قندیل پرس- یادداشت تحلیلی
صلحی که بوی جنگ میدهد
طرح 15 مادهای آمریکا در وسط جنگی که منطقه را درگیر کرده، اگرچه در ظاهر با زبان «دیپلماسی» و «حلوفصل بحران» عرضه شده، اما در بطن خود ادامه همان منطق جنگ است؛ جنگی که همراه با موشک با شروط سیاسی، فشار اقتصادی و مهندسی قدرت پیش میرود. این طرح، بیش از آنکه پروژهای برای صلح باشد، بازتعریف نظم سلطه در منطقهای است که مردم آن، سالهاست هزینه رقابتهای ژئوپلیتیک را با زندگی خود میپردازند.
برای فهم بهتر، این طرح را میتوان آن در چارچوب «امنیتیسازی سیاست» دید؛ جایی که هر مسئلهای – از انرژی گرفته تا برنامه هستهای- به موضوعی امنیتی تبدیل میشود تا مداخله و کنترل را توجیه کند. در این منطق، صلح بهعنوان وضعیت رهاییبخش جایگاهی ندارد، بلکه بهمانند «مدیریت بحران» تعریف میشود؛ یعنی وضعیتی که در آن تنشها بهطور کامل حل نمیشوند، بلکه در سطحی قابلکنترل نگه داشته میشوند تا ساختارهای قدرت جهانی بتوانند بر آنها نظارت داشته باشند. به همین دلیل است که این طرح، حتی در بهترین حالت، وعده پایان بحران را نمیدهد، بلکه صرفاً شکل آن را تغییر میدهد.
در این میان، آمریکا و اسرائیل با ادعای حمایت از «مردم ایران»، در عمل طرحی را پیش میبرند که هیچ جایگاهی برای زیست واقعی همین مردم قائل نیست. از سوی دیگر، جمهوری اسلامی نیز با پافشاری بر منطق امنیتی و ایدئولوژیک خود، جامعه را به گروگان بقای ساختار قدرت تبدیل کرده است. این همپوشانی دو منطق – سلطه خارجی و اقتدار داخلی- یک وضعیت «دوگانه سرکوب» را تولید کرده است؛ وضعیتی که در آن، مردم از بیرون تحت فشارند و از درون نیز امکان تنفس سیاسی ندارند. این همان نقطهای است که صلحِ ادعایی، بهطور پارادوکسیکال، به بازتولید خشونت منجر میشود.
در لایهای رادیکالتر، میتوان پرسید که آیا خود مفهوم «صلح» در اینجا دچار استحاله نشده است؟ صلحی که از دل توازن وحشت، تحریم و کنترل بیرون میآید، در واقع چیزی جز «نظمدهی به خشونت» نیست. به بیان دیگر، ما با نوعی «صلح منفی» مواجهیم که در آن، جنگ بهجای آنکه پایان یابد، به شکل پنهان و ساختاری ادامه پیدا میکند. این همان وضعیتی است که در آن، مردم دیگر حتی سوژه جنگ هم نیستند، بلکه به محیطی برای اعمال قدرت تبدیل میشوند، زمینی که قدرتها بر آن بازی میکنند.
بستهی دیپلماسی به روش آمریکا و اسرائیل
طرح 15 مادهای، بهوضوح بر مهار همهجانبه قدرت ایران تمرکز دارد، از تعطیلی کامل زیرساختهای هستهای گرفته تا محدودسازی برنامه موشکی و تغییر سیاستهای منطقهای. اینها نه شروط یک توافق متوازن، بلکه مؤلفههای یک «تسلیم مدیریتشده» هستند. این نوع توافقها را میتوان در چارچوب «نظم هژمونیک» توضیح داد؛ نظمی که در آن، قدرتهای مسلط علاوهبر آنکه قواعد بازی را تعیین میکنند، تعریف مشروعیت را نیز در اختیار دارند. در چنین نظمی، کشوری مانند ایران تنها در صورتی «قابلپذیرش» تلقی میشود که از ظرفیتهای استراتژیک خود دست بکشد و در قالبی از پیشتعیینشده ادغام شود. این فرآیند، در ظاهر با زبان توافق و مذاکره بیان میشود، اما در عمل نوعی بازتولید نابرابری ساختاری در سطح بینالمللی است.
آمریکا و اسرائیل، در این چارچوب، از دوگانه روش «فشار نظامی + پیشنهاد دیپلماتیک» که در تاریخ مداخلات جهانی بارها تکرار شده است، استفاده میکنند. این دوگانه، یک تکنیک کلاسیک برای وادار کردن طرف مقابل به پذیرش شرایطی است که در حالت عادی غیرقابلقبول است. افزایش حضور نظامی در کنار پیشنهاد مذاکره، نشان میدهد که دیپلماسی در اینجا، ادامه جنگ با ابزارهای نرمتر است.
ادعای حمایت از مردم ایران، در حالی مطرح میشود که هیچ اشارهای به آزادی زندانیان – به ویژه زندانیان سیاسی – در طرح نشده، هیچ سازوکار الزامآوری برای بهبود وضعیت حقوق بشر وجود ندارد و هیچ تضمینی برای توزیع عادلانه منافع اقتصادی پس از رفع تحریمها که مستقیم معیشت مردم را هدف قرار داده، دیده نمیشود.
این حذف سیستماتیک «مسئله انسان» از متن توافق، نشاندهنده آن است که مردم صرفاً بهعنوان یک «ابژه اخلاقی» در گفتمان استفاده میشوند، نه بهعنوان سوژهای با حقوق و مطالبات مشخص.
در واقع، دیپلماسی در اینجا به نوعی «تکنولوژی حکمرانی از راه دور» تبدیل شده است؛ ابزاری برای بازآرایی قدرت بدون اشغال مستقیم. اگر در گذشته، امپراتوریها با لشکرکشی سرزمینها را تصرف میکردند، امروز با قراردادها و توافقهای نامتوازن، ساختار تصمیمگیری کشورها را مهندسی میکنند. این شکل جدید سلطه، خطرناکتر است، زیرا نهتنها مقاومت در برابر آن دشوارتر است، بلکه اغلب در پوشش «توافق» و «عقلانیت» پنهان میشود.
جنگ بیپایان بهعنوان راهبرد
حمایت اسرائیل از این طرح، در چارچوب دکترین امنیتی آن قابل فهم است، یعنی حذف هرگونه تهدید بالقوه در منطقه، حتی به قیمت بیثباتی دائمی. تأکید بر ادامه عملیات نظامی در کنار مذاکرات، نشاندهنده نوعی «دوگانگی راهبردی» است که در آن، جنگ و صلح بهطور همزمان پیش میروند. این وضعیت را میتوان «نرمالسازی وضعیت استثنایی» نامید؛ جایی که جنگ دیگر یک وضعیت موقتی نیست، بلکه به بخشی دائمی از نظم منطقهای تبدیل میشود. در چنین شرایطی، امنیت به معنای کنترل دائمی تهدیدات تعریف میشود.
پیامد این رویکرد، فرسایش تدریجی جوامع است، مردم در چنین نظمی به سوژههایی بدل میشوند که مجبورن دائماً با ناامنی زندگی کنند، ناامنیای که هم از بیرون تحمیل و هم از درون بازتولید میشوند.
این منطق را میتوان نوعی «زیستسیاست امنیتی» دانست؛ جایی که زندگی مردم برای مدیریت تهدید، تعریف میشود در این چارچوب حتی مرگ و ویرانی نیز میتوانند در خدمت «امنیت» بازتعریف شوند. به همین دلیل است که خشونت بهجای آنکه شکست سیاست تلقی شود، به ابزار عادی آن تبدیل میشود. این عادیسازی خشونت، خطرناکترین پیامد چنین رویکردی است، زیرا مرز میان جنگ و صلح را بهطور کامل از بین میبرد.
در سوی دیگر، رژیم جمهوری اسلامی نیز نهتنها آلترناتیوی برای این نظم ارائه نمیدهد، بلکه خود یکی از عوامل تشدید بحران است. این رفتار را میتوان در چارچوب «دولت امنیتی» فهم کرد؛ دولتی که بقای خود را از طریق کنترل و سرکوب تضمین میکند. در چنین ساختاری هر بحران خارجی به فرصتی برای بستن فضای داخلی تبدیل میشود.
یکی از مهمترین وجوه این بحران، وضعیت مردم ایران است که در تحریمهای اقتصادی، تهدیدات نظامی خارجی و سرکوب داخلی، گرفتار شدهاند، که یک «چرخهی بازتولید رنج» ایجاد کرده است.
در این میان، زندانیان بهوضوح به «نقطه تلاقی» این چرخه تبدیل شدهاند و مردم به نوعی «واحد مبادله» در سیاست تبدیل میشوند و ارزش زندگی آنها بر اساس کارکردشان در معادلات قدرت تعیین میشود. این همان لحظهای است که سیاست از اخلاق تهی میشود و انسان به عددی در محاسبات استراتژیک فروکاسته میشود.
توافق یا تسلیم؟ منطق خلع قدرت با وعدههای مبهم
خواستههای مطرحشده در طرح 15 مادهای، از برچیدن کامل زیرساختهای هستهای تا توقف غنیسازی، نشاندهنده نوعی «سلب حق حاکمیت فناورانه» است. در نظام بینالملل، بسیاری از کشورها دارای چرخه سوخت هستهای هستند، اما در این طرح، ایران باید نهتنها از این حق صرفنظر کند، بلکه حتی ظرفیت بازگشت به آن را نیز از دست بدهد. این امر، بهوضوح نشان میدهد که مسئله صرفاً «عدم اشاعه» نیست، بلکه «کنترل ساختاری بر آینده فناوری و قدرت» است.
در حوزه امنیتی نیز، الزام به محدودسازی برنامه موشکی و قطع ارتباط با نیروهای منطقهای، بهمعنای بازتعریف کامل دکترین دفاعی ایران تحت فشار خارجی است. این در حالی است که هیچ اشارهای به کاهش تهدیدات متقابل، توقف عملیات نظامی اسرائیل یا محدودسازی حضور نظامی آمریکا در منطقه نشده است. به بیان دیگر، امنیت در این طرح، یک مفهوم یکطرفه است.
از سوی دیگر، امتیازهایی که در مقابل ارائه شدهاند، مانند لغو تحریمها یا همکاری در برنامه هستهای غیرنظامی، ماهیتی «سیاسی و بازگشتپذیر» دارند. تجربه توافقهای پیشین نشان داده است که تحریمها میتوانند بهسرعت و با تغییر دولتها بازگردند. حتی حذف «مکانیسم ماشه» نیز در عمل تضمینی برای ثبات بلندمدت ایجاد نمیکند، زیرا ساختار تحریمها در سطحی عمیقتر به سیاست خارجی آمریکا گره خورده است، نه به یک بند حقوقی.
نکته مهمتر همانطور که پیشتر اشاره شد، غیبت کامل «مسئله مردم» در این طرح است، در حالی که این توافق میتواند تأثیرات گستردهای بر زندگی میلیونها نفر داشته باشد، هیچ اشارهای به بهبود وضعیت معیشتی، کاهش نابرابری، آزادی زندانیان سیاسی یا گشایش فضای مدنی نشده است. این سکوت، نشان میدهد که مردم بهعنوان متغیری حاشیهای نادیده گرفته شدهاند در حالی که قبل جنگ شعار نجات مردم ایران در راس بود.
در همین حال، جمهوری اسلامی با رد یا قبول این طرح، بدون ارائه یک چشمانداز شفاف برای بهبود وضعیت داخلی، عملاً در همان منطق تقابلی باقی میماند؛ منطقی که هزینه آن را جامعه میپردازد. در داخل، فضای بسته رسانهای، سرکوب سیاسی و وضعیت مبهم زندانیان، نشان میدهد که حتی در صورت رفع فشار خارجی، تضمینی برای بهبود وضعیت شهروندان وجود ندارد. این یعنی مردم در هر دو سناریو – چه پذیرش توافق و چه تداوم تقابل – در موقعیتی شکننده باقی میمانند.
در نهایت، این طرح را میتوان بخشی از یک بازی بزرگتر دانست، بازتنظیم توازن قوا در منطقهای که اهمیت آن نه بهخاطر مردمش، بلکه بهدلیل منابع انرژی و موقعیت ژئوپلیتیک آن است. تنگه هرمز، جریان نفت و امنیت مسیرهای تجاری، در این معادله وزنی بهمراتب بیشتر از حقوق و کرامت انسانی دارند.
به بیان شفافتر، طرح 15 مادهای، بیش از آنکه یک مسیر بهسوی صلح باشد، نوعی «معماری جدید سلطه» است که در آن، قدرت نظامی و اقتصادی با ابزار دیپلماسی ترکیب میشود تا یک نظم نابرابر را تثبیت کند. در این میان، جمهوری اسلامی نیز با تداوم سیاستهای سرکوبگرانه داخلی، عملاً به بازتولید همان شرایطی کمک میکند که این مداخلات خارجی را ممکن میسازد. نتیجه این همزمانی، شکلگیری وضعیتی است که در آن، مردم ایران به میدان تقاطع منافع قدرتهایی تبدیل شدهاند که هیچکدام، آنها را در مرکز تصمیمگیری قرار نمیدهند.
قندیل پرس