هژمونی بدون اجماع، اقتصاد بدون امنیت

قندیل پرس- یادداشت تحلیلی

جنگ کنونی ایران با آمریکا و اسرائیل به یک «آزمایشگاه زنده» برای سنجش ظرفیت‌ها و محدودیت‌های نظم جهانی تبدیل شده است. آنچه بیش از هر چیز این جنگ را متمایز می‌کند، ناتوانی نظام جهانی در هم‌راستاسازی بازیگران اصلی پیرامون آن است. این عدم اجماع، نشانه‌ای از یک دگرگونی عمیق‌تر است، یعنی شکاف فزاینده میان منطق هژمونیکِ اعمال قدرت و منطق سیستمیِ حفظ ثبات اقتصادی.
در اینجا دیگر مسئله فقط موضع‌گیری سیاسی نیست؛ بلکه تضاد میان انباشت سرمایه، امنیت انرژی و بازتولید نظم جهانی است. به بیان دیگر، این جنگ دقیقاً در نقطه‌ای رخ داده که هزینه‌های آن از ظرفیت جذب سیستم جهانی فراتر می‌رود.

اروپا؛ اقتصاد شکننده، سیاست مضطرب
اروپا در ظاهر با احتیاط و در عمل با نوعی اضطراب ساختاری به این جنگ می‌نگرد. مسئله صرفاً وابستگی به انرژی نیست، بلکه وابستگی به ثبات به‌عنوان پیش‌شرط بازتولید سرمایه‌داری اروپایی است. اقتصاد اروپا به‌ویژه پس از جنگ اوکراین، وارد فاز «آسیب‌پذیری مزمن» شده است. افزایش قیمت انرژی به یک عامل ساختاری در تعیین مسیر رشد اقتصادی تبدیل شده است. صنایع کلیدی اروپا – از فولاد و شیمیایی تا خودروسازی – بر پایه انرژی ارزان بنا شده‌اند. هرگونه اختلال در این معادله، نه‌فقط سودآوری بلکه مزیت رقابتی اروپا در برابر آمریکا و چین را نیز تهدید می‌کند. درواقع اروپا بر نوعی «سرمایه‌داری اجتماعی» استوار است؛ مدلی که مشروعیت خود را از تضمین حداقلی رفاه عمومی می‌گیرد. جنگ با افزایش هزینه‌های زندگی و تشدید نابرابری، این قرارداد اجتماعی را متزلزل می‌کند. تجربه اعتراضات پس از بحران انرژی اوکراین نشان داد که جامعه اروپایی تا چه اندازه نسبت به شوک‌های اقتصادی حساس است. در این چارچوب، فاصله‌گذاری اروپا از جنگ، واکنش دفاعی برای جلوگیری از فروپاشی درونی است، اروپا در حال تلاش برای جلوگیری از تبدیل بحران ژئوپلیتیک به بحران مشروعیت داخلی است.

ناتو؛ ائتلافی در مرز واگرایی ساختاری
ناتو دیگر آن بلوک یکپارچه دوران جنگ سرد نیست؛ بلکه به یک ساختار ناهمگون تبدیل شده که در آن ادراک تهدید میان اعضا متفاوت است. برای آمریکا، این جنگ می‌تواند ابزاری برای بازتعریف هژمونی و مهار رقبا باشد، اما برای اروپا همان جنگ به‌معنای تهدید مستقیم اقتصادی و امنیتی است. این شکاف نشان‌دهنده یک «عدم تقارن استراتژیک» است  یعنی آنچه برای مرکز (آمریکا) فرصت است، برای پیرامون (اروپا) بحران است. در این میان، کشورهای حاشیه‌ای‌تر مانند ترکیه جنگ را نه در سطح ژئوپلیتیک کلان، بلکه در سطح پیامدهای فوری منطقه‌ای می‌سنجند. خطر واقعی برای ناتو، نه شکست نظامی بلکه فرسایش انسجام درونی است، ورود به جنگی با افق نامشخص می‌تواند تضادهای پنهان را آشکار و حتی به واگرایی استراتژیک منجر شود. به همین دلیل، ناتو در وضعیت «تعلیق تصمیم» قرار دارد، نه می‌تواند کاملاً وارد شود نه می‌تواند کاملاً کنار بایستد.

چین؛ سرمایه‌داری شبکه‌ای در برابر منطق جنگ
چین نماینده نوعی از قدرت است که با الگوی کلاسیک هژمونی تفاوت دارد، این کشور نه از طریق گسترش شبکه‌های اقتصادی و زیرساختی قدرت خود را اعمال می‌کند، اما این «تفاوت» صرفاً یک انتخاب استراتژیک نیست، بلکه محصول یک ضرورت تاریخی در مسیر انباشت سرمایه چینی است. اقتصاد چین، به‌عنوان یک اقتصاد درهم‌تنیده در بازار جهانی، بر پایه گردش بی‌وقفه کالا، سرمایه و انرژی بنا شده است. به همین دلیل، شکل قدرت آن نیز شبکه‌ای از بنادر، کریدورها، خطوط ریلی و قراردادهای بلندمدت انرژی است. این‌ها ابزارهای سلطه نرم‌اند، اما در عین حال  در برابر بی‌ثباتی ژئوپلیتیک آسیب‌پذیرند.
در این مدل، ثبات یک ضرورت حیاتی است و جنگ دقیقاً همان چیزی است که این شبکه‌ها را مختل می‌کند، یعنی زنجیره‌های تأمین را می‌شکند، هزینه حمل‌ونقل و بیمه را افزایش می‌دهد و  جریان انرژی را بی‌ثبات می‌کند، اما در سطحی عمیق‌تر، جنگ در واقع زمان سرمایه را مختل می‌کند. سرمایه‌داری شبکه‌ای چین، بر «سرعت» و «قابلیت پیش‌بینی» استوار است؛ هرگونه اختلال در این دو، به معنای افزایش هزینه‌های انباشت و کاهش نرخ سود است. به بیان دیگر، جنگ نه‌فقط یک بحران بیرونی، بلکه یک اختلال در منطق درونی انباشت چینی است.
ایران در این میان، صرفاً یک شریک انرژی نیست؛ بلکه یک گره ژئواکونومیک در پروژه‌هایی مانند «کمربند و جاده» است، بی‌ثباتی در این گره به معنای اختلال در کل شبکه است. یعنی ایران بخشی از «معماری پیرامونی» چین است؛ جایی که مسیرهای زمینی و دریایی به هم می‌رسند، از دست رفتن یا بی‌ثبات شدن این گره به معنای افزایش وابستگی چین به مسیرهای پرریسک‌تر (مانند تنگه مالاکا بین مالزی و اندونزی) و در نتیجه، افزایش آسیب‌پذیری ژئواکونومیک آن است.
بنابراین، مخالفت چین با جنگ را می‌توان در چارچوب دفاع از یک مدل خاص از سرمایه‌داری مبتنی بر اتصال فهمید. در این مدل جنگ تهدیدی برای انباشت است، یعنی چین در حال دفاع از این گزاره است که قدرت در قرن ۲۱ نه از طریق تخریب، بلکه از طریق اتصال بازتولید می‌شود.

روسیه؛ بهره‌برداری از بحران، بدون غرق شدن در آن
روسیه در موقعیتی پارادوکسیکال قرار دارد. از یک سو، جنگ می‌تواند با افزایش قیمت انرژی، انحراف توجه غرب و کاهش فشار مستقیم به نفع آن باشد. از سوی دیگر، گسترش کنترل‌نشده جنگ می‌تواند به بی‌ثباتی گسترده‌ای منجر شود که حتی منافع روسیه را نیز تهدید کند.
این وضعیت، بازتابی از ساختار اقتصادی – سیاسی خاص روسیه است؛ اقتصادی که به صادرات منابع (به‌ویژه انرژی) وابسته است، اما در عین حال، از نظر مالی و تکنولوژیک در معرض محدودیت‌های خارجی قرار دارد. برای چنین اقتصادی، افزایش قیمت انرژی یک «رانت ژئوپلیتیک» ایجاد می‌کند، اما بی‌ثباتی بیش‌ازحد می‌تواند بازارها را نابود و مسیرهای صادراتی را مسدود کند.
در نتیجه، استراتژی روسیه را می‌توان نوعی «موازنه‌گری فرصت‌طلبانه» دانست، حمایت محدود برای جلوگیری از شکست کامل ایران، اجتناب از ورود مستقیم برای کاهش ریسک، اما در سطحی عمیق‌تر، این استراتژی بیانگر نوعی عقلانیت بحران‌محور است. روسیه، به‌ویژه پس از مواجهه با تحریم‌ها، آموخته است که در شرایط بی‌ثباتی جهانی، می‌توان از شکاف‌ها بهره‌برداری کرد، اما تنها تا جایی که این بی‌ثباتی به فروپاشی کامل سیستم منجر نشود.
روسیه در واقع به‌دنبال «مدیریت سطح بحران» است، زیرا در منطق آن بحران کنترل‌شده یک دارایی ژئوپلیتیک، اما بحران افسارگسیخته یک تهدید وجودی است. به بیان دیگر، روسیه به‌دنبال نوعی «تعادل در بی‌تعادلی» است یعنی حفظ سطحی از تنش که سودآور باشد، بدون عبور از آستانه‌ای که کل بازی را غیرقابل‌کنترل کند.

ترکیە؛ میانجی مضطرب در جغرافیای بی‌ثبات
ترکیه در بحران کنونی بازیگری درگیر است، موقعیت ژئوپلیتیک آن در مرز خاورمیانه، اروپا و روسیه، باعث می‌شود که هرگونه بی‌ثباتی، مستقیماً به داخل اقتصاد و سیاست آن منتقل شود.
این «انتقال مستقیم»، به‌ویژه در اقتصاد ترکیه تعیین‌کننده است، اقتصادی که با تورم مزمن، کاهش ارزش پول ملی و وابستگی به سرمایه خارجی مواجه است و نسبت به شوک‌های بیرونی به طور چشم‌گیری حساس است و جنگ کنونی از طریق افزایش قیمت انرژی، کاهش گردشگری و اختلال در تجارت منطقه‌ای، این شکنندگی را تشدید می‌کند.
از سوی دیگر، اقتصاد ترکیه که پیشاپیش با تورم و نوسان ارزی دست‌وپنجه نرم می‌کند، به تجارت منطقه‌ای وابسته است. جنگ این جریان را مختل می‌کند و هزینه‌های امنیتی را افزایش می‌دهد، اما مسئله فقط اقتصاد نیست؛ بلکه جایگاه ترکیه در تقسیم کار ژئوپلیتیک نیز در خطر است. ترکیه خود را به‌عنوان یک «قدرت میانی» تعریف کرده، بازیگری که به ظاهر میان شرق و غرب میانجی‌گری می‌کند و از این موقعیت، امتیاز می‌گیرد.
از بُعد دیگر، ترکیه خود را به‌عنوان یک قدرت منطقه‌ای تعریف کرده است، اما جنگ کنونی این نقش را تضعیف کرده و میدان را به بازیگران بزرگ‌تر واگذار کرده است. به بیان دیگر، جنگ، فضا را از «چندلایه و قابل‌مانور» به «قطبی و سخت» تبدیل می‌کند و این دقیقاً همان چیزی است که نقش ترکیه را محدود می‌کند. بنابراین، مخالفت ترکیه را می‌توان تلاشی برای حفظ استقلال استراتژیک در شرایط فشار چندجانبه دانست. این مخالفت، در واقع دفاع از امکان «بازی در میان شکاف‌ها» است؛ امکانی که با تشدید جنگ از بین می‌رود.

تضاد بنیادین؛ منطق جنگ در برابر بازتولید سیستم
منطق جنگ در پی بازتعریف نظم از طریق زور است، اما منطق اقتصاد جهانی بر ثبات، پیش‌بینی‌پذیری و جریان مداوم سرمایه استوار است، اما این تضاد تعارضی ساختاری در دل سرمایه‌داری جهانی است. از یک سو، قدرت‌های نظامی برای حفظ یا بازسازی هژمونی به جنگ متوسل می‌شوند؛ از سوی دیگر، همان نظام اقتصادی که این قدرت‌ها بر آن تکیه دارند، به ثبات وابسته است. مشکل اینجاست که این جنگ، مستقیماً به قلب این منطق دوم حمله می‌کند، بازار انرژی را بی‌ثبات می‌کند، مسیرهای تجاری را تهدید می‌کند، ریسک سیستماتیک را افزایش می‌دهد. در نتیجه، ما با وضعیتی مواجهیم که می‌توان آن را «بحران در بازتولید» نامید، یعنی سیستمی که ابزارهای قدرتش (جنگ) با شروط بقایش (ثبات) در تضاد قرار گرفته‌اند.
به همین دلیل، این جنگ «غیرقابل‌جذب» است؛ یعنی نمی‌تواند مانند بسیاری از جنگ‌های گذشته در چارچوب نظم جهانی هضم شود، زیرا دیگر «حاشیه امنی» برای انتقال هزینه‌ها وجود ندارد؛ هزینه‌ها مستقیماً به مرکز سیستم بازمی‌گردند. آنچه در نهایت از دل این بحران بیرون می‌آید یک واقعیت اساسی است، هژمونی آمریکا به‌دلیل پیچیده‌تر شدن ساختار قدرت جهانی دیگر توان تحمیل اجماع ندارد.
اقتصاد جهانی امروز، شبکه‌ای و چندمرکزی است؛ هیچ قدرتی نمی‌تواند بدون در نظر گرفتن دیگران، قواعد بازی را تعیین کند. نه متحدان حاضرند هزینه کامل را بپردازند، نه رقبا حاضرند کاملاً عقب‌نشینی کنند و نه اقتصاد جهانی اجازه تصمیم‌گیری یک‌جانبه را می‌دهد. در این شرایط، هژمونی از یک «قدرت تحمیل‌گر» به یک «قدرت چانه‌زن» تنزل پیدا می‌کند و این دقیقاً همان نقطه‌ای است که نظم جهانی وارد فاز بی‌ثباتی می‌شود. این وضعیت، نشانه ورود به مرحله‌ای است که می‌توان آن را «چندقطبیِ بی‌ثبات» نامید؛ نظمی که در آن، قدرت پراکنده است اما قواعد مشترک ضعیف‌اند.
بنابراین مخالفت بازیگران بزرگ با این جنگ، نه از همبستگی با ایران، بلکه از یک درک مشترک ناشی می‌شود، یعنی ترس از فروپاشی تعادل شکننده‌ای که اقتصاد جهانی بر آن استوار است. این «اجماع منفی» – اجماع بر سر آنچه نباید رخ دهد- نشان‌دهنده فقدان یک افق مشترک مثبت در نظم جهانی است. درواقع هیچ‌یک از بازیگران، طرحی روشن برای پایان بحران ندارند؛ آن‌ها فقط می‌دانند که تشدید آن، برای همه پرهزینه است. برای آمریکا، جنگ می‌تواند ابزاری برای بازسازی قدرت باشد؛ اما برای دیگران، همان جنگ یک ریسک ساختاری غیرقابل‌کنترل است و دقیقاً در همین شکاف است که بحران معنا پیدا می‌کند، جهانی که دیگر نمی‌تواند جنگ را متوقف کند اما نمی‌تواند آن را تحمل هم کند.

تلاش دوباره

نفت، آب، جنگ؛ مثلثِ محاصره‌ی زیست‌بوم

قندیل پرس- یادداشت تحلیلی جنگ کنونی منطقه، نمونه‌ای عریان از «تداوم سیاست از طریق تخریب …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *