چهره دوگانه نزاع درونی احزاب روژ‌هلات کوردستان

عزیز خالدپناه – قندیل پرس- یادداشت تحلیلی

در میان احزاب و جریان‌های سیاسی روژهه‌لات کوردستان- از حزب دموکرات کوردستان ایران(حدکا) و کومله گرفته تا پژاک، حزب آزادی کوردستان(پاک)، خەبات- نزاعی چندین‌دهه‌ای جریان دارد که این روزها دیگر در بیانیه‌های رسمی و مقالات نظری خلاصه نمی‌شود، بلکه به شکل روزمره در توییت‌ها، پست‌های اینستاگرامی، کانال‌های تلگرامی «در سایه» و-تازه‌ترین و زخم‌کاری‌ترین سلاح- انتشار فایل‌های صوتی درزکرده از نشست‌های محرمانه رهبران حزبی، ادامه دارد. این نوشتار نمی‌خواهد فهرستی از این جدل‌ها بسازد یا داور شود که کدام حزب «حق» است؛ می‌خواهد بپرسد این نزاع، در وضعیتی که همه طرف‌هایش بی‌دولت، در تبعید و به‌طور ساختاری از قدرت واقعی محروم‌اند، چه معنایی دارد. و پاسخ این پرسش، به گمان نگارنده، ناگزیر دوگانه است.

نزاع به‌مثابه نشانه حیات سیاسی
باید با صداقت این را پذیرفت که هر جامعه سیاسی زنده‌ای، محل تضاد افکار است. جامعه روژهه‌لات، در طیف گسترده‌ای از گرایش‌ها- از اسلام‌گرایی حزبی محافظه‌کار تا ناسیونالیسم کلاسیک، از سوسیال‌دموکراسی حزبی سلسله‌مراتبی تا کنفدرالیسم دموکراتیک شورامحور متأثر از اندیشه اوجالان و اخیراً جریان‌های فمینیستی و زیست‌محیط‌گرا- بازتاب دقیق یک جامعه مدرن و پیچیده است، نه یک توده یکدست و بی‌شکل. از این منظر، رقابت حدکا و پژاک، برای نمونه، تنها یک دعوای شخصی یا قبیله‌ای نیست؛ این دو، بر سر دو مدل کاملاً متفاوت سازمان سیاسی و حتی دو مدل متفاوت از رهایی نزاع دارند. یکی مدل حزب کلاسیک سلسله‌مراتبی که هدفش کسب خودمختاری در چارچوب دولت-ملت ایران آینده است، دیگری مدل رهبری جمعی و شبکه‌ای که اساساً به خود ایده دولت-ملت با بدگمانی می‌نگرد و خودگردانی محلی و ساختارهای شورایی را جایگزین آن می‌داند. این تفاوت، تفاوتی نظری و راهبردی است، نه صرفاً روانی؛ و حق طرح‌شدن دارد.
از منظر فلسفه سیاسی، اینجا می‌توان به تمایز مهمی که شانتال موفه میان «آنتاگونیسم» (Antagonism) و «آگونیسم» (Agonism) می‌گذارد متوسل شد. موفه معتقد است دموکراسی سالم هرگز به‌معنای حذف تضاد نیست-چنین آرمانی، خیال کاذب اجماع کامل لیبرالی است- بلکه به‌معنای تبدیل «دشمن» (Enemy) به «رقیب» (Adversary) است: کسی که با او در تضاد ریشه‌ای بر سر اصول بنیادین هستیم، اما مشروعیت حضورش در میدان سیاسی را به رسمیت می‌شناسیم و حذف فیزیکی یا نمادین او را هدف نمی‌گیریم. تا جایی که رقابت احزاب روژهه‌لات در چارچوب آگونیستی باقی بماند-یعنی رقابت برنامه‌ای، نقد راهبردی، حتی جدل‌های تند نظری درباره اینکه کدام مسیر به رهایی کورد نزدیک‌تر است- این نزاع نه‌تنها آسیب‌زا نیست، بلکه شاهدی است بر اینکه این جامعه، برخلاف روایت استعماری رایج، از فقر اندیشه سیاسی رنج نمی‌برد. مرز دقیقاً از جایی عبور می‌کند که رقیب به دشمن بدل شود؛ که هدف دیگر اقناع یا رقابت برنامه‌ای نیست، بلکه نابودی نمادین یا حتی فیزیکی طرف مقابل، حذف او از میدان گفتمانی، یا تلاش برای بی‌اعتبارسازی کامل او در چشم جامعه.

 روان‌کاوی یک شکست تاریخی
اما وقتی نزاع از میدان برنامه و نظر بیرون می‌زند و به میدان توهین، افشاگری شخصی و تلاش برای تحقیر کامل رقیب می‌رسد-دقیقاً جایی که فایل صوتی یک نشست محرمانه، یا یک جمله گزنده درباره زندگی خصوصی یک فعال سیاسی، تبدیل به سلاح اصلی میدان رسانه‌ای می‌شود- دیگر با پویایی سیاسی طرف نیستیم؛ با چیزی عمیق‌تر و تاریک‌تر روبه‌روییم که فهم آن نیازمند عبور از علم سیاست به روان‌کاوی و فلسفه است.
فروید، در «تمدن و ملالت‌های آن»، مفهومی صورت‌بندی کرد که هنوز دقیق‌ترین ابزار فهم این پدیده باقی مانده: «نارسیسم تفاوت‌های کوچک» (Narcissism of Small Differences). به‌گفته او، شدیدترین خصومت‌ها نه میان گروه‌هایی با تفاوت‌های بنیادین، بلکه میان گروه‌هایی با شباهت نزدیک اما تفاوت‌های نسبتاً کوچک رخ می‌دهد؛ زیرا این تفاوت کوچک، تنها مرز باقی‌مانده برای حفظ هویت متمایز خویشتن است و از همین رو، با شدتی نامتناسب پاسداری می‌شود. پژاک و حدکا برای نمونه، در نهایت امر، هر دو کورد، هر دو ضد جمهوری اسلامی، هر دو در تبعید و هر دو در طلب رهایی روژهه‌لات‌اند؛ اما دقیقاً همین اشتراک عمیق است که رقابت بر سر همان بخش کوچک اختلاف- مدل رهبری، نسبت با دولت-ملت، میراث ایدئولوژیک- را به نبردی وجودی بدل می‌کند. تفاوت کوچک، در غیاب افق روشن پیروزی مشترک، به تنها میدان ممکن برای اثبات «من کیستم» تبدیل می‌شود.

اما فروید تنها نیمی از داستان را روایت می‌کند؛ نیمه دیگر را باید از فرانتس فانون وام گرفت. فانون، در «دوزخیان روی زمین»، دقیقاً همین پدیده را در بستر استعمار توصیف کرده بود: انسان استعمارزده، که خشم بنیادینش متوجه استعمارگر است اما امکان واقعی رویارویی مستقیم با او را ندارد- چون استعمارگر مسلح، سازمان‌یافته، و از نظر نمادین دست‌نیافتنی است- این خشم را به‌ناگزیر به‌سوی نزدیک‌ترین اهداف در دسترس، یعنی همسایه، هم‌محله‌ای، هم‌قبیله‌ای، بازمی‌گرداند. فانون این را «خشونت افقی» می‌نامید: خشونتی که به‌جای حرکت عمودی به‌سوی منبع واقعی سرکوب، در سطح افقی جامعه خود فرد ستمدیده جریان می‌یابد. وضعیت احزاب روژهه‌لات، با تفاوت‌های آشکار تاریخی، ساختاری مشابه دارد: این احزاب سال‌هاست از رویارویی مستقیم و مؤثر با «دیگری بزرگ»- دولت‌های اشغالگر (ایران، ترکیه، عراق، سوریه) نه یک دولت بلکه چهار دستگاه نظامی سازمان‌یافته‌اند- بازمانده‌اند؛ نه از سر کمبود اراده، بلکه از سر نابرابری ساختاری قدرت. جنگ با این دیگری بزرگ، جنگی است که در کوتاه‌مدت به پیروزی ملموس نمی‌انجامد و همین ناکامی مزمن، فشار روانی‌ای تولید می‌کند که باید در جایی تخلیه شود. و نزدیک‌ترین، دردسترس‌ترین، و- از این نظر که «بازی منصفانه‌تری» است، چون طرف مقابل هم بی‌دولت و آسیب‌پذیر است- «امن‌ترین» میدان تخلیه، دقیقاً همان چیزی است که «دیگری کوچک» یا «دیگری نزدیک» خوانده شده است: حزب رقیب، جریان همسایه، رفیق دیروز.

این دقیقاً همان نقطه‌ای است که روان‌کاوی لاکانی می‌تواند دقت بیشتری به تحلیل بدهد. در نظریه لاکان، «دیگری بزرگ» (Grand Autre) نظم نمادین است. زبان، قانون، ساختار قدرتی که سوژه در برابرش تعریف می‌شود و از او انتظار بازشناسی (Recognition) دارد؛ و «دیگری کوچک» (autre)، یا آنچه در نظریه مرحله آینه بسط می‌یابد، همتای خیالی و رقیبی است که سوژه در رابطه‌ای پرخاشگرانه و آینه‌ای با او درگیر نبرد هویت است. نبردی که لاکان آن را «پرخاشگری خودشیفته‌وار» می‌نامد. احزاب روژهه‌لات، در غیاب بازشناسی نمادین از سوی دیگری بزرگ-یعنی در غیاب دولتی که موجودیت آن‌ها را به‌رسمیت بشناسد، در غیاب نظام بین‌المللی‌ای که آن‌ها را طرف مذاکره بداند- به‌ناگزیر به میدان خیالی رقابت با دیگری کوچک پناه می‌برند: اثبات خود نه از طریق کسب بازشناسی واقعی، بلکه از طریق بزرگ‌ترجلوه‌دادن خود در آینه کوچک‌شمردن رقیب. «من واقعی‌ترین نماینده کوردم» تنها زمانی گفتنی و اثبات‌پذیر می‌شود که همزمان گفته شود «او نیست» و این، ساختار دقیق رقابت خیالی‌ای است که لاکان توصیف می‌کند: هویت نه از طریق محتوای مثبت خود، بلکه از طریق نفی دیگری تعریف می‌شود.

در کنار این، باید از میراث اجتماعی-اقتصادی ساختارهای پیشامدرن نیز غافل نبود. جامعه‌شناسی سیاسی کوردستان، از دوران امارت‌ها تا امروز، هرگز به‌طور کامل از سازوکارهای رهبری فردمحور، وفاداری عشیره‌ای و نگاه «مالکانه» به تشکیلات-که در آن حزب نه یک نهاد دموکراتیک قابل‌نقد بلکه دارایی یا میراث نمادین رهبر و خاندانش تلقی می‌شود- گسست کامل نکرده است. این میراث، حتی وقتی در قالب ساختارهای مدرن حزبی، کنگره و شورای مرکزی بازتولید می‌شود، منطق پنهان خود را حفظ می‌کند: هر نقد راهبردی، به‌آسانی به تهدیدی علیه اقتدار نمادین رهبری یا خاندان تعبیر می‌شود و پاسخ به آن نه بحث برنامه‌ای، بلکه تخریب شخصیت منتقد است. این، آن نقطه‌ای است که روان‌کاوی فردی با جامعه‌شناسی ساختاری تلاقی می‌کند: خودشیفتگی رهبری، وقتی با میراث خانی-آغایی ترکیب شود، هر رقیب درونی را نه به‌عنوان صاحب‌نظر، بلکه به‌عنوان خائن یا دشمن نفوذی قلمداد می‌کند/ دقیقاً الگویی که ملانی کلاین آن را «موقعیت پارانوید-اسکیزوئید» می‌نامد: جهانی که در آن هیچ منطقه خاکستری وجود ندارد، فقط «ما»ی کاملاً خوب و «آن‌ها»ی کاملاً بد.

آنچه این چارچوب نظری را از انتزاع بیرون می‌کشد، رشته‌ای از رویدادهای مشخص در سال‌های اخیر است. انتشار فایل صوتی یک درس‌گفتار قدیمی امیر کریمی، رئیس مشترک پژاک دقیقاً در برهه‌ای حساس، هم‌زمان با تلاش چند حزب کوردی برای نزدیکی سیاسی، بازنشر شد. صرف‌نظر از صحت‌وسقم محتوای فایل، نکته گفتمانی مهم این است که چرا محل نزاع یعنی محتوای فایل کلا فراموش شد و به یک هیاهو تبدیل شد و هیچ‌گاه جریانات سیاسی از این فرصت برای ارتقای سطح تحمل‌پذیری خود، خودانتقادی و گسترش فرهنگ سیاسی کوردستان استفاده نکردند.

نمونه دیگر، فایل صوتی لو رفته از عبدالله مهتدی، دبیرکل کومله، است که در آن- برخلاف مواضع علنی حزب مبنی بر عدم تجزیه‌طلبی-از هدف نهایی جدایی سخن گفته بود؛ افشاگری‌ای که شکاف میان گفتمان عمومی و گفتمان درونی رهبری را برملا کرد و اعتماد بخشی از پایگاه اجتماعی حزب را خدشه‌دار ساخت.

و نمونه سوم، حمله‌های شخصیت‌زدا به ناهید بهمنی، عضو دفتر سیاسی کومله و از چهره‌های شناخته‌شده جنبش زنان کورد، پس از اظهارنظری درباره پیوند ارومیه با کوردستان که از سوی یک انشعاب رقیب، با زبانی توهین‌آمیز پاسخ گرفت؛ حمله‌ای که به‌جای نقد محتوایی، مستقیماً به هویت، تربیت و اصالت شخص می‌تاخت. در مورد ناهید بهمنی و اعضا و رهبران همه احزاب روژهلات کوردستان از این نمونه‌ها در این سال‌ها زیاد بوده ولی هر بار در عمل چنان زیر آوار حاشیه و حمله حزبی دفن می‌شود که عملا خیر جمعی برای افکار عمومی کوردستان ندارند.

آنچه این سه نمونه را به هم پیوند می‌دهد، نه محتوای مشخصشان، بلکه کارکرد مشترکشان است: هیچ‌کدام گامی به‌سوی هدف اعلام‌شده این احزاب- یعنی پیشبرد حقوق ملی ملت کورد- برنمی‌دارند. برعکس، هر سه، سرمایه اجتماعی و اعتماد عمومی را که این جنبش برای هرگونه پیشرفت واقعی به آن نیاز دارد، تحلیل می‌برند. اینجا می‌توان از پیر بوردیو وام گرفت: در غیاب سرمایه مادی و قدرت دولتی، تنها سرمایه‌ای که برای این احزاب باقی می‌ماند، سرمایه نمادین است. اعتبار، مشروعیت، اقتدار نمایندگی‌کردن «صدای واقعی کورد». و از آنجا که این سرمایه، برخلاف سرمایه مادی، بازی حاصل‌جمع صفر نیست مگر آنکه چنین تصور شود، رقابت بر سر آن به‌سرعت به جنگی تن‌به‌تن بدل می‌شود که در آن، تخریب اعتبار رقیب، ارزان‌تر و سریع‌تر از ساختن اعتبار خود به نظر می‌رسد. هرچند در درازمدت، این جنگ اعتبارزدایی، کل میدان را، نه فقط یک بازیگر را، بی‌اعتبار می‌کند.

هر تحلیلی از این نزاع در معرض خطری جدی قرار دارد. سقوط به همان زبانی که رسانه‌های دولتی جمهوری اسلامی برای بی‌اعتبارسازی کل جنبش کوردی به کار می‌برند. روایت اورینتالیستی‌ای که تفرقه و نزاع درونی را نه محصول شرایط ساختاری بی‌دولتی و سرکوب، بلکه نشانه «ذات قبیله‌ای و بدوی» کوردها معرفی می‌کند تا نتیجه بگیرد آنان «لیاقت» خودگردانی ندارند. این روایت باید صریحاً رد شود. نزاع درونی جنبش‌های ملی بی‌دولت، پدیده‌ای است که در تاریخ هر جنبش رهایی‌بخشی-از شکاف فتح و حماس در جنبش فلسطین، تا انشعاب‌های جمهوری‌خواهان ایرلندی، تا جنگ داخلی حزب دموکرات و اتحادیه میهنی کوردستان عراق در دهه‌ی ۱۹۹۰- بارها تکرار شده است. این یک الگوی ساختاری در وضعیت بی‌دولتی و سرکوب بیرونی است، نه یک نقص فرهنگی ذاتی یک ملت خاص. نقد رادیکال، دقیقاً به این معناست که علت ریشه‌ای-یعنی نبود دولت، سرکوب چهارگانه و نظام بین‌المللی ناعادلانه‌ای که هرگز اجازه بازشناسی کوردها را نداده-را هدف بگیرد، نه اینکه قربانی این ساختار را به‌جای خود ساختار مقصر بداند.

با این‌همه، نباید این تحلیل را در یأس محض به پایان برد. در اسفند ۱۴۰۴، در بحبوحه بحران فراگیر داخلی ایران و فشار وجودی بی‌سابقه، پنج حزب کوردستان ایران- پاک، حدکا، پژاک، خەبات، و کومله زحمتکشان- رسماً «ائتلاف نیروهای سیاسی کوردستان ایران» را اعلام کردند، ائتلافی که چند هفته بعد کومله نیز به آن پیوست. این رویداد، هرچند شکننده و هرچند دیرهنگام، نشان می‌دهد که فراروی از نزاع ویرانگر، صرفاً آرمانی فلسفی نیست؛ در لحظه‌ای که خطر وجودی مشترک به‌اندازه کافی ملموس شود، امکان گذار از منطق «دیگری کوچک» به منطق همبستگی راهبردی، واقعی است. پرسش این است که آیا این همبستگی باید همیشه محصول اضطرار لحظه‌ای باشد، یا می‌توان آن را به یک فرهنگ سیاسی پایدار بدل کرد.

فراروی از این چهره ویرانگر، در گرو کاری نیست که هیچ‌یک از این احزاب به‌تنهایی از عهده آن برنمی‌آید: پذیرش این حقیقت که هویت نیازی به نفی دیگری ندارد. سوژه‌ای که هستی خود را تنها در آینه کوچک‌شمردن همسایه بازمی‌شناسد، اسیر همان نظم خیالی‌ای می‌ماند که لاکان توصیف می‌کند. نظمی که در آن، پیروزی بر رفیق دیروز، جای پیروزی بر ساختار واقعی سرکوب را می‌گیرد و توهم رهایی را جایگزین خود رهایی می‌کند. عبور از این بن‌بست، به معنای توقف نقد یا انکار تفاوت‌های راهبردی و ایدئولوژیک نیست- که چنین توقفی خود مرگ سیاست است- بلکه به معنای بازگرداندن خشم افقی به مسیر عمودی خویش است: تبدیل دیگری کوچک، از هدف نهایی نبرد، به همراه ناقص همان نبرد بزرگ‌تر؛ به‌رسمیت‌شناختن این‌که رقیب درونی، حتی در تندترین اختلاف‌نظر، سهمی از همان زخم تاریخی مشترک را بر دوش می‌کشد که من می‌کشم و این‌که نبرد راستین، هرگز در توییتر یا در فایل صوتی افشاشده رقیب، بلکه تنها در برابر دیگری بزرگی که هرگز حاضر به بازشناسی ما نبوده، معنا می‌یابد. تنها با این بازگشت آگاهانه از میدان خیالی به میدان واقعی، از نزاع نمادین به مبارزه راهبردی، است که «تفاوت کوچک» می‌تواند از تهدید هستی‌شناختی به منبع غنای سیاسی بازگردد و این، در نهایت، تنها معنای ممکن همبستگی برای ملتی است که هنوز در انتظار دولت خویش است.

نزاع درونی احزاب روژهه‌لات کوردستان، پدیده‌ای یک‌لایه و ساده‌فهم نیست. لایه‌ای از آن، شاهدی بر زندگی سیاسی متکثر و اندیشمند یک جامعه است که نباید سرکوب یا انکار شود؛ لایه دیگر آن، زخمی روانی-تاریخی است، محصول سال‌ها بی‌دولتی، سرکوب چندجانبه و ناتوانی از رویارویی مؤثر با دیگری بزرگ، که خود را در خشونت افقی علیه نزدیک‌ترین متحدان بالقوه تخلیه می‌کند. تشخیص دقیق مرز میان این دو لایه- و امتناع از فروکاستن یکی به دیگری-پیش‌شرط هر گفت‌وگوی صادقانه درباره آینده سیاسی روژهه‌لات است؛ گفت‌وگویی که نه از موضع تحقیر بیرونی، بلکه از دل همان جنبش و برای همان جنبش، باید آغاز شود.

تلاش دوباره

همپیمانی در کوردستان یا رقابت در ایران؟

قندیل پرس- یادداشت تحلیلی اگر بخواهیم مسئله‌ی احزاب روژهلات کوردستان را از سطح گلایه‌های روزمره …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *