لحظه‌ی تعلیق: ایران در آستانه‌ی بقا یا فروپاشی

قندیل پرس – یادداشت تحلیلی

ایران امروز نه به عنوان قدرتی مشروع تثبیت‌شده و نه به عنوان نظامی فروپاشیده، بلکه به مانند یک تعلیق تاریخی میان بقای خشونت و فقدان مشروعیت دیده می‌شود. اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴، تنها موجی مقطعی از نارضایتی نیست؛ بلکه نقطه‌ی اوج دهه‌ها بحران انباشته سیاسی، اقتصادی، هویتی و ژئوپلیتیک است. این بحران‌ها نشان می‌دهند که مسئله اصلی دیگر «خواست مردم» نیست، بلکه منطق ساختاری قدرت و ابزارهای بقای نظام است.
در چنین وضعیتی، رژیم ایران توانسته با سرکوب نهادینه‌شده، امنیتی‌سازی سیاست و مهندسی هیجان، خود را از سقوط فوری نجات دهد، بدون آنکه مشروعیت واقعی کسب کند. بازیگران داخلی و منطقه‌ای از روسیه و چین گرفته تا ترکیه و کشورهای عربی هر یک از منظر منافع استراتژیک خود، به شکل غیرمستقیم در تثبیت این وضعیت مشارکت دارند. حتی آمریکا نیز ترجیح می‌دهد ایران را تحقیر و فرسوده، اما فعلا پابرجا ببیند تا یک خلأ قدرت خطرناک ایجاد نشود.
در این چارچوب، ایران به مانند ابزار مدیریت تضادها و توازن قطبی در منطقه عمل می‌کند؛ جایی که هر بحران، هر موج اعتراض و هر فشار خارجی، نه به فروپاشی، بلکه به تعلیق و بازتولید موقت قدرت می‌انجامد.

البته که اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ را نمی‌توان در قالب یک «دوره‌ی اعتراضی مقطعی» یا انفجار احساسی معترضان فروکاست. این خیزش، برآیند یک دهه انباشت بحران‌های حل‌نشده است؛ بحرانی که از دی 1396 آغاز شد، در آبان 1398 به خشونت عریان دولتی رسید و در خیزش «ژن، ژیان، ئازادی» 1401، به سطح یک ستیز هویتی و تمدنی ارتقا یافت. مسئله‌ی محوری دیگر چرایی اعتراض نیست، این پرسش سال‌هاست پاسخ خود را یافته، بلکه پرسش بنیادین این است، آیا نظام سیاسی ایران به نقطه‌ای رسیده که بازگشت از آن ناممکن باشد، یا همچون دفعات پیشین، با عقب‌نشینی تاکتیکی از لبه‌ی فروپاشی خواهد گریخت؟
ایران امروز در وضعیت خاصی از تعلیق تاریخی به‌سر می‌برد، نه دارای ثبات پایدار است و نه دچار فروپاشی نهایی؛ نه قادر به بازتولید مشروعیت سیاسی و اخلاقی است و نه هنوز از اعمال خشونت سازمان‌یافته ناتوان شده است، این وضعیت را می‌توان «تعلیق ساختاری قدرت» نامید؛ وضعیتی که در آن نظام سیاسی زنده می‌ماند، اما قادر به زیستن نیست.
از منظر فلسفه‌ی تاریخ، این وضعیت یادآور رژیم‌هایی است که پیش از فروپاشی نهایی، وارد فاز «تعلیق طولانی» می‌شوند؛ مرحله‌ای که در آن زمان سیاسی کِش می‌آید، بحران دائمی می‌شود و آینده مسدود می‌گردد. چنین نظام‌هایی زودهنگام سقوط نمی‌کنند، بلکه اول پوسیده می‌شوند.

تجربه‌ی تاریخی اعتراضات: چرا نظام سقوط نکرد؟
دی ۹۶: اعتراض بدون مرکز، خشم بدون افق
دی‌ماه ۹۶ نخستین نشانه‌ی عیانِ گسست اجتماعی فراگیر بود؛ شورشی از پایین که از پیرامون آغاز شد و به مرکز رسید، اما فاقد رهبری سیاسی، افق نظری و پیوند ارگانیک با شکاف‌های درون قدرت بود. خیابان سخن گفت، اما کسی نبود که این سخن را به پروژه‌ی سیاسی تبدیل کند. نظام با ترکیبی از سرکوب محدود، بی‌اعتنایی حساب‌شده و فرسایش زمانی از این موج عبور کرد. به عبارت دیگر در دی ۹۶، جامعه دچار «آگاهی منفی» بود، می‌دانست چه نمی‌خواهد، اما هنوز نمی‌دانست چه می‌خواهد. در غیاب سوژه‌ی سیاسی سازمان‌یافته، خشم به انرژی پایدار قدرت بدل نشد.

آبان ۹۸: خشونت عریان و حذف تماشاگر
آبان ۹۸ نقطه‌ی گسست اخلاقی میان دولت و جامعه بود. کشتار گسترده، قطع کامل اینترنت و حذف آگاهانه‌ی «نظاره‌گر عمومی»، نشان داد که نظام سیاسی در لحظه‌ی تهدید وجودی، حاضر است هر هزینه‌ای را بپردازد. این‌جا دیگر سخن از اقتدار نبود، بلکه از بقای زیستی قدرت بود. نظام ماند، اما با بهایی سنگین فرسایش عمیق مشروعیت و تبدیل تهدید به تنها زبان سیاست. به تعبیر والتر بنیامین، خشونت آبان ۹۸ نه «حافظ قانون»، بلکه «برهنه و بی‌واسطه» بود؛ خشونتی که قانون را حفظ نمی‌کند، بلکه فقدان آن را عیان می‌سازد. از آن نقطه به بعد دولت بیش از آنکه فرمان براند، تهدید کرد.

ژن، ژیان، ئازادی: بحران هژمونیک و فروپاشی معنایی
خیزش «ژن، ژیان، ئازادی» 1401، که از خیابان‌های روژهلات کوردستان برخواست فراتر از سیاست روزمره بود؛ این جنبش با گفتمان کوردی، هسته‌ی معنایی نظم ایدئولوژیک را هدف گرفت. زن، زندگی و آزادی به نشانه‌های مقاومت علیه دستگاهی بدل شدند که بر کنترل بدن و تولید اطاعت بنا شده بود. این خیزش، بحران را از سطح حکومت به سطح هژمونی فرهنگی و تمدنی منتقل کرد. با این حال، شکاف تاریخی میان خیابان و ساختار قدرت – میان امر اجتماعی و امر سیاسی- باز هم ترمیم نشد. نظام در این مرحله نه فقط با معترض، بلکه با فروپاشی روایت خود روبه‌رو شد، اما فروپاشی معنا الزاماً به فروپاشی قدرت منجر نمی‌شود؛ اگر ابزار سرکوب هنوز منسجم باشد.

برآیند این تجربه‌ها نشان می‌دهد که بقای جمهوری اسلامی نه بر پایه‌ی قدرت مشروع، رضایت اجتماعی یا کارآمدی حکمرانی، بلکه بر سه ستون استوار بوده است، نهادینه‌شدن خشونت، امنیتی‌سازی سیاست و فقدان یک آلترناتیو سیاسی منسجم و ریشه‌دار، که این نوع بقا، بقا در وضعیت اضطرار دائمی است.
مسئله‌ی اصلی امروز ایران این نیست که آیا نظام سقوط می‌کند یا نه؛ مسئله این است که تا چه زمانی می‌توان در وضعیت تعلیق زیست، بدون آن‌که فروپاشی به‌صورت ناگهانی و مهارنشدنی رخ دهد؟ تاریخ نشان می‌دهد نظام‌هایی که دیر می‌ریزند، اغلب ناگهانی و پرهزینه فرومی‌پاشند.

دی ۱۴۰۴: تفاوت کیفی یا تکرار؟
دی‌ماه ۱۴۰۴ در خلأ تاریخی رخ نداده است؛ این مقطع برآیند رسوب‌یافته‌ی شکست‌ها، سرکوب‌ها و امیدهای سوخته‌ی یک دهه‌ی پرتنش است. آنچه این خیزش را از موج‌های پیشین متمایز می‌کند، نه صرفاً شدت اعتراض، بلکه کیفیت زمینه‌ای است که در آن فوران کرده است. سه مؤلفه‌ی ساختاری(فرسودگی ساختار سرکوب، انباشت خشم و بحران هم‌زمان و فروپاشی در چند سطح)، دی ۱۴۰۴ را به لحظه‌ای بالقوه تعیین‌کننده بدل کرده‌اند.

فرسودگی ساختار سرکوب
ساختار امنیتی- نظامی جمهوری اسلامی عریان‌تر و خشونت‌آمیزتر از قبل توان اعمال خشونت دارد، اما این توان دیگر کم‌هزینه نیست. هزینه‌های مالی، انسانی و سیاسی سرکوب به‌طور چشمگیری افزایش یافته و کارایی آن در بازتولید سکوت اجتماعی کاهش پیدا کرده است. سرکوب، از ابزار تثبیت نظم، به مکانیسم نگه‌دارنده‌ی اضطراری تنزل یافته است. از منظر فلسفه‌ی قدرت، این همان لحظه‌ای است که خشونت از نشانه‌ی اقتدار به علامت ضعف بدل می‌شود. دولتی که ناچار است دائماً زور خود را به نمایش بگذارد، عملاً به فقدان رضایت اعتراف می‌کند. ترس دیگر تولید نمی‌شود؛ فقط تعویق می‌خرد.

انباشت خشم: پایان افق درون‌سیستمی
برخلاف دهه‌های پیشین، اکنون جامعه‌ی معترض دیگر به اصلاح، چانه‌زنی یا «بهبود تدریجی» باور ندارد. تجربه‌ی شکست اصلاح‌طلبی فرسایشی، انسداد کامل سیاست و خشونت بی‌پاسخ‌گو، هرگونه توهم تغییر درون‌ساختاری را فرسوده است. خشم امروز، خشمِ بی‌پناه اما آگاه است؛ خشمِ نسلی که چیزی برای از دست دادن در چارچوب نظم موجود نمی‌بیند.
این وضعیت را می‌توان «رادیکالیزه‌شدن آگاهی منفی» نامید، جامعه نه طرح بدیل روشنی دارد و نه امیدی به آینده‌ی درون نظام؛ اما همین فقدان امید، نظم موجود را از یکی از ستون‌های بقای خود -انتظار- محروم کرده است.

بحران هم‌زمان: فروپاشی در چند سطح
دی ۱۴۰۴ در بستر هم‌پوشانی بحران‌های اقتصادی (فقر، تورم، اختلاس، فساد، نابرابری و…)، زیست‌محیطی (آب، فرسایش سرزمینی و…) و ژئوپلیتیک (انزوا، تحریم، تهدید خارجی و…) شکل گرفته است. این هم‌زمانی، وضعیت را از «بحران قابل مدیریت» به «بحران ساختاری مزمن» ارتقا داده است؛ جایی که هیچ حوزه‌ای قادر به جبران حوزه‌ی دیگر نیست، در چنین شرایطی دولت دیگر نمی‌تواند بحران‌ها را به‌صورت جداگانه مهار کند. منطق حکمرانی به منطق بقا تقلیل می‌یابد و سیاست به مدیریت اضطرار بدل می‌شود؛ وضعیتی که کارل اشمیت آن را لحظه‌ی حاکمیت می‌نامد، اما در ایران، این لحظه به وضعیتی دائمی تبدیل شده است.

شوک اولیه و بازگشت رفلکس امنیتی
با وجود این تغییرات کیفی در اعتراضات دی 1404، شوک ۲۴ ساعت نخست اعتراضات – هرچند عمیق و غافلگیرکننده- به‌سرعت با سرکوب گسترده پاسخ داده شد. این واکنش نشان می‌دهد که نظام سیاسی هنوز «رفلکس امنیتی» خود را حفظ کرده است، یعنی واکنشی غریزی، سریع و خشن که جایگزین تصمیم‌گیری سیاسی شده است، اما رفلکس، جایگزین استراتژی نیست.
پرسش بنیادین دی ۱۴۰۴ این است تا چه زمانی رژیم می‌تواند با اتکا به واکنش‌های غریزی، یک بحران ساختاری را به تعویق بیندازد؟ دی ۱۴۰۴ شاید هنوز لحظه‌ی سقوط نباشد، اما بی‌تردید نشانه‌ی ورود نظام به مرحله‌ای است که در آن هر شوک جدید، پرهزینه‌تر از قبلی خواهد بود.

فلسفه‌ی بقا: چرا سرکوب کار می‌کند و تا کِی؟
از منظر فلسفه‌ی سیاسی، دولت‌هایی که مشروعیت خود را از دست داده‌اند همواره بر سر یک دوگانه‌ی بنیادین می‌ایستند، یا مسیر دشوار بازسازی رضایت اجتماعی و بازتعریف قرارداد سیاسی را می‌پذیرند، یا به ساده‌ترین و خشن‌ترین گزینه «تشدید خشونت» متوسل می‌شوند. جمهوری اسلامی نه به‌صورت مقطعی، بلکه به‌عنوان یک انتخاب ساختاری و تاریخی، راه دوم را برگزیده است. در این الگو، خشونت منطق دائمی حکمرانی است.
هانا آرنت میان «قدرت» و «خشونت» تمایز می‌گذارد، قدرت از کُنش جمعی و رضایت می‌زاید، اما خشونت زمانی ظاهر می‌شود که قدرت فروپاشیده است. با این حال، تجربه‌ی ایران نشان می‌دهد که خشونت می‌تواند در شرایط خاص نه فقط نشانه‌ی فقدان قدرت، بلکه جایگزین موقت آن شود.

دولت، به‌جای متقاعد کردن، تهدید می‌کند؛ به‌جای مشروعیت، ترس تولید می‌کند و به‌جای سیاست، اضطرار را می‌نشاند.
هر دور سرکوب، سرمایه‌ی مشروعیت را بیش از پیش می‌سوزاند و دولت را وابسته‌تر به زور می‌کند. در این معنا رژیم ایران نه بر پایه‌ی قدرت، بلکه بر لبه‌ی یک تناقض زیست می‌کند، هرچه بیشتر می‌زند، ضعیف‌تر می‌شود و هرچه ضعیف‌تر می‌شود، ناچار است بیشتر بزند. این چرخه می‌تواند طولانی شود، اما بی‌پایان نیست. تاریخ نشان داده است که نظام‌هایی که خشونت را جایگزین سیاست می‌کنند، سرانجام نه در لحظه‌ی اوج اعتراض، بلکه در فرسایش خاموش توان سرکوب فرو می‌ریزند.

آیا آمریکا به‌دنبال سرنگونی است یا تحقیر کنترل‌شده؟
روایت رایج رسانه‌ها و تحلیل‌های عمومی که می‌گوید «آمریکا قصد دارد رژیم ایران را سرنگون کند»، ساده‌سازی‌ای فریبنده است. تجربه تاریخی نشان می‌دهد که واشنگتن اغلب تحقیر، فرسایش و مهار را به سرنگونی مستقیم ترجیح می‌دهد؛ راهبردی که خطرات نظامی، اقتصادی و سیاسی را کاهش می‌دهد و در عین حال جای پای نفوذ را در منطقه مستحکم نگه می‌دارد.
دموکراسی، حقوق بشر و آزادی‌های مدنی در این چارچوب، نه اهداف استراتژیک، بلکه ابزارهای گفتمانی هستند، شعارهایی که مشروعیت اخلاقی مداخله یا فشار را تامین می‌کنند، بی‌آنکه الزاماً با منافع واقعی هماهنگ باشند. تاریخ نشان داده است که هرجا منافع ایجاب کند، آمریکا حاضر است با مقتدرترین یا مستبدترین رژیم‌ها کنار بیاید، تا از فروپاشی سریع یا بی‌قواعد منطقه‌ای جلوگیری کند و کنترال‌گر باقی بماند.
توقف عملیات نظامی احتمالی علیه ایران در آخرین لحظه، ناشی از محاسبه‌ی هزینه و خطر بود، ترس از گسترش جنگ به سطح منطقه‌ای، واکنش زنجیره‌ای کشورهای همسایه و پیامدهای ناشناخته‌ای که نظم جهانی و بازار انرژی را متزلزل می‌کرد.

فلسفه‌ی مهار و منطق دوگانه قدرت
از منظر فلسفه‌ی قدرت، استراتژی آمریکا در ایران نمونه‌ای از منطق «مهار از طریق تحقیر» است، تحقیر، توان هژمونیک رقیب را کاهش می‌دهد بدون آنکه خلأ قدرت ایجاد کند که دیگران بتوانند آن را پر کنند و مهار، نظم موجود را تثبیت می‌کند و فرصت کنترل بحران‌های ناگهانی را می‌دهد.
در این چارچوب، ایران به عنوان عامل سنجش و تعادل قدرت دیده می‌شود، واشنگتن به دنبال یک فروپاشی ناگهانی و نامسئولانه نیست، بلکه ترجیح می‌دهد با فشار تدریجی، توان ایران را تحلیل برده و آن را در چارچوب منافع و امنیت خود مهار کند.
به این ترتیب، هرگونه پیش‌بینی مبتنی بر «سرنگونی قریب‌الوقوع» نادرست است؛ سیاست آمریکا در قبال ایران، ترکیبی از ترس، محاسبه و مدیریت ریسک است. این سیاست، فارغ از شعارهای حقوق بشری، در عمل به معنای فروپاشی کنترل‌شده قدرت، بدون ایجاد خلأ ناخواسته است؛ استراتژی‌ای که به وضوح نشان می‌دهد، در عرصه‌ی بین‌المللی، اخلاق و منافع اغلب دو مسیر موازی و در تضادند.

نقش بازیگران منطقه‌ای و جهانی: روسیه، چین، ترکیه و کشورهای عربی
ایران در منظر ژئوپلیتیکی امروز، چالشی ساختاری برای توازن منطقه‌ای و جهانی است. هر قدرتی که با ایران روبه‌رو می‌شود، نه صرفاً با یک دولت، بلکه با یک نظام پیچیده سیاسی، ایدئولوژیک و نظامی مواجه است. در این بستر، رفتار روسیه، چین، ترکیه و کشورهای عربی قابل فهم می‌شود، اما تنها با نگاه به منافع راهبردی و محاسبه هزینه – فایده.

روسیه و چین: ایران، سپر ژئوپلیتیک و عامل مهار غرب
روسیه و چین ایران را نه صرفاً یک متحد، بلکه ستونی از توازن قدرت در برابر نفوذ غرب می‌دانند. فروپاشی ایران، به معنای تغییر موازنه قدرت به نفع آمریکا است؛ بی‌ثباتی آن، کل بازار انرژی جهانی، مسیرهای ترانزیت و کریدورهای تجاری را تحت تاثیر قرار می‌دهد.
روسیه ایران را به مثابه یک سپر ژئوپلیتیک علیه تحریم‌ها و فشارهای غربی می‌بیند. فروپاشی ایران می‌تواند خلأی ایجاد کند که هم روسیه را در مناقشات خاورمیانه تضعیف کند و هم جایگاه آن در بازار انرژی و امنیت منطقه‌ای را کاهش دهد به‌ویژه که اکنون در جنگی ناتمام با اوکراین است. بنابراین مسکو مخالف هرگونه عملیات نظامی مستقیم یا فروپاشی ناگهانی ایران است.
چین، با نگاه اقتصادی و انرژی‌محور، ایران را به عنوان یک حلقه‌ی حیاتی در کمربند اقتصادی و انرژی آسیا و خاورمیانه می‌بیند. بی‌ثباتی ایران نه فقط بازار نفت و گاز را تهدید می‌کند، بلکه می‌تواند سرمایه‌گذاری‌های چین در مسیرهای ترانزیتی و پروژه‌های راهبردی «یک کمربند، یک راه» را با خطر مواجه کند.
روسیه و چین منافع خود را با حفظ ساختار ایران همسو می‌کنند، نه با سرنگونی آن. استراتژی آن‌ها مبتنی بر مهار بحران بدون فروپاشی ناگهانی است؛ هرگونه فروپاشی کنترل‌نشده، نه فقط ایران، بلکه تمام ساختارهای منطقه‌ای تحت نفوذ آنها را به هم می‌ریزد.

ترکیه: سود از تضعیف، ترس از خلأ قدرت
ترکیه از منظر تاریخی و ژئوپلیتیک، از تضعیف ایران سود می‌برد؛ هرچه ایران ضعیف‌تر باشد، آنکارا می‌تواند نفوذ منطقه‌ای خود را گسترش دهد، اما فروپاشی کامل ایران برای ترکیه کابوس است چون می‌داند در صورت سقوط ایران ، آنکارا کاندیدادی بعدی فروپاشی خواهد بود. از سوی دیگر، تشدید مسئله کوردی، همواره یکی از دغدغه‌های مشترک امنیتی آنکارا و ایران بوده است. خلأ قدرت منطقه‌ای می‌تواند ترکیه را وارد کشمکش‌های فراتر از مرزهایش کند و آنکارا را مجبور به واکنش نظامی گسترده نماید؛ هزینه‌ای که ترکیه به هیچ وجه نمی‌تواند تحمل کند. ترکیه در موقعیتی دوگانه قرار دارد، خواهان به تضعیف ایران، اما ترس از فروپاشی کامل آن. به همین دلیل، آنکارا به اجماع منطقه‌ای علیه عملیات مستقیم و فروپاشی ناگهانی ایران دامن می‌زند.

کشورهای عربی: رقیب مذهبی، همسو در ثبات منطقه‌ای
کشورهای عربی خلیج و دیگر همسایگان ایران، گرچه با جمهوری اسلامی رقابت مذهبی و هژمونیک دارند، اما هرگونه فروپاشی ایران را تهدیدی برای ثبات منطقه می‌دانند، زیرا جنگ عمومی در ایران می‌تواند امنیت مرزها و جریان انرژی آنها را مختل کند.
بی‌ثباتی ایران به معنای هجوم موج‌های پناهجویی و بحران‌های اقتصادی برای کشورهای همسایه است. فروپاشی ناگهانی، قدرت‌های رقیب را در منطقه تقویت می‌کند و ساختار سیاسی- اقتصادی عربی را آسیب‌پذیر می‌سازد. کشورهای عربی به صورت تاکتیکی به جای حمله یا فشار مستقیم، پشتیبانی از حفظ وضع موجود و میانجیگری در بحران‌ها را ترجیح می‌دهند، زیرا سود کوتاه‌مدت از فروپاشی ایران به هزینه‌های بلندمدت امنیتی و اقتصادی برایشان نمی‌ارزد.
برآیند تحلیل رفتار این بازیگران نشان می‌دهد که یک اجماع نانوشته علیه فروپاشی ناگهانی ایران شکل گرفته است، هیچ یک از قدرت‌های منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای، به جز آمریکا در فضای محاسبه‌ی محدود خود، حاضر به ایجاد خلأ ناگهانی و بی‌ثباتی شدید نیستند. از دید این اجماع نانوشته، ایران حتی در ضعف، همچنان ستونی در معادلات توازن قدرت جهانی و منطقه‌ای است و سقوط آن بدون مدیریت پیچیده، می‌تواند نظم منطقه‌ای و جهانی را به‌طور گسترده مختل کند.

شیعه، سنی و منطق «توازن قطبی»
فروپاشی یک قدرت شیعی ایران تنها یک مسأله داخلی نیست؛ این رخداد می‌تواند موازنه هژمونیک منطقه‌ای را دگرگون کند و میدان را برای ظهور یک هژمونی سنی‌گرایی سیاسی باز کند. چنین سناریویی برای آمریکا و متحدانش بیم‌آور است، زیرا توازن قدرت در منطقه به هم می‌ریزد و کنترل بحران‌ها دشوارتر می‌شود.
واشنگتن، برخلاف روایت ساده‌انگارانه «تک‌قطبی‌سازی»، منطق غالب خود را بر مدیریت تضادها بنا کرده است، شیعه در برابر سنی، شرق در برابر غرب و بحران در برابر بحران. این رویکرد استراتژیک، به جای فروپاشی ناگهانی، ترجیح می‌دهد بازیگران منطقه‌ای در حالت تعلیق و کنترل‌شده باقی بمانند تا رقابت میان قطب‌ها منجر به بی‌ثباتی فراگیر نشود. از این منظر، ایرانِ ضعیف اما سرپا، از ایرانِ فروپاشیده و خلأ‌زده، قابل‌کنترل‌تر و سودمندتر است؛ چرا که همچنان به عنوان بازیگری برای تنظیم تعادل منطقه‌ای عمل می‌کند.

فلسفه‌ی قطب‌ها و تعلیق قدرت
شیعه در برابر سنی: فروپاشی ایران می‌تواند میدان را برای افزایش نفوذ سعودی و دیگر کشورهای سنی تقویت کند، اما یک ایران ضعیف، همچنان «ضدقطب» قابل محاسبه‌ای ایجاد می‌کند که از تک‌قطبی شدن منطقه جلوگیری می‌کند و رقابت میان قدرت‌ها را مدیریت‌پذیر می‌سازد.

شرق در برابر غرب: ایران، حتی در ضعف، نقش واسط میان روسیه و چین و محیط منطقه‌ای را ایفا می‌کند و حذف کامل ایران می‌تواند نفوذ غرب را تقویت کند و فضای ژئوپلیتیکی را از کنترل بازیگران غیرغربی خارج کند.

بحران در برابر بحران: آمریکا و قدرت‌های منطقه‌ای ترجیح می‌دهند بحران‌ها تعادل‌بخش باشند، نه فروپاشاننده. ایران ضعیف اما موجود، همچنان به عنوان ابزاری برای تنظیم فشار، مانع از انفجار ناگهانی جنگ یا فروپاشی اقتصادی فراگیر می‌شود.
این وضعیت یادآور نظریه‌های میشل فوکو و کارل اشمیت است، قدرت در وضعیت تعلیق، نیرو را بازتولید می‌کند بدون مشروعیت و با حداقل هزینه مستقیم. یعنی ایران ضعیف، ابزار مدیریت تضاد و مهار رقباست؛ ابزاری که آمریکا و دیگر بازیگران بزرگ ترجیح می‌دهند حفظ شود، تا فروپاشی کامل آن، نظم منطقه‌ای و جهانی را به چالش نکشد.

رسانه‌ها: بازتاب یا مهندسی معنا؟
رسانه‌های جهانی به‌ویژه جریان‌های غربی پر شده‌اند از اخبار ایران، از اعتراضات خیابانی تا تحلیل بحران سیاسی و اقتصادی، اما نگاه صرف به این اخبار به مثابه آینه‌ی واقعیت، یک ساده‌انگاری خطرناک است. بسیاری از این رسانه‌ها، آگاهانه یا ناخواسته، در حال مهندسی هیجان، جهت‌دهی روایت و شکل‌دهی به ادراک جهانی هستند.

در این معنا، رسانه‌ها یک بازیگر فعال در میدان قدرت است. آن‌ها می‌توانند، بحران‌ها را بزرگ‌نمایی کنند یا فروبپوشانند، تفسیرها را به جای واقعیت تحمیل کنند، افکار عمومی داخلی و خارجی را شکل دهند و پیامدهای ژئوپلیتیک و سیاسی را تحت تاثیر قرار دهند.
از منظر فوکو، رسانه‌ها ابزار تولید و توزیع قدرت و معنا هستند، نه فقط کانال اطلاعات، آن‌ها می‌توانند واقعیت را مهندسی کنند و بدون شلیک گلوله، بر رفتار دولت‌ها، معترضان و جامعه بین‌المللی تاثیر بگذارند.
بنابراین، اتکا به رسانه بدون تحلیل ساختار قدرت و شبکه‌های ارتباطی قدرت، تحمیل واقعیت مهندسی‌شده بر ذهن و سیاست است. ایران در این شرایط، همواره با دوگانه‌ی روایت و واقعیت مواجه است؛ جایی که هر موج خبری، ابزار بازی قدرت است. رسانه‌ها می‌توانند واقعیت را شکل دهند، اما واقعیت مستقل از آن وجود دارد. در تحولات ایران، خوانش انتقادی رسانه و تحلیل ساختار قدرت، شرط لازم برای درک درست بحران، سناریوهای پیش‌رو و محاسبه استراتژیک بازیگران داخلی و خارجی است.

سناریوهای پیش‌رو: ایران میان فروپاشی و تعلیق
اکنون آینده ایران، بیش از آنکه با تمایلات جمعی مردم تعیین شود، با معماری قدرت و منطق بقای نظام تعریف می‌شود. بحران‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در دهه‌های اخیر، ایران را در وضعیتی میان‌مرحله‌ای و تعلیق‌شده قرار داده است؛ جایی که فروپاشی نه حتمی است و نه برعکس، بازتولید مشروعیت.
سناریوهای پیش‌رو را می‌توان در سه دسته‌ی (فروپاشی، بقا با ضعف مزمن و گذار کنترل‌شده) بررسی کرد.

سناریوی اول: فروپاشی
فروپاشی ایران نیازمند مجموعه‌ای از شرایط همزمان است، اعتصابات سراسری و انسداد اقتصاد و نهادهای حیاتی، شکاف جدی در نیروهای مسلح و امنیتی، وجود یک آلترناتیو سیاسی منسجم و مشروع. در کوتاه‌مدت، چنین ترکیبی محتمل نیست؛ چرا که نظام ابزار سرکوب و امنیتی‌سازی را به خوبی بازتولید کرده و بخش‌های حیاتی جامعه هنوز فاقد انسجام کامل برای پر کردن خلأ قدرت هستند. با این حال، ناممکن هم نیست؛ فروپاشی تاریخی، همواره محصول تراکم بحران‌ها و ترکیب تصادفی عوامل متعدد بوده است.
از منظر فلسفه‌ی تاریخ، فروپاشی پروسه‌ای طولانی و انباشته‌شده از گسست‌ها و شکست‌های متوالی است، هر موج اعتراض، هر بحران اقتصادی و هر شوک ژئوپلیتیک، بار انرژی سیستم را می‌سوزاند و نظام را به لبه پرتگاه نزدیک‌تر می‌کند؛ اما فروپاشی نیازمند نقطه‌ی شکست ساختاری است، جایی که بازتولید خشونت و سرکوب دیگر کارآمد نباشد.

سناریوی دوم: بقا با ضعف مزمن
این سناریو محتمل‌ترین مسیر فعلی است، نظام باقی می‌ماند، اما فرسوده، بی‌مشروعیت و وابسته به سرکوب است، جامعه بااجبار به تعلیق دائمی امید و خشم کنترل‌شده تن می‌دهد، اما نه برای همیشه، هر موج اعتراض، یک تعویق گذرا ایجاد می‌کند.
این وضعیت، همان «تعلیق ساختاری قدرت» است که نظام‌های فاقد مشروعیت را مشخص می‌کند، دولت در این سناریو زیست می‌کند بدون آنکه مشروعیت ایجاد کند؛ ترس جایگزین رضایت، سرکوب جایگزین سیاست و اضطرار جایگزین استراتژی می‌شود. هر تعلیقی، سرمایه مشروعیت را بیش از پیش می‌سوزاند، اما همچنان هرچند ضعیف اما بقای فیزیکی نظام را ممکن می‌سازد.

سناریوی سوم: گذار کنترل‌شده
در این سناریو، تغییرات عمده از طریق میانجیگری خارجی یا تغییرات تدریجی درون‌حاکمیتی می‌تواند رخ دهد. در حال حاضر و با توجه به اظهارت جدید ترامپ مبنی بر عدم حمله به ایران، هیچ نشانه‌ی جدی از تحقق این سناریو دیده نمی‌شود، زیرا بازیگران منطقه‌ای و جهانی ترجیح می‌دهند بحران ایران را مدیریت کنند، نه آن را به فروپاشی کامل برسانند. این سناریو در صورت تحقق، می‌تواند مسیر گذار را کم‌هزینه و کنترل‌شده کند و خطر خلأ قدرت و انفجار منطقه‌ای را کاهش دهد. اما تحقق آن نیازمند اراده‌ی همزمان بازیگران داخلی و خارجی، همراه با ایجاد آلترناتیو مشروع و قابل قبول برای جامعه است.
اکنون پرسش این است آیا ساختار قدرت اجازه‌ی سقوط می‌دهد؟ ایران بارها نشان داده است که در آخرین لحظه، خود را از سقوط نجات می‌دهد، نه با حل بحران، بلکه با تعلیق آن. هر تعلیقی هزینه‌ای انباشته بر جای می‌گذارد؛ فرسایش مشروعیت، خشم انباشته شده و فشارهای بین‌المللی، انباشتی است که دیر یا زود، حتی نظامی پایدار را مجبور به تصمیمی تاریخی خواهد کرد.
هیچ نظامی نمی‌تواند برای همیشه روی لبه‌ی پرتگاه زندگی کند. تعلیق، همانند جایگزین موقت قدرت و مشروعیت است؛ سیستم دوام می‌آورد، اما زندگی نمی‌کند. تاریخ ایران، در دهه‌های اخیر، تصویری از تعلیق طولانی و موقت ارائه داده است؛ تعلیقی که هم مایه بقاست و هم نشانه‌ی ضعف بنیادین، و سرنوشت آن، سرانجام با ترکیب تصادفی بحران‌های داخلی و فشارهای خارجی رقم خواهد خورد.

تلاش دوباره

از روژهلات تا تهران؛ سکوت استراتژیک احزاب کوردی

قندیل پرس- گزارش تحلیلی در دل یکی از متراکم‌ترین بحران‌های سیاسی و اجتماعی ایران، احزاب …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *