قندیل پرس- یادداشت تحلیلی
جنگ کنونی منطقه، نمونهای عریان از «تداوم سیاست از طریق تخریب اکولوژیک» است. در این میدان، طبیعت قربانیای ست که نه در مذاکرات دیده میشود و نه در آمارهای رسمی به رسمیت شناخته میشود. این وضعیت در عین حال نشان میدهد که جنگ جاری به مانند نبردی چندلایه میان قدرت و طبیعت، تجسمی از پیچیدگی جنگهای مدرن یا همان «جنگ اکولوژیک» است؛ جایی که تخریب طبیعت بخشی از منطق خودِ جنگ است.
برای فهم این منطق، تاریخ معاصر راهگشاست. در جنگ ویتنام، استفاده از «عامل نارنجی» برای نابودی پوشش گیاهی، نه تنها جنگلها و زمینهای کشاورزی را از بین برد، بلکه با برجای گذاشتن آلودگی دیوکسین، سلامت نسلهای بعد را نیز تهدید کرد و بازسازی زیستمحیطی را به یک بحران جهانی بدل ساخت؛ رخدادی که به شکلگیری مفهوم «ویرانسازی اکولوژیک» در حقوق محیطزیست انجامید. در جنگ خلیج فارس 1991 نیز، آتشزدن چاههای نفت و نشت میلیونها بشکه نفت، آلودگی گسترده خاک، آب و هوا را رقم زد و اکوسیستمهای منطقه را برای دههها تخریب کرد. این نمونهها نشان میدهند که جنگها همواره دارای پیامدهای فرامرزی، بیننسلی و ماندگار هستند؛ الگویی که اکنون در خاورمیانه بار دیگر در حال بازتولید است.
امروز نیز گزارشهای متعدد از صدها رویداد زیستمحیطی خطرناک ناشی از حملات اخیر حکایت دارند؛ رویدادهایی که سلامت عمومی، کیفیت هوا و آب و اکوسیستمهای حساس منطقه را تهدید میکنند. اهمیت این وضعیت زمانی روشنتر میشود که بدانیم جنگافزارهای مدرن دیگر صرفاً ابزار کشتار انسانی نیستند، بلکه ساختارهای زیستمحیطی را هدف میگیرند و آنها را به بخشی از جغرافیای قدرت تبدیل میکنند. در چنین چارچوبی، هر انفجار، هر نشت سوخت و هر حمله به زیرساختهای حیاتی، آغازگر زنجیرهای از پیامدهای طولانیمدت است که زندگی انسان و طبیعت را همزمان درگیر میکند.
جنگ مدرن و ویرانسازی اکولوژیک
در جنگهای کلاسیک، میدان درگیری به نیروهای نظامی محدود بود؛ اما اکنون زیستبومها، دریاها، جنگلها و تالابها به اهداف استراتژیک بدل شدهاند. حمله به پالایشگاهها و مخازن سوخت، علاوهبر تخریب صنعتی، مداخلهای مستقیم در چرخههای طبیعی است. مثلا انفجار مخازن نفت باعث نشت گسترده سوخت به تالابها شده و مرگ هزاران پرنده مهاجر را رقم زده است؛ در همان راستا صید ماهی محلی نیز کاهش یافته است. این روند با تحرکات نظامی، انفجارها و حضور گسترده نیروها تکمیل میشود؛ جایی که حیوانات و پرندگان مسیرهای خود را تغییر میدهند، زیستگاهها نابود میشوند و سیستمهای دریایی با موجهای انفجاری و نشت سوخت مواجهاند. این اتفاقات نهتنها حیات وحش را تهدید میکند، بلکه پیامدهای بلندمدت اکولوژیک ایجاد میکند که ممکن است تا دههها ادامه یابد و طبیعت را به یک قربانی خاموش و ویرانشده تبدیل کند.
این ویرانسازی در سطح هوا نیز بازتولید میشود. حملات هوایی، پرتاب موشکها و استقرار تجهیزات نظامی بهویژه در جنوب ایران و پیرامون خلیج فارس، حجم عظیمی از آلایندهها را آزاد کرده است. مثلا بمباران مراکز سوختی و پالایشگاهی در سواحل خلیج فارس، با انتشار دیاکسید گوگرد و ترکیبات نفتی، کیفیت هوا را کاهش داده و حتی الگوهای بارندگی را مختل کرده است. این وضعیت در مقیاس شهری نیز تشدید شده است؛ انفجار انبارهای سوخت در جنوب تهران و کرج، به دلیل توپوگرافی خاص شهر، به شکلگیری یک خردهاقلیم مرگبار شهری انجامیده است، بهگونهای که شاخص PM2.5 به بیش از 300 میکروگرم بر متر مکعب رسیده و بیماریهای تنفسی را افزایش داده است. این آلودگی علاوهبر سلامت انسانها، چرخههای طبیعی شهری را نیز مختل کرده است.
جنگ زیرساختی و فشار زیستمحیطی ژئوپولیتیک
در سطح ژئوپولیتیک، تخریب زیرساختها به ابزاری برای اعمال قدرت تبدیل شده است. حمله به سدها، نیروگاهها و تأسیسات آب، زنجیرهای از بحرانها را فعال میکند، کاهش آب آشامیدنی، تهدید امنیت غذایی، افزایش مهاجرت و بیثباتی اقتصادی. مثلا آسیب به شبکههای تصفیه آب میتواند به ورود فاضلاب تصفیهنشده به رودخانهها و دریا منجر شود و چرخههای زیستی را مختل کند. همزمان، آلودگی فرامرزی ناشی از دود و مواد شیمیایی، محیطزیست را به یک مسئله ژئوپولیتیک منطقهای بدل کرده است. برای نمونه انتشار آلودگی نفتی در خلیج فارس حتی سواحل عمان و قطر را تحت تأثیر قرار داده و فعالیتهای شیلاتی و درآمد جوامع محلی را کاهش داده است.
در همین چارچوب، خلیج فارس بهعنوان یکی از حساسترین اکوسیستمهای جهان، به میدان جنگی تمامعیار تبدیل شده است. حمله به نفتکشها و تأسیسات نفتی، نشت نفت را افزایش داده و با ایجاد لایهای سمی بر سطح آب، مانع تبادل اکسیژن شده و مرگ گسترده ماهیان، لاکپشتها و مرجانها را بهدنبال داشته است؛ همانگونه که تجربه 1991 نشان داد، این اثرات میتوانند دههها باقی بمانند. در نمونهای دیگر، غرق شدن بیش از 60 شناور نظامی و نفتکش، همراه با نشت سوخت و مایعات هیدرولیک، فشار بیسابقهای بر اکوسیستم دریایی وارد کرده است. مثلا پس از غرق شدن یک نفتکش در نزدیکی جزیره خارک، سطح هیدروکربنها تا 50 برابر حد مجاز افزایش یافت و پوشش گیاهی ساحلی و ذخایر صدفها آسیب جدی دیدند. این وضعیت منابع غذایی وابسته به صید ماهی و امنیت غذایی میلیونها نفر را در معرض خطر قرار داده است.
در یک سوی این معادله، توقف و انباشت 85 نفتکش غولپیکر حامل بیش از 21 میلیارد لیتر نفت در پشت تنگه هرمز، یک «بمب زیستمحیطی شناور» است؛ وضعیتی که در آن کوچکترین خطای محاسباتی، حمله هدفمند یا حتی حادثهای فنی میتواند به نشت گسترده نفت و تخریب غیرقابل بازگشت اکوسیستم دریایی منجر شود. این تمرکز بیسابقه از سوختهای فسیلی در یک فضای محدود، نشاندهنده شکنندگی ساختاری نظمی است که همچنان به وابستگی نفتی متکی است.
در سوی دیگر، تهدید مستمر علیه تأسیسات آبشیرینکن، بُعدی کمتر دیدهشده اما حیاتی از این بحران، یعنی «سلاحیسازی آب» را آشکار میکند. در منطقهای که بقا بهطور مستقیم به فناوری شیرینسازی آب دریا وابسته است، هدف قرار دادن این زیرساختها عملاً به معنای نشانهگیری حیات غیرنظامیان است. اینجا دیگر جنگ صرفاً بر سر قلمرو یا هژمونی نیست، بلکه به عرصهای وارد شده که در آن آب، انرژی و محیطزیست به ابزارهای فشار و تخریب بدل شدهاند.
برآیند این دو تهدید، تصویری از نظمی را پیشرو میگذارد که در آن مرز میان جنگ نظامی و ویرانسازی اکولوژیک بهکلی فروریخته است؛ نظمی که هزینههای واقعی آن نه در معادلات قدرت، بلکه در فروپاشی تدریجی زیستپذیری یک منطقه انباشته میشود.
تخریب منابع و فروپاشی زیستبومها
منطق نظامی در بسیاری موارد به سمت تخریب منابعی میرود که ممکن است به دست دشمن بیفتد؛ یعنی نوعی بازتولید سیاست «زمین سوخته». مثلا آتشسوزی در میادین نفت و گاز یا انبارهای سوخت، چه عمدی و چه در نتیجه حملات، موجب انتشار حجم عظیمی از کربن و مواد سمی در جو میشود؛ پدیدهای که یادآور فاجعه چاههای نفت کویت است. در کنار آن، تحرکات نظامی و استقرار نیروها نیز تخریب فیزیکی زیستگاهها را تسریع میکند. مثلا مناطق ساحلی و بیابانی جنوب ایران، با عبور تجهیزات سنگین و مینگذاری، زیستگاه گونههای نادر را نابود کرده و آنها را به مهاجرت یا انقراض تدریجی سوق داده است.
این روند در مقیاس گستردهتر نیز قابل مشاهده است، جنگلهای بلوط زاگرس و هیرکانی در معرض آتشسوزی و توسعه زیرساختهای نظامی قرار گرفتهاند، در حالی که تالاب شادگان به دلیل توقف پروژههای احیا خشک شده است. این تحولات نشان میدهد که ویرانسازی اکولوژیک جنگی، تعادل طبیعی را بهطور سیستماتیک بر هم زده و توان بازسازی اکوسیستمها را کاهش داده است.
میراث مرگبار جنگ و تعلیق سیاست زیستمحیطی
حتی پس از پایان درگیریها، اثرات جنگ ادامه دارد، مینها و مهمات عملنکرده، بهعنوان تهدیدی دائمی باقی میمانند. مثلا مناطق مرزی و ساحلی آلوده به مین، دههها غیرقابل استفاده میشوند و بازسازی اکوسیستمها را مختل میکنند. در همین حال، در شرایط جنگی، دولتها تعهدات زیستمحیطی خود را عملاً به حالت تعلیق درمیآورند. مثلا کاهش نظارت بر صنایع آلاینده و افزایش استخراج منابع برای تأمین هزینههای جنگ، تخریب را تشدید میکند.
این جنگ همزمان با تخریب محیطزیست، امنیت انسانی، غذایی و اقتصادی را نیز به خطر انداخته است. اختلال در منابع آب و انرژی، کاهش تولید کشاورزی، نابودی ذخایر ماهی و تغییر الگوهای زیستی، میلیونها نفر را در معرض کمبود منابع و مهاجرت اجباری قرار داده است. اگر روند کنونی ادامه یابد، خاورمیانه وارد مرحلهای خواهد شد که میتوان آن را «ناامنی زیستمحیطی پساجنگ» نامید؛ وضعیتی که در آن پرسش اصلی این است که چه چیزی از طبیعت برای بازسازی باقی مانده است.
درواقع حفاظت از محیطزیست امروز به یک ضرورت امنیتی و سیاسی تبدیل شده است. جنگهای مدرن نه تنها انسان، بلکه زیست طبیعی منطقه را نیز هدف قرار میدهند. مثلا اگر بازسازی در خلیج فارس و جنگلهای زاگرس انجام نشود، پیشبینی میشود در ده سال آینده بسیاری از گونههای بومی کاهش یابند و مناطق ساحلی و جنگلی به بیابانهای کمبازده تبدیل شوند.
[بنابراین آنچه در این جنگ رخ میدهد، بازتاب منطقی نظمی است که در آن امنیت بر ویرانی زیستمحیطی بنا میشود. در این چارچوب، طبیعت به «هزینهای قابلچشمپوشی» تقلیل مییابد؛ هزینهای که نه دولتها میپردازند و نه بازیگران نظامی، بلکه نسلهای آینده و زیستمندان بیصدا آن را متحمل میشوند. به بیان دیگر، این جنگ نهفقط مرزهای سیاسی، بلکه مرزهای بقا را هدف گرفته است، جایی که خشونت انسانی به خشونتی علیه خودِ امکان زیستن بدل میشود.
قندیل پرس