✍ خالد ایلخانیزاده
آنچه در ماجرای «کنگره آزادی ایران» در لندن رخ داد، برشی فشرده از وضعیت کلی اپوزیسیون ایرانی است؛ وضعیتی که در آن، بحران نمایندگی، میل به حذف و ناتوانی در تولید افقهای جدید بهطور همزمان خود را آشکار میکنند. نقطه آغاز این بحران، حذف نام حزب حیات آزاد کوردستان (پژاک) از فهرست شرکتکنندگان بود؛ اقدامی که بدون توضیح شفاف صورت گرفت و بلافاصله این پرسش را پیش کشید که چگونه نهادی که مدعی «آزادی» است، در نخستین گام، به حذف یک صدای سیاسی متوسل میشود.
این حذف اما پایدار نماند. فشار افکار عمومی – از سوی نویسندگان، روزنامهنگاران، فعالان مدنی، روشنفکران و بخشی از نیروهای سیاسی- بهتدریج هزینه این تصمیم را بالا برد و در نهایت، برگزارکنندگان را ناچار به عقبنشینی کرد. پژاک که در ابتدا با دعوت رسمی و رویکردی مثبت وارد این فرآیند شده بود، پس از حذف، موضعی انتقادی اتخاذ کرد و با انتشار توضیحات شفاف، این اقدام را مغایر با اصول دموکراتیک دانست. همین واکنش، بههمراه موج حمایتها، نشان داد که هنوز «حسّاسیت دموکراتیک» در بخشی از جامعه و نیروهای سیاسی زنده است. در ادامه، با گفتوگوهای فشرده درون شورای هماهنگی، این تصمیم اصلاح شد و دعوت از پژاک تجدید گردید؛ رخدادی که در ظاهر، نشانهای از «اصلاحپذیری» بود، اما در عمق، پرده از یک مسئله جدیتر برداشت که حذف، نه یک خطای تصادفی، بلکه بخشی از منطق پنهان این سازوکار است.
این «مهندسی صداها» پیش از کسب قدرت، در ادبیات گذار دموکراتیک، یکی از خطرناکترین نشانهها محسوب میشود. تجربههای تاریخی نشان دادهاند نیروهایی که در مرحله اپوزیسیون به حذف متوسل میشوند، در صورت دسترسی به قدرت، همان الگو را با ابزارهای نهادی بازتولید خواهند کرد. به بیان دیگر، ما با نوعی «پیشتمرین اقتدارگرایی» مواجهیم؛ جایی که حذف پیش از آنکه به ابزار رسمی تبدیل شود، به یک عادت سیاسی بدل میگردد.
اگر این رخداد را در چارچوب «اقتصاد سیاسی قدرت» فهم کنیم، حذف نیروی صرفاً حذف یک بازیگر نیست، بلکه تلاشی برای کنترل میدان و جلوگیری از چندمرکزی شدن سیاست است. نیروهایی که به رسانه، سرمایه نمادین و شبکههای بینالمللی دسترسی بیشتری دارند، میکوشند رقابت را پیشاپیش محدود کنند. در این معنا، حذف بخشی از فرآیند تولید هژمونی است؛ هژمونیای که نه از طریق اقناع، بلکه از مسیر طرد دیگری شکل میگیرد.
در همین بستر، میتوان از نوعی «ائتلاف سلبی» سخن گفت؛ همگرایی نانوشتهای میان جریانهای راستِ سلطنتطلب و بخشی از احزاب سنتی کوردی که علیرغم تفاوتهای ظاهری، در یک نقطه به هم میرسند، آن هم حذف نیرویی که روایت متفاوتی از قدرت و دولت ارائه میدهد. این ائتلافها نه بر پایه برنامهای مشترک، بلکه بر اساس یک «نقطه اشتراک منفی» شکل میگیرند. به همین دلیل، گرچه ممکن است در کوتاهمدت مؤثر باشند، اما در بلندمدت فاقد ثبات و مولد بحراناند.
پژاک، با طرحهایی مانند کنفدرالیسم دموکراتیک و تأکید بر خودمدیریتی، اساساً با دو ستون این نظم در تعارض قرار میگیرد، یعنی تمرکزگرایی ملیگرایانه و سیاستورزی کلاسیک حزبی. از این منظر، حذف آن را میتوان واکنشی به یک «تهدید نظری» دانست؛ تهدیدی که مفروضات بنیادین دولت – ملت و حاکمیت متمرکز را به چالش میکشد. اینجا نزاع، صرفاً سیاسی نیست، بلکه پارادایمی یعنی نزاع میان «حاکمیت متمرکز» و «حاکمیت توزیعشده» است.
در همان راستا ارجاع به «دستهای پنهان» برای توضیح این حذف نیز خود بخشی از مسئله است. این زبان، بهجای روشنکردن سازوکار قدرت، آن را در هالهای از ابهام پنهان میکند و مسئولیت را از کنشگران واقعی سلب مینماید. در حالیکه واقعیت سادهتر و در عین حال نگرانکنندهتر است، یعنی وقتی ساختاری فاقد شفافیت و پاسخگویی باشد، خودِ آن ساختار بهطور خودکار به تولید حذف گرایش پیدا میکند، این همان چیزی است که میتوان آن را «اقتدارگرایی ساختاری» نامید.
در سطحی دیگر، این ماجرا نشاندهنده نوعی همپوشانی خطرناک است؛ همگرایی میان سلطنتطلبی با گرایشهای تمامیتخواه و محافظهکاری بخشی از احزاب کوردی. این همگرایی، نه از سر قدرت، بلکه از سر ضعف شکل میگیرد، یعنی ناتوانی در رقابت گفتمانی و اقناع، که به حذف رقیب میانجامد. این وضعیت، نشانه یک «بحران هژمونی» است؛ جایی که نیروها قادر به تولید رضایت نیستند و بهجای آن به حذف متوسل میشوند.
در کنار این، تناقضی آشکار نیز وجود دارد، یعنی گفتوگو با نیروهایی که حتی تنوع ملی و هویتی را به رسمیت نمیشناسند، در کنار حذف یا بهحاشیهراندن یک نیروی کوردی با پایگاه اجتماعی مشخص. این دوگانگی نشان میدهد که «دموکراسی»، بهعنوان ابزاری تاکتیکی بهکار گرفته میشود.
نتیجه، شکلگیری نوعی «غربال سیاسی» است که در آن تنها نیروهای غیرتهدیدکننده پذیرفته میشوند. تمام این لایهها، در نهایت به یک پرسش بنیادین میرسند که این «ایران»ی که از آن سخن گفته میشود، چه کسانی را دربرمیگیرد؟ درواقع بحران نمایندگی، در قلب این کنگره قرار دارد. حذف و بازدعوت نیرویی، نشانهای از ناتوانی در تعریف یک چارچوب فراگیر است.
تکرارِ بیافق؛ بحران تولید ایده در اپوزیسیون
اما فراتر از تمام حاشیهها، تنشها و حتی اصلاحهای دیرهنگام، مسئلهای بنیادیتر وجود دارد که کمتر مورد توجه قرار گرفته است، اینکه این کنگره، با وجود همهی فراز و فرودهایش، در سطح گفتمانی و راهبردی «خروجی جدیدی» تولید نکرد.
این «نبودِ خروجی چشمگیر» خلأ اجرایی یا ضعف در سازماندهی نیست؛ بلکه نشانهای از یک انسداد فکری است. در لحظهای که شرایط سیاسی ایران – چه در داخل و چه در سطح منطقهای – بهطور بیسابقهای در حال دگرگونی است، انتظار میرود نیروهای مدعی آلترناتیو، توانایی «خواندن لحظه» و «ساختن پاسخ» را داشته باشند، اما آنچه رخ داد دقیقاً خلاف این انتظار بود، یعنی بازگشت به آرشیو مفاهیم، تکرار صورتبندیهای قدیمی و پناه بردن به زبان آشنایی که دیگر قدرت توضیح واقعیت را ندارد.
این همان نقطهای است که «ایستایی گفتمانی» از یک مفهوم نظری به یک واقعیت عینی تبدیل میشود. در این وضعیت، سیاست از تولید ایده بازمیماند و به بازتولید خود مشغول میشود؛ نوعی گردش درجا در سطح زبان، بدون هیچ پیشروی در سطح معنا. اپوزیسیونی که نتواند ایده تولید کند، ناگزیر به تکرار پناه میبرد، اما تکرار، برخلاف ظاهرش، نشانه ثبات نیست، بلکه علامت فرسودگی و ناتوانی در عبور از گذشته است.
در واقع، آنچه در این کنگره دیده شد، نه فقط تکرار محتوا، بلکه تکرار «چارچوب فکر کردن» بود. همان دوگانههای قدیمی، همان سادهسازیهای سیاسی، همان کلیگوییهایی که سالهاست در گفتمان اپوزیسیون بازتولید میشود، بدون آنکه بهطور جدی مورد بازنگری قرار گیرد. این یعنی مسئله، صرفاً فقدان ایده جدید نیست، بلکه ناتوانی در «مسئلهسازی جدید» است و تا زمانی که صورت مسئله تغییر نکند، پاسخها نیز ناگزیر تکراری خواهند بود.
در این میان، فقدان یک نقشه راه مشخص برای گذار، تنها یکی از نشانههای این بحران است. مهمتر از آن، نبودِ هرگونه تخیل سیاسی برای آینده است. چگونه میتوان از «آزادی» سخن گفت، بدون آنکه تصویر روشنی از سازوکارهای تحقق آن ارائه داد؟ چگونه میتوان از «گذار» حرف زد، بدون تعریف مراحل، ابزارها و نیروهای حامل آن؟ این خلأ، نشان میدهد که «آینده» در این گفتمان، بیشتر یک شعار است تا یک پروژه.
این وضعیت را میتوان به نوعی «محافظهکاری پنهان» نیز تعبیر کرد. در ظاهر، گفتمانها رادیکال به نظر میرسند، اما در عمل، از هرگونه ریسک فکری برای بازاندیشی جدی پرهیز میشود. زیرا تولید ایده جدید، همواره با بهخطر افتادن موقعیتهای تثبیتشده همراه است. در نتیجه، تکرار به یک «منطقه امن» تبدیل میشود، امن برای بازیگران، اما بیاثر برای جامعه.
در چنین شرایطی، کنگرهها بهجای آنکه به موتورهای تولید فکر و استراتژی بدل شوند، به آیینهایی سیاسی فروکاسته میشوند؛ آیینهایی برای بازتأیید خود، نه برای بازتعریف مسیر. دقیقا «حباب تکرار» در همینجا شکل میگیرد که فضایی بسته که در آن، صداها طنین دارند اما پژواکاند، نه نوآوری، یعنی همه سخن میگویند، اما چیز تازهای گفته نمیشود.
شکاف میان «ادعا» و «اثر» نیز در همین بستر عمیقتر میشود. عنوان «کنگره آزادی» حامل بار معنایی سنگینی است، وعدهی بدیل، افق، و مسیر. اما وقتی این وعدهها به خروجی عملی یا حتی نظری جدیدی منجر نمیشوند، این عنوان به یک «نشانه توخالی»، یعنی دالی بدون مدلول تبدیل میشود. حتی اصلاح برخی خطاهای سیاسی، مانند بازگرداندن یک نیروی حذفشده، نمیتواند این خلأ را پر کند، زیرا مسئله در سطح عمیقتری قرار دارد، یعنی فقدان ظرفیت تولید معنا.
«بحران تولید معنا» شاید دقیقترین توصیف این وضعیت باشد. سیاست، در جوهر خود، فرآیند معنا دادن به جهان است، یعنی تفسیر واقعیت، ترسیم امکانها و ساختن افقهای جدید. وقتی این توان از دست میرود، سیاست به فرم نشست، بیانیه، کنگرهی بدون محتوا تقلیل مییابد. در چنین وضعیتی، حتی واژههایی مانند «آزادی»، «دموکراسی» و «گذار» نیز تهی میشوند، زیرا دیگر به تجربه زیسته و برنامه عملی پیوند نمیخورند.
در جمعبندی، این کنگره بیش از آنکه یک نقطه عطف باشد، به نشانهای از «بحران در خودآگاهی اپوزیسیون» تبدیل شد؛ بحرانی که در آن، نیروها نهتنها در تولید بدیل ناکاماند، بلکه حتی در بازتعریف خود نیز دچار ناتوانیاند. ائتلافها، بدون ایده، صرفاً به همنشینی نیروها میانجامند، نه به شکلگیری پروژه.
پرسش نهایی همچنان پابرجاست، اما اکنون با عمقی بیشتر که آیا این نیروها قادرند از «سیاستِ تکرار» عبور کنند و به «سیاستِ تولید» برسند؟ اگر پاسخ منفی باشد، مسئله دیگر صرفاً ناکامی یک کنگره نیست؛ بلکه تثبیت یک الگوی ناتوانی است. الگویی که در آن، «آزادی»، بهعنوان یک واژه زیبا در عناوین باقی میماند.
قندیل پرس