قندیل پرس – یادداشت تحلیلی
در فضای پرتنش خیزشها علیه رژیم ایران، همزمان با برجستهشدن نقش روژهلات در لحظات تعیینکنندهی اعتراضات، نوعی جو رسانهای نیز شکل گرفته که بیش از آنکه در پی فهم واقعیتهای میدانی باشد، به داوریهای شتابزده و سادهسازانه متوسل میشود. در مرکز این بحث، مفهومی تکرارشونده قرار دارد: «دوپارگی» یا «چندپارگی» در جنبش مردمی روژهلات کوردستان.
این مفهوم اغلب برای توضیح تفاوت سطح، زمانبندی و شکل مبارزه در نواحی مختلف روژهلات بهکار میرود؛ بیآنکه مبانی نظری، تاریخی و اجتماعی چنین ادعایی بهطور جدی بررسی شود.
این یادداشت کوتاه به بررسی این مسئله میپردازد که آیا اساساً هر تفاوتی در کُنش سیاسی را میتوان دوپارگی نامید؟ آیا انتظار مبارزهای همزمان، همجنس و یکدست از جامعهای بهشدت متکثر، تاریخی و سرکوبدیده، انتظاری واقعبینانه است یا بازتولید نگاهی مرکزگرا و اقتدارمحور به سیاست؟ و مهمتر از آن، چه نیروها و چه منطقهایی از تبدیل «تفاوت» به «اختلاف» سود میبرند؟
آنچه بهعنوان دوپارگی در روژهلات روایت میشود، در بسیاری موارد نه واقعیت عینی جنبش، بلکه محصول یک خطای تحلیلی و گاه یک پروژهی روایی است؛ پروژهای که با تقلیل مبارزه به حضور خیابانی، با «اکنونمحوری» و با نادیدهگرفتن حافظهی سرکوب و عقلانیت بقا در جامعهی کوردستان، تصویری مخدوش از پویایی واقعی جنبش ارائه میدهد.
هدف این متن، دفاع رمانتیک از هیچ ناحیه یا جریان خاصی نیست، بلکه بازخوانی جنبش روژهلات بهمثابه یک میدان چندلایه و ناهمزمان است؛ میدانی که در آن نواحی مختلف – از کورمانج تا سوران و کلهر – بر اساس شرایط عینی، سطح تکامل سیاسی و برآورد جمعی خود، اشکال متفاوتی از مقاومت را برمیگزینند. تفاوتی که نه نشانهی غیبت یا بیتفاوتی، بلکه بیانگر تقسیم کار نانوشته و توازن تاریخی مبارزه است.
بهبیان روشن، آیا روژهلات با شکاف مواجه است، یا با شکلی پیشرفتهتر از کُنش جمعی که وحدت را نه در یکنواختی، بلکه در تنوع و ناهمزمانی بازتولید میکند؟
بر این اساس، متن پیشرو تلاش میکند با عبور از روایتهای جداییانداز، چارچوبی ارائه دهد که بتواند تفاوت را بفهمد، نه محکوم کند و جنبش کوردستان را نه از منظر انتظارهای بیرونی، بلکه از درون منطق تاریخی و اجتماعی خود آن بخواند.
بازخوانی تفاوتهای مبارزاتی در نواحی مختلف روژهلات کوردستان
در بزنگاههای خیزشهای سراسری علیه جمهوری اسلامی ایران، همواره یک پرسش تکرارشونده از سوی برخی محافل سیاسی و رسانهای – بهویژه بیرون از جغرافیای کوردستان- طرح میشود که «چرا روژهلات در اعتراضات فعلی یکدست به میدان نمیآید؟» یا دقیقتر، «آیا تفاوت سطح و شکل مبارزه در نواحی مختلف روژهلات نشانهای از دوپارگی یا چندپارگی در جنبش کوردستان نیست؟»
این پرسش، در ظاهر تحلیلی، اما در بنیاد خود حامل پیشفرضی مسئلهدار است، فرضِ وجود یک الگوی واحد، همزمان و همجنس از مبارزه که همهی نواحی کوردستان باید از آن تبعیت کنند. اما آنچه بهعنوان «دوپارگی» نامگذاری میشود، نه واقعیت عینی جنبش کوردستان، بلکه بیشتر محصول یک خطای مفهومی و گاه یک پروژهی روایی سیاسی است.
تفاوت در مبارزه؛ واقعیت اجتماعی یا نشانهی انشقاق؟
نخستین گره تحلیلی آنجاست که تفاوت در شدت، شکل و زمانبندی مبارزه بهسرعت به «دوپارگی» تعبیر میشود. حال آنکه در علوم سیاسی و جامعهشناسی جنبشهای اجتماعی، تفاوت در کُنش جمعی نه استثناء، بلکه قاعده است. جنبش مردمی در روژهلات نه یک تودهی همگن، بلکه شبکهای از جوامع محلی با تاریخهای متفاوت سرکوب، سازمانیافتگی، تجربهی سیاسی و هزینهپردازی است. بنابراین تفاوت، نشانهی شکاف نیست؛ ناهمزمانی، بهمعنای ناهماهنگی نیست و چندگونگی کُنش، بهمعنای فقدان هدف مشترک نیست.
افزون بر این، خوانش «دوپارگی» اغلب محصول نگاهی مرکزگرا و تقلیلگرایانه به پویاییهای اعتراض است؛ نگاهی که انتظار دارد تمامی نواحی، با یک ریتم، یک زبان و یک تاکتیک واحد وارد میدان شوند. این انتظار، نه با منطق جنبشهای معاصر سازگار است و نه با واقعیت زیستهی جوامعی که تحت سطوح متفاوتی از کنترل امنیتی، فشار اقتصادی و ملاحظات بقا عمل میکنند. در چنین بستری، تنوع کُنشها بیش از آنکه نشانهی انشقاق باشد، بازتاب عقلانیت موقعیتی و محاسبهی هزینه – فایدهی محلی است.
از این منظر، آنچه بهعنوان «اختلاف» نامگذاری میشود، در واقع میتواند شکلهای متکثر یک مقاومت واحد باشد؛ مقاومتی که در جایی بهصورت اعتصاب، در جایی بهصورت اعتراض خیابانی و در جایی دیگر بهشکل کُنشهای نمادین یا شبکهای بروز مییابد. این اشکال مختلف، نه رقیب یکدیگر، بلکه مکملاند و در مجموع، ظرفیت فرسایش قدرت سرکوبگر را افزایش میدهند.
در نهایت، تبدیل تفاوتهای تاکتیکی به برچسبهای سیاسیِ انشقاقآمیز، خود بخشی از میدان منازعهی گفتمانی است؛ میدانی که در آن، قدرت حاکم و گاه حتی بخشی از اپوزیسیون، میکوشند پیچیدگی جنبش را به دوگانههای سادهساز فروبکاهند. حال آنکه فهم دقیق پویایی روژهلات، مستلزم پذیرش این واقعیت است که وحدت، الزاماً بهمعنای یکنواختی نیست و انسجام سیاسی میتواند از دل تنوع اجتماعی زاده شود.
کورمانج، سوران، کلهر؛ تفاوت جغرافیا یا تفاوت مرحلهی مبارزه؟
یکی از رایجترین سادهسازیها در تحلیل وضعیت روژهلات، مقایسهی مکانیکی میان نواحی شمالی، میانی و جنوبی است. نواحی شمالی (کورمانج)، نواحی میانی (سوران)، و نواحی جنوبی (کلهر، لک، لُر). این مقایسه اغلب بدون توجه به مرحلهی تکاملی مبارزهی سیاسی در هر منطقه انجام میشود؛ گویی همهی این نواحی باید در یک لحظهی تاریخی واحد و با یک الگوی کنشی یکسان واکنش نشان دهند.
حال آنکه میزان حضور خیابانی یا شکل بروز اعتراض، بیش از آنکه تابع «ارادهی سیاسی» انتزاعی باشد، محصول مجموعهای از عوامل عینی و انباشته است: شدت و نوع سرکوب تاریخی، میزان سازمانیافتگی اجتماعی، تجربهی پیشین قیامها، ساختارهای غیررسمی مقاومت و توازن نیرو میان جامعه و دستگاه سرکوب در هر منطقه.
در چنین چارچوبی، تفاوت کُنشها نه نشانهی شکاف، بلکه بازتاب نابرابری تاریخی در شرایط مبارزه است.
برای مثال، اگر در مقطعی نواحی کورمانج بهدلیل سرکوب عریان، حضور سنگین نظامی یا فشار امنیتی چندلایه، شکل متفاوتی از کنش سیاسی را برمیگزینند، این نه عقبنشینی سیاسی است و نه فاصلهگیری از کلیت جنبش؛ بلکه انتخابی عقلانی در چارچوب بقا، فرسایش قدرت سرکوب و تداوم مبارزه است. همانگونه که در دورههایی دیگر، این نسبت معکوس بوده و نواحی جنوبی یا میانی- در نتیجهی گشایش نسبی فضا یا تغییر موازنهی نیرو- در خط مقدم اعتراضات قرار داشتهاند.
افزون بر این، فروکاستن تفاوتهای منطقهای به دوگانهی «فعال/منفعل» یا «پیشرو/عقبمانده»، در واقع بازتولید همان منطق مرکزگرا و سلسلهمراتبی است که همواره تلاش کرده تنوع تجربههای زیستهی سیاسی را نامرئی کند.
جنبش روژهلات، همچون هر جنبش ریشهدار دیگر، نه بر اساس یکنواختی جغرافیایی، بلکه بر پایهی چرخش نقشها، جابهجایی کانونهای فشار و تکثر اشکال مقاومت پیش میرود. در این معنا، تفاوت میان کورمانج، سوران و کلهر را نباید بهمانند تفاوت در «تعهد سیاسی»، بلکه بهعنوان تفاوت در فازهای مبارزه فهم کرد؛ فازهایی که میتوانند در زمانهای مختلف فعال، معلق یا بازتعریف شوند. ناتوانی در درک این پویایی، بیش از آنکه ضعف جنبش را نشان دهد، بیانگر فقر تحلیلی ناظری است که پیچیدگی مبارزهی واقعی را با الگوهای سادهساز جایگزین میکند.
انتظار مبارزهی یکدست؛ انکار پویایی جامعهی کوردستان
انتظار یک مبارزهی همزمان، همسطح و همجنس از همهی نواحی روژهلات، در واقع نوعی نگاه اقتدارگرایانه به کُنش جمعی است؛ نگاهی که جامعه را نه بهمانند یک ارگانیسم زنده و چندلایه، بلکه بهعنوان ماشینی فرمانپذیر و قابل همزمانسازی تصور میکند. این رویکرد، آگاهانه یا ناآگاهانه، همان منطقی را بازتولید میکند که قدرتهای متمرکز برای کنترل و مهندسی اعتراض بهکار میگیرند، یعنی حذف تفاوت، تحمیل ریتم واحد و تقلیل سیاست به فرمان و اجرا.
در حالی که جامعهی کوردستان ذاتاً پویاست؛ تصمیمگیریها اغلب در سطح محلی، شبکهای و مبتنی بر تجربهی زیسته انجام میشوند و اشکال مبارزه میتوانند از اعتصاب و نافرمانی مدنی تا اعتراض خیابانی، کنش فرهنگی، نمادین و حتی امتناع خاموش در نوسان باشند. این تنوع نه نشانهی سردرگمی، بلکه بیانگر هوشمندی جمعی در مواجهه با ساختار سرکوبی است که خود متکثر، منعطف و تاکتیکی عمل میکند.
نادیدهگرفتن این پویایی، صرفاً یک خطای تحلیلی نیست؛ بلکه بهطور ناخواسته به تضعیف سرمایهی اجتماعی جنبش میانجامد. وقتی اشکال متفاوت مقاومت نامشروع یا «ناکافی» خوانده میشوند، بخشی از جامعه از دایرهی مشروعیت سیاسی بیرون رانده میشود؛ همان سازوکاری که حکومتها برای شکستن انسجام درونی جنبشها بهکار میبرند. در این معنا، مطالبهی یکنواختی نه تنها رادیکال نیست، بلکه محافظهکارانه و همسو با منطق سرکوب است.
در نهایت، سیاست رهاییبخش در کوردستان نه از دل همشکلی، بلکه از دل هماهنگی در عین تفاوت زاده میشود. وحدت واقعی، محصول پذیرش ریتمهای متکثر، جابهجایی نقشها و بهرسمیتشناختن اشکال گوناگون کُنش است. هر تحلیلی که این واقعیت را نادیده بگیرد، بیش از آنکه جنبش را نقد کند، ناتوانی خود را در فهم پویایی جامعهای نشان میدهد که مبارزه را نه بهصورت خطی، بلکه بهمانند فرآیندی زنده و در حال شدن تجربه میکند.
چه کسانی از روایت «دوپارگی» سود میبرند؟
روایت «دوپارگی» تصادفی تولید نمیشود؛ این روایت محصول یک میدان گفتمانی معین است و از منافع مشخصی تغذیه میکند. نخست، جریانهای مرکزگرا و ایرانی که همواره از همبستگی تاریخی و سیاسی کوردستان هراس داشتهاند و تلاش میکنند هر تفاوت در کُنش را به شکاف سیاسی تعبیر کنند. برای این جریانها، تصویر یک کوردستان ناهمگن و پراکنده، شرط بازتولید روایت «ملت واحدِ مطیع» و تداوم سلطهی مرکز بر پیرامون است.
دوم، تحلیلگران بیروننشین که بدون زیستجهان کوردستان، بدون درک هزینههای روزمرهی سرکوب و بدون ارتباط ارگانیک با جامعهی محلی، دادههای میدانی را با معیارهای انتزاعی و از پیشتعیینشده میسنجند. در این نگاه، خیابان تنها شاخص کُنش سیاسی است و هر شکل دیگری از مقاومت – از اعتصاب خاموش تا کنش فرهنگی و امتناع مدنی – یا نادیده گرفته میشود یا بهعنوان «انفعال» برچسب میخورد.
سوم، اپوزیسیونهایی که برای توجیه ناتوانی سازمانی و فقدان رهبری موثر خود، عدم «حضور خیابانی» برخی مناطق را برجسته میکنند و مسئولیت شکست یا رکود را به دوش جامعه میاندازند، نه به ساختارهای ناکارآمد خود. در این روایت، جامعه باید همیشه آمادهی پرداخت حداکثری هزینه باشد تا ضعف استراتژی سیاسی دیگران پنهان بماند.
در چنین چارچوبی، اگر امروز سنه یا ارومیه در خیابان نباشند، بهسرعت نتیجه گرفته میشود که «کوردستان غایب است»؛ گویی کُنش سیاسی فقط در یک زمان و یک شکل خاص معنا دارد. همانگونه که اگر کرماشان، ایلام، لرستان یا لکستان در مقطعی شکل دیگری از کُنش را برگزینند، این انتخاب عقلانی و موقعیتی، بهغلط بهعنوان «بیرونماندن از جنبش» تفسیر میشود.
این روایتسازی، نه تنها واقعیت پویای مبارزه را تحریف میکند، بلکه آگاهانه یا ناآگاهانه به ابزار فشار گفتمانی علیه جامعهای بدل میشود که مبارزه را با منطق بقا، تداوم و انباشت قدرت اجتماعی پیش میبرد. در برابر این روایت، بازخوانی انتقادی واقعیت ضروری است که کوردستان غایب نیست؛ اشکال حضورش متکثر است و همین تکثر، نقطهی قوت جنبشی است که هنوز زنده، سیال و در حال بازتعریف خود است.
حضور، همیشه خیابان نیست
یکی از خطاهای بنیادین روایتهای «دوپارگی» و «انشقاق» در تحلیل جنبش کوردستان، تقلیل حضور سیاسی به صرفاً «حضور خیابانی» است. این خطا، هم فهم واقعی پویایی جنبش را محدود میکند و هم به اشتباه معیارهای موفقیت یا شکست را تعیین میکند. در حالی که تجربهی روژهلات نشان داده است که گاه اعتصاب سراسری، از تجمع خیابانی مؤثرتر است؛ گاه سکوت سازمانیافته، مقدمهای است برای انفجار سیاسی و گاه کُنش فرهنگی و نمادین، بذر اعتراضات آینده را میکارد و روح جمعی مقاومت را تقویت میکند.
بنابراین، نبودِ تظاهرات خیابانی در یک منطقه نه نشانهی بیتفاوتی است و نه جدایی از کلیت مبارزه، بلکه میتواند بخشی از تقسیم کار نانوشتهی جنبش باشد؛ تقسیم کاری که مبتنی بر تجربه، ملاحظات امنیتی، و استراتژی حفظ پایداری حرکت است. آنچه در روژهلات جریان دارد، نه دوپارگی، بلکه بالانس تاریخی و ناهمزمانِ مبارزه میان نواحی مختلف کوردستان است. این بالانس، حاصل عقلانیت جمعی مردمی است که دههها هزینه دادهاند، شکستها و موفقیتها را تجربه کردهاند و آموختهاند چگونه بمانند، چگونه عقب بنشینند و چگونه بازگردند.
تحلیلهایی که از بیرون، این پویایی را به «چندپارگی» یا «عدم انسجام» تقلیل میدهند، بیش از آنکه واقعیت را توضیح دهند، در خدمت شکافسازی و مهندسی گفتمانی علیه جنبش هستند.
جنبش کوردستان، نه یک خط مستقیم و ساده، بلکه یک میدان چندلایه و پویا است؛ میدانی که هر بخش آن، در زمان و شکل خاص خود، به همان هدف مشترک میاندیشد: رهایی از سلطه و ستم ساختاری. درک این حقیقت، شرط لازم برای همبستگی واقعی است؛ همبستگیای که تفاوت را نه تهدید، بلکه سرمایهی جنبش میداند، و ناهمزمانی و تنوع کنشها را بهمثابه ابزار پایداری، انعطاف و قدرت جمعی به رسمیت میشناسد.
خطای «اکنونمحوری» در تحلیل مبارزه
یکی از بنیادیترین خطاها در تحلیل تفاوتهای مبارزاتی در روژهلات، گرفتارشدن در دام «اکنونمحوری» است؛ یعنی سنجش یک جنبش تاریخی و ممتد، صرفاً بر اساس تصویر یک مقطع زمانی محدود و لحظهای. این خطا، نه تنها واقعیت تاریخی جنبش را تحریف میکند، بلکه تفاوتهای تاکتیکی و مرحلهای را بهاشتباه به «شکاف» یا «انشقاق» تعبیر میکند.
جنبشها در روژهلات، یک روند گسسته و مقطعی نیست، بلکه زنجیرهای از خیزشها، عقبنشینیها، بازسازیها و بازتعریفهاست. آنچه امروز در یک منطقه بهصورت اعتراض خیابانی دیده میشود و در منطقهای دیگر نه، الزاماً بهمعنای تفاوت در سطح آگاهی، انگیزه یا اراده سیاسی نیست؛ بلکه بهمعنای تفاوت در موقعیت تاریخی آن منطقه در چرخهی مبارزه است.
به بیان دیگر، هر ناحیه از روژهلات در یک «اکنونِ تاریخی» متفاوت ایستاده است؛ اکنونی که محصول تجربههای پیشین، میزان سرکوب تاریخی، ظرفیت سازمانی و توازن نیرو در آن منطقه است. انتظار همزمانی کامل، نوعی انکار تاریخمندی مبارزه است و ناتوانی در درک این تفاوت، تحلیل را از واقعیتهای زیسته و تاکتیکهای عقلانی مردم جدا میکند.
این اکنونمحوری همچنین موجب میشود تحلیلگران و رسانهها، تنها آنچه «مشاهدهپذیر» است را مشروع بدانند و سایر اشکال مقاومت – از اعتصاب و نافرمانی مدنی گرفته تا کُنش فرهنگی و نمادین- ناچیز و بیاهمیت جلوه کند. در نتیجه، تصویر یک جنبش پویا و چندلایه بهاشتباه به شکل خطی و همگن ارائه میشود، و پویایی، انعطاف و هوشمندی جمعی جامعهی کوردستان نادیده گرفته میشود.
درک چرخههای زمانی مختلف و احترام به مرحلهبندی طبیعی مبارزه، شرط لازم برای تحلیل دقیق و همبستگی واقعی جنبش است؛ همبستگیای که تفاوتها و ناهمزمانیها را نه تهدید، بلکه سرمایهای استراتژیک برای تداوم، بازسازی و موفقیت نهایی جنبش میشناسد.
حافظهی سرکوب و عقلانیت بقا
جامعهی کوردستان، بیش از هر جامعهی دیگری در ایران، حامل یک حافظهی فشردهی سرکوب است. این حافظه، صرفاً بازتاب گذشته نیست؛ بلکه در تصمیمات امروز مردم حضور فعال و تأثیرگذار دارد و تاکتیکهای مبارزه را شکل میدهد. برای مثال، مناطقی که تجربهی کشتارهای گسترده، نظامیسازی کامل یا تخریب اجتماعی را از سر گذراندهاند، معمولاً اشکال کمهزینهتر اما پایدارتر مبارزه را برمیگزینند، اعتصاب، نافرمانی مدنی، کُنش فرهنگی و نمادین یا حضور محدود در خیابان. این انتخاب، نه محافظهکاری سیاسی، بلکه عقلانیت بقا است؛ عقلانیتی که میداند شکست کامل یک منطقه، نه تنها به زیان آن ناحیه، بلکه به زیان کل جنبش و تداوم مقاومت کوردستان است.
از همینرو، تفاوت در سطح «هزینهپردازی مرئی» نباید با تفاوت در سطح «تعهد سیاسی» خلط شود. یک منطقه ممکن است به ظاهر کمتر در خیابان حضور داشته باشد، اما در واقع در حال پسانداز نیروی اجتماعی، بازسازی ظرفیتهای محلی و آمادهسازی برای فازهای بعدی مبارزه است. این عقلانیت جمعی، محصول دههها تجربه، هزینه و یادگیری است و نشاندهندهی هوشمندی تاکتیکی جامعهی کوردستان در مواجهه با سرکوب ساختاری و استراتژیک است.
درک این حافظهی تاریخی و عقلانیت بقا، شرط لازم برای تحلیل درست، طراحی استراتژیهای همبسته و پیشبینی پویایی آیندهی جنبش است؛ چرا که هر تصمیم امروز، بازتاب مستقیم تجربههای تاریخی و محاسبات جمعی برای حفظ استمرار مبارزه و افزایش شانس موفقیت نهایی است.
مرکزگرایی ایرانی و ترس از الگوی کوردستان
اصرار بر روایت «دوپارگی»، ریشهای عمیقتر در ساختار ذهنی مرکزگرایی ایرانی دارد؛ ساختاری که همواره با مسئلهی کوردستان نه بهعنوان یک سوژهی سیاسی مستقل، بلکه بهعنوان یک «حاشیهی مسئلهدار» برخورد کرده است. در این چارچوب، کوردستان یا باید همزمان با مرکز بجنبد یا متهم به جدایی، اختلاف یا بیعملی شود.
این نگاه، اساساً توان درک یک جنبش چندمرکزی، چندریتمی و خودگردان را ندارد؛ جنبشی که نه از تهران فرمان میگیرد و نه منتظر سیگنالهای رسانهای مرکز میماند. از همینرو، هر نشانهای از استقلال تصمیمگیری و تاکتیکسازی در روژهلات، بهسرعت و نادرست به «دوپارگی» تعبیر میشود.
واقعیت اما خلاف این روایت است، کوردستان بهعنوان یک میدان اجتماعی و سیاسی زنده، قادر است همزمان چند استراتژی و تاکتیک متفاوت را مدیریت کند، و این مدیریت تنوع، نه انشقاق، بلکه نماد بلوغ سیاسی و توانایی جمعی برای پاسخ به سرکوب، محدودیت و فشار است. ترس مرکزگرایانه از این الگو، بیش از آنکه منعکسکننده واقعیات میدانی باشد، بازتاب هراس از پتانسیل الگوسازی کوردستان برای دیگر جنبشها و جوامع تحت سلطه است؛ هراسی که میداند یک جنبش چندریتمی و خودگردان، میتواند اصول فرماندهی متمرکز را به چالش بکشد و روایت یکپارچگی مطلق مرکز را تضعیف کند.
بنابراین، تعبیر اشتباه از خودگردانی تاکتیکی، ناهمزمانی و تنوع اشکال حضور به «دوپارگی» نه تنها تحریف واقعیت است، بلکه تلاش آگاهانه یا ناآگاهانهای برای حفظ هژمونی گفتمانی مرکز و محدود کردن پتانسیل جمعی جنبش کوردستان به یک خط فرمان ساده و قابل پیشبینی است.
روژهلات میدان است، نه خط جبهه
یکی از استعارههای غلط و محدودکننده در تحلیل مبارزه، تصور روژهلات بهعنوان یک «خط جبههی یکنواخت» است؛ گویی تمامی نواحی باید همزمان و با همان تاکتیک واحد وارد میدان شوند. درحالیکه واقعیت، بسیار پیچیدهتر است و بیشتر به یک میدان چندلایه و متحرک شباهت دارد.
در بخشی از میدان، خیابان فعال است و اعتراضات خیابانی جریان دارد؛ در بخشی دیگر، اعتصابهای سازمانیافته و نافرمانی مدنی غالب است؛ در جایی دیگر، شبکههای اجتماعی، کنشهای فرهنگی و نمادین نقش محوری دارند و سرمایهی اجتماعی جنبش را تقویت میکنند.
این چندلایگی نه نشانهی پراکندگی، بلکه شرط بقا و انعطاف در برابر دولتی است که ابزارهای سرکوبش همزمان متمرکز، انعطافپذیر و تاکتیکی عمل میکنند. جنبشی که خود را به یک شکل واحد از کُنش محدود کند، بهسرعت قابل مهار، تحلیل و خنثیسازی خواهد بود.
در حقیقت، همین چندلایگی است که امکان تداوم، بازسازی و فرسایش قدرت سرکوبگر را فراهم میآورد. هر بخش از میدان، بسته به تجربهی تاریخی، ظرفیت سازمانی و ملاحظات امنیتی خود، نقش متفاوت اما مکملی ایفا میکند؛ و این تنوع همزمان و مرحلهای کُنشها، استراتژی جمعی جنبش برای حفظ حیات و حرکت به سمت اهداف مشترک است.
بنابراین، تحلیلگران و رسانهها لازم است یاد بگیرند که میدان مبارزه را به جای خط جبههی یکنواخت، بهمثابه یک شبکهی پیچیده، چندلایه و پویا مشاهده کنند؛ شبکهای که هر لایه آن، در زمان و مکان خود، به همان هدف اصلی – رهایی از سلطه و ستم ساختاری- میانجامد.
توازن نانوشتهی مبارزه میان نواحی روژهلات
در تجربهی چند دههی اخیر مبارزات در روژهلات، میتوان نوعی توازن نانوشته میان نواحی مختلف روژهلات مشاهده کرد. این توازن، نه برنامهریزی مرکزی دارد و نه ستاد فرماندهی، اما در عمل بهصورت خودجوش و پویا کار میکند، وقتی فشار امنیتی در یک منطقه به اوج میرسد، مناطق دیگر میداندار میشوند و وزن مبارزه را به دوش میکشند؛
وقتی یک ناحیه ناچار به عقبنشینی تاکتیکی است، ناحیهای دیگر نقش پوششدهنده یا حامی استمرار مقاومت را بازی میکند. این الگو، برخلاف تصور منتقدان و تحلیلگران مرکزگرا، نه نشانهی ضعف یا پراکندگی، بلکه نشانهی بلوغ و عقلانیت جمعی جنبش است. توازن نانوشته، از فرسایش همزمان همهی نواحی جلوگیری میکند، امکان بازتولید کنش در سطوح مختلف را فراهم میآورد و به جنبش اجازه میدهد که چندلایگی تاکتیکی و ناهمزمانی مرحلهای را مدیریت کند.
به بیان دیگر، این توازن، همان چرخش نقشها و هماهنگی غیررسمی میان مناطق است که به حفظ پایداری و انعطاف جنبش کمک میکند. هیچ «دوپارگی» رسمی یا سازمانیافتهای در کار نیست؛ بلکه هوشمندی جمعی مردم، تجربه تاریخی و عقلانیت بقا، زمینهساز این تعادل ظریف و استراتژیک است. درک این واقعیت، شرط لازم برای تحلیل درست و همبستگی واقعی جنبش است: همبستگیای که تفاوتها، ناهمزمانیها و تنوع تاکتیکها را نه تهدید، بلکه سرمایهای برای استمرار و قدرت جمعی میبیند.
اخلاق تحلیل سیاسی: مسئولیت کلمات
تحلیل سیاسی، صرفاً توصیف واقعیت نیست؛ بلکه یک کُنش زبانی و سیاسی است. کلمات تحلیلگر، قدرت تولید معنا دارند و میتوانند مسیر فهم جامعه، ارزیابی مبارزه و حتی رفتارهای جمعی را شکل دهند. برچسبزدن تفاوتها بهعنوان «دوپارگی»، خود به یک عمل سیاسی اثرگذار تبدیل میشود، میتواند بیاعتمادی میان بخشهای مختلف جامعه ایجاد کند و احساس جدایی یا فاصله را تقویت کند؛ میتواند احساس گناه، سرزنش یا فشار ناعادلانه بر مناطقی خاص تحمیل کند که به دلایل تاریخی، امنیتی یا تاکتیکی اشکال متفاوتی از مبارزه را برگزیدهاند و در نهایت، ناخواسته و بدون قصد، میتواند در خدمت پروژهی سرکوب و مهندسی گفتمان مرکزگرایانه قرار گیرد.
از این منظر، تحلیلگر مسئول است که بداند کلماتش چگونه میتوانند واقعیت را بسازند، نه فقط بازتاب دهند. تحلیل دقیق و اخلاقمند، مستلزم درک پیچیدگی، ناهمزمانی و چندلایگی مبارزه است؛ بهگونهای که نه تنها واقعیت را تحریف نکند، بلکه سرمایههای اجتماعی، هوشمندی جمعی و انعطاف تاکتیکی جنبش را به رسمیت بشناسد و تقویت کند.
بنابراین، اخلاق تحلیل سیاسی ایجاب میکند که هر تعبیری از جنبش کوردستان، از جمله واژههایی مانند «دوپارگی»، با آگاهی کامل از زمینه تاریخی، تاکتیکی و اجتماعی استفاده شود و خطای تحریف واقعیت یا تقویت هراس مرکزگرایانه را بازتولید نکند.
روژهلات، وحدت در کثرت
در پایان میتوان گفت، جنبش روژهلات کوردستان را نمیتوان با معیارهای سادهانگارانهی «حضور / غیبت» یا «فعال / منفعل» سنجید، بلکه آنچه جریان دارد وحدت در کثرت است، یعنی وحدتی بر سر هدف مشترک – رهایی از سلطه و ستم ساختاری – و کثرتی در مسیر، زمان و ابزار مبارزه.
دوپارگی، بیش از آنکه واقعیت میدانی باشد، یک روایت سیاسی و گفتمانی است؛ روایتی که اغلب از بیرون تولید میشود و با نادیدهگرفتن پویایی درونی جامعهی کوردستان، تلاش میکند تفاوت را به اختلاف و تنوع را به شکاف ترجمه کند.
این روایت، نه تنها تصویر تحریفشدهای ارائه میدهد، بلکه پتانسیل اتحاد و هماهنگی غیررسمی جنبش را دستکم میگیرد و تلاش میکند مقاومت چندلایه و ناهمزمان را به یک خط فرضی و یکنواخت محدود کند.
درک روژهلات، مستلزم پذیرش این حقیقت است که مبارزه، همیشه فریاد خیابانی نیست؛ گاه صبر و مداومت است، گاه عقبنشینی تاکتیکی و گاه سکوت سازمانیافته که خود، شکلی دیگر از مقاومت و بازتولید سرمایه اجتماعی است. هر یک از این اشکال، بخشی از هوشمندی جمعی و عقلانیت بقا در برابر سرکوب ساختاری و تاریخی است و نشاندهندهی توانایی جامعهی کوردستان برای حفظ پویایی و استمرار حرکت است.
بنابراین، وحدت واقعی جنبش در پذیرش کثرت و مدیریت تفاوتها نهفته است. هر تفسیر یا تحلیلی که ناهمزمانی، تفاوت تاکتیکی و مرحلهای را به دوپارگی و ضعف تعبیر کند، واقعیت میدان را تحریف میکند و از فهم عمیق پویاییهای استراتژیک روژهلات باز میماند.
قندیل پرس