قندیل پرس – گزارش تحلیلی
اسناد سیاست خارجی ایالات متحده برای سال 2026 درباره خاورمیانه نشان میدهد که کورد همچنان نه به عنوان یک فاعل سیاسی مستقل بلکه به عنوان یک متغیر امنیتی و میدانی تعریف میشود. این نگاه نه محصول یک دولت خاص بلکه نتیجه تداوم یک منطق ساختاری در سیاست خارجی آمریکا است که از دهه نود میلادی تا امروز تغییر ماهوی نکرده است. در این منطق، کوردها زمانی دیده میشوند که خلأ نیروی زمینی، بحران امنیتی فوری یا دشمن مشترک تعریف شده وجود دارد و به محض تغییر موازنه، به حاشیه رانده میشوند.
حضور پانزده ساله آمریکا در بحران سوریه شاهد روشنی برای این ادعا است. از آغاز اعتراضات سوریه در سال 2011 تا شکلگیری داعش و سپس فروپاشی خلافت آن، آمریکا در عمل به یک اتحاد تاکتیکی با نیروهای سوریه دموکراتیک و ساختارهای سیاسی روژئاوا رسید. این همکاری نه از سر به رسمیت شناختن حق تعیین سرنوشت کوردها بلکه بر پایه ضرورت شکست داعش شکل گرفت. واشینگتن به خوبی میدانست که بدون نیروی زمینی منسجم، بومی و دارای انگیزه ایدئولوژیک، شکست داعش ممکن نیست و این نقش را کوردها ایفا کردند.
اما همان آمریکا که در کوبانی، رقه و دیرالزور حمایت هوایی، لجستیکی و اطلاعاتی گسترده ارائه داد، در سال 2018 هنگام اشغال عفرین توسط ارتش ترکیه و گروه های مسلح وابسته، عملا سکوت اختیار کرد. این سکوت تصادفی نبود. در منطق سیاست خارجی آمریکا، ترکیه عضو ناتو و کنترلکننده یکی از مهمترین گلوگاه های ژئوپولیتیک، ارزشی به مراتب بالاتر از تداوم یک پروژه خودمدیریتی کوردی داشت. همین تناقض بنیادین، کلید فهم وضعیت کنونی کورد در خاورمیانه است. این هشداری برای فهم این موضوع است تا زمانی که کورد نتواند خود را از جایگاه متغیر امنیتی به فاعل سیاسی تبدیل کند، هر نظم جدیدی در خاورمیانه بالقوه میتواند علیه او بازتعریف شود.
ترجیح جولانی بر کورد در منطق نظم امنیتی جدید
سقوط بشار اسد و به قدرت رسیدن ساختار تحت رهبری ابومحمد الجولانی نقطه عطفی در معادلات سوریه و کل منطقه بود. این تحول تنها نتیجه فروپاشی داخلی نبود بلکه محصول تلاقی خستگی بازیگران بین المللی، بازتعریف اولویت ها و انتقال تمرکز از جنگ ایدئولوژیک به مدیریت مرزها و امنیت اسرائیل بود. پرسش محوری این است که چگونه آمریکا و ناتو به نقطهای رسیدند که رهبر سابق القاعده را به کوردها ترجیح دادند.
پاسخ را باید در تغییر منطق حضور آمریکا در سوریه جستجو کرد. واشینگتن در سال 2026 دیگر علاقه ای به ایفای نقش مستقیم در مدیریت بحرانهای پرهزینه ندارد. هدف اصلی، کاهش حضور نظامی، واگذاری بار امنیتی به بازیگران منطقهای و تمرکز بر مهار چین و روسیه است. در این چارچوب، ثبات حداقلی حتی اگر به قیمت نادیده گرفتن گذشته تروریستی یک بازیگر باشد، بر تداوم یک پروژه سیاسی رادیکال ترجیح داده میشود.
جولانی در این نظم جدید نه به عنوان یک چهره ایدئولوژیک بلکه به عنوان ابزار کنترل تعریف میشود. او میتواند مرزها را مدیریت کند، با ترکیه هماهنگ باشد و تهدید مستقیم علیه اسرائیل ایجاد نکند. این سه مولفه برای آمریکا و ناتو از هر تعهد اخلاقی مهمتر است. کوردها اما با پروژه خودمدیریتی، ساختار غیرمتمرکز و ادعای حقوق سیاسی، در این چارچوب به عامل بیثباتی تعبیر میشوند.
دو پرسش استراتژیک پیشِرو قرار دارد؛ آیا ترک عرصه به معنای خروج کامل آمریکا است؟ و چرا برخی بازیگران منطقهای که سابقه تروریستی دارند، در چشمانداز جدید «کمتر نامطلوب» دیده شدند؟ پاسخ اول را باید مشروط کرد؛ خروج کامل هزینه دارد، اما کاهش حضور، انتقال مسئولیتها و پذیرش انواع بیثباتی را تسهیل میکند. پاسخ دوم اما ریشه در منطق هژمونیک منطقهای دارد؛ برای برخی ابرقدرتها، تضمین منافع فوری و مدیریت مرزی ارجح است بر استمرار مشروعیتبخشی به متحدان محلی که توان حفظ نظم را ندارند. این جابهجایی ارزشها است که جولانی را، نه بهعنوان یک «پدیده اخلاقی»، بلکه بهمثابه یک ابزار قدرت منطقهای، در مرکز میگذارد.
نتیجه عملی برای کوردها این است؛ اتکا صرف به حمایت خارجی بدل به یک خطای راهبردی شده است. حمایت خارجی مشروط، گذرا و تابع موازنههای منطقهای است. بازتاب این واقعیت را در تسلسل فروپاشی نیروهای محلی و هرجومرج اردوگاههای بازداشتی میبینیم؛ پیام برای کورد روشن است؛ باید بازی محلیسازی قدرت و خودسازماندهی را با سرعت و خلاقیت بیشتر پی بگیرند تا در معاملههای بزرگ قربانی نشوند.
تکرار این پرسش که آیا خروجی این وضعیت به معنای خروج کامل آمریکا از سوریه است؟ نه. اما به معنای عقبنشینی حسابشده، کاهش تعهد و آمادگی برای قربانی کردن متحدان میدانی است. انتقال زندانیان داعش، آشفتگی اردوگاهها و رهاشدن مناطق کوردستانی نشانههای عینی این سیاست هستند. پیام روشن است؛ دوران اتکای استراتژیک به آمریکا به پایان رسیده است.
آیا پهلوی امکان تکرار عفرین در روژهلات را دارد؟
تحلیل آینده روژهلات کوردستان بدون بررسی سناریوی سقوط جمهوری اسلامی و احتمال قدرتگیری رضا پهلوی ناقص خواهد بود. سلطنت طلبان و شخص رضا پهلوی در سالهای اخیر تلاش کردهاند خود را به عنوان گزینه مطلوب غرب معرفی کنند. این تصویرسازی تا حدی در واشینگتن و برخی پایتختهای اروپایی پذیرفته شده است، زیرا با منطق دولت متمرکز، سکولار و قابل پیش بینی همخوانی دارد.
اما پرسش اساسی این است که چنین حکومتی چه نسبتی با مسئله کورد خواهد داشت. تجربه تاریخی پهلوی اول و دوم نشان میدهد که ناسیونالیسم مرکزگرا در ایران همواره با سرکوب مطالبات کوردها همراه بوده است. زبان، خودمدیریتی، سازمان سیاسی مستقل و حتی هویت کوردی به عنوان تهدید علیه یکپارچگی تعریف شدهاند.
اگر رضا پهلوی با حمایت آمریکا به قدرت برسد، اولویت او تثبیت سریع نظم مرکزی و جلب رضایت قدرتهای خارجی خواهد بود. در چنین شرایطی، مطالبات کوردها میتواند بار دیگر به عنوان مانع امنیتی تلقی شود. اینجاست که سناریوی روژئاوا معنا پیدا میکند. همانگونه که آمریکا در برابر اشغال عفرین سکوت کرد، ممکن است در برابر سرکوب روژهلات یا اشغال کرماشان و سنه نیز نظارهگر باشد، به شرطی که دولت جدید ایران نظم منطقهای را بر هم نزند.
با این همه، نمیتوان قضاوتی قطعی کرد. ساختار قدرت آینده ایران تابع شبکههای اجتماعی، نیروهای امنیتی بازسازیشده و همپیمانیهای بینالمللی خواهد بود. کوردها باید بر دو رکن سرمایهگذاری کنند؛ یکم، ظرفیت دفاع خودمختار و مشروع محلی در قالب نهادهای مختلف تقویت شود؛ دوم، سازوکارهای دیپلماتیک بینالمللی و حقوقی برای جلوگیری از معاملههایی که حقوق کورد را قربانی میکند، فراهم گردد. این دو راهبرد میتواند خطر تکرار فاجعه را کاهش دهد.
این سناریو قطعی نیست اما امکان آن واقعی است. خطر اصلی نه در نیت اعلامی بلکه در منطق ساختاری قدرت نهفته است. دولتی که مشروعیت خود را از حمایت خارجی میگیرد، آماده معامله بر سر حقوق پیرامون است. برای کوردها، نادیده گرفتن این خطر خطای استراتژیک خواهد بود.
استراتژی کوردها از واکنش تا کنش پیشگیرانه
کوردها در ایران تجربه سه نظام سیاسی سرکوبگر را پشت سر گذاشته اند؛ پهلوی اول، پهلوی دوم و جمهوری اسلامی ایران. در هر سه، کورد به عنوان مسئله امنیتی تعریف شده است. این تاریخ نباید صرفا به حافظه درد تبدیل شود بلکه باید به منبع استراتژی بدل گردد. در مواجهه با احتمال بازگشت پهلوی، کوردها نیازمند تغییر پارادایم هستند. انتظار حمایت خارجی بدون ساخت قدرت داخلی، تکرار خطای روژئاوا خواهد بود. استراتژی آینده باید بر چند محور استوار شود.
نخست، خودسازمان دهی سیاسی و اجتماعی در روژهلات. این به معنای نظامیگری صرف نیست بلکه ایجاد شبکه های مدنی، شوراهای محلی، ساختارهای خدماتی و انسجام اجتماعی است. جامعهای که خود را اداره میکند، هزینه سرکوب را بالا میبرد. تجربه ضعیف این وضعیت در اوائل انقلاب در سال 57 انجام شد که با اختلاف احزاب کومله و دموکرات به کوردکُشی منجر شد تا مدیریت شهرها. کوردها به شکلی منطقی باید از آن وقایع درس گرفته باشند و با توانی متفاوت آماده باشند برای دوره جدید در حالی که هیچ سیگنال مثبتی از آنها به بیرون مخابره نمیشود.
دوم، دیپلماسی پیشگیرانه. کوردها باید پیش از هر تحول بزرگ، خطوط قرمز خود را در سطح بین المللی تعریف کنند. سکوت پیشینی، دعوت به معاملههای پشت پرده است. ارتباط مستمر با نهادهای حقوق بشری مستقل، پارلمانها و افکار عمومی جهانی ضروری است. این یک باید است در حالی که احزاب سالهاست در باتلاق دیپلماسی داخلی با همدیگر هم گیر کردهاند و تنها خروجی آنها تجربه نیمبند مرکز دیالوگ بوده است که تنها خروجی عملی آن تعدادی بیانیه گاه و بیگاه بوده است.
سوم، موضع مستقل نسبت به اپوزیسیون مرکزگرا. همراهی تاکتیکی بدون تضمین حقوقی، تکرار تاریخ است. هر ائتلافی باید مشروط، شفاف و مبتنی بر تعهدات مشخص باشد. در این مورد هم هم تجربه جورج تاون و هم اخبار ضد و نقیض مذاکره با جمهوری اسلامی نشان میدهد احزاب کوردی هر کدام به سویی میروند و در مرکز دیالوگ نتوانستند قوانینی برای پیششرطهای توافق و ائتلاف تدوین کنند. برای همین احزاب کوردی هر کدام پارهپاره میان جریانهای سلطنتطلب، سازمان مجاهدین و جریانهای ریز و درشت چپ ایرانی یا دیگر ملیتها سرگردان هستند و عملا به پروژهای نیانجامیده است.
چهارم، روایتسازی فعال. کورد نباید تنها در لحظه کشتار دیده شود. باید به عنوان فاعل سیاسی عقلانی، دارای پروژه و مسئولیت پذیر معرفی گردد. این بعد نمادین، بخشی از قدرت است. برای نمونه الان در دی ماه 1404 در روژهلات کوردستان، در کرماشان، شاباد، ایلام، آبدانان و ملکشاهی قتلعام صورت گرفته است. در آن سو در روژئاوا نیروهای جولانی به کوردستان حمله کردهاند ولی کشتهها زیاد نیستند. روژئاوا الان به تیتر اخبار بینالمللی و خیابانهای اروپا رسیده ولی در انفعال احزاب و نهادهای حقوقبشری روژهلاتی، خبری از حتا تعداد کشتهها در روژهلات نیست. در سطحی تنها دو استان کرماشان و ایلام جمعیتی نزدیک به روژئاوا دارند. همان اشتباه اوئل انقلاب که احزاب کوردی نتوانستند از گفتمان سنیگرایی خود خارج و در کرماشان و ایلام نفوذی داشته باشند. الان با این سکوت، کمکاری و انفعال در قبال قتلعام در کرماشان و ایلام مخاطرات یک گسست تاریخی دیگر حس میشود اگر احزاب تدابیری عاجل نیاندیشند. این از ضعف و چندپارگی احزاب روژهلاتی سرچشمه میگیرد که پیشاپیش چشمانداز روشنی رو برای ورود آنها به سناریوهای پس از فروپاشی متصور نمیسازد.
کوردستان میان آشوب و نظم تحمیلی
خاورمیانه در آستانه نظمی جدید قرار دارد که نه بر عدالت بلکه بر مدیریت آشوب بنا شده است. آمریکا و اسرائیل به دنبال نظمی هستند که تهدیدها را مهار کند، حتی اگر به قیمت قربانی شدن ملتها باشد. در چنین نظمی، کورد بار دیگر در معرض خطر تبدیلشدن به موضوع معامله است، همانگونه که در لوزان و پس از آن رخ داد.
اما تاریخ تنها تکرار نیست. تفاوت امروز در سطح آگاهی، شبکههای ارتباطی و تجربه انباشته است. کوردها اگر بتوانند از جایگاه واکنشی خارج شوند و به کنشگر پیشگیرانه بدل گردند، میتوانند معادله را تغییر دهند. این مسیر ساده نیست و تضمینی ندارد، اما تنها راهی است که از تکرار فاجعه جلوگیری میکند.
آینده خاورمیانه به میزانی که تابع محاسبه منافع مستقیم بازیگران بزرگ باشد، برای اقلیتهایی چون کورد نامعلوم و خطرناک خواهد ماند. تجربههای اخیر نشان میدهند که پیمانهای تاکتیکی و حمایتهای ابزاری بدنامتر از آناند که بتوان بهسادگی بر آنها تکیه کرد. بنابراین سه درس کلیدی باید آموخته شود؛ اتکا به قدرت خارجی باید با ساختن مشروعیت محلی ترکیب شود؛ برنامهریزی برای مرحله گذار باید از امروز آغاز شود تا فضای خلأ به دست بازیگران اخلالگر نیفتد؛ دیپلماسی حقوقمحور و مستندسازی نقض حقوق بشر میتواند اهرمی در مقابل معاملههای بزرگ باشد.
سناریوها متنوع هستند؛ در بهترین حالت، کوردها میتوانند موقعیتی نیمهخودمختار و حقوق تضمینشده در نظم جدید کسب کنند؛ در بدترین حالت، کوردها بار دیگر قربانی معامله ابرقدرتها شوند و پیمانهای لوزان جدیدی تحمیل شود که حقوق آنان را نادیده گیرد. راه میانه اما در ظرفیتسازی محلی، دیپلماسی حقوقمحور و ایجاد شبکههای ائتلافی هوشمند نهفته است. تاریخ به ما میآموزد که کسانی که خود را مبتنی بر شبکههای اجتماعی، حقوق و روایت تقویت میکنند، نهفقط فرصت زندهماندن خواهند یافت، بلکه میتوانند شرطهای آینده را نیز تعریف کنند.
نظم جدید هنوز تثبیت نشده است. در این شکاف تاریخی، امکان مداخله وجود دارد. پرسش این نیست که آیا قدرتهای بزرگ عادل خواهند بود یا نه. پرسش این است که آیا کوردها خواهند توانست خود را به نیرویی تبدیل کنند که نادیده گرفتنش هزینه داشته باشد یا نه. پاسخ به این پرسش، سرنوشت دهههای آینده را رقم خواهد زد.
قندیل پرس