک هویتهای سیاسی در فضای رسانهای شناخته میشود؛ جایی که فرد و مخاطب در یک حلقهی بازخوردی معناسازی گیر میافتند. در این حلقه، پیامها نه یکطرفه، بلکه چندجهته، تقویتکننده و در حال بازتولید هستند.
ساختار ذهنیای که تا اینجا ترسیم شد-یعنی آرمان منجیوار، توهم بازگشت سریع و بازتولید رسانهای بیپایان-میتواند پیامدهای جدی در سطح اجتماعی داشته باشد، بویژه در شرایطی که جامعه پارهپاره، خسته و به دنبال یک نقطهی تجمع آرمانی باشد.
یکی از نمونههای برجسته در این زمینه، مواضع رضا پهلوی نسبت به کوردستان است. در بیانیه اخیر او که منتشر شده، او بارها از واژگانی مانند «تجزیهطلب» و «تهدید امنیتی» برای اشاره به کوردها استفاده کرده، در حالی که واقعیت فعلی قدرت سیاسی کوردستان و مطالباتش پیچیدهتر و متنوعتر از آن برچسبهاست. این نوع موضعگیری را میتوان از دو منظر تحلیل کرد؛ قرائت امنیتی؛ زمانی که یک صدای سیاسی ایرانی، بهجای تلاش برای تلفیق مطالبات اجتماعی متنوع، موضعی امنیتی و تقابلی اتخاذ میکند، بهنوعی بازتولید دوگانهانگاری مرکز-پیرامونی کمک میکند. این دوگانهانگاری میتواند به افزایش شکافهای اجتماعی منجر شود. تشدید قطببندی و ریسک جنگ داخلی؛ وقتی یک بازیگر سیاسی بزرگنمایی ناامنی و تاکید بر «تهدید وحدت ملی» را وارد گفتمان میکند، امکان پذیرش راهحلهای میانه را کاهش میدهد. این نوع گفتمان، اگر با انتظارات منجیوار همراه شود، میتواند به افزایش رادیکالیسم اجتماعی و دوگانگی قابلنفوذ سیاسی دامن بزند.
این خطر بهخصوص در جامعهای که در سالهای اخیر تجربههای جمعی خشن، خشونتهای خیابانی و قطببندیهای شدید را پشت سر گذاشته (مثلاً اعتراضات دیماه ۱۴۰۱) قابل مشاهده است. در چنین زمینهای، هرگونه توهم بازگشت سریع، بدون هزینه و بدون فهم پیچیدگیهای اجتماعی میتواند به افزایش ریسک فروپاشی جمعی، تشدید قطببندیهای قومیتی-ناحیهای و در نهایت احتمال درگیری داخلی کنترلناپذیر دامن بزند.
در سطحی اسطورهای، روایت رضا پهلوی میتواند شبیه داستان منجیای باشد که باز میگردد تا نظم گمشده را بازسازی کند. این اسطوره در بسیاری از فرهنگها مشترک است؛ منجی بازگشتکننده، رهاییبخش ملت، پایانبخش درد و آشفتگی. اما در جهان واقعی سیاست، اسطورهها معمولا هزینههای سنگین و پیامدهای ناشناخته دارند؛ آنها نمیتوانند بهصورت بستههای آماده وارد ساختارهای قدرت، اقتصاد و جامعه شوند. وقتیکه اسطوره با واقعیت زیست اجتماعی مواجه میشود، چند سناریو محتمل است؛ اسطوره در هم میشکند و فرد و پیروانش دچار فروپاشی روانی-سیاسی میشوند. اسطوره به صورت بدیلی خشونتزا و قطبی بازتولید میشود که میتواند به نزاعهای داخلی و فروپاشی اجتماعی بیانجامد. یا اسطوره با واقعیتهای خرد سیاسی تلفیق میشود و به گفتمانهای واقعبینانه و سازنده تبدیل میگردد. در وضعیت فعلی، آنچه مهم است این است که ساختار ذهنی رضا پهلوی، اگر بدون بازنگری واقعبینانه در نسبت با جامعهی ایران و بدون فهم پیچیدگیهای داخلی ادامه یابد، میتواند بهجای همگرایی، به تشدید شکافهای اجتماعی بینجامد. وقتی وعدهی بازگشت سریع همراه با پوشش رسانهای و هالهسازی منجیوار ترکیب میشود، پیامدش لزوماً الهامبخشی نیست؛ بلکه میتواند انتظار بیپایه، سرخوردگی عمیق و افزایش ریسک تنشهای فرقهای-ناحیهای را به دنبال داشته باشد.
تحلیل ذهنیت رضا پهلوی از منظر سیاسی-روانکاوانه نشان میدهد که او در ساختاری روانی قرار دارد که با فقدان نمادین گذشته، آرزوگری هپی-اندینگ و بازتولید رسانهای اسطورهای روبهروست. این ساختار، اگر همراه با ادراک واقعبینانه از پیچیدگیهای اجتماعی ایران نباشد، میتواند پیامدهای خطرناکی را در سطح جامعه ایجاد کند، از جمله افزایش ریسک جنگ داخلی، تشدید قطببندیهای قومی و ناحیهای و کوچکشدن فضای سیاسی به دوگانههای امنیتی.
نگاه به سیاست از دریچهی توهم منجیوار و بازگشت سریع نه فقط تحلیل سیاسی نیست، بلکه ساختاری روانی است که در تضاد با واقعیتهای اجتماعی و ساختارهای قدرت قرار دارد. شناخت این ساختار برای هر تحلیلگری که میخواهد ایران را از دریچهی آیندهپژوهی، روانشناسی سیاسی و جامعهشناسی فهم کند، ضروری است.
قندیل پرس