قندیل پریس – یادداشت تحلیلی
در متنِ بحرانِ فراگیرِ مشروعیت رژیم اسلامی ایران و در دلِ خیزشهای اعتراضی دیماه 1404 که بنیانهای اقتدار سیاسی رژیم را به چالش کشیدهاند، همدلی یا حمایتِ شماری از هنرمندان زنِ کورد از رضا پهلوی اروپانشین به یکی از مناقشهبرانگیزترین موضوعاتِ عرصهی عمومی و شبکههای اجتماعی بدل شده است. این موضعگیریها، در نگاه نخست واجد نوعی تناقض تاریخی و سیاسیاند؛ چرا که خاندان پهلوی، در هر دو مقطعِ سلطنتِ خود، نهتنها حامل پروژهای متمرکز، اقتدارگرا و ملتسازِ تکبعدیِ فارسیمحور بودهاند، بلکه کارنامهای انباشته از سرکوب نظاممند، حذف سیاسی، انکار هویتی و خشونت ساختاری علیه کوردها در روژهلات کوردستان بر جای گذاشتهاند.
با اینحال، تقلیل این پدیده به «فراموشی تاریخی» یا «ناآگاهی سیاسی» کفایت تحلیلی ندارد. آنچه در اینجا رخ میدهد، بیش از آنکه انتخابی آگاهانه در چارچوب یک پروژهی سیاسی منسجم باشد، بازتابِ بحرانِ افق، تهیشدگیِ بدیلهای رادیکال و خلأ نمایندگی سیاسی کوردی در وضعیتِ کنونی و پساسرکوب است.
در چنین شرایطی، رضا پهلوی نه الزاماً بهمانند یک برنامهی سیاسیِ مشخص، بلکه همچون یک «دالِ تهی» ظاهر میشود، نشانهای شناور که گروههای ناهمگون میتوانند اضطرابها، خشمها و آرزوهای سرکوبشدهی خود را بر آن فرافکنی کنند.
برای بخشی از این هنرمندان، این همدلی را میتوان در منطقِ سیاستِ نمادین و سرمایهی رسانهای فهم کرد؛ جایی که دیدهشدن، امنیتِ نسبی و دسترسی به تریبونهای فراملی، جایگزین کُنش سیاسیِ ریشهدار میشود.
در این سطح سیاست از ساحتِ تعارضات مادی و تاریخی جدا شده و به ژستی اخلاقی یا واکنشی احساسی در برابر جمهوری اسلامی فروکاسته میشود؛ واکنشی که بیش از آنکه از حافظهی جمعیِ کوردی تغذیه کند، از منطقِ دوقطبیسازیِ «جمهوری اسلامی/ ضد جمهوری اسلامی» تبعیت میکند.
مسئلهی بنیادین اما در سطحی عمیقتر نهفته است، فقدان یک گفتمان هژمونیکِ کوردی که بتواند همزمان با نقدِ قاطع جمهوری اسلامی، با هرگونه بازتولیدِ اقتدار متمرکز و ناسیونالیسم دولتی از جمله در شکلِ نئوپهلویستی آن، مرزبندی روشن داشته باشد. در غیاب چنین گفتمانی، بخشی از کُنشگران فرهنگی ناآگاهانه در دامِ سیاستِ «بدِ کمتر» میافتند؛ سیاستی که تاریخ را تعلیق میکند و خشونتهای ساختاریِ گذشته را به بهای رهاییِ فوری، نادیده میگیرد.
از این منظر، پرسشِ اصلی نه صرفاً «چرا این حمایتها شکل گرفتهاند؟» بلکه این است که چه شرایط اجتماعی، چه خلاهای گفتمانی و چه سازوکارهای نمادینی امکان میدهند که سوژهی کورد – بهویژه زنِ کوردِ هنرمند روژهلات – در لحظهی خیزش علیه یک نظم سرکوبگر، به افقی پناه ببرد که خود حاملِ سابقهای طویل و انکارناپذیر از حذف و سرکوبِ تاریخی اوست. پاسخ به این پرسش، بدون بازاندیشیِ انتقادی در باب حافظهی تاریخی، سیاستِ هویت و نسبتِ میان رهایی و قدرت و نیز رویکرد احزاب کوردی روژهلات روشن نخواهد بود.
خلأ بدیل سیاسی و منطق سلبیِ «نه به جمهوری اسلامی»
یکی از بنیادیترین زمینههای شکلگیری این گرایش را میتوان در خلأ تاریخی و ساختاریِ بدیل سیاسی در ایران معاصر جستوجو کرد، خلأیی که نه صرفاً محصول ضعف اپوزیسیون، بلکه نتیجهی دههها سرکوب سازمانیافتهی هرگونه سیاست ریشهدار، دموکراتیک و کثرتگراست. در چنین وضعیتی، سیاست از ساحت ایجابی و برنامهمحور خود تهی شده و به سیاستی سلبی فروکاسته است، سیاستی که افق آن نه «چه میخواهیم؟» بلکه صرفاً «چه نمیخواهیم؟» است. جمهوری اسلامی، بهمانند نظامی ضدزن، زنستیز، مرکزگرا، ایدئولوژیک و خشونتمحور، تجربهای زیسته و روزمره از سرکوب را برای بخشهای گستردهای از جامعه از جمله هنرمندان زن و بهطور خاص زنان کورد تولید کرده است.
در چنین شرایطی، «نه گفتن» به وضع موجود، بهتدریج جایگزین تحلیل تاریخی، نقد ساختاری و پرسش از آینده میشود. در این منطق سلبی، رضا پهلوی تبعیدی نه بهعنوان حامل یک پروژهی سیاسی مشخص، پاسخگو و قابل نقد، بلکه بهمانند نماد نفی جمهوری اسلامی با تریبونها و تبلیغات قوی رسانهای ظاهر میشود؛ نمادی شناور و تهی که بار معنا و امیدِ رهایی بر آن فرافکنی میگردد، بیآنکه نسبت آن با تاریخ، قدرت و مناسبات ساختاری روشن شده باشد. این وضعیت را میتوان نشانهای از بحران افق سیاسی دانست، لحظهای که جامعه، در فقدان آلترناتیوهای رادیکال و دموکراتیک، به نشانهها پناه میبرد، نه به برنامهها.
به عبارت دیگر این خلأ در خلأ باقی نمیماند؛ بلکه توسط دستگاههای رسانهای مسلط تبلیغاتی پر میشود، اکنون در اوج اعتراضات مردمی روژهلات و مردم معترض ایران شبکههای فارسیزبان خارجنشین سوار بر موج شدهاند و با برخورداری از سرمایهی مالی فراوان، دسترسی گسترده و قدرت شکلدهی به افکار عمومی، نقش تعیینکنندهای در بازسازی چهرهای تطهیرشده و اسطورهمند از دوران پهلوی ایفا کردهاند. در این روایتها، «مدرنیزاسیون»، «ثبات»، «امنیت» و «آزادیهای اجتماعی» برجسته میشود، بیآنکه پرسیده شود این مفاهیم برای چه کسانی، به بهای قربانی و حذف چه ملیتها و گروههایی و در چارچوب چه مناسبات خونباری محقق شدهاند.
در این بازنمایی نوستالژیک، تاریخ سرکوب نظامی روژهلات کوردستان، خوزستان، بلوچستان و دیگر مناطق پیرامونی به حاشیه رانده میشود یا بهعنوان «خطاهای ناگزیر تاریخی» بازتفسیر میگردد. در همان راستا، برخی هنرمندان بهویژه آنان که کُنش سیاسیشان بیش از آنکه مبتنی بر تحلیل روابط قدرت باشد، سادهانگارانه، واکنشی، احساسی و رسانهمحور است، در معرض این روایتهای سادهسازیشده قرار میگیرند و به بازتولید آن کمک میکنند.
سیاست بدن، زن و آزادی؛ مصادرهی گفتمان رهایی
جنبش «ژن، ژیان، ئازادی» که از دل مبارزات تاریخی زنان کورد و تجربهی زیستهی مقاومت علیه استعمار داخلی، مردسالاری و دولت اقتدارگرا برآمده، اکنون در فرآیندی نگرانکننده با مصادرهی نمادین مواجه شده است، نیروهای مرکزگرا و سلطنتطلب از همان ابتدای خیزش «ژن، ژیان، ئازادی» کوشیدهاند این گفتمان را از ریشههای رادیکال، ضدمرکزگرا و ضداستعماریاش منحرف و تهی کرده و آن را در چارچوب پروژههای دولتمحور و اقتدارطلب بازتعریف و مصادره کنند.
در این بستر، برخی هنرمندان زن کورد، از موضع اعتراض به حجاب اجباری و سرکوب جنسیتی، به این تصور سوق داده میشوند که نظام پهلوی یا وارثان آن میتوانند بدیلی «کمهزینهتر» برای حقوق زنان باشند. این تصور اما بر نوعی فراموشی تاریخی استوار است. تاریخ پهلوی نشان میدهد که «آزادی زنان»، بهعنوان پروژهای دولتی، از بالا و در خدمت ملتسازی متمرکز تعریف میشد؛ آزادیای مشروط، کنترلشده و وابسته به انکار هویتهای ملیتی، اتنیکی، زبانی و سیاسییست.
از سوی دیگر، بخشی از این همدلیها را میتوان در شکاف میان حافظهی تاریخی جمعی کوردها و تجربهی فردی برخی هنرمندان جستوجو کرد. فاصلهگرفتن از سیاست سازمانیافتهی کوردی، گسست از جنبشهای تاریخی کوردستان و تمرکز فزاینده بر «فردیت هنری» و «برند شخصی» در بازار جهانی سرمایهداری هنر، موجب میشود که ستم ساختاری علیه کوردها در دوران پهلوی به امری انتزاعی، دور یا «متعلق به گذشته» تقلیل یابد.
در این چارچوب، سیاست از یک کُنش جمعی و مسئولانه به موضعگیریهای نمادین و فردی فروکاسته میشود و موضعگیریهایی که بیش از آنکه پاسخگوی حافظهی جمعی باشند، در پی همخوانی با جریانهای مسلط رسانهای و افکار عمومی جهانیاند. بدینسان، مسئولیت تاریخی جای خود را به اخلاقیات شخصی و ژستهای اعتراضی میدهد.
کارنامهی پهلوی و حقیقتی که نزد هنرمندان حذف میشود
حمایت از رضا پهلوی – چه آگاهانه و چه ناآگاهانه- مستلزم نادیدهگرفتن یا تعلیق داوری دربارهی کارنامهی تاریخی خاندان پهلوی است، سرکوب نظامی روژهلات کوردستان، انحلال اشکال خودگردانی محلی، اعدام، تبعید و ترور رهبران سیاسی کورد، ممنوعیت زبان و فرهنگ کوردی، تمرکز افراطی قدرت در تهران و امنیتیسازی هرگونه مطالبهی ملی و… این سیاستها نه استثنا، بلکه اجزای ذاتی پروژهی دولت- ملتسازی پهلوی بودند؛ پروژهای که کورد را نه بهعنوان «شهروند برابر»، بلکه بهمثابه «مسئلهای امنیتی» تعریف میکرد.
مسئلهی اصلی نه شخص رضا پهلوی، بلکه منطق و پروژهای است که او نمایندگی میکند، یعنی امکان بازتولید استبداد، اینبار در لباسی سکولار و مدرن، بیپاسخگویی به گذشته و بدون تعهدی روشن به حقوق ملی کوردها، تمرکززدایی، فدرالیسم یا اشکال دموکراتیک خودمدیریتی کنفدرالیسم، اما حمایت بیقیدوشرط از چنین پروژهای حتی اگر با نیت رهایی از جمهوری اسلامی صورت گیرد، میتواند به بازتولید همان منطق حذف، انکار و سلطهای بینجامد که روژهلات کوردستان دههها هزینهی آن را پرداخته است.
از اینرو، حمایت برخی هنرمندان زن کورد از رضا پهلوی را نباید صرفاً بهعنوان «خیانت» یا «نادانی فردی» تقلیل داد، بلکه میتوان آن را نشانهای از بحران بدیل سیاسی، هژمونی رسانهای مرکزگرا و گسست میان حافظهی تاریخی و کُنش هنری نیز بررسی کرد. بااینحال، مسئولیت اخلاقی و سیاسی هنرمند، بهویژه در جامعهای زخمخورده چون روژهلات کوردستان ایجاب میکند که هیچ پروژهی سیاسی، بدون مواجههی انتقادی با گذشته و بدون تضمین حقوق جمعی، تطهیر، عادیسازی یا رمانتیزه نشود.
بحران رهبری فکری و غیبت هژمونی سیاسی کوردی
در پایان میتوان اذعان کرد، نقدِ گرایش برخی هنرمندان زن کورد به پروژههای سیاسی مرکزگرا، بدون نقد همزمانِ احزاب کوردیِ فعال و صاحب نفوذ در روژهلات، روندی یکسویه خواهد بود. چرا که این احزاب، بهمانند نیروهایی که مدعی حمایت سیاسی، تاریخی و اخلاقی جامعهی کوردیاند، نهفقط در برابر دولتهای سرکوبگر، بلکه در برابر خلأهای فکری و گفتمانی درون جامعهی خود نیز مسئولاند. اگر امروز بخشی از سرمایهی نمادین و فرهنگی کورد در فقدان قطبنمای سیاسی روشن، به افقهایی متناقض با حافظهی تاریخی کوردستان متمایل میشود، این امر را تاحدودی میتوان نشانهای از بحران رهبری فکری و ناتوانی در تولید هژمونی سیاسی کوردی دانست.
احزاب کوردی در روژهلات، طی دههها مبارزه، هزینههای سنگینی پرداخت کردهاند و جایگاه اجتماعی آنها نزد مردم روژهلات همچنان محفوظ است. با این حال، نفوذ اجتماعی بدون هدایت فکری، به سرمایهای معلق بدل میشود؛ سرمایهای که میتواند در بزنگاههای تاریخی، در دلِ سردرگمی و واکنشهای احساسی مستهلک شود. موضعگیریهای مبهم دو حزب کوردی کلاسیک در رقابت با سایر احزاب کوردی دیگر در برابر مصادرهی گفتمانهای رهاییبخش، بهویژه «ژن، ژیان، ئازادی»، عملاً میدان را برای نیروهای مرکزگرا، رسانههای مسلط و پروژههای بازتولید اقتدار خالی گذاشت.
مسئله صرفاً عدم صدور «بیانیه» یا موضع رسمی نیست؛ مسئله، فقدان یک خط فکری منسجم، بهروز و قابل ترجمه به زبان نسل جدید است. احزاب کوردی، بیش از آنکه به بازتولید حافظهی انتقادی بپردازند، اغلب در چارچوبهای کلاسیک، شعاری و تدافعی باقی ماندهاند. این شکاف نسلی و گفتمانی سبب شده است که هنرمندان و کُنشگران فرهنگی که در معرض رسانههای فراملی و گفتمانهای سادهسازیشده قرار دارند از پیوند ارگانیک با سیاست کوردی فاصله بگیرند و سیاست را بهعنوان انتخابی فردی و نمادین تجربه کنند.
البته هژمونی صرفاً بهمعنای قدرت سازمانی یا نظامی نیست؛ هژمونی یعنی توانایی شکلدادن به افقِ معنا، تعریف مسئله و تعیین حدودِ امرِ ممکن. احزاب کوردی در روژهلات، اگرچه همچنان از سرمایهی تاریخی و مشروعیت مبارزاتی برخوردارند، اما در این سطح دچار ضعفاند. ناتوانی در صورتبندی روشن نسبت خود با مفاهیمی چون دموکراسی چندملیتی، فدرالیسم، کنفدرالیسم، خودمدیریتی، حقوق زنان و نقد همزمانِ استبداد دینی و سکولار، موجب شده است که بخشی از فضای فکری جامعه به حال خود رها شود.
در این خلأ، هنرمند که ذاتاً کُنشگری نمادین است بهدنبال معنا، تریبون و امنیت گفتمانی میگردد، وقتی احزاب کوردی نتوانند افق روشنی از «آیندهی مطلوب» ارائه دهند، طبیعی است که نمادهای رسانهای پرقدرت، هرچند فاقد پاسخگویی تاریخی، جای آن را بگیرند.
از اینرو، مسئولیت احزاب کوردی نه سرزنش هنرمندان منحرفشده، بلکه بازاندیشی در نقش خود بهعنوان تولیدکنندهی آگاهی سیاسی است. نقد بنیادینتر آن است که احزاب تا حدودی، سیاست فرهنگی را به حاشیه رانده و آن را امری فرعی در برابر سیاست سخت تلقی کردهاند. این در حالی است که در جهان معاصر، نبرد اصلی نه فقط در میدان نظامی یا سازمانی، بلکه در میدان معنا و روایت سیاسی جریان دارد. رهاکردن این میدان، بهویژه در شرایطی که هنرمندان زن کورد در خط مقدم تولید معنا قرار دارند، بهمعنای واگذاری ناآگاهانهی افکار عمومی به نیروهای رقیب است.
در نهایت، اگر قرار است از هنرمندان انتظار مسئولیت تاریخی داشته باشیم، این انتظار لازم است پیشاپیش متوجه تمام احزاب کوردی چه کلاسیک و چه غیرکلاسیک باشد، احزابی که میبایست با تولید خط فکری روشن، نقد صریح پروژههای مرکزگرا، اعم از دینی یا سکولار و پیوندزدن مبارزهی ملیتی با مطالبات جنسیتی و طبقاتی، امکان انتخاب آگاهانه را فراهم میکردند. فقدان این نقش، نه فقط یک خطای تاکتیکی، بلکه نشانهای از بحرانی عمیقتر در سیاست کوردیِ روژهلات است، بحرانی که اگر بهطور انتقادی با آن مواجه نشود، همچنان به بازتولید سردرگمی، واگرایی و مصادرهی مبارزات کوردی توسط دیگران فرصتطلب خواهد انجامید.
قندیل پرس