قندیل پرس- یادداشت تحلیلی
جنگ جاری در منطقه رخدادی افشاگر در دل نظم اقتصاد سیاسی جهانی است، آنچه در سطح رسانهها و سیاستگذاریهای قدرتهای غربی برجسته میشود، نه ویرانیهای انسانی و فروپاشی زیستجهان در ایران، بلکه اختلال در جریان انرژی و تهدید به بیثباتی بازارهای جهانی است. این جابهجایی معنا، نشان میدهد که در منطق مسلط سرمایهداری جهانی، جنگ زمانی «بحران» تلقی میشود که به قیمت نفت، تورم و رشد اقتصادی در مراکز قدرت آسیب برساند و نه زمانی که حیات انسانها در پیرامون آن در معرض نابودی قرار میگیرد.
در نزدیک یکماهی که از آغاز جنگ میان آمریکا، اسرائیل با ایران و همچنین تنش نظامی ایران با کشورهای منطقه میگذرد، آنچه بیش از هر چیز خود را آشکار کرده، برملا شدن منطق عمیقتری است که اقتصاد جهانی را به جنگ گره میزند. در این میان، نحوه بازنمایی بحران در رسانههای غربی- از جمله بلومبرگ، فایننشال تایمز و حتی الجزیره- خود به بخشی از سازوکار قدرت بدل شده است؛ جایی که رنج انسانی ملتهای ایران به حاشیه رانده میشود و «اختلال در بازار انرژی» به متن اصلی روایت تبدیل میگردد. این جابهجایی کانون توجه، صرفاً سوگیری رسانهای نیست، بلکه بازتابی از یک ساختار تاریخی است که در آن، «ارزش» نه در جان انسانها، بلکه در جریان بیوقفه نفت، گاز و سرمایه تعریف میشود.
اقتصاد سیاسیِ بیتفاوتی و شکست دکترین «قطع سر»
در روایت مسلط غربی، جنگ علاوهبر فاجعهی انسانی، بهعنوان یک «شوک عرضه» در بازارهای جهانی دیده میشود. این نوع نگاه، ریشه در سنتی دارد که میتوان آن را «اقتصادزدگی امنیت» نامید؛ جایی که بحرانها تا زمانی اهمیت مییابند که به تورم، قیمت انرژی یا رشد اقتصادی در مراکز سرمایهداری آسیب بزنند.
از این منظر، تغییر لحن از «کمک به مردم ایران» به «نگرانی از تورم در اروپا و آمریکا» نشاندهنده نوعی اولویتبندی عریان است که انسانِ غیرغربی، تنها زمانی دیده میشود که رنج او به اختلال در رفاه غرب منجر شود.
در سطح نظامی، پروژه اولیه مبتنی بر «حملات قطع سر» با هدف فروپاشی سریع ساختار قدرت در ایران، با واقعیتی متفاوت مواجه شده است. آنچه تحلیلگران از آن بهعنوان «دفاع موزاییکی» یاد میکنند، نشاندهنده گذار از یک جنگ کلاسیک به نوعی از نبرد شبکهای و غیرمتمرکز است.
این دکترین، نهتنها تداوم جنگ را تضمین میکند، بلکه هزینههای آن را به شکلی نامتقارن به اقتصاد جهانی منتقل میسازد. به بیان دیگر، ایران حتی در شرایط تخریب زیرساختی توانسته است با اتکا به پراکندگی عملیاتی، «آسیبپذیری سیستم انرژی جهانی» را به یک اهرم استراتژیک تبدیل کند. در اینجا، جنگ دیگر در خطوط لوله، بنادر، بیمههای دریایی و بازارهای آتی نیز جریان دارد.
تنگه هرمز در این بحران، بار دیگر جایگاه تاریخی خود را بهعنوان یکی از حیاتیترین شریانهای اقتصاد جهانی تثبیت کرده است. انسداد یا حتی تهدید به انسداد این گذرگاه، بهسرعت به افزایش قیمت انرژی و بیثباتی بازارها منجر شده است.
اما آنچه کمتر مورد توجه قرار میگیرد، این واقعیت است که وابستگی ساختاری اقتصاد جهانی به چنین گلوگاههایی، خود محصول دههها سیاستگذاری نابرابر، تمرکز منابع و بیتوجهی به تنوعبخشی انرژی است. یعنی بحران امروز نتیجهی منطقی یک نظم اقتصادی شکننده است.
اقتصاد انتخابات؛ منطق داخلی قدرت در آمریکا
افزایش شدید قیمت نفت، بهویژه در آستانه انتخابات میاندورهای آمریکا، تهدیدی مستقیم برای ثبات سیاسی در واشنگتن محسوب میشود. در اینجا، جنگ به ابزاری برای «مدیریت بحران داخلی» بدل میشود؛ ابزاری که میکوشد با نمایش قدرت، اثرات تورمی را مهار کند، اما در عمل، خود به تشدید بحران میانجامد. این همان پارادوکس کلاسیک قدرتهای امپراتوری است، یعنی تلاش برای کنترل جهان، به بیثباتی بیشتر در داخل منجر میشود.
واکنش متقابل ایران تهدید به هدف قرار دادن زیرساختهای انرژی و فناوری در منطقه نشاندهنده ورود به مرحلهای از «انهدام متقابل» است. این وضعیت، یادآور منطق جنگ سرد است، با این تفاوت که اینبار، نه زرادخانههای هستهای، بلکه زیرساختهای حیاتی غیرنظامی در مرکز تهدید قرار دارند.
کشورهای حاشیه خلیج فارس، از جمله عربستان سعودی، امارات متحده عربی و قطر، در این میان به «نقاط شکننده» این معادله تبدیل شدهاند؛ اقتصادهایی که به طور چشمگیری به امنیت انرژی، آبشیرینکنها و تجارت دریایی وابستهاند.
شکاف میان واقعیت و انتظارات
یکی از مهمترین نشانههای بحران، شکاف فزاینده میان بازارهای مالی و واقعیتهای فیزیکی است. در حالی که معاملهگران در بازارهای آتی به پایان احتمالی جنگ امید بستهاند، بازار واقعی انرژی با کمبود ساختاری مواجه است. این گسست، نشاندهنده نوعی «توهم مالی» است؛ جایی که سرمایهگذاران بر اساس روایتهای سیاسی قیمتگذاری میکنند، نه بر مبنای واقعیتهای مادی. اما تاریخ نشان داده است که در نهایت، این واقعیت فیزیکی است که خود را اغلب به شکلی خشونتبار تحمیل میکند.
این وضعیت نشان میدهد که ما با بحرانی در «ماهیت بازنمایی اقتصاد» روبهرو هستیم. بازارهای مالی در دهههای اخیر بهطور فزایندهای از اقتصاد واقعی جدا شدهاند؛ آنها بیش از آنکه بازتابدهنده تولید، عرضه و زیرساخت باشند، به ماشینهای پیشبینی مبتنی بر روایتهای سیاسی و سیگنالهای قدرت تبدیل شدهاند. در چنین شرایطی، جنگ نهتنها یک عامل اخلالگر، بلکه یک «ابزار روایتسازی» برای بازیگران بزرگ اقتصادی نیز هست.
این شکاف، زمانی خطرناکتر میشود که سرمایهگذاران بهجای تحلیل دادههای مادی مانند ظرفیت پالایش، امنیت مسیرهای انتقال یا سطح ذخایر به اظهارات مقامات سیاسی تکیه میکنند. نتیجه، شکلگیری حبابهای انتظاری است که با کوچکترین شوک واقعی فرومیریزند. به بیان دیگر، آنچه در حال وقوع است، بحران در «اعتماد به سازوکار قیمتگذاری» در سرمایهداری جهانی است.
تخریب زیرساختهای گازی؛ جنگی علیه آینده
حملات متقابل به میدان گازی پارس جنوبی و تأسیسات «راس لفان» در قطر، ضربه به زیرساختهایی است که بازسازی آنها سالها زمان میبرد. در اینجا، جنگ نهتنها حال، بلکه آینده اقتصاد جهانی را نیز هدف قرار داده است. افزایش چندبرابری قیمت گاز در اروپا و نگرانی از بازگشت رکود تورمی، نشانههایی از این افق تیره هستند.
در سطحی عمیقتر، این تخریب را میتوان در چارچوب «اقتصاد زمان» دید. زیرساختهای انرژی، برخلاف کالاهای مصرفی، دارای افقهای زمانی بلندمدت هستند؛ ساخت، توسعه و تثبیت آنها نیازمند دههها سرمایهگذاری، ثبات سیاسی و همکاری بینالمللی است، تخریب چنین زیرساختهایی، در واقع تخریب «زمان انباشتهشده» در اقتصاد جهانی است.
از این منظر، جنگ جاری نوعی «خشونت علیه آینده» است، نه فقط علیه داراییهای فیزیکی، بلکه علیه امکان برنامهریزی اقتصادی، امنیت سرمایهگذاری و حتی گذار به انرژیهای جایگزین. زیرا در شرایط بیثباتی مزمن، سرمایهها به سمت پروژههای کوتاهمدت و سوداگرانه حرکت میکنند و پروژههای بلندمدت از جمله انرژیهای تجدیدپذیر به حاشیه رانده میشوند. بنابراین، آنچه امروز در پارس جنوبی یا راس لفان قطر تخریب میشود، تنها گاز یا تأسیسات صنعتی نیست؛ بلکه ظرفیت جهان برای خروج از بحرانهای انرژی در آینده نیز تضعیف میشود.
بازگشت رکود تورمی؛ سایهای از دهه 1970
وقایع جاری، شباهتهای نگرانکنندهای با بحرانهای انرژی دهه 1970 دارد؛ زمانی که شوکهای نفتی به ترکیبی از تورم بالا و رشد اقتصادی پایین انجامید. اکنون نیز، بانکهای مرکزی از جمله فدرال رزرو و بانک مرکزی اروپا در برابر معمایی دشوار قرار گرفتهاند، افزایش نرخ بهره برای مهار تورم، یا حمایت از رشد اقتصادی در شرایط رکود؟
اما تفاوت مهم امروز با دهه 1970 در عمق درهمتنیدگی اقتصاد جهانی است، در آن دوره اقتصادها هنوز تا این حد به زنجیرههای تأمین جهانی، بازارهای مالی پیچیده و جریانهای سرمایه فراملی وابسته نبودند. امروز، هر شوک انرژی بهسرعت به سایر بخشها – از حملونقل و تولید تا مواد غذایی – سرایت میکند.
در نتیجه، رکود تورمی کنونی میتواند نهتنها عمیقتر، بلکه طولانیتر و چندلایهتر باشد. از یک سو، افزایش نرخ بهره برای مهار تورم، به کاهش سرمایهگذاری و افزایش بیکاری میانجامد و از سوی دیگر، عدم مداخله کافی، میتواند به تثبیت تورم بالا و فرسایش قدرت خرید طبقات متوسط و فرودست منجر شود.
در این میان، باید توجه داشت که رکود تورمی پیامدهای سیاسی و اجتماعی عمیقی نیز دارد، مثلا افزایش نابرابری، رشد نارضایتی عمومی و تقویت جریانهای پوپولیستی. به همین دلیل، بحران کنونی را میتوان نشانهای از ورود به یک دوره بیثباتی ساختاری در نظم سرمایهداری جهانی دانست.
درنتیجه آنچه در این جنگ آشکار شده، شکنندگی کل نظمی است که بر پایه وابستگی متقابل اما نابرابر بنا شده است. در این نظم، رنج انسانهای در جنگ به حاشیه رانده میشود، بازارها به مرکز تحلیل تبدیل میشوند و جنگ، به ابزاری برای بازتولید قدرت اقتصادی بدل میگردد.
اما شاید مهمترین پرسش این باشد، آیا این بحران، صرفاً یک اختلال موقتی است یا نشانهای از گذار به نظمی جدید؟ اگر پاسخ دوم درست باشد، آنچه امروز در تنگه هرمز رخ میدهد، آغاز دورهای از بیثباتی ساختاری در اقتصاد جهانی است، دورهای که در آن، مرز میان «جنگ» و «اقتصاد» بیش از هر زمان دیگری محو خواهد شد.
ما با لحظهای «تاریخی- ساختاری» مواجهیم که در آن منطق انباشت سرمایه، بیش از پیش به منطق تخریب گره خورده است؛ جایی که اختلال در زنجیرههای انرژی، مالی و لجستیکی نه یک پیامد ناخواسته، بلکه خود به ابزاری برای بازتنظیم سلسلهمراتب قدرت در نظام جهانی بدل میشود. این وضعیت، بیانگر گذار از جهانیسازی مبتنی بر ثبات نسبی به نوعی «ژئواکونومیِ پرتنش» است که در آن، دولتها و بلوکهای قدرت با بهرهگیری از بحران، به دنبال بازتعریف موقعیت خود هستند. در چنین افقی، بیثباتی دیگر یک استثنا نیست، بلکه به قاعده تبدیل میشود؛ قاعدهای که در آن، امنیت، انرژی و سرمایه در یک چرخهی متقابلِ تقویتکننده، همزمان یکدیگر را تولید و تخریب میکنند.
قندیل پرس